دلتنگی
دوریت را تاب نمی آورم .
هر بار که می بینمت ...
مراعاشق تر می کنی !
اما چه زود مرا می سپاری ...
به آغوش دلتنگیت ...!
بمان با من بمان ،
تاغصه هایم را تبعید کنم ،
به دورترین نقطه ...
به دنیای فراموشی ...!!
دوریت را تاب نمی آورم .
هر بار که می بینمت ...
مراعاشق تر می کنی !
اما چه زود مرا می سپاری ...
به آغوش دلتنگیت ...!
بمان با من بمان ،
تاغصه هایم را تبعید کنم ،
به دورترین نقطه ...
به دنیای فراموشی ...!!
من قاصدکی تنها بودم ،
دردست تو ...
اما رها شدم در هجوم باد .
دانه هایم ریزش دارند ،
چیزی نمانده است ...
نگاه کن ...!
دارم تمام میشوم ...!!!

این روزها مثل یک ربات شده ام...
دلگرمی هایم را از یاد برده ام .
خودم را فراموش کرده ام ...
احساسم را...
حتی آرزوهایم را .
چه دنیای سرگرم کننده ای .
خسته ام ، خسته ...!
دلم ...
آرامش ابدی می خواهد ...

پراز حرف های ناگفته ام...!
پر از غمی ممتد...
واژه در مرداب گلویم،
دست وپا می زند.
اشک در قاب چشمم ،
جاخوش کرده است.
نه واژه ای رها می شود،
نه اشکی روان...
آری در من دفن خواهد شد...
حرف های نا گفته ام...!!!
به آسمان نگاه کردم...
هلال ماه محرمت دمیده بود...


زمان درقاب چشم هایم ، یخ بسته است...
نفس در زندان سینه ، بی قراری می کند...
چه برگ ریزانی است ،
در این پاییز عمرم...!
مرا جرعه ای مرگ بنوشانید...
آری! این پایان همه چیز است...
پایان عشق...
پایان زندگی...
پایان...

چه زود شکسته می شوند...
برگ های بی روح افتاده بر زمین .!!
آه ، پاییز !!
آهسته قدم بردار...

قدم می زنم در کوچه های تنهایی.
در جستجو...
در حسرت یک همراه...
همراهی از جنس تنهایی هایم...
دلتنگی هایم...!


پای دلم گیر کرده است ...
در پیچ و تاب خاطراتت .
و رویای آمدنت بی قرار می کند مرا...
وچه بی تاب جستجو یت می کنم...
در گذشته های دور...

اشک هایم آواره شده اند ،
غصه مرا تسخیر کرده است .
گم شده ام در شعر هایی که می سرایم ،
آری...
من ماندم وتکرار ثانیه های تنهایی...!!

این روزهاشبیه پازلی شده ام ...
با تکه های گم شده!
کسی نمی تواند بچیند،
قطعه های باقیمانده ی مرا...
نمی دانم...!
آخر کجا جستجو کنم،
تکه های گمشده ام را...!!؟؟