دخترکم
دُخــــــترکــــم !
هــیچـــگاه
هــم آغوشـــ ی هـــایت را با
" عـــشق "
مقایـــسه نکن
هـــیچ مردی در رخـتـخـــوابــــ
نــامهــــربـــــان نــــــیـــــــســـت...
+ چارلی چاپلین
دُخــــــترکــــم !
هــیچـــگاه
هــم آغوشـــ ی هـــایت را با
" عـــشق "
مقایـــسه نکن
هـــیچ مردی در رخـتـخـــوابــــ
نــامهــــربـــــان نــــــیـــــــســـت...
+ چارلی چاپلین
روزی می رسـد
بی تفاوتی هایت را
با جـای خالی ام حس كنـی
و شاید در دلت بـا بغض بگـویی
كــاش اینجــا بــود

بـــــــدترین کـــــــاری که یه نفــــــر می تــــــونه با دلــــــت بکنــــــه
اینــــــــه کــــــــه باعــــــــث بشــــــه . . . دیگـــــــــه ذوق نکنــــــی
از بــــــودن هیچـــــــکس....

حماقت یعنی اینکه
من
تو را
با تمام بدی هایی که در حقم میکنی ،
هنــــوز
دوست دارم . . . . .

یکطرفه بودن همه چیز را نابود میکند...
از خیابانش گرفته...تا رابطه اش ...!

وقتی ب عقب بر می گردی
متوجه میشی ک جای بعضیا
الان ک توو زندگیت خالی نیست هیچ
اون موقعشم زیادی بوده....

میخواهى بروى؟
بهانه میخواهى؟
بگذار من بهانه را دستت دهم...
برو و هر كس پرسيد بگو:
لجوج بود... هميشه سرسختانه عاشق بود.
بگو فرياد میكرد... همه جا فرياد میكرد فقط مرا میخواهد.
بگو دروغ میگفت... میگفت هرگز ناراحتم نكردى.
بگو درگير بود... هميشه درگير افسون نگاهم بود.
بگو او نخواست... نخواست كسى جز من در دلش خانه كند.
اينهمه بهانه برايت آوردم...
حالا اگر میخواهى
برو...
به سلامت.
فکر نمیکردم چوب ِ “اعتماد” اینقدر درد داشته باشه !

اهـل پـنـهـان کـاری نـیـسـتـــم ..!
اعـتـرافــ مـی کـنـــم : ..
زمـــــــانــــــی دل یـــکــی را ســوزانـــده ام !!
حــالا ..
یـــــکـــــی..
یـــــکــــــی ..
یـــــــ کــــــــ ی !!
دلــــم را مــی ســوزانـــنـــــد !!

مرا از دست دادی....


لعنت ب تمام کسانی ک تو نیستند ولی عطر تو را می زنند تا بوی تو را بدهند....
مدام گفتی خیالت تخت من بی وفا نیستم
و من چه ساده لوحانه خیالم را تختی کردم برای عشق بازیِ تو با دیگری...
من چک نویس احساسات تو نیستم
" دوستت دارم " هایت را،
جای دیگری تمرین کن...
زخمی بر پهلویم است!
روزگار نمک میپاشد و من،
پیچ وتاب می خورم و همه،
گمان می کنند که میرقصم!
خط زدن بر من پایان من نیست..اغاز بی لیاقتی توست...!!!
درد دارد...
وقتی چیزی را کسر میکنی
که با وجودت جمع زده ای....
دوستت دارم
دوستت دارم
دوستت دارم به اندازه ی تمامی روزهایی
که چشمانم غرق در خواستنت بود...
ولی افسوس که در کنارم نبودی!
نبودی...!
ماشين رو زد کنار اتوبان و موبايل رو درآورد و شروع کرد به شماره گرفتن....
الو ... الو ...الو حميد ! تورو خدا قطع نکن ، یه دقیقه گوش کن...
حمید منو ببخش... از حرفایی که زدم منظوري نداشتم ، بخدا من دوستت دارم. نمیتونم بدون تو زندگي کنم.
فکر این که تو توو زندگیم نباشی دیوونم میکنه...الو...حمید...
الو .... ( قطع تلفن )
اشک تو چشماي قشنگ دختر جمع شده بود .
حرکت کرد !
60 ....80....120....140....160... و ....
چشماشو بست...
180 و .....
موبايل دخترک زنگ زد ! ولي کسي نبود که جواب بده !
(پيغام گير گوشي فعال شد)
--- الو ، الو سلام نازنينم ، چرا جوابمو نميدي ؟
از دستم ناراحتي ؟ راستش زنگ زدم بهت بگم منم دوستت دارم... منم نمي تونم بدون تو زندگي کنم !
الو... !
(ولی حیف دیگه خیلی دیر شده بود...چون دخترک مُرده بود)
پیرمرد صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جایی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
میدونی میخوام یه اتاقی باشه گرم گرم،روشن روشن...
تو باشی منم باشم.کف اتاق سنگ باشه،سنگ سفید،تو منو بغلم کنی که
نترسم،که سردم نشه که نلرزم...
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار ،پاهاتم دراز کردی،منم اومدم جلوت نشستم
بهت تکیه دادم با پاهات محکم منو گرفتی،دو تا دستاتم دورم حلقه کردی...
بهت میگم چشماتو میبندی؟میگی : آره!!!
بعد چشماتو میبندی...بهت میگم برام قصه میگی؟توی گوشم آروم میگی: آره.
بعد شروع میکنی آروم آروم توی گوشم قصه گفتن...
یه عالمه قصه ی طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشه.
میدونی میخوام رگمو بزنم،رگ مچ چپم!یه حرکت سریع،یه ضربه ی عمیق،بلدی که؟!
ولی تو که نمیدونی میخوام رگمو بزنم. تو چشماتو بستی نمیدونی من تیغ از توی جیبم
در میارم،نمی بینی که سریع می بُرم!
نمی بینی خون فواره میزنه روی سنگهای سفید...نمی بینی دستم میسوزه...
لبامو گاز میگیرم که نکنه بگم : آخ ،که چشماتو باز کنی و منو ببینی...
تو داری قصه میگی ،من شلوار لی پامه، دستمو می زارم روی زانوهام .
خون میاد از دستم می ریزه روی زانوهام،از زانوم می ریزه روی سنگها..
مسیر حرکتش قشنگه...
تو بغلم کردی و میبینی که سردم...محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم.
میبینی که نا منظم نفس میکشم.توی دلت میگی آخی دوباره نفسش گرفت...
میبینی هرچی محکم تر بغلم میکنی سردتر میشم.میبینی دیگه نفس نمیکشم!
چشماتو باز میکنی می بینی که من مُردم!
میدونی من میترسیدم خودمو بکُشم،از سرد شدن،از تنهایی،از مُردن،از خون دیدن...
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...مُردن خوبه!آروم آروم گریه نکن
من دیگه نیستم که چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدی
تا بعدش همونجوری وسط گریه هات بخندی...
گریه نکن خُب؟!دلم میشکنه...دل روح نازکه...
.
.
.
((من دوست دارم اینجوری بمیرم در آغوش گرم تو))
برای آن مینویسم که روزی دلش مهربان بود.می نویسم تا بداند که دل شکستن هنر نیست.
نه دیگر نگاهم را برایش هدیه میکنم و نه دیگر دم از فاصله ها میزنم و نه با شعرهایم دلتنگی را فریاد میزنم...می نویسم تا شاید نامهربانی هایش را باور کند...
.
.
.
تصمیم گرفتم آنقدر کمیاب شوم که دلت برایم تنگ شود
ولی افسوس فراموش شدم...
.
.
.
این عشق برای من هیچ نداشت.اما....
گلهای بالشم را "باغبانِ" خوبی بود اشکهای هر شب ِ من
.
.
.
من سوگوار نبودنت نیستم///من شرمسار این همه تحملم
.
.
.
جلو تر نیا !
"خاکستر" میشوی!
اینجا دلی را سوزانده ای.
.
.
.
لحظه رفتنیست و خاطره ماندنی.تمام ادبیات عشق را به یک نگاه می فروختم اگر لحظه رفتنی بود و خاطره ماندنی....
.
.
.
دل بستن مثل انداختن سنگ توو دریاست
اما دل کندن مثل پیدا کردن همون سنگ توو دریاست
((برای خواندن بقیه ی داستان روی ادامه مطلب کلیک کنید))

این روزها که میگذرد
یک ترانه تلخ
قصه ی تنهایی های مرا می سراید
سمفونی گوش خراشی است
روزهاست پنبه دگر فایده ندارد
باید باور کنم
"تــــــنـــهــــــــایـــــــــم"