سرسره
یک شعر و دیگر هیچ
چون روزهای خوبی برای من نیست
و زمین به یاد آورد
آن روز را که به سرسره ای نگاه می کردیم
بالا رفتیم
اما
پایین نیامدیم
بالا رفتیم
اما
بعد از هر پله پله دیگری نبود
رفتن را خوب می شناسی
من آمدن را
یک شعر و دیگر هیچ
چون روزهای خوبی برای من نیست
و زمین به یاد آورد
آن روز را که به سرسره ای نگاه می کردیم
بالا رفتیم
اما
پایین نیامدیم
بالا رفتیم
اما
بعد از هر پله پله دیگری نبود
رفتن را خوب می شناسی
من آمدن را
ممکن است ماه بعد وبلاگ دهاتی به روز نشود
اما دو شعر:
یک خیابان کشید با مداد مشکی
مدادش را تراشید
با همان مداد یک زن کشید
مدادش را کنار گذاشت
پنجره را باز کرد
به دخترش گفت:
تو خانه را به هر رنگ که دوست داری بکش.
شعر دوم:
فرض کن
یک گلوله می شوم
مغزت را نشانه می گیرم
فرار می کنی
دور می شوی
دور ...
به قاب عکس روی دیوار می خورم.
هوا بیرون رفت
بیرون رفت
رفت.
هیچکس سراغش را نگرفت
حتی آسمان که سر یک میز می نشستند.
شعر دوم:
من را از دهان این زن در آورید.
نه بالا می آورد من را
نه پایین می دهد.
گمشده ام لا به لای نفس هایش.
دیوارها ابری
انگار می دانستم کویر بوده ام
دور بوده ام
سالها و سالها
هر بار فکر می کردم
باران به کویر سفر خواهد کرد
آه باران
این بار هم تو را در خواب دیده بودم.
در فصلی پر از برگهای زرد
پر از باران
مدام در گوشم زمزمه می کرد:
من ابرها را دوست ندارم
من لابه لای برف می دیدمش
به من نگاه می کرد
سفید بود.سفید
همدردی کنم با هموطنانم در غرب کشور هر چند که همدردی من درد آنها را آرام نمی کند.
اما متن:
زنی تا دیروز
لالایی می خواند برای کودکش
اما امروز زمین تکانی به خودش داد
کودکی تا دیروز برای
عروسکش غذا می آورد
امروز زمین تکانی به خودش داد
مردی تا دیروز
برای خانه اش از صبح تا شب
یک به دو می کرد
کلاج می گرفت
بوق می زد
اما امروز
از خانه اش چند آجر مانده است
این یک تکان بود اما
داد می زد زن
کودک
مرد
باد آمد
داد را با خودش زیر خاک برد
در خیابان های پهن
در جوی های باریک
لا به لای ماشین ها
حتی می توانی در این شعر
دنبال آن ها بگردی
اصلا می توانی
روبه روی آیینه بایستی
از خودت سوال کنی
این جای دست های گربه است
روی صورتت
یا
....
۱
خیابان ها ایستادند
چراغ ها خاموش شدند
ماشین ها پنهان
تا تو از پشت شیشه ها
به کودکی نگاه کنی شبیه کودکی هایت
این را از پاهایت فهمیدم که
روی پدال گاز فشار می دادی
و عبور کردی از زنی که
شعرهای کودکی ات را زمزمه می کرد
فردا
روزنامه ها نوشتند:
مردی مادرش را زیر گرفت
۲.
ورق بزن
ورق بزن
ورق بزن
می بینی همه صفحه ها سفید است
زندگی
کلاه بزرگی است که بر سر ما رفته.
مثل همیشه خدمت رسیدم تا وبلاگ را به روز کنم.اما قبل از آن می خواهم یک خبر به
دوستانم و عزیزانی بدهم که همواره به من لطف داشته و به من کمک کردند تا در دنیای
پر از رمز و راز ادبیات٬قطره ای باشم در اقیانوس.
دو شعر از من در کتابی با عنوان زمستان به چاپ رسیده است.
یکی از این دو شعر را در پست های قبلی دیده اید.
دو شعر:
۱
سکوت
حرف های کلمه نشده کودکی است
که فکر می کرد
باد
مادرش را پس خواهد داد
۲
بگویید دست نگه دارند
زیر آوار جا مانده کودکی ام
حالا فقط یک عکس باقی است
مادربزرگ بافتنی می بافت
من از سرما بدم می آمد
از برف بدم می آمد
لعنت بر من و این بافتنی
که هیچ وقت تمام نشد