
وقتی برگها با یار عزیزشان ، درخت وداع می کردند وقتی زرد و پژمرده شده ،برای کلاغها جای باز می کردند
وقتی باران ها باریده ،برگ را از روی زمین پاک می کردند فکر می کردم: چرا برای هر سرسبزی یک برگ ریزان نوشته شده ؟
این نقش مرگ توی پاییز برای چیست؟ وقتی در زمستان تا آن روز زیبا دی ماه را تا نیمه می شمردم وقتی در آن روز روی زمین پیدا نشده ،بر ابرها قدم می گذاشتم
وقتی بعد از آن " آه پس این بهار کجا ماند " می گفتم
فکر می کردم: روز زیبای من هیچ به آخر خواهد رسید ؟ این رویای شاهانه ام هیچ پاک خواهد شد؟ وقتی بلبل های بهار بازگشته تک تک در باغ می خواندند وقتی گلها باز شده هوای تبریز هر روز عوض می شد
وقتی با هر گل زرد که باز می شد یک روز بیشتر زندگی میکردم
فکر می کردم : ابر سفید بهار خواهم شد من ... در پاییز و در زمستان زندگی نخواهم کرد من... وقتی شد روزی که : زمین خورده ،زخمی شده و دوباره ایستادم وقتی برای حرفهای خالی از امید یک آغوش گرم جستم
وقتی اما ، به روزهای خوشبخت تنهای تنها رسیدم
فهمیدم که: من آن کسم که هیچ ناراحت نشده تا ستاره ها می رسم من آن کسم که دیگر زندگی در پاییز و زمستان را یاد گرفته ام

|