♥ دلــــ نـــوــشـــتــــهـــ ♥

اين روزها كه نيستي وقتي آه ميكشم از نبودنت

هواي نامت تك تك سلولهايم را در آغوش مي گيرد

و همه هوايم بوي تو را مي گيرد

وقتي نيستي واژه هاي دلم مدام نامت را مي نوازد

و من واژه ها را در خواب آسمان مي پاشم

و به اشتياق بر اشكهاي روانم مي نويسمت

دور كه مي شوي از چشمانم

به جاي همه نمازهاي شكسته ام تو را مي خوانم

تو كه شانه هايت گاهواره اشك هاي بي تابم هست

سر بر شانه ات نفسهاي گرم تو كه به گونه هايم مي خورد

مرا مثل خواب كودكي ام آرام می كند

و اين بار مي خوابم

خوابي كه با حضورت معناي خوب رويا هاست

هيچ ميداني زماني كه قدم هايت

اين گونه آرام تو را از من دور مي كند

من چقدر گريه خواهم داشت

من به اندازه تمام بودن ها و نبودنت هايت عاشق هستم

كنار تنهايي هایی دلم نشسته ام

با تني خالي از نگاه هاي تو

به ديدارم بيا !

و چتری باش بر گونه هاي خيسم كه از بس باريده

شبنم حضورت شيشه دلم را هميشه لمس مي كند

به ديدارم بيا و دستهاي سردم را بگير و دل خسته ام را ناز کن

به ديدارم بيا!

دلم تو را مي خواهد!

         پ.ن: فــریــاد عــشــق خرداد امسال پنج ساله شد...

         از دوستانم که توی این پنج سال همراهم بودن ممنونم....

         کمتر وقت میکنم بیام نت اما همیشه به یاد همتون هستم....

         نماز روزتون قبول درگاه حق...التماس دعا...

 

♥ دلــــ نـــوــشـــتــــ ♥

بود که بار دگر بشنوم صدای تو را ؟

ببینم آن رخ زیبای دلگشای تو را ؟

بگیرم آن سر زلف و به روی دیده نهم

ببوسم آن سر و چشمان دل ربای تو را

ز بعد این همه تلخی که می کشد دل من

ببوسم آن لب شیرین جان فزای تو را

... کِی ام مجال کنار تو دست خواهد داد

که غرق بوسه کنم باز دست و پای تو را

مباد روزی چشم من ای چراغ امید

که خالی از تو ببینم شبی سرای تو را

دل گرفته ی من کی چو غنچه باز شود

مگر صبا برساند به من هوای تو را

چنان تو در دل من جا گرفته ای ای جان

که هیچ کس نتواند گرفت جای تو را

ز روی خوب تو برخورده ام ، خوشا دل من

که هم عطای تو را دید و هم لقای تو را

سزای خوبی نو بر نیامد از دستم

زمانه نیز چه بد می دهد سزای تو را

به ناز و نعمت باغ بهشت هم ندهم

کنار سفره ی نان و پنیر و چای تو را

به پایداری آن عشق سربلندم قسم
که سایه ی تو به سر می برد وفای تو را
 
 
 
پ.ن: یک آذر ۲۱ ساله شدم ، متاسفانه فرصت نکردم آپ کنم. وقتی میام و میبینم با وجود اینکه اینروزا
 
زیاد وقت نمیکنم به وبلاگم سر بزنم اما بازم دوستام به یادم هستن و بهم سر میزنن کلی خوشحال
 
میشم. اگه کمتر بهتون سر میزنم به بزرگی خودتون ببخشین. بخاطر درس و دانشگاه و دوری از خونواده
 
خیلی کم فرصت میکنم بیام نت. دوستون دارم و همیشه به یادتون هستم.

♥ تـــنـــهـــا ♥

ایستاده ام….

تنها….

پشت میله های خاطرات دیروزاین جا ….

انگشت هایم را می شمارم

یک.

دو..

سه…

ودست های تو در هم فرو رفته اند

تو ….

غزل را مشت مشت به حراج گذاشتی

که مهربانی ات را ثابت کنی

ولی….

ولی نفهمیدی که من

آن سوی خیابان

انتظارت را می کشم

تو بی وقفه فریاد کشیدی…

ومن ….

دیگر آزارت نمی دهم

زین پس….

قصه هایم را برای هیچ کس تعریف نمی کنم

مطمئن باش…

هنوز هم قافیه را به چشمان تو

می بازم.…

مطمئن باش!

پ.ن: نوزدهم خرداد فــریــاد عــشــق چهار ساله شد...

پ.ن: دیگه مثل سابق زیاد نت نمیام،به همین دلیل فرصت نمیکنم برای آپ هام کسی رو خبر کنم.

وقتی میام می بینم بدون اینکه کسی رو دعوت کنم دوستام بهم سر زدن کلی خوشحال میشم.

ممنون که به یادم هستین...همتون رو دوس دارم...

♥ دل نـــوشـــت ♥

چشمانم را به روی عسل چشمانت می بندم

خیالم در انتظار آمدنت خیس شود

بهتر از آنست که چشمانم را باز کنم و

خشکسالی نیامدنت را در پژمردن نرگس ها ببینم

این روز ها که می گذرد

بیشتر به نبودن هایت فکر می کنم

بس که نبوده ای

یاد و خیال بودنت هم در پس کوچه های ذهنم پنهان می شوند

این روز ها که می گذرد

دست هایم را برای خودم در جیب هایم نگه می دارم

خجالت کشیدم

بس که در هوا به انتظار دست هایت نگاهشان داشتم

دلگیر نشو!

تو هنوز هم پر رنگ ترین تصویر روز های منی

هنوز هم لبخندت اجازه ی زندگیست

اما می ترسم.....

این روزها انقدر دوری

که این تصویر پر رنگ کم کم محو می شود

آنقدر لبخندت بعید است

که هوا را با شک به ریه هایم می کشم

ساده گویم

این روز ها که می گذرد

پ.ن ۱:عیدتون(با تاخیر)مبارک.امیدوارم سال خوبی داشته باشین و توی سال جدید به تمامی آرزوهای

قشنگتون برسین دوستای خوبم.

پ.ن ۲:ببخشید اگه کم بهتون سر میزنم.اینروزا خیلی کم فرصت میکنم بیام نت.

پ.ن ۳:برای آپ هام فرصت نمیکنم کسی رو خبر کنم.معذرت میخوام اگه کسی رو دعوت نکردم.

 

♥ اینهمه دیوار نساز ♥

اینهمه دیوار نساز

نیازی نیست

وقتی‌ نباشی‌

همهٔ دنیا برایم زندان است

اینهمه پل پشت سرت آوار نکن

وقتی‌ نباشی‌

همه پل ها هم که سر جایشان باشند

من مقصد و مقصودی ندارم

برای پیمودن و رسیدن

فرقی‌ نمیکند کنارم باشی‌

یا دور و دست نیافتنی

از پشت تمام این دیوار ها

و از پس تمام این پل ‌های ویران شده

من هنوز هم میتوانم

دست سایه‌ام را بگیرم

و با یادت قدم بزنم

هنوز هم میتوانم هوای تو را

در هر دم و باز دمم نفس بکشم

من وامانده در میان تمام این دیوارها

و از پس تمام این پل های ویران شده

هنوز و همیشه میتوانم

تو را دیونه وار دوست بدارم

♥ بـــبـــار ♥

مقابل دریا كه می رسم

فقط برای چشمهایت دعا می كنم

اما تو هرگز مستجاب نمی شوی

ببار ...


ببار كه باز باورت كنم


ببار در همین كوچه پس كوچه های بارانی


ببار در همین كوچه مهتاب


راستی قرارمان


"همان ساعت "نمی دانم

 
ساعت لجوجی كه هیچ عقربه ای


روی شانه هایش به خواب نمی رود


یادت نرود


تو ، همیشه فرصت كوتاه منی برای شعر


تا می آیم زمزمه ات كنم


زود تمام می شوی

می دانم سالهاست


ساعت قرارمان

یك دقیقه به هیچ است


و من همیشه فقط یك دقیقه


دیر می رسم .....

پ.ن: اول آذر تولدمه، بیست ساله میشم....

♥ نــگــران نـبــاش ♥

نگران نباش


حال ِ دلم خوب است !!!


نه از شیطنت های کودکانه اش خبری هست


نه از شیون های مدامش، به وقت ِ خواستن ِ تو


آرام


جوری که نبینی و نشنوی


گوشه ای نشسته و


رویای داشتنت را به خاک می سپارد ،


خیال ِ روشن ِ خوشبختی ات را رنگ می زند

و


بغض های بیشُمارَش را می شُمارد.


تو هم ،

تنها لطفی کن


و به وقت رفتنت


به خاک بگو :


روی دلم نه،


روی سرم بریزد...!!!

 

پ.ن: بعد از یه غیبت طولانی برگشتم،دلم برای همتون خیلی تنگ شده بود.خوشحالم تو این

مدت که نبودم تنهام نزاشتین.

پ.ن: نوزدهم خرداد فریاد عشق سه ساله شد.

♥ مـــرا از خــویــش مـــران ♥

مرا از خویش مران

من کسی هستم که شب را

با گریه هایم به صبح پیوند میزنم

من اگر بخواهم فردا هرگز نخواهد آمد

من همین امشب

زندگی ام را در بستر نبودن هایت به پایان میبرم

من غروب که می شود

آتش به خرمن احساس می کشم

ستاره از درخشش چشمان من سر افکنده است

ماه حرفی برای گفتن ندارد

خورشید در آنسوی زمین

نورش را از من به ارث می برد

مرا از خویش مران

افسار من اگر از دست رها گردد

خالق گونه ای دگر از هر آنچه نبوده خواهم بود

من گر بروم از این کویر خشک و بی آب و علف

آسمان را بارور خواهم کرد

ابرها را به غرشی دیرینه فرا خواهم خواند

و خدا را به آیه ای دگر اجبار خواهم ساخت

مرا از خویش مران

تو تحمل سیلاب نداری

تو در دلت بوته زار های خاردار را پرورانده ای

تو از غرش ابر میترسی

ماه برای تو کافیست

تو مگر چند آیه از بری ؟

درخشش ستاره ها تو را بس است

مرا از خویش مران

من به دنیای تو عادت دارم

 

پ.ن:پروردگارا برای دوستانم دعا میکنم که در سال جدید دلشان را چنان در جویبار زلال رحمتت

شستشو دهی که هر کجا تردیدی هست ایمان، هرکجا زخمی هست مرهم، هرکجا نا امیدی هست

امید و هر کجا نفرتی هست عشق جای آنرا فرا گیرد. ✿ســـال نـــو مــبـــارک✿

♥ پـیـونــدم بــزن ♥

مــــاه را

بیشــــتر از همه دوست می داشتی

و حالا

ماه هر شب

تـــو را به یاد مـــن می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این مــــاه

با هیچ دســـتمالی

از پنجــــره پــاک نمی شـــود!!...


 *****

صدای قــلــــب نیست ...

صدای پای تو است كه شب ها در سینه ام می دوی ....!!

كافیست كمی خسته شوی .....

كافیست كمی بایستی ....!


***** 

دسـت هایم تـو را می بینند...

چشـمانم لمسـت می كنند...

و لبهـایم تـو را می بوینـد...!

اجـزایم گُم شـده اند!

حكایـت تنهـایی روزهاسـت كه با ماســت...

از خـودم جـدایم

تنــها!

اما به تـو پیوســته!

 پیـوندم بزن...

♥ بــی واژه تــو را دوســـت دارم ♥

نگاهت آویخته است

بر کنار تمام سایه‌های خیالم

 چشمانت همچنان مرا می‌کاود

 یاد نگاهت با من است هر جا که باشم

من و تو

آرامش و سکوت

  در خلوتی دور

آسمانی ابری

 باران گه گاه

  روشنایی شمعی

 آرزوی من چیزیست به همین سادگی ...

سنگی بگذار بر کلمات من

چراغی روشن کن 

 دانستم بی واژه تو را  دوست دارم  ...

 به چشمان تو که فکر میکنم

گویا ثانیه ها از رفتن باز می ایستند

تو مرا از عمق خودم بیرون میکشی ، از ذره های وجودم ، از ثانیه های بودنم

 مرا از من میگیری و به درون جاذبه چشمان خودت میکشی

 من دیگر در چشمان توام 

به چشمانت که مینگرم خودم را  میبینم

 آری من دیگر در چشمان تو ام

من زندگی ام وهمه احساسم...برای توست...!

 

پ.ن:اول آذر تـــولــدمه...نـــوزده ســــاله میــشم...