سلام

تا امتداد همین هفته به روز نمیشوم 

خانه تکانی هنری و اشعار جدید و انتشار اولین مجموعه ام در راه است.

پیغامهایتان را میخوانم.

پس تا درودی دیگر بدرود

ما به اندازه يک دلهره کوچک بوديم
ما همه عمر پر از بهت پر از شک بوديم
خاک اين مزرعه از آفت ِعادت مي سوخت
و غم آن بود که ما شکل مترسک بوديم
دست برديم بچينيم از آن شاخه ي دور
غافل از کينه ي ديرينه ي پيجک بوديم
داد ميزد به تن داغ همان تابستان
کودکيمان که پر از فکر لواشک بوديم
حسرت عيد و پدر .فقر شکستيم ولي:
گرچه ناچار به ويراني قلک بوديم
مثل مردي که به اقبال خودش تسليم است
جفت انداخنه ايم جفت ولي تک بوديم

ندیده ای و  نبینی.

 

کلاغ نوحه گر است چون سیاه می پوشد

 همان همیشه شروع شد ببین چه می جوشد

 کسی که از حوالی چشم تو عشق_نه بس کن

که از حوالی چشمت گناه می نوشد

 ندیده ای ونبینی کسی چنین مشتاق

 به سمت و سوی رهایی به مرگ می کوشد

 کسی شبیه مترسک کمی شبیه خودم

 همان که سوگ خودش را سیاه می پوشد.

 

...در دایره می گردم 11

تنها نخ وينسون قرمز در ته جيبم

 به خانه رسيدم

بي دلیل

  چاي دوشب مانده را سرد نوشيدم و تلخ

 تنها،تلخ،بيدليل

سه کليدواژه ي زندگي ي ام.

بر سفره...

بر ساحل اين زندگي طوفان نديديم
 لحن لجن دارد که ما طغيان نديديم


 هي؛ مردمان خفته در خميازه ي خواب
 از اين سکوت دستتان عصيان نديديم


 وقتي که انکار خدا رو به عروج است:
ما بر سر اين نيزه ها قرآن نديديم


 نام پدر فقر است،يعني بي تعارف
 بر سفره بابا بود اما، نان نديديم


 رحمت که نه زحمت شد و بيهوده باريد
 وقتي که ما خيري از اين باران نديديم


 هر بار لرزيديم و مبهوت و هراسان
 جز خنده هاي مضحک چوپان نديديم

مثل شعري که فقط قافيه مبهم دارد
هستي ام نام غريبي به خودش کم دارد


بعد سي سال که بيهوده گذشت فهميديم;
عشق قدري خوشي و بيشترش غم دارد


به بهشتي که رسيديد مبارک اما :
اين جهان دار مکافات،جهنم دارد


خون و جنگ است و جنون بارالهي بنگر;
خلقت اهل زمين قحطي آدم دارد


تکيه آسوده بر اين پيکر ديوار نزن
روحم انگار غم زلزله ي بم دارد


ضجه ي پير زني هر شبه کابوس من است
خشم بر چهره و دشنام دمادم دارد


سهمم اي ذوست همان پنجره تنهايي است
يک بغل حسرت و يک مرد که ماتم دارد.

...خوب است

چشمشان کور که ما حال و هوامان خوب است
 گوشتان کر که طنين تن باران خوب است


 از همان دور کمي شور کمي شوق درود
 بيش تر نه که همين فاصله هامان خوب است


 گرچه آفت زده بر مزرعه ي شعر هنوز
 باتو ديوانه شدن در تب ديوان خوب است


 يا همان فصل که از باور آن بيزاريد
 فصل يخ باور سرماي زمستان خوب است


 ياد تو شعر که آرام در اينجا جاريست
 پنجره خاک نمين بارش باران خوب است


 قهوه اي تلخ بنوشيم و بگويي تو به من؛
 خير باشد خبري خوش ته فنجان خوب است

مدارا...

مدارا ميکنم باخود کمي پيدا کمي پنهان
 به شوق روز آزادي ميان پيله ي زندان


 مدارا ميکنم اما از احوالم چه ميدانيد؛
 هزاران خنجر تهمت کمي از اين کمي از آن


 وطعم زندگيم تلخ شبيه ي قهوه اي خالص
نه غم هايم شبيه تواست نه حتي شوق شاديمان


 نه ميل زيستن دارم نه پاي ماندنم اينجا
 ومن گم ميشوم با برگ ها پاییز لاهیجان


 غروب و مرگ تدريجي تقاص عمر بربادم
 برايم فاتحه خوانيد و بر گورم کمي قرآن

حرف هاي نگفته ام باتو جمله هايي که لال ميميرند
 امتداد حضور بي فرجام نارس و پوچ و کال ميميرند


 هيچ وقت از خودت نپرسيدي، معني آن سکوت محض مرا
 اين غزل ها که رنگ بودن توست، حيف وقتي زلال ميميرند


 در خود اينجا جنون هر شبه ام، شور تار و بيات هجرانت
رقص يک دف ميان دستانم، آن همه قيل و قال ميميرند


 در بهارم تنم زمستانيست، مثل اندوه عصر آدينه
 فصل سبز و شکوفه است اما در همين اعتدال ميميرند

 تشنه اند حريص دستانم،در اميد نوازشت اما؛
 در حوالي شوق ديدارت آرزوي وصال ميميرند.

...در دایره می گردم 10

بو گرفته تنهایی ام

                 عود و اسپند بسوزانید

 و اگر وقت بود فاتحه ای

مدت هاست در خویش مرده ام و

                                     بیخبرم.