پچ پچ های درگوشی

 

چه بپذیرید ، چه نپذیرید ، دنیا همانگونه است که باید باشد ...
 
 
اگر جلوی اشتباه را نگیریم اشتباه جلوی ما را میگیرد ...
 
 
در بزرگاه زندگی همواره "راهت" "راحت" نخواهد بود .هر "چاله ای" "چاره ای" به من آموخت "دوباره" فکر کن فرصت ها "دو بار" نمیشوند ."بکوش" و ناامیدی را "بکش" برای جلوگیری از "پسرفت" پس ،باید  "رفت" .
 
 
    نظر دهی این پست فقط غیر فعاله !
نوشته شده در یکشنبه ۲۲ دی ۱۳۹۲ساعت 22:58 توسط hadis|

چه زود فضای مجازی جای وبلاگ رو گرفت 

نوشته شده در چهارشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۶ساعت 1:51 توسط hadis| |

آااااااا

بببببببب

پپپپپپپپ

ددددددددد

یبییییییب

گگگگگگگ

سسسسسسس

غغغغغغفف

صصثثثثث

ظظظظظظ

نوشته شده در پنجشنبه ۴ آذر ۱۳۹۵ساعت 16:21 توسط hadis| |

137924066666421.jpg
 
سیاست یعنی ...
 
یك روز یک پسر کوچولو که می خواست انشاء بنویسه از پدرش می پرسه: پدرجان !
لطفا برای من بگین سیاست یعنی چی ؟
پدرش فکر می کنه و می گه :بهترین راه اینه که من برای تو یک مثال در مورد خانواده خودمون بزنم که تو متوجه سیاست بشی
...من حکومت هستم، چون همه چیز رو در خونه
من تعیین می کنم.. مامانت جامعه هست، چون کارهای خونه رو اون اداره میکنه.
کلفت مون ملت فقیر و پا برهنه هست، چون از صبح تا شب کار می کنه وهیچی نداره.
تو روشنفکری چون داری درس می خونی و پسر فهمیده ای هستی..
داداش کوچیکت هم که دو سالش هست،نسل آینده است.
امیدوارم متوجه شده باشی که منظورم چی هست و فردابتونی در این مورد بیشتر فکر کنی

پسر کوچولو نصف شب با صدای برادر کوچیکش از خواب می پره. می ره به اتاق
برادر کوچیکش و می بینه زیرش رو کثیف کرده و داره توی خرابی خودش دست و
پا می زنه. می ره توی اتاق
خواب پدر و مادرش و می بینه پدرش توی تخت نیست و مادرش به خواب عمیقی فرو
رفته و هر کار می کنه مادرش از خواب بیدار نمی شه. می ره تو اتاق کلفت
شون که
اون رو بیدارکنه، می بینه باباش توی تخت کلفتشون خوابیده .....؟؟؟؟
میره و سر جاش می خوابه و فردا صبح از خواب بیدار می شه.

فردا صبح باباش ازش می پرسه: پسرم! فهمیدی سیاست چیه؟ پسر می گه: بله
پدر، دیشب فهمیدم که سیاست چیه:
سیاست یعنی اینکه حکومت، ترتیب ملت
فقیر و پا برهنه رو می ده، درحالی که جامعه به خواب عمیقی فرورفته
و روشنفکر هر کاری می کنه نمیتونه جامعه رو بیدار کنه، در حالیکه نسل
آینده داره توی كثافت دست و پا می زنه!
نوشته شده در دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۹۵ساعت 18:14 توسط hadis| |

عيد همگي مباااارك 

ان شالله سال خوبي پيش رو داشته باشيد دركنار خانواده .

نوشته شده در جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴ساعت 23:5 توسط hadis| |

 

افسران - لقب میرداماد
mohajer2شب هنگام ؛ محمد باقر – طلبه جوان - در اتاق خود مشغول مطالعه بود 
که به ناگاه دختری وارد اتاق او شد در را بست و با انگشت به طلبه بیچاره 
اشاره کرد که سکوت کند و هیچ نگوید.

دختر پرسید: شام چه داری؟؟ طلبه آنچه را که حاضر کرده بود آورد و سپس دختر 
که شاهزاده بود و به خاطر اختلاف با زنان حرمسرا خارج شده بود
در گوشه‌ای از اتاق خوابید.

صبح که دختر از خواب بیدار شد و از اتاق خارج شد ماموران،شاهزاده خانم را 
همراه طلبه جوان نزد شاه بردند شاه عصبانی پرسید 
چرا شب به ما اطلاع ندادی!

محمد باقر گفت: شاهزاده تهدید کرد که اگر به کسی خبر دهم 
مرا به دست جلاد خواهد داد…
شاه دستور داد که تحقیق شود که آیا این جوان خطائی کرده یا نه؟ 
و بعد از تحقیق از محمد باقر پرسید 
چطور توانستی در برابر نفست مقاومت نمائی؟ 
محمد باقر10انگشت خود را نشان داد و شاه دید که تمام انگشتانش سوخته و …
علت را پرسید. 
طلبه گفت: چون او به خواب رفت نفس اماره مرا وسوسه می نمود
هر بار که نفسم وسوسه می کرد یکی از انگشتان را بر روی شعله سوزان شمع 
می‌گذاشتم تا طعم آتش جهنم را بچشم و بالاخره از سر شب تا صبح بدین وسیله
با نفس مبارزه کردم و به فضل خدا، شیطان نتوانست مرا از راه راست منحرف کند 
و ایمانم را بسوزاند.

شاه عباس از تقوا و پرهیز کاری او خوشش آمد و دستور داد همین شاهزاده را
به عقد میر محمد باقر در آوردند و به او لقب میرداماد داد 
و امروزه تمام علم دوستان از وی به عظمت و نیکی یاد کرده
و نام و یادش را گرامی می دارند. 
از مهمترین شاگردان وی می توان به ملا صدرا اشاره نمود
نوشته شده در جمعه ۲۸ اسفند ۱۳۹۴ساعت 21:52 توسط hadis| |


ارزش خوندنش رو داره ...

زندگیمون خیلی کوتاهه !

فرصت سلام تنگ است

 

یکی از سربازان به محض این که دید دوست تمام دوران زندگی اش در باتلاق افتاده و در حال دست و پنجه نرم کردن با مرگ است ، از مافوقش اجازه خواست تا برای نجات دوستش برود و او را از باتلاق خارج کند .

مافوق به سرباز گفت :

اگر بخواهی می توانی بروی ، اما هیچ فکر کردی این کار ارزشش را دارد یا نه ؟

دوستت احتمالا دیگه مرده و ممکن است تو حتی زندگی خودت را هم به خطر بیندازی !

حرف های مافوق ، اثری نداشت ، سرباز اینطور تشخیص داد که باید به نجات دوستش برود .

اون سرباز به شکل معجزه آسایی توانست به دوستش برسد ، او را روی شانه هایش کشید و به پادگان رساند .

افسر مافوق به سراغ آن ها رفت ، سربازی را که در باتلاق افتاده بود معاینه کرد و با مهربانی و دلسوزی به دوستش نگاه کرد و گفت :

من به تو گفتم ممکنه که ارزشش را نداشته باشه ، خوب ببین این دوستت مرده !

خود تو هم زخم های عمیق و مرگباری برداشتی !

سرباز در جواب گفت : قربان البته که ارزشش را داشت .

افسر گفت : منظورت چیه که ارزشش را داشت !؟ می شه بگی ؟

سرباز جواب داد : بله قربان ، ارزشش را داشت ، چون زمانی که به او رسیدم ، هنوز زنده بود ، نفس می کشید ، اون حتی با من حرف زد !

من از شنیدن چیزی که او بهم گفت الان احساس رضایت قلبی می کنم .

اون گفت : جیم ... من می دونستم که تو هر طور شده به کمک من می آیی !!!

ازت متشکرم دوست همیشگی من !!!

نوشته شده در شنبه ۱ اسفند ۱۳۹۴ساعت 17:27 توسط hadis| |

مهدكودك و پيش دبستاني دوست داشتم برم دبستان ...

دبستان دوست داشتم برسم به راهنمايي ...

راهنمايي دوست داشتم برسم به دبيرستان ...

دبيرستان دوست داشتم زود تر كنكور تموم شه و ...

وارد دانشگاه شم ...

حالا كه وارد دانشگاه شدم !

دوست دارم برگردم به همون دبستان ...

يا شايدم پيش دبستاني ...

يا حتي مهد كودك ...

همون موقع هايي كه مهد نميرفتم چون بچه ها

آش هام رو بر ميداشتن ...

آش هايي كه هنوزم عاشقشونم ...

شايدم اگه دوره ما هم مث الان بعد پنجم ،ششم بود

نه راهنمايي ذوقي براي پايه بعد نداشتيم ...

نميدونم شايدم داشتيم ...

يه دبير داشتيم ميگفت ما هميشه اشتباهاتمون رو 

گردن ديگران ميندازيم ... 

مثلا اينكه ميگيم لباسمون كوچيك شده .در واقع ما بزرگ

شديم نه لباس كوچيك ...!! 

حالا منم ميندازم گردن نظام اموزشي ...

ولي مطمئنم چند سال ديگه ارزوي همين روز ها رو دارم...

از اون موقه م كه استفاده نكردم لااقل الانم رو ...

قدر بدونم ...

نوشته شده در یکشنبه ۲۲ آذر ۱۳۹۴ساعت 9:20 توسط hadis| |

اول سلام به همه کسایی که میان وبلاگم و ازش دیدن میکنن و احتمالا نظر میزارن . 

دوم اینکه شهادت حضرت فاطمه رو به همه تسلیت میگم و توی عزاداری هاتون برای

ما هم زیااد دعا کنید . سوم اینکه یه مدت خییلی طولانی نیستم و نظراتی رو که دوستان

قبلا لطف کردن گذاشتن یا از حالا به بعد میزارن ان شالله هروقت برگشتم جواب همه شونو میدم .

موفق باشید و التماس دعا .

نوشته شده در سه شنبه ۱۲ اسفند ۱۳۹۳ساعت 20:46 توسط hadis| |

 ﺍﮔﺮ ﺩﯾﺪﯼ ﺟﻮﺍﻧﯽ ﺑﺮﺩﺭﺧﺘﯽ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩﻩ


ﺳﺮﯾﻊ ﺑﯿﺎﺭﯾﺪﺵ ﮐﻨﺎﺭ ﯾﻬﻮ ﮔﻼﺑﯿﯽ ﭼﯿﺰﯼ

ﻣﯿﺨﻮﺭﻩ ﺗﻮﺳﺮﺵ ﭼﺎﺭﺗﺎﻓﺮﻣﻮﻝ ﺑﻪ ﻓﯿﺰﯾﮏ ﺍﺿﺎﻓﻪ ﻣﯿﮑﻨﻪ

ﺑﺪﺑﺨﺖ ﻣﯿﺸﯿﻢ|:

.

.

پسرا که به پارک دوبل خانوما میخندین

:)) تا حالا فوتبال بازی کردنشونو دیدین ؟ اون دیگه ته خندس


.

.

گاهی کسی را دوست داریم اما او نمیفهمد

گاهی کسی ما را دوست دارد اما ما نمیفهمیم

خلاصه یه مشت نفهم دور هم جمع شدیم تشکیل اجتماع دادیم ! :))

.

.


پشه ها قبل از اینکه لامپ اختراع بشه دور چی جمع میشدن؟ خب برن همونجا

.

.

هربار به خودم میگم امشب یه شام سبک میخورم

ولى یه ندایى از اعماق وجودم خودش زنگ میزنه پیتزا سفارش میده !

نوشته شده در دوشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:2 توسط hadis| |

چه ايده ي بدي بوده، دايره اي ساختن ساعت.احساس ميكني هميشه فرصت تكرار هست:

قرار بوده 8صبح بيدار شوي و مي بيني شده هشت و ربع، ميگويي اشكال ندارد تا 9  

مي خوابم و بعد بيدار میشوم . 

قرار بوده امشب ساعت 9 يك ساعت مطالعه كني،مي بيني كتاب نخوانده 10 شده.مي 

 گويي اشكال ندارد  فردا شب ساعت 9 میخوانم  ساعت دروغ ميگويد. زمان دور يك 

 دايره نمي چرخد! زمان برروي خطي مستقيم مي دود. و هيچگاه، هيچگاه و هيچگاه  

باز نمي گردد. 

ايده ي ساختن ساعت به شكل دايره، ايده ي جادوگري فريبكار بوده است. ساعت  

خوب،ساعت شني است!

هرلحظه به تو يادآوري مي كند دانه اي كه افتاد ديگر باز نمي گردد.اگر روزي  

خانه ي بزرگي داشته باشم ، به جاي همه ي دكورها و مجسمه ها و ستون ها، ساعت شني  

بزرگي براي آن خواهم ساخت و مي گويم  

آنقدر شن در آن بريزند كه تخليه اش به اندازه ي متوسط عمر يك انسان طول بكشد. 

 تا هر لحظه که روبرویش می ایستم بیاد بیاورم که زمان "خط" است مه "دایره" 

و زمان رفته ديگر ...

 

احمد شاملو

نوشته شده در یکشنبه ۵ بهمن ۱۳۹۳ساعت 11:36 توسط hadis| |

 یا ایّها الَّذینَ آمَنوا تُوبُوا اِلَى اللهِ تَوبَةً نَصُوحــاً ؛  

 

اى کسانى که ایمان آورده‌اید توبه حقیقى و خالص کنید.  

 

   

قُل یا عِبادِىَ الَّذینَ اسرفُوا على اَنفُسهِم لا تَقْنطوا مِن رَحمَة الله 

 ان الله یغفر الذنوب جمیعا انه هو الغفور الرحیم

 

بگو اى بندگان من که بر خود اسراف و ستم کرده‌اید، از رحمت خداوند نومید نشوید که خدا  

همه گناهان را مى‌آمرزد و او بسیار بخشنده و مهربان است.  

 

  

   

من وخدا هر روز صبح فراموش میکنیم
.
.
.
او خطای من و من لطف او را

نوشته شده در چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۹۳ساعت 18:2 توسط hadis| |

Design By : Mihantheme