می خواهم فراموشت کنم

مــــاه را

بیشــــتر از همه دوست می داشتی

و حالا

ماه هر شب

تـــو را به یاد مـــن می آورد

می خواهم فراموشت کنم

اما این مــــاه

با هیچ دســـتمالی

از پنجــــره پــاک نمی شـــود!!...

در هفت جا نفس خویش را حقیر دیدم!

نخست: هنگامیکه به پستی تن میداد تا بلندی یابد.
دوم: آنگاه که در برابر از پاافتادگان، می‌پرید .
سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.
چهارم: آنگاه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه میزنند، خود را دلداری داد.
پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را
ناشی از توانایی دانست.
ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های
خودش بود.
هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

جبران خلیل جبران

یلدا

چه می توانم بگویم

آنگاه که کلمه قاصر است

از بیان حجم دوست داشتن

چه می توانم بگویم

آنگاه که عقل قاصر است

از درک حرف های دل

چه می توانم بگویم

آنگاه که چشم نمی بیند

منتهای دلدادگی را

چه می توانم بگویم

وقتی عشق به میدان می آید

چه می توانم بگویم

در گردباد دوست داشتن

که همه چیز

چونان پر کاهی می رود

می رود تا فقط تو بمانی در خیال من

و من برای تو

من این شب های بلند را دوست دارم

و بلندترین شب سال را بیشتر

آن شب که

تو دقیقه ای بیشتر در خیال من می مانی

                                                                                 ک.مهربان

 


ببین چگونه قناری ز شوق می لرزد

نترس از شب یلدا

بهار آمدنیست...

از همه زندگیم...

از همه‌ی زندگی‌ام

در یادم

فقط پاییزی است

دمی‌كه  از میان پنجره‌ی خیس از باران

نگاه می‌كنم و می‌بینم

راهی روان به دوردست

بر راه

می‌یابم جاپایی عمیق

در این جاپا

خانه‌ای می‌سازم

در این خانه

می‌كارم سرخس كودكی ام را

بر این سرخس

رؤیای شكوفه‌ای رخشان می‌بینم

بر این شكوفه

قطره‌ای می‌بینم

در قطره

دوباره چهره‌ی قدیمی ‌را باز می‌شناسم

در این چهره

می‌شنوم صدای خودم را...

صبح روزی...

صبح روزی ، پشت در می آید و من نیستم

قصه دنیا به سر می آید و من نیستم

یک نفر دلواپسم این پا و آن پا می کند

کاری از من بلکه بر می آید ومن نیستم

خواب و بیداری  خدایا بازهم سر می رسد

نامه هایم از سفر می آید و من نیستم

هرچه می رفتم به نبش کوچه او دیگر نبود

روزی آخر یک نفر می آید و من نیستم

در خیابان در اتاقم روی کاغذ پشت میز

شعر تازه آنقدر می آید و من نیستم  

بعد ها اطراف جای شب نشینی های من

بوی عشق تازه تر می آید ومن نیستم

بعد ها وقتی که تنها خاطراتم مانده است
عشق روزی رهگذر می آید ومن نیستم



داستان کوتاهی از برتولت برشت

دختر كوچولوی صاحبخانه از آقای "كی" پرسید:
  اگر كوسه‌ها آدم بودند، با ماهی‌های كوچولو مهربانتر می‌شدند؟
  آقای كی گفت: البته! اگر كوسه‌ها آدم بودند،
  توی دریا برای ماهیها جعبه‌های محكمی ‌می‌ساختند،
  همه جور خوراكی توی آن می‌گذاشتند،
  مواظب بودند كه همیشه پر آب باشد.
  هوای بهداشت ماهی‌های كوچولو را هم داشتند.
  برای آنكه هیچوقت دل ماهی كوچولو نگیرد،
  گاهگاه مهمانی‌های بزرگ بر پا می‌كردند،
  چون كه
گوشت ماهی شاد از ماهی دلگیر لذیذتر است!
  برای ماهی‌ها مدرسه می‌ساختند
  وبه آنها یاد می‌دادند
  كه چه جوری به طرف دهان كوسه شنا كنند
  درس اصلی ماهی‌ها اخلاق بود
  به آنها می‌قبولاندند
  كه زیبا ترین و باشكوه ترین كار برای یك ماهی این است
  كه خودش را در نهایت خوشوقتی تقدیم یك كوسه كند
  به ماهی كوچولو یاد می‌دادند كه چطور به كوسه‌ها معتقد باشند
  و چه جوری خود را برای یك آینده زیبا مهیا كنند
  آینده‌یی كه فقط از راه اطاعت به دست می‌آیید
  اگر كوسه‌ها آدم بودند،
  در قلمروشان البته هنر هم وجود داشت:
  از دندان كوسه تصاویر زیبا و رنگارنگی می‌كشیدند،
  ته دریا نمایشنامه به روی صحنه می‌آوردند كه در آن ماهی كوچولو‌های قهرمان
  شاد و شنگول به دهان كوسه‌ها شیرجه م‌یرفتند.
  همراه نمایش، آهنگهای مسحور كننده‌یی هم می‌نواختند كه بی اختیار
  ماهیهای كوچولو را به طرف دهان كوسه‌ها می‌كشاند.
  در آنجا بی تردید مذهبی هم وجود داشت
  كه به ماهیها می‌آموخت
  "زندگی واقعی در شكم كوسه‌ها آغاز می‌شود"

پلنگی آمد و چشم مرا برد!

نگاهش کردم و قلب من آزرد

کسی سیب دلم را ناگهان خورد

میان خواب آهو بودم انگار

پلنگی آمد و چشم مرا برد

**************

به فال تو گلی پرپر بیفتد

دلت با عشق روزی در بیفتد

در این قحطی برای چشمهایت

الهی ! اتفاقی تر بیفتد

*****************

دل ما زیر بار غصه خم ؟...نه

به چشم ما فقط یک لحظه نم؟...نه

و حتی مرگ را کوچک شماریم

ادامه نوشته

حافظ

جان بي جمال جانان ميل جهان ندارد

                             هركس كه اين ندارد حقا كه آن ندارد

با هيچكس نشاني زان دلستان نديدم

                             يا من خبر ندارم يا او نشان ندارد

هر شبنمي در اين ره صد بحر آتشين است

                             دردا كه اين معما شرح و بيان ندارد

سرمنزل فراغت نتوان زدست دادن

                            اي ساروان فرو كش كاين ره كران ندارد

چنگ خميده قامت ميخواندت به عشرت

                            بشنو كه پند پيران هيچت زيان ندارد

اي دل طريق رندي از محتسب بياموز

                            مست است و در حق او كس اين گمان ندارد

احوال گنج قارون كايام داد بر باد

                           در گوش گل فرو خوان تازرنهان ندارد

گرخود رقيب شمع است اسرار ازو بپوشان

                            كان شوخ سربريده بند زبان ندارد

كس در جهان ندارد يك بنده همچو حافظ

                            زيرا كه چون تو شاهي كس در جهان ندارد

میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر شاید

میان تو و من فاصله ایست به پهنای یک عمر شاید؛ زیاد که نیست ؟
چه رنجی میکشم من … چه تحملی میکنی تو !!!
آغوشمان باز خواهد بود برای رسیدن خسته که نمیشوی ؟
چه اگر برسم … چه اگر نرسی
چه اگر نیایم …چه اگر نیایی
چه اگر نباشم … چه اگر نباشی.
بگو که روزی به هم میرسیم . بگو که هستی . همین.

کودکی که خدا از او عکس می گرفت!

دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد.
بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان و رعد و برق شدیدی درگرفت.
مادر كودك كه نگران شده بود مبادا دخترش در راه بازگشت از طوفان بترسد یا اینكه رعد و برق بلایی بر سر او بیاورد، تصمیم گرفت كه با اتومبیل بدنبال دخترش برود. با شنیدن صدای رعد و دیدن برقی كه آسمان را مانند خنجری درید، با عجله سوار ماشینش شده و به طرف مدرسه دخترش حركت كرد.
اواسط راه، ناگهان چشمش به دخترش افتاد كه مثل همیشه پیاده به طرف منزل در حركت بود، ولی با هر برقی كه در آسمان زده میشد ، او می‌ایستاد ، به آسمان نگاه می‌كرد و لبخند می زد و این كار با هر دفعه رعد و برق تكرار می‌شد.
زمانیكه مادر اتومبیل  خود را به كنار دخترك رساند، شیشه پنجره را پایین كشید و از او پرسید: چكار می‌كنی؟ چرا همینطور بین راه می ایستی؟
دخترك پاسخ داد: من سعی می‌كنم صورتم قشنگ بنظر بیاید، چون خداوند دارد مرتب از من عكس می‌گیرد!
باشد كه خداوند همواره حامی شما بوده و هنگام رویارویی با طوفان‌های زندگی كنارتان باشد. در طوفانها لبخند را فراموش نكنید!

ریشه در خاک

تو از این دشت خشک تشنه روزی کوچ خواهی کرد

و اشک من ترا بدرود خواهد گفت.

نگاهت تلخ و افسرده است.

دلت را خار خار نا امیدی سخت آزرده است.

غم این نابسامانی همه توش وتوانت را زتن برده است.

تو با خون و عرق این جنگل پژمرده را رنگ و رمق دادی.

تو با دست تهی با آن همه طوفان بنیان کن در افتادی.

تو را کوچیدن از این خاک ،دل بر کندن از جان است.

تو را با برگ برگ این چمن پیوند پنهان است.

تو را این ابر ظلمت گستر بی رحم بی باران

تو را این خشکسالی های پی در پی

تو را از نیمه ره بر گشتن یاران

تو را تزویر غمخواران ز پا افکند

تو را هنگامه شوم شغالان

بانگ بی تعطیل زاغان

در ستوه آورد.

تو با پیشانی پاک نجیب خویش

که از آن سوی گندمزار

طلوع با شکوهش خوشتر از صد تاج خورشید است

تو با آن گونه های سوخته از آفتاب دشت

تو با آن چهره افروخته از آتش غیرت

که در چشمان من والاتر از صد جام جمشید است

تو با چشمان غمباری

که روزی چشمه جوشان شادی بود

و اینک حسرت و افسوس بر آن سایه افکنده ست

خواهی رفت.

و اشک من ترا بدروردخواهد گفت

من اینجا ریشه در خاکم

 

ادامه نوشته

برای کسی که نامش را بعد از مرگ به زبان خواهم آورد

نه کم، نه زیاد،
هزار سال تمام
یعنی تمام عمر
تنها زیر پای خود را پاییدم و
از روی خود گذشتم.
تا امروز به برکت کلمات
به عطر آرام آسمان برکشیده شوم.
راه... دشوار بود و
دو دست من
از دعوت  خودم به یکی خواب آسوده
خالی تر...!

ادامه نوشته

تو از یادم نمی روی

برهنه به بستر بی کسی مردن

تو از یادم نمی روی

خاموش به رساترین شیون آدمی

تو از یادم نمی روی

گریبانی برای دریدن این بغض بیقرار

تو از یادم نمی روی

سفری غریب از تمام دوستت دارم تنهایی

تو از یادم نمی روی

تو!

تو با من چه کرده ای که از یادم نمی روی؟

نقشه را خوب ببین!

زندگی بافتن یک قالیست 

 نه همان نقش و نگاری که خودت می خواهی 

 نقشه را اوست که تعیین کرده 

 تو در این بین فقط می بافی 

 نقشه را خوب ببین!

نکند آخر کار 

 قالی زندگیت را نخرند.

چشم به راه خواهم ماند

تا اشكهایم چون قطره‌های رسیده
از درختها بیاویزند
 
چشم به راه تو می‌مانم
زیر ماه سفید
 
غازها می‌كوچند
 بر شولای شب  مانده
 
زنان ریزنقش پیر و فرتوت به كوهها
می‌روند تا بمیرند-----
 
من هم خواهم رفت
و باز خواهم گشت
 
كاجی صد ساله بر سر راهت
شبح زنی كه دوستش می‌داشته‌ای.

یادمان باشد...

یادمان باشد اگر شاخه گلی چیدیم

وقت پرپرشدنش سوز و نوایی نکنیم

پرپروانه شکستن هنر انسان نیست

گر شکستیم زغفلت من و مایی نکنیم

یادمان باشد:سرسجاده عشق

جز برای دل محبوب دعایی نکنیم

یادمان باشد اگر خاطرمان تنها ماند

طلب عشق زهر بی سروپایی نکنیم...

بهترین لحظات زندگی

 

To fall in love
عاشق شدن

To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation.
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place.
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری


To listen to your favorite song in the radio.
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside.
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حو له ات گرمه !

To clear your last exam.
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to.
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه


To find money in a pant that you haven't used since last year.
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی


To laugh at yourself looking at mirror, making faces.
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی !!!

Calls at midnight that last for hours.
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه


To laugh without a reason.
بدون دلیل بخندی

ادامه نوشته

چه کسي واقعاً خدا را دوست دارد!

مردي در عالم رويا فرشته اي را ديد که در يک دستش مشعل و در دست ديگرش سطل آبي گرفته بود و در جاده اي روشن و تاريک راه مي رفت. مرد جلو رفت و از فرشته پرسيد:« اين مشعل و سطل آب را کجا مي بري؟»... فرشتـه جواب داد:« مي خواهم با اين مشعـل بهشت را آتش بـزنم و با اين سطل آب، آتش هاي جهنم را خاموش کنم. آن وقت ببينم چه کسي واقعاً خدا را دوست دارد!»

گاهی...

گاهی برای بهانه ای که ندارم

مداد رنگی هایم را می تراشم

پروانه ای می کشم

که گل از گونه هایم بشکفد

دفترم را نبند

کم کم

بال هایشان تکان می خورد

و باور می کنم

رنگ بندی زندگیم را تکمیل کرده ام

گاهی که گلدان ها شکسته اند

وگل ها می خشکند

گاهی

که دوسوم بدنم تبخیر می شود

ودرد مسیر رگ هایم را می گیرد

پیش از آنکه دفترم را ببندی

 

ادامه نوشته

و صدایم

 

گل وحشت

گل تنهایی

در نی نی چشمان تو بود

من، صدایت کردم در باد

                   در خیابان شفق:

"باد خیزابی دریاها

                   در چشمانت؛

باد ایثار شکوفایی

                   در دستانت".

راه ،باریکه ی شب بود

                   در آرامش ماه

و صدایم

نی غمگن شبانی

                  که تراود از او

                  قصه بره وامانده زگرگ

راستی

پل دلتنگی ما

                کی فرو خواهد ریخت؟

 

در همین یک قدمی

آخرین شعر مرا قاب کن

پشت نگاهت بگذار

تا که تنهاییت از دیدن من جا بخورد

و بداند که دل من با توست

در همین یک قدمی!

برایت آرزومندم

اول از همه برایت آرزومندم كه عاشق شوی،

و اگر هستی، كسی هم به تو عشق بورزد،

و اگر اینگونه نیست، تنهائیت كوتاه باشد،

و پس از تنهائیت، نفرت از كسی نیابی.

آرزومندم كه اینگونه پیش نیاید، اما اگر پیش آمد،

بدانی چگونه به دور از ناامیدی زندگی كنی.

برایت همچنان آرزو دارم دوستانی داشته باشی،

از جمله دوستان بد و ناپایدار،

برخی نادوست، و برخی دوستدار

كه دست كم یكی در میانشان

بی تردید مورد اعتمادت باشد.

و چون زندگی بدین گونه است،

برایت آرزومندم كه دشمن نیز داشته باشی،

نه كم و نه زیاد، درست به اندازه،

تا گاهی باورهایت را مورد پرسش قرار دهد،

كه دست كم یكی از آنها اعتراضش به حق باشد،

تا كه زیاده به خودت غرّه نشوی.

و نیز آرزومندم مفیدِ فایده باشی

نه خیلی غیرضروری،

تا در لحظات سخت

وقتی دیگر چیزی باقی نمانده است

همین مفید بودن كافی باشد تا تو را سرِ پا نگهدارد.

همچنین، برایت آرزومندم صبور باشی

نه با كسانی كه اشتباهات كوچك میكنند

چون این كارِ ساده ای است،

بلكه با كسانی كه اشتباهات بزرگ و جبران ناپذیر میكنند

و با كاربردِ درست صبوری ات برای دیگران نمونه شوی.

و امیدوام اگر جوان كه هستی

خیلی به تعجیل، رسیده نشوی

و اگر رسیده ای، به جوان نمائی اصرار نورزی

و اگر پیری، تسلیم ناامیدی نشوی

چرا كه هر سنّی خوشی و ناخوشی خودش را دارد

و لازم است بگذاریم در ما جریان یابند.

  امیدوارم حیوانی را نوازش كنی

به پرنده ای دانه بدهی، و به آواز یك سَهره گوش كنی

وقتی كه آوای سحرگاهیش را سر می دهد.

چرا كه به این طریق

احساس زیبائی خواهی یافت، به رایگان.


امیدوارم كه دانه ای هم بر خاك بفشانی

هرچند خُرد بوده باشد

و با روئیدنش همراه شوی

تا دریابی چقدر زندگی در یك درخت وجود دارد..

  بعلاوه، آرزومندم پول داشته باشی

زیرا در عمل به آن نیازمندی

و برای اینكه سالی یك بار

پولت را جلو رویت بگذاری و بگوئی: این مالِ من است.

فقط برای اینكه روشن كنی كدامتان اربابِ دیگری است!

و در پایان، اگر مرد باشی، آرزومندم زن خوبی داشته باشی

و اگر زنی، شوهر خوبی داشته باشی

كه اگر فردا خسته باشید، یا پس فردا شادمان

باز هم از عشق حرف برانید تا از نو بیاغازید.

اگر همه ی اینها كه گفتم فراهم شد

دیگر چیزی ندارم برایت آرزو كنم.

 

                                                                                                        ویکتور هوگو

     پروانه ها آنقدر کوچکند که

 جای هیچکس راتنگ نمی کنند

       ولی باز هم فروتنانه

    خود را از میان تا میکنند.

نامه ی کوتاه

 باور نکن

 

حال همه‌ ما خوب است،

ملالی نیست جز گم شدنِ گاه به گاهِ خیالی دور

که مردم به آن شادمانیِ بی‌سبب می‌گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنارِ زندگی می‌گذرم

که نه زانویِ آهویِ بی‌جفت بلرزد و

نه این دلِ ناماندگارِ بی‌درمان

تا یادم نرفته است بنویسم

حوالیِ خوابهای ما سالِ پربارانی بود

می‌دانم همیشه حیاط آنجا پر از هوای تازه‌ باز نیامدن است،اما تو لااقل

حتی هر وهله

گاهی

هر از گاهی

ببین انعکاس تبسم رؤیا شبیه شمایل شقایق نیست

راستی خبرت بدهم خواب دیده‌ام خانه ای خریده‌ام

بی‌پرده، بی‌پنجره، بی‌در، بی‌دیوار ... هی بخند

فردا را به فال نیک خواهم گرفت

دارد همین لحظه یک فوج کبوتر سپید
 
از فرازِ کوچه ما می‌گذرد

باد بوی نامهای کسان من می‌دهد

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری؟

نامه‌ام باید کوتاه باشد

ساده باشد

بی حرفی از ابهام و آینه

از نو برایت می‌نویسم

حال همه‌ ما خوب است

اما تو باور نکن!

کوچه مهتاب

 

شاعر از کوچه ی مهتاب گذشت

لیک شعری نسرود

نه که معشوق نداشت...

نه که سرگشته نبود...

سالها بود دگر

کوچه ی مهتاب خیابان شده بود...

 

بیکرانه

در انتهای هر سفر

در آیینه

داروندار خویش را مرور می کنم

این خاک تیره این زمین

پاپوش پای خسته ام

این سقف کوتاه آسمان

سرپوش چشم بسته ام

اما خدای دل

در آخرین سفر

درآیینه به جز دو بیکرانه کران

به جز زمین و آسمان

چیزی نمانده است

گم گشته ام، کجا

ندیده ای مرا؟

خارها

خوار نیستند
شاخه های خشک
چوبه های دار نیستند
میوه های کال کرم خورده نیز
روی دوش شاخه بار نیستند
پیش از آنکه برگهای زرد را
زیر پای خویش
سرزنش کنی
خش خشی به گوش می رسد :
برگهای بی گناه
با زبان ساده اعتراف می کنند
خشکی درخت
از کدام ریشه آب می خورد !

 

                                                                                  قیصر امین پور

حقیقت

مردن هرگز به تلخی فراموش کردن یک بودن نیست …..

میان پنجره و دیدن همیشه فاصله ایست

 

ایمان بیاوریم به آغاز فصل سرد

و این منم

زنی تنها

در ابتدای فصلی سرد

و یأس ساده و غمناک آسمان

و ناتوانی این دست های سیمانی

زمان گذشت

زمان گذشت و ساعت چهار بار نواخت

ساعت چهار بار نواخت

امروز روز اول دی ماه است

من راز فصل ها را می دانم

و حرف لحظه ها را می فهمم

 

ادامه نوشته

قافیه باران

زندگی قافیه باران است

من اگر پاییزم

تو بهاری و به اندازه ی

باران خدا زیبایی...