زیارت حرم علوی و حسینی و عباسی و کاظمین گوارای وجودتان ...
چشمانم را به خاک قدمهایتان سرمه میکشم ...

چشمانم را به خاک قدمهایتان سرمه میکشم ...

گفته بودن که زود میگذره . . .
موقع خداحافظی از همه خواستم دعا کنن تا به واسطه دعاهاشون بتونم درک کنم . . .ف
نجف . . .
ایوان نجف عجب صفائی دارد . . .
کربلا . ..
حسین آرام جانم . . .
و کاظمین . . .
دل خوشم به پدر و پسر آقام امام رضا علیه السلام . . .
به یاد دوستان هستم
ممنون خواهری خیلی زیبا مینویسی مانند همیشه . . .
فعلا برم برا زیارت آخر این سفر . . .
نوشته ی کربلا ، کربلا ما داریم می آییمتان دلم را ...
و اینک نمیدانم پا به خاک مقدسش گذاشته اید یا نه !؟
برای نوشتن چشمانم با اشک هایم غسل زیارت میکنند ...
از دیروز تا به الان دلم در این فکر بود که به مغزم چه فرمانی دهد ! دیگر مغز فرمان پذیر دلم شده است ...
نمیتوانم تصور کنم حالتان را وقتی چشمتان به دو گنبد طلایی میخورد و در بین الحرمین بین دوراهی مانده اید
که آیا باید آموخته ها را به کار گیرید و اول برای گرفتن اذن دخول به حرم سقای دشت کربلا بروید و ایشان را
واسطه قرار دهید و توسل بجویید تا به زیارت ارباب بروید و یا ...
نمیدانم تا به حال این حس به شما دست داده است که کلمات به سنگینی بغضتان شوند و بخواهند گلویت
را بشکافند و خارج شوند !
حال و روز الان من است ! بغض و حرف هایم دارد خفه ام میکند ...
دیگر ترکیب واژه ها برایم آسان نیست ...
فقط میگویم کاش میشد بر فراز زمین کربلا پرواز کرد تا با قدم هایمان خاک کربلا را ...
آهسته قدم گذارید بر خاک کربلا که ...
وقتی زیارت میکنید دست دلم را به ضریح گره بزنید ، لازم نیست برایش مرثیه سرایی پخش کنید !
کربلا خودش روضه ی باز است ....
دلم میخواست با حال و هوای بابا و مامان زیارت کنم کربلا را ...
عجب مجنونی بودید و عجیب عاشقی کردید ....
عجیب عیدی در عیدی شد ...
عاشقان عیدتان مبارک باد ...
زیارتتان قبول ان شاالله ...
التماس دعای فراوان ...
بار بگشایید اینجا کربلاست آب و خاکش با دل و جان آشناست

الحمدلله چشماتون روشن به گنبد طلا شد
الحمدلله دلامون مسافر کرب و بلا شد
الحمدلله امشبم زائر بین الحرمینیم
الحمدلله مهمون سفره ی عباس و حسینیم
از همین جا سر به سجده میگذاریم شکرلله
با دلی خون ناله داریم السلام علیک یا اباعبدلله
السلام علی الحسین (ع) و علی علی بن الحسین (ع)
و علی اولاد حسین (ع) و علی اصحاب الحسین (ع)
.................................
بعد از دو ماه عزاداری عجب زیبا مزدتان را از بی بی فاطمه زهرا سلام الله علیها گرفتین ...
عجب شرط عاشقی را بلد بودید ...
حال و روزتان در این چند روز مانده به سفر وصف نشدنی بود
سکوت های پی در پی تان ، تبسم های رضایتتان ، نگاه های منتظرتان و اول و آخر حال دلتان ...
اما حال من از حال شما بهتر نبود ! بین حال من و شما فرق بسیار بود ...
شما شوق زیارت و من حسرت زیارت ! شما شوق وصال و من غم هجران ...
اینک شما در نجف و در حال زیارت امیرالمومنین و گرفتن اجازه زیارت ارباب از پدر بزرگوارشان هستید
و من دلخوشم به هر از گاه به یادتان افتادنم
یادتان باشد که اشک های خداحافظی ام را فقط به حساب بدرقه و دوری از شما ننویسید
آنها را امانت دادم به دستتان !
تا وقتی سر و صورتتان را به ضریح میچسبانید و دستانتان را به ضریح میکشید
آنها را بدهید به دست صاحبانشان !
شاید دلشان سوخت و چون قالی سوخته ی خانه ی عزادار به عزای حسین (ع) آن ها را هم خریدند
دلم را عریضه کردم و با شما بدرقه اش کردم ، دلم تنهاست و صاحبش اینجا جامانده است !
همراهی اش کنید !
بگویید آنجا هوایش را داشته باشند چون شکسته و جدا شده است ...
دستانتان را که به ضریح گره میزنید یادی از دل گره زده ام به دستان و دلتان کنید
سلام جامانده ای را ، با تمام احترامی که فرستادم برسانید ...
اینجا دل جامانده بسیار است ...
اینجا جامانده بسیار است ...
نویسنده : جامانده ...
پ ن : ان شاالله تا زمان بازگشت مسافران کربلا میزبان میهمانان این خانه ام ...
بر مشامم میرسد هر لحظه بوی کربلا
بر دلم ترسم بماند آرزوی کربلا
تشنه ی آب فراتم ای اجل مهلت بده
تا بگیرم در بغل قبر شهید کربلا
رسد روزی که در سجده بگویم رسیدم کربلا الحمدلله
ان شا ء الله اگر لایق باشم دعا گویتان خواهم بود ...
دعا کنید برایم خیلی ...
دوستان به یادتان خواهم بود .
پیشاپیش میلاد رسول کرم (صل الله علیه و اله ) و امام جعفر صادق (علیه السلام ) را تبریک میگویم .
حتی طولانی ترین شب هم طلوع زیبای خورشید را خواهد دید ،
خدایا یلدای طولانی غیبت را به طلوع زیبای ظهور برسان .
اللهم عجل لولیک الفرج
رسد روزی که در سجده بگویم رسیدم کربلا الحمدلله ...
سیما جونم پاداش زحماتش رو که تو مدت بیماری پدر (خدابیامرزش) کمک حال مادرش بود رو گرفت ...
یک روز بعد از چهلم بابا ش به همراه همسر و مادرش رفتن کربلا ... (قسمت جمیع آرزومندان )
واقعا دعوت شده خاص حضرت بودن ...
سیما جونم برگشت همون روز یکی دیگه از دوستام برای خداحافظی تماس گرفت و راهی شد ...
و روز برگشت دوستم یکی دیگه از دوستام که خیلی برام زیبا بود، شبی که مشغول جمع کردن وسایلش بوده
بهم پیام داد که : الان اگه گفتی چی برداشتم ؟ گفتم : چی ؟
گفت : زیارت ناحیه مقدسه اون که تو دادی ... بند دلم پاره شد یاد پارسال افتادم همین روز ها بود که یکدفعه با
همسری تصمیم گرفتیم که این زیارتنامه رو تهیه کنیم و پخش کنیم بدون هیچ نیت خاصی ، و از
امام حسین (علیه السلام ) خواستم که هر چه به صلاح مان است برایمان در نظر بگیرد که شکر خدا خیلی
به ما لطف داشتند
اون از تصادف آقاییم و ...
خوش به حال کسانی که در پیاده روی نجف و بغداد به سمت کربلا شرکت کردند ...
زیباست که اطلاع بدهند در نجف به یادت هستند ... اللهم الرزقنا ...
پ.ن: وقتی از درد حرف میزند کل بدنم به درد می افتد ...
خدایا تمام مریض ها را شفای کامل عنایت فرما ... الهی آمین .
عزاداریهایتان مقبول حق تعالی .
این چند وقته بازم مشغولیت زیادی داشتم .
دوستان خیلی دعا کنید ...
دو سال پیش محرم خیلی سختی رو گذروندیم امسال هم محتاج نظر حق تعالی هستیم ...
فقط چند جمله :
بصیرت یعنی : تا حسین (علیه السلام) به کوفه نیامده ، مسلم را امام خود بدانی .
شاید ((یاسین )) همان " یا ح سین" است . اما ... بی سر ...
و
ننگ حرمت شکنی از فتنه گرانی که حرمت عاشورا را شکستند پاک شدنی نیست حتی
اگر شناسنامه دوم بگیرند ...
واقعا توبه کردن هم فیض میخواهد ...
عیدی اش که سلامتی باباش باشه رو بگیره.
الهی آمین.
بعد نوشت :
ساعت 10:30 شب سیما زنگ زد و خبر آرامش باباش رو داد
خدا بهشون صبر بده
کمی زودتر از من راهی شد .
رسیدم بهش ولی همچنان پشت سرش راه رفتم که مبادا به خاطر من عجله کنه...
به همه چی دقت میکردم ...
دو تا خانم در حال صحبت بودن وقتی از کنارش رد شدن به خاطر هم قدم بودن با هم یه تنه زدن و رفتن !
به سختی خودش رو کنترل کرد که نیافته و حرفی نزد و راهش را ادامه داد .
منم به زور جلوی خودم رو گرفتم و چیزی نگفتم ...
رفت به سمت ایستگاه اتوبوس قبول نکرد با ماشین بریم البته مسیرش با اتوبوس خبلی بهتر بود .
موقع سوار شدن به اتوبوس کمرش یاری نمیکرد و کمی طول کشید راننده عجول هم
هی در رو میزد که بسته بشه منم پام رو گذاشتم جلوی در و نگذاشتم ...
کمی آروم شدم وقتی تو اتوبوس که شلوغ هم بود نشست البته جای یه خانم محترم .
ازش تشکر کردم و جواب زیبایی داد :
خواهش میکنم عزیزم به خاطر خدا بود ما هم از این روز ها داریم .
(اومد تو ذهن ام که اون خانم که تنه زد و رفت این روز ها را ندارد ؟؟!!)
موقع پیاده شدن راننده عجله داشت منم چشم تو چشمش شدم که اگر با کلید در بازی کنه دیگه ...
رسیدیم مقصد و ذکر لب مامان این بود که اسیرت کردم خیلی اذیت شدی و ...
مادر زیباترین واژه دنیا .
با خودم همیشه میگم وای به حالم اگر روزی بابا و مامان دعاشون پشت سرم نباشه ...
از خدا میخوام که هیچ وقت اون روز را نبینم
الهی آمین .
ان شا ء الله همه ی مادر و پدر ها سایه اشون بالاسر بچه هاشون به سلامت باشد و آنهایی هم که نیستند
خدا بیامرزدشان .
درروزعرفه دستهای خود رابه سوی آن بی نیاز بالا می بریم
وپیوسته دعامی کنیم
خدایا غروب این روز را باغروب گناهانمان یکی گردان
روزعرفه التماس دعا.
وعیدسعیدقربان پیشاپیش مبارک.
![]()
بگو الله میگه الله.
بگو محمد میگه محمد.
بگو علی میگه علی.
بگو فاطمه
میگه عمه
![]()
بگو حسن میگه حسن.
بگو حسین میگه حسین.
هرکاری کردم اسم همه رو میگه جز اسم من !!!
![]()
صحبتهای من و عمه جونی بودش که ماشاء الله هر روز شیرین تر میشه.
امروز نتونستم برم مراسم دعای عرفه وقت ام آر آی مامانم بود.
(برای انجام معاینات سالیانه ) الان هم مرکز تصویربرداری هستیم و منتظر نوبت !
خیلی دعا کنید.
بعدا نوشت :
تو سرگردونی بودم.
خیلی فضا سنگین بود.
تلویزیون مرکز هم شبکه 2 بود شیخ حسین انصاریان گاهی دعا رو میخوندم و گاهی گوش میدادم.
خیلی نیازداشتم هم صحبت داشته باشم.
آقاییم مشغول کار که شب زود بیادپیش ام.
همزادی هم که هم مدیر شدن و هم استاد دیگه وقتی پیدا کنه استراحت میکنه.
( راستی همزادی وقتی موفقیت هایت را می شنوم خیلی خوشحال میشوم و از خداوند پایداری در صعود پله های موفقیت را برایت خواستارم)
بهترین دوست دنیام هم صددرصد مشغول سدره جونیم است
دوست جونیم هم خوب شد مزاحمش نشدم شب فهمیدم که پدرش بیمارستان بستری بود
(دوستان برا پدر دوستم دعا کنید)
دلم بد گرفته بود که اس اومد و اسم بابای گلم رو گوشیم حک شد.
باشوق اس رو باز کردم این بود :
دلت گفت دیگرمنت زمین رانکش راه آسمان بازاست پربکش اوهمیشه آغوشش بازاست
نگفته تورامی خواند اگرهیج کس نیست خداکه هست.
التماس دعا.
وای که چقدر چسبیدش.
دعا به یارب یارب رسیده بود با صدای شیخ حسن انصاریان یاد اون سالهایی که عرفه مشهد بودم افتادم و خودم رو مقابل پنجره فولاد حس کردم و خدایم را به نام رب صدا کردم آرامش آمد . . .
کار نوشت: دوشب است در منزل بابا مشغول گرفتن آبلیمو هستیم.
سلام
با توکل برخدا و توسل به ائمه اطهار(علیه السلام) به نیت فرج و سلامتی آقا امام زمان عجل الله تعالی فرجه
از فردا 14 مهر که شهادت آقاجوادالائمه (علیه السلام)است
به مدت چهل روز که آخرین روزخواندن دعا ،روزقیام آقاامام حسین (علیه السلام)و یارانش است
چله دعای عهد برگزارکنیم.
دوستانی که (خود و یا دوستانشان)مایل به شرکت دراین طرح هستیدلطفا سریعا با ذکر نام به بنده اطلاع دهید
(حداکثر تا ساعت 10 امشب)
محدوده زمانی خواندن دعای عهد از اذان صبح تا ساعت 9 صبح.
درضمن برآورده شدن حوائج تمام چله گذاران مدنظر تمام چله داران باشد.
حاجت روا باشید.
التماس دعا.
عیدتان مبارک
نقاره ها ز اوج مناره وزیده اند
مردم صدای آمدنت را شنیده اند
زیباتر از همیشه شده آسمان تو
آقا ! چقدر ریسه برایت کشیده اند
منم آن سائل درمانده که با دست تهی / در دل شب به امید کرمت گریه کنم
به غبار حرم و صحن و سرایت سوگند / دوست دارم که شبی در حرمت گریه کنم
گویند جواز کربلا دست رضاست
شاهی که تجلی گه الطاف خداست
جایی که برات کربلا می گیرند
آنجا به یقین پنجره فولاد رضاست
از دیشب که همه اش تلویزیون حرم رضوی رو نشون میده بدجوری هوایی صحن و سراشون شدم ...
امیدوارم در این روز بزرگ بهترین عیدی ها رو بگیریم و از جمله برات کربلا ...
اللهم الرزقنا ...
بالاخره قسمت شد و پنج شنبه شب به همراه دوستم سیما جون و همسرش (البته با ماشین تازه ی شان ) رفتیم منزل حسنا جون و چقدر خوش گذشت .
ماشاءالله سدره کوچولومون روز به روز ناز تر و زیباتر میشه .
خداوند نگهدارش باشد به سلامتی .
و در ضمن متوجه قبولی همسر حسنا جون برای دکترا شدیم
و امیدوارم موفق باشد بماند که سر این موضوع بنده خدارو چقدر اذیت کردم .![]()
تشکر نوشت : ممنون بهترین دوست دنیا از مهمانی بی موقع ما ...![]()
دل . نوشت : همزادی ممنونم از بودن هایت و امیدوارم که به زودی خوب خوب بشی .![]()
خاله . نوشت : ریحانه ی خاله اختصاصی مینویسم برایت که :
عیدت مبارک .![]()
![]()
نی نی . نوشت : استاد عزیزم چند روزی است که گل پسر دومشان را در آغوش گرفته خیلی بی تابم برای دیدنشان .![]()
ریحانه . نوشت : ان شاء الله ریحانه کوچولومون (خواهر فرشته مون ) تا چند روز دیگه به سلامتی میاد پیش مون .![]()
عروسی .نوشت : عروسی دختر دایی هم کلی خوش گذشت . آرزوی خوشبختی برای همه ی جوان ها و عاقبت بخیری شان .![]()
بازم میگم : عیدتان مبارک .
امام صادق (علیه السلام ) :
دختران حسنه هستند و پسران نعمت.
برای حسنات پاداش داده میشود ، از نعمت ها بازخواست می گردد.
دختران گرامی روزتان مبارک و عاشقان حضرت معصومه (سلام الله علیها ) عیدتان مبارک
سلام
میلاد کریمه اهل بیت حضرت فاطمه معصومه (سلام الله علیها) و آغاز دهه کرامت و پیشاپیش میلام امام رضا (علیه السلام ) بر همگان مبارک.
امروز خیلی عالی بود.
صبح زود آقایی ساک ام رو بست و منو راهی کرد با کلی سفارش که مواظب خودت و همزادی ات باش.
سوار بر اتوبوس شدیم و سفر یک روزه به یادماندنی مان آغاز شد.
رسیدیم به مقصد داخل باغ که شدیم برام آشنا اومد کمی گشت زدیم مطمئن شدم این همان باغ سبز مشهور دوران کودکیم است که با خانواده در کنار خانواده ی دوستان بابا دور هم جمع میشدیم.
تجدید خاطرات برام شیرین بود مخصوصا که همزادی با جان و دل به صحبت هام گوش میداد.
اول بر سر سفره صبحانه نشستیم و بعد صرف صبحانه (به همراه چند لقمه عشق ) یه مراسم مولودی خوانی و سپس تایم آزاد اعلام شد کمی کنار استخر ها بودیم و بعد صرف ناهار دو نفره بساط بازی منچ و دومینو رو به راه کردیم و بعدش هم کمی آب بازی.
خیلی خوش گذشت خیلی عالی بود.
ممنون . نوشت . 1 :
آقایی ممنونم.
ممنون . نوشت . 2 :
همزادی ممنون که طبق معمول برایم سنگ تمام گذاشتی.
تبریک . نوشت. به بهترین هایم :
ریحانه ی خاله روزت مبارک.
همزادی عزیزم بازم میگم روزت مبارک.
سدره کوچولوی خاله روزت مبارک.
یاد.نوشت. :
لذت بخش بود که از دوستان قدیمی ام در آن جمع حضور داشتن.
این هفته برام هفته ی پرکاری است . . .
ببخشید اگه پست جالبی نبود خلاصه و مفید بود مخصوصا حدیث اول پست ام که خیلی دوستش دارم.
بیشتر تلاش ام به روز رسانی در روز دختر بود.
پایدار باشید.
بالاخره تمام شد و به آزادی رسیدم ...
همین اول پست ام بگم ممنون آقایی و همزادی عزیزم در کمک رسانی هایتان در این مدت .
دو روز عالی دو روز ناب دو روز بی تکرار ...
دوشنبه روز شهادت حضرت امام صادق (علیه السلام ) صبح زود پا شدم و حرکت به سمت میدان حر .
و از آنجا به سمت ساختمان سابق مجلس شورای اسلامی و در راه در دلم این نجوا را داشتم :
شهید گمنام سلام،خوش اومدی،مسافر من،خسته نباشی پهلون
شهید گمنام سلام،پرستوی مهاجر من،صفا دادی به شهرمون
باشه دیگه کل وصیت هاتو اجرا می کنم،تو فقط غصه نخور!
باشه دیگه دعا برا یوسف زهرا می کنم،تو فقط غصه نخور!
باشه دیگه کاری برا غوغای محشر می کنم،تو فقط غصه نخور!
باشه دیگه فکری برا اشکای رهبر میکنم،تو فقط غصه نخور!
وقتی رسیدم کنار ماشین های حامل شهدا دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم خیلی هوای غریبی بود .
خودکار به دست بودم و نمیدونستم چی بنویسم که همون لحظه به ذهن ام رسید و نوشتم :
سلام داداش دلاور
قول می دهم تا آخرین قطره خون ام از حجاب ام دفاع کنم .
با همزادی تماس گرفتم که گفت میام .
بعدش با بابا تماس گرفتم که رفته بود هیئت .
کمی بعد به زنداداشی زنگ زدم که از خواب بیدارشان کردم .
همزادی به همراه پدر و مادرشان آمدن و به خاطر خستگی زیاد (از جابه جا یی منزل ) کمی در کنار شهدا بودن و رفتن .
بابا از هیئت مستقیم اومد اونجا و خیلی خوشحال بود که به مراسم رسید .
و چند باری گفتن که : اگر نمیرسیدم خیلی حسرت میخوردم .
عمه جونی هم به همراه بابا و مامانش اومد و بردم گذاشتم روی ماشین و رفت کنار یک شهید و
خیلی قشنگ در آغوش گرفت و بوسه ای زد و برگشت .
تا سر خیابان ولیعصر همراه کاروان حرکت کردیم و برگشتیم .
عصر هم به دعوت داداش کوچیکه آقاییم به همراه مادرشان و برادر زاده ها و خواهر زاده آقاییم رفتیم بهشت زهرا کنار شهدا خیلی خوب بود خیلی .
و روز سه شنبه عصر بود که داداش کوچیک آقاییم عازم قم و جمکران بود که به من گفت ولی آقاییم گفت کارم زیاده منم ناراحت به داداش آقاییم خبر دادم که ایشونم طی تماسی با برادرشان آقاییم رو راضی کرد و رفتیم ...
خیلی عالی بود خیلی خدایا شکرت به خاطر این دو روز ناب ناب ...
پ.ن.1:
در کنار شهدا خیلی دلم گرفت که آقاییم نتونست بیاد و بهش زنگ زدم و اشکهام اجازه صحبت نداد و پیامکی به این مضمون برایش فرستادم :
عزیز خیلی هوای غریبیه .
تشییعی که اصلا روضه خوان نمیخوادش ...
پ.ن.2:
عمه جونیم با بابا و مامانش الان در جوار امام رضا (علیه السلام) هستن .خوش به سعادتشان .
خیلی دلم خواست .
پ.ن.3:
منتظرم شنبه برسه یه روز عالی در کنار همزادی .
پ.ن.4:
راستی بالاخره بعد از پیگیری ها موفق به گرفتن پول گوشی گم شده ام از سارق شدیم .
توجه .نوشت : پست قبلی ام هم برای امروز است ...
مخاطب گرامی ببخشید دیر شد گفته بودم مشغول انجام کاری بودم ...
و اما نظر شما :
ن.م
در آیه دویستوبیستوچهار از سوره بقره، به اصلاح میان افرادی که با هم قهر کردهاند، سفارش شده است.!!!
من از طرف بعضی ها عذرخواهی میکنم که نسبت به اطرافیانشون بی تفاوت نبودن!!! و ...
و اماجواب اینجانب :
اولا ممنون بابت نظرتان که من را به تحقیق و بررسی واداشت .
و ثانیا :
مفهوم این آیه ارسالی شما :
(آيه 224)
شأن نزول:
ميان داماد و دختر يكى از ياران پيامبر صلّى اللّه عليه و آله به نام عبد اللّه بن رواحه اختلافى روى داد، او سوگند ياد كرد كه براى اصلاح كار آنها هيچ گونه دخالتى نكند و در اين راه گامى بر ندارد آيه نازل شد و اين گونه سوگندها را ممنوع و بىاساس قلمداد كرد.
تفسير:
اين آيه و آيه بعد ناظر به سوء استفاده از مسأله سوگند است. و مقدمهاى محسوب مىشود براى بحث آيات آينده كه سخن از «ايلاء» و سوگند در مورد ترك آميزش جنسى با همسران مىگويد، نخست مىفرمايد: «خداوند را در معرض سوگندهاى خود براى ترك نيكى و تقوا و اصلاح در ميان مردم قرار ندهيد و (بدانيد) خدا شنوا و داناست» سخنان شما را مىشنود و از نيات شما آگاه است (وَ لا تَجْعَلُوا اللَّهَ عُرْضَةً لِأَيْمانِكُمْ أَنْ تَبَرُّوا وَ تَتَّقُوا وَ تُصْلِحُوا بَيْنَ النَّاسِ وَ اللَّهُ سَمِيعٌ عَلِيمٌ).
به اين ترتيب سوگند ياد كردن جز در مواردى كه هدف مهمى در كار باشد عمل نامطلوبى است.
منبع : تفسیر نمونه ج 2 ص 145
البته آیات قرآنی آنقدر جامع و کامل هستن که برداشتهای گوناگون میتوان داشت ولی مبحث اصلی این آیه که در تفسیر نمونه آمده بود را نوشتم
خوب حالا بخوان آیات مربوطه به این کار را (آشتی دادن )
البته آیات در این مبحث زیاد است ولی من به مرور یک آیه می پردازم .
خداوند متعال در سوره حجرات آیه ۹می فرماید :
وَ إِنْ طائِفَتانِ مِنَ الْمُؤْمِنينَ اقْتَتَلُوا فَأَصْلِحُوا بَيْنَهُما فَإِنْ بَغَتْ إِحْداهُما
عَلَى الْأُخْرى فَقاتِلُوا الَّتي تَبْغيحَتَّى تَفيءَ إِلى أَمْرِ اللَّهِ فَإِنْ فاءَتْ فَأَصْلِحُوا
بَيْنَهُما بِالْعَدْلِ وَ أَقْسِطُوا إِنَّ اللَّهَ يُحِبُّ الْمُقْسِطينَ
ترجمه:
و اگر دو طایفه از مسلمان ها با همدیگر جنگ کردند پس
{ شما مسلمان ها}بر مبنای عدل و داد میان آن ها صلح و آشتی
بر قرار کنید.
پس اگر یکی از این دو گروه به گروه دیگر تعدی و تجاوز کرده پس
{شما مسلمان ها} بجگید با گروه متجاوز تا این که تسلیم حکم خدا
شود پس اگر تسلیم شد میان آن ها بر اساس قسط و عدل
صلح و آشتی بر قرار کنید
و قسط را پیشه ی خود کنید که خداوند دادگران را دوست دارد .
صلح و سازش باید بر اساس عدل و داد باشد و باید حق مظلوم از
ظالم گرفته شود؛آن گاه آشتی برقرار شود .
و اساسا اگر حق مظلوم استیفا نشود؛
یا صلح بر قرار نمی شود
یا اگر برقرار شد دوامی نخواهد داشت و به زودی به کدورت
و نزاع منجر خواهد شد.
همان طور که دفعات قبل ما آشتی کردیم و دوباره بلایی بدتر از دفعات
قبل سرمان آمد ...
امیدوارم در عین مختصر بودن مفید هم واقع شود ...
و خواهشا دیگر در این رابطه صحبتی نفرمایید زیرا :
1: اصلا از کل ماجراها هیچ اطلاعی ندارید !
2:من به کاری که انجام میدهم ایمان دارم و اجازه نمیدهم کسی در این
مورد دخالتی کند .
3:دوست ندارم به خاطر همچین آدمهایی (فرزند ارشد مادرشوهرم و خانواده اش ) کدورتی بین ما پیش بیاید ...
4:و حرف آخر که با پیامک هم به شما گفتم خواهشا موارد و مطالب ثبت شده ام در وبلاگ را به
بیرون این دنیای مجازی انتقال نده حتی در پیامک و یا تماس با اینجانب ...
دلت پاک تر از آسمان
/
![]()
و صدایت آرام تر از نسیم بهار
/![]()
تولد آسمانیت مبارک
![]()
سلام این پست ام خاص است.
البته مخاطبم هم خاص است.
![]()
امروز تولد دوست جونیم یا قشنگ تر بگم همزاد جونم است.
سمیه جانم ؛ عزیز دلم این دو هفته مثل همیشه بهترین همراه بودی برایم.
نمی دونم چه جوری ازت تشکر کنم.
فقط میتونم بگم : تبریک دست خالی مرا با سخاوت بی حدت بپذیر.
تولدت مبارک.
![]()
همزادی هم بدتر از من سرش شلوغه ، البته به امید خدا اینجانب 9 شهریوربه آزادی میرسم و میام با کلی خبر توپ و قشنگ.
پ.ن:
دوست داشتم با کلی عکس گل این پست رو بگذارم ولی به دلیل کمبود امکانات نشد
![]()
پ.ن.1:
تو این ماه قشنگ که جابه جایی همزادی از پیش خدا به این دنیا بوده همزادی بازم جابه جایی داره به امید بهترین ها.
پ.ن.2:
پنج شنبه گذشت 31 مرداد تولد بهترین دوست دنیام بود
حسنا جان
،
مامانی سدره جونم تولدت مبارک.
![]()
پ.ن.3:
جمعه آینده 8 شهریور هم تولد دوستم سیما است
خواننده خاموش وبلاگم
،
تولدت مبارک عزیزم.
![]()
پ.ن.4:
تا اینجا کافی است تا بعد از 9 شهریور !
آهان راستی یه نظر پست قبلی تایید نشدش ان شاء الله سر فرصت تایید میشه با جواب.
![]()
و
عشق.نوشت:
و همزادی عزیزم این آخرین تولدت مبارک کتبی مرا بپذیر که تعدادش برابر با تعداد سالهای زیبای زندگیت
تا به امروز بود.
به تبعیت از شمع های روی کیک.
![]()
آرزومند بهترین ها برایت. پایدار باشی.
اول یک پیام :
آنانکه رفتنشان آغازی برای دیگران شد ،
شایسته تقدیرند.
دوست و همراه گرامی: و آنگاه که در این تاریکی سخاوتی می درخشد و به لطف نیتی پاک ،
قلبی از اندوه و نفسی از شماره خارج می شود.
در آن هنگام تولدی دیگر در پیش است و شادی و نشاطی وصف ناپذیر از شروع زندگی دوباره
و این رسالت سنگین ماست که :
جوانمردی را سخاوت را بزرگواری را و حیات را جشن بگیریم و این
آغاز فرخنده را فریادکنیم.
باشد که طنین فریاد این تولد ،
سکوت بیماران نیازمند را بشکافد و هم صدایی من و تو در این میان آغازی باشد :
برپایان چشمان خیس بر پایان نفسهای به شمار افتاده و برپایان قلبهای رنج دیده پس ای هم وطن !
ای دوست!
ای هم درد!
دستت را در دست ما بگذار تا یکبار دیگر همچون سالهای گذشته هم نوایی زیبایی به نام (جشن نفس) را باهم زمزمه کنیم.
به اشتیاق حضور سبز شما و خانواده محترمتان را در معنویت خیرخواهی و نوعدوستی جشن نفس چشم انتظاریم.
مکان-تهران-بزرگراه نیایش - خیابان سئول -مجموعه فرهنگی ورزشی انقلاب. زمان - 24 و 25 مرداد1392 -
ساعت 20 الی 24.
این متن ایمیلی بود که اهدای عضو برایم ارسال کرده بود.
دلم بدجور گرفته.
نمیدونم چه جوری بگم.
ولی فکرش رو میکنم به خودم حق میدم شما ها رو نمیدونم !
امروز عیده !
قبل حرفهام بگم طاعاتتان قبول و عیدتان مبارک.
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت.
از روز شنبه که جریان کاملش رو تو پست قبلی.
توضیحش رو دادم چشم دیدن هیچ یک از خانواده آقایی رو ندارم. و مقصر را همون آقای طالب رضایت خدا میدانم.
وسط حرفام بهش گفتم دیگه بسه نزار حرمت های مونده از بین بره !
اونقدر گفتن گفتن که کل جریانات مثل یه فیلم اومد جلوی چشمم !
ازش نمیگذرم. !!!
روز مهمانی ما رو !!!
روزی که بعد چند وقت همگی دور هم جمع بودیم !!!
روزی که با برادر زاده ها و خواهر زاده های آقاییم کلی بگو بخند داشتیم !!!
رو خراب کرد !
همه اش به خاطر یه درخواست ناعادلانه و ناحق !
اونقدر منو ریخت به هم که موجب بدرفتاریم با آقاییم شدش !
دو روز رو برامون زهرمار کرد !!!
همین جا از آقاییم از عشق ام از زندگی ام به خاطر بدخلقی هام معذرت میخوام.
آقایی منو ببخش.
پاشم حاضر شم بریم خانه مامان آقاییم !
دعام کنین.
یاد.نوشت :
امروز روز تولد زینب کوچولومونه.
اگر بود امروز شمع شماره 2 رو فوت میکرد. یادش به خیر.
شنبه بود مشغول استراحت برای کسب انرژی برای مراسم احیا اول.
زیاد حال نداشتم.
شب قبل هم که متوجه شکستگی بینی دوستم شدم بدتر دلم گرفته بود.
که گوشیم زنگ خورد ! دوستم زینب. با خوشحالی پرسیدم:کجایی؟
علی آقامون چطوره ؟
که گفت :فاطمه بیمارستانم ، بچه ام رو کشتن.
دیگه نفهمیدم زینب چی گفت!
9 ماه انتظار.
9 ماه حس مادری.
9 ماه هم صحبتی.
...
وای خدای من و تمام شدنش به خاطر خطای پزشکی.
واقعا چه جوری میتونن پاسخگو باشن اون دنیا!
فقط شنیدم زینب گفت : فاطمه چه بچه ای قد بلند تپل سفید . . .
دیگه توان شنیدن صدای زینب رونداشتم.
سخت تر اینکه یک سال و نیم از شهادتت بابا علی زینب میگذشت (جانباز 70 درصد بودن ) و زینب
مشتاقانه منتظر شنیدن نوای نام بابا در خانه اش !
دم افطار بود چیدن سفره و انتظار آقاییم با چشمانی گریان دعا برای صبر زینبم دریافت پیامک از جانب
عروس هم تختی بیمارستان مامانم و خبر دادن برگشت تومور مغزی مادرشوهرش.
با چه حالی رفتم احیا و . . .
یکشنبه تاظهر خوابیدم بعدازظهر با دوست جونیم قرار رفتن به نمایشگاه رو داشتم مصلی
درکنار همزادی ام بهتر از دیروز بودم.
کنار چمن های مصلی رفتیم روی صندلی نشستیم که هرچند ثانیه با قطرات آب باعث خنکی ما میشد !
تازه خنک شده بودیم که ، باغبون اومد و میخواست آب پاش ها روجمع کنه که به خواهش ما کمی صبر کرد.
رفتیم داخل شبستان و گشتی بین غرفه ها زدیم.
نزدیک افطار حرکت به سمت اسکان برای افطار روی چمن ، افطاری دو نفره حلیم و چای و آب خنک !
بعد افطار حرکت به سمت منزل.
و سه شنبه روز شهادت امام علی (علیه السلام )
افطار دعوت بودیم منزل یکی از اقوام که خوشبختانه نزدیک منزل مادر دوستم زینب بود و با آقاییم رفتم
به دیدنش و شکر خدا بهتر بود ولی خیلی سخته خیلی ...
پنج شنبه آخر ای احیا بود که گوشیم زنگ خورد و تماس از جانب مامان آقاییم بودش که فقط گفت حال ندارم
نفهمیدم چه جوری آقاییم رو صدا کنم و چه جوری مسیر مسجد تا خانه را رفتیم نمیدانستم کدام معصوم را واسطه بیاورم که اتفاقی برایش نیافتد ، فشارش 18 بود
البته قرص فشارش را تازه خورده بود و بعد پایین آمدن فشار آمدیم خانه
و فقط فرصت 20 دقیقه ای بود برای خوردن سحری !
شب هم منزل یکی از اقوام
جمعه هم منزل خواهر بزرگم افطاری که کمی زود رفتیم که بیشتر کنار خواهر زاده هام باشم .
شنبه :
روز قبل تولد جاری ام بود به دو علت من شدم میزبان !
1:دیروز دعوت بودیم .
2:تقریبا دو ماه دیگه ان شاء الله عضو جدیدی به خانواده ی جاری اضافه میشود یه دخمل سالم و ناز و خوشگل .
من شدم میزبان 13 مهمان و یه فرشته که هنوز اذن ورود به این دنیا رو نداره .
برای اولین بار (چون خودم از بادمجان خوشم نمیادش )کشک بادمجون درست کردم .
(که البته بگم خیلی خوشمزه شده بود )
و بقیه محتویات سفره بماند !
در کل خیلی خوب بود ولی ...
حرفهای یک دلشکسته :
قبل حضور مهمانان از طریق بابا مطلع واسطه گری برادر جاری کوچیکم به منظور
آشتی دادن ما با برادر بزرگه آقاییم شدم و کلی بهم ریختم و بماند که با بابا هم کلی بحث کردم .
آخه نمیدونم چه سودی براشون داره این آشتی ما !
چه جوری راضی میشن ما با وجود اینهمه (ظلم ) از جانب آنها ما رو ببرن منزلشان .
که البته آخر مهمانی برای کیک بری بود که این آقا مشرف شد!
برقها رفت و ما در گرما و تاریکی مشغول بحث :
خیلی برام سخت بود دوباره همه ی اتفاقات تداعی شد مثل یه فیلم اومد جلوی چشممان و
کلی حرفهای دیگه ...
آقایی از خوردی اعصاب رگ پاش گرفته بود و نمیدونست چیکار کنه و بالاخره ساعت 2:30 صبح ایشان رفتن ...
و صبح شوهر خواهر آقاییم اومد به نیت وصل کردن از طرفی دوباره اون آقا تماس گرفتن و
در جواب سوالشان مبنی بر اینکه : میاین بریم خانه علی آقا ؟
جواب من : هیچ وقت !
خودم خیلی به جوابم بالیدم ...
و بالاخره موفق به بیخیال کردن شوهر خواهر آقاییم هم شدیم ...
وای خدای من خسته ام .
بابام رو به مرگ خودم قسمش دادم که واسطه ی این کار نشه و شکر خدا قبول کردن .
آقاییم خیلی داغون بود حتی لحظه ای به این فکر نکرد که بخواهد به رفتن منزل آنها فکر کنه ...
شکر خدا دیروز به دعوت دوست جونیم رفتم تالار وحدت دیدن تئاتر شانه های خاکی که خیلی زیبا بود
و بعدش افطار در کنار هم .
و شب در مسیر برگشت دعوتی برای رفتن به بیت رهبری .
و امروز صبح رفتم و قرائت یک جزء قرآن و اقامه ی نماز ظهر و عصر به امامت حضرت آقا .
و برایم خیلی شیرین بود هنگام ورود حضرت آقا گفتن :
صل علی محمد یاور مهدی آمد .
پ.ن:روز یکشنبه صبح ماشینمان را فروختیم ...
پ.ن.1:برام کاملا سواله که چرا اقوام در تکاپو هستن برای آشتی دادن ما ...
کاش شهامت این را داشتن که بگن میخوان به چی برسن !!!
میگن رضای خدا ... آخه مگه خدا راضی میشه بنده اش که حق اش در مقابل یه ظالم ناحق شده بره برای ...
پ.ن.2:با خودم میگفتم هر کی بگه بریم برای آشتی بهش میگم آیا تضمین میکنید
طبق چهار دفعه ی گذشته که ما هر بار با اینکه مقصر نبودیم پیش قدم شدیم و هر بارم بلایی بدتر از
دفعات قبل سرمان آمد اینبار اتفاق نیافتد ؟
ولی وقتی به طرف گفتم ما چهار بار رفتیم بس است در جوابم میگه : شما ده بار دیگه هم برو !!!!
خیلی جالب بود ایمان داشتن که باز هم ما مورد ظلم آنها قرار میگیریم ...
خسته ام خسته ...
دل . نوشت : ( )
دل .نوشت 1: ( )
دل . نوشت .2 : به حاضران اون جلسه گفتم : باور کنید شب احیا بود نشستم خودم و خدایم سعی بر
گذشتن از اینها (برادر بزرگه آقاییم ، همسر ایشان ، و ... ) خیلی با خودم کلنجار رفتم ولی هیچی به هیچی
اصلا نتونستم خودم رو آروم کنم ...
تشکر .نوشت : بازم ممنون همزادی که پا به پام غصه خوردی و آرومم کردی .
تشکر .نوشت 1 : ممنون از کسانی که بهم سر زدن و نظر گذاشتن بالاخص دوست عزیزم (فاطمه خانم ب )
سعی میکنم از این پست به بعد نظرات تایید شود .
خواهش .نوشت : برای دوستم که بینی اش شکسته خیلی دعا کنین چون موقعیت خیلی سختی داره .
خواهش . نوشت 1:برای صبر زینبم دعا کنید و شفای مادر شوهر دوستم ...
روز های آخر ماه مبارک رمضان ما را هم از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید .
بعدا نوشت : درد نوشت : طرف میاد برای وصل کردن و با تاکید بسیار که حرفها همین جا بماند ! اونوقت من امشب پیش بابام میشینم به درد و دل و متوجه میشم طرف صبح همان روز شرح ماجرا را برای بابا گفته !!! واقعا چه رضای خدایی هست؟!
طاعات و عباداتتان قبول حق تعالی .
دوباره صداي غريبي نوه رسول ا... از شام ويران شنيده شد وتاريخ دوباره مظلوميت اهل بيت (علیه السلام )
را فريادزد.
اللهم عجل لوليك الفرج...
خداوند ان شاء الله ظلمشان را به خودشان برگرداند .
دیروز روز زیبایی بود هم برای من هم برای دوست جونیم .البته بگم بیشتر برای من ![]()
بازهم شاهد موفقیت همزادیم بودم .
دیروز اولین روز استادی دوست جونم بود .
سمیه جان بهت تبریک میگم و آرزوی موفقیت روز افزون برای شما .![]()
و آرزوی سلامتی برای پدر و مادر عزیزتان .
پایدار باشی عزیزم .
میخوام براتون از ۲۸ خرداد بگم روز تولد دوباره آقاییم .
البته در پست (خدایا شکرت ) در ادامه مطلب تا حدودی توضیح دادم .
فقط در حد چند جمله آنهم به خاطر نظر عروس خاله ام که گفته بود خوب مرا درک میکند .
آن شب در کنار انجام دادن تند تند کارهایم یه دلگرمی زیبا داشتم یه حس آرامش و آن هم به فاصله ی
هر ۱۵ دقیقه شاید کمتر و بیشتر میومدم سمت اتاق خواب و با نگاه به آقاییم و دبدن نفس کشیدنش
انرژی میگرفتم برای ادامه ی کارها .
آخه کل وسایل ماشین رو داداش آقاییم آوردش ریخت تو حیاط و من دو ساعتی مشغول پاکسازیشون از شیشه خورده بودم و جمع و جور کردنشان ...
خدایا شکرت خدایا ممنونم .
پنج شنبه شب دوباره بازخوانی پرونده داشتیم :![]()
به خاطر حضور پسر دایی آقاییم که آمده بود برای گفتن صحبتهای فرزند ارشد خانواده ی آقاییم .
و اولین حرفش :
از دستتان ناراحتم چرا علی آقا اومده بود محمود رو ببینه شما پاشدین رفتین ؟
توضیح.ن:(ما منزل مادر شوهرم بودیم که ایشان تشریف فرما میشن و من و آقایی طی عملیات تاکتیکی محل را ترک میکنیم )
من گفتم : مجید دایی ! اونی که خبر آورده ما رفتیم نگفتش که این آقا بعد ۱۰ روز از تصادف اومده بود
جویای حال داداشش و البته اونم خانه مامانش !!!
که ایشان سری تکان داد و گفتن نه من فکر کردم یکی دو روز بعدش بوده !!!
و آخرین نظریه از جانب خانواده ی آن شخص :
آه ما محمود رو گرفت که تصادف کردش !
یکی نیستش به اونا بگه آخه احمق اگه آه باشه که الان ...
اعصابم داغون بودش و بدتر از آن بازگویی تمام اتفاقات گذشته و هیچ نتیجه ای جز . . .
ناراحتی من و آقاییم به کنار به قولی ما همدیگه رو داریم و دلداری میدیم ولی امان از
اشک یتیم ُداداش کوچیکه آقاییم که یه جورایی پاسوز ما شد ...![]()
حالا که تموم شده همه به زبون اومدن که چه ماشین خوبی بودش ...
داشتم برای دوستی میگفتم :
آقاییم هر وقت حرف از فروش ماشین میزد کلی بهم میریختم و به شوخی میگفتم اگه بخوای بفروشی
مهرم رو اجرا میگذارم و لی با وجود کلی خاطره از چشمم افتاد اصلا دیگه بهش فکر نمیکنم ...
نیمه ی پر لیوان ...
از روز حادثه به بعد البته میدانم که تلنگری بود برایمان ولی همه اش به این فکر میکنم که
خدا چقدر ما رو دوست داشته که الحمدلله رب العالمین آقاییم از آن حادثه وحشتناک سالم ماند ...
دیشب خیلی دلم گرفته بود از روز پنج شنبه یه بغض بزرگی رو سینه ام سنگینی میکرد و کلی کنار آقاییم آروم شدم ...![]()
واقعا : حوا که بغض کند ُ حتی خدا هم اگر اجازه برداشتن سیب را بدهد ُ چیزی به جز آغوش آدم آرامش نمی دهد ...![]()
و تا خود سحر بیدار بودم و نزدیکای سحر بود که با عروس خاله مشغول اس ام اس زدن شدم و خیلی خوش گذشت .![]()
پ.ن.۱:
جمعه رفتیم برای روزه خوری ولی دیر جنبیدیم ۱۰ کیلومتر بیشتر نرفته بودیم که اذان ظهر گفته شد ...![]()
و اون روز رو بدون سحری روزه گرفتیم ...![]()
پ.ن.۲:
امروز دعوتی شد برای فردا امیدوارم نصیبم شود ...
لحظه شماری میکنم برای فردا ...
پ.ن.۳:
امشب و فردا شب و پس فردا شب دعای مجیر فراموش نشود .
پ.ن.۴:دلشکستگی پست قبلی ام مربوط به مطالب این پست نیست ...
مخاطب خاص دارد شاید روزی نوشتم برایش ...
سلام
بالاخره وقت شدشکر خدا به آرامش نسبی رسیدیم .
قبل هرچیزی حلول ماه مبارک رمضان بر همگان مبارک و ان شاءالله به بهترین نحو بتوانیم از برکات این ماه عزیز بهره مند شویم .![]()
![]()
شکر خدا محمودم بهتره البته با دعای خیر دوستان . فقط یکم گردنش و قفسه سینه اش (جای کمربند) درد میکنه و شکر خدا شکستگی های دستش جوش خورده فقط یه بند انگشتش مانده .![]()
راستی بخیه های سر آقاییم هم خودم کشیدم .![]()
این چند وقته کلی مشغول بودم از صبح تا پایان وقت اداری با آقایی کلانتری و دادسرا و پزشک قانونی و پارکینگ ماشین و کارهای ترخیص خودرو و ...
و بعداز ظهر بعد استراحت مختصری میزبانی مهمانان .
بعد یک هفته آقایی رفت سرکار البته به خاطر دستش و دردهاش کمتر میموندش
واقعا زیر بار حرفها نشستن سخته !![]()
خیلی ها با نیش زبان کلی آدم رو بهم میریزن :
جایی بودیم که شخصی به محض دیدن آقاییم گفتش : زنده ای ؟
منم با صدای یواش ولی ان شاء الله شنیده باشد گفتم : کور باد هر آنکه نتوان دید .![]()
و خیلی حرفهایی دیگه و جالبه شخصی که خودش بارها تصادف کرده بودش برای من پیغام فرستاده بود که من اگه جای فاطمه باشم دیگه نمیگذارم محمود پشت فرمان بشینه ...!!!!
ومنم به فرستنده پیغام گفتم بهش بگو در اولین فرصت ان شا ءالله ماشین میخریم .![]()
یک کلاغ چهل کلاغها :
تماسهای اقوام :
-- : وای فاطمه سلام محمود تا کی باید بیمارستان باشه ؟![]()
-- : محمود کی عمل میکنه ؟![]()
-- : خدا خیلی رحم کرده ها (-) گفته در ماشین رو بریدن محمود رو در آوردن !!!!![]()
باز خوبه خودم بعد تصادف آنجا بودم وگرنه اونقدر با آب و تاب حرف میزدن خودم شک میکردم ...![]()
- : محمود اصلا بستری نشد
- : شکر خدا نیازی به عمل نیستش .
- : در ؟ نه بابا محمود خودش در رو باز کرده و پیاده شده .
بازهم خدایا شکرت . خدایا شکرت .
تشکر نوشت :
ریحانه ی خاله ممنونم از نظری که گذاشتی برام و ممنون که وبلاگ خاله را میخوانی شرمنده چندوقتی است تصمیم گرفتم اصلا کامنت ها را نمایش نگذارم و برای خودم باشد و اینجا چون شما برام خیلی عزیزی نوشتم .![]()
و در ضمن منم روز تولدت در گیر و دار کارهای آقاییم و مهمون داری بودم و تولدت رو برایت کامنت گذاشتم ولی گویا ثبت نشده !![]()
بازم میگم تولدت مبارک .تو این ماه عزیز ما رو در دعاهای قشنگت فراموش نکن .
آهان امیدوارم بیاید و بخواند :
یکی از آشنایان برای پست (اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای. ) کامنت زده بود که :
احیانا شما نبودین 4 سال قبل .. داشت دعوامون میشد
برام جالب بودش پاسخ هایم برایش :
1: پست تصادف را نوشته بودم ولی برای اون پستم نظری نگذاشته بود و یکراست رفته بود سراغ اون پست و اینم نظرش بود .
2:ما هم خوشحالیم که زیر سایه ولایت طعم پیروزی را می چشیم ، کسانی که سربازان از پیکار برگشته را شماتت می کنند، خائن اند ، ماجرای ما همان ماجرای لشگر زخمی پس از احد است ، نیزه های شکسته و پرچم های نیم سوخته ...
به شماتت ابلهان گوش نمیکنیم .
3: رای من دکتر سعید جلیلی بود ولی خوب ایشان انتخاب نشد و آقای روحانی با اکثریت آرا رئیس جمهور منتخب شدن و ما هم به انتخاب اکثریت باید احترام بگذاریم و همین کار را انجام دادیم نه مثل بعضی ها چهار سال پیش با شعار تقلب فتنه ی 88 را برپاکردن ...
آنانی که که در انتخابات 88 نظام را متهم به جابجایی یازده میلیون رأی کرده و با فتنه گران همدرد بودند و امروز پس از پیروزی دکتر حسن روحانی با نیش و کنایه صحبت میکنند توجه دارند که اگر نظام در سال 88 تقلب کرد در سال 92 جابجا کردن 250هزار رأی برایش به مراتب سادهتر بود. نظام ما نظام بسیار مظلومی است ولی زمستان رفت و روسیاهی به ذغال ماند!
و در آخر همان حرف قبلی ام :
امیدوارم رییس جمهور منتخب طبق فرمایشات حضرت آقا که الان نوبت کار و اقدام است ازهمین حالا به فکر بهترین عملکردها برای این ملت شریف باشد .
سدره کوچولومون مشهدی شد . هفته گذشته با خانواده اش رفته بود پابوس آقا .
زیارتتان قبول و همیشه سلامت باشید .
دو روز پیش با بابا و زنداداشی و عمه جونیم رفتیم مصلی نمایشگاه قرآن و کلی عمه جونی اذیت کردش ![]()
ولی در کل خیلی خوب بود .
کلی کتاب خریدم و خیلی خوشحالم .
دیروزم با دوست جونیم و زنداداشی و عمه جونیم رفتیم خرید و بازم کلی خوش گذشت .
از همه دوستان که این چند روز دعاگو بودن ممنون .
مخصوصا دوست جدیدم نرگس جووون .
ما رو از دعای خیرتان بی نصیب نگذارید .
پایدار باشید .
نمیدونم چه جوری و از کجا بگم.
الان کنارسجاده ام نشستم ،
بعد نمازصبح دو رکعت نماز شکر خواندم ودو صفحه قرآن از قرآنی که همیشه داخل ماشین مان بود.
خدایا شکرت که محمودم رو دوباره دادی.
خدایا شکرت که همه ی زندگیم الان در نزدیکی من درحال استراحت است.
با ماشین مان برای همیشه خداحافظی کردیم.
فدای سر آقاییم.
خدایا شکرت خدایا شکرت.
تبریک به ملت ایران.
به خاطر حماسه ی سیاسی دیروزشان.
و انتخاب آقای حسن روحانی.
امیدوارم رییس جمهور منتخب طبق فرمایشات حضرت آقا که الان نوبت کار و اقدام است ازهمین حالا به فکر بهترین عملکردها برای این ملت شریف باشد فقط میتونم بگم نسبت به هشت سال گذشته سبک شدم !
و حرف اول و آخرمان: ما مطیع امر رهبریم .
پ.ن.1:
بغض !
پ.ن.2:
شادمان از خلق حماسه سیاسی و سهیم بودنم.
پ.ن.3:
دلتنگ مزار شهدام.
پ.ن.4:
به اقوام و دوستانم که امروز همه اش آرامبخش هم بودیم افتخار میکنم.
آخر.ن:
پست امروز بصیرت علوی به دلم نشست.
بعدا.ن:
پست قبلیم حذف شد چون یکم تند رفتم.
بازم تبریک.
ای چشمه نور، انشعاباتت کو؟
ای خانه ات آباد ، خراباتت کو؟
درشهرنشانه ای ز تبلیغ تو نیست!
ای عشق ستاد انتخاباتت کو؟
سلام
وقتی این پیام رو صفحه گوشیم حک شد با خوندنش دلم لرزید.
اللهم عجل لولیک الفرج.
اللهم احفظ قائدنا الامام خامنه ای .
اعیاد مبارک.
پ.ن.1:
دوست جونیم الان در جوار امام رضا (علیه السلام )
پ.ن.2:
دوستان روزش که الحمدلله مشخص شد ساعتشم زود باشه !
پ.ن.3:
(همیشه که قرار نیست چیزی نوشته بشه)
التماس دعا.
حلول ماه شعبان و اعیاد شعبانیه را تبریک میگم و از همه گی التماس دعا دارم.
دیروز با مامان و زنداداشی و عمه جونی رفتیم منزل یکی از دوستان قدیمی خانوادگی که کلی خوش گذشت و کلی یاد ایامی کردیم.
البته سهم بیشتر این خاطرات با خواهری هام بود !
واقعا یادش به خیر خیلی روزهای شیرینی بود وقتی که میخواستیم از بزرگ خانواده شان یاد کنیم لفظ خدا بیامرز را باید میبردیم !
چندسالی هست آن دوست صمیمی بابا در کنار پسر و دختر جوان اش به خواب ابدی رفته.
خدا بیامرزدشان.
گفتم عمه جونی ،
ماشاء الله هر روز شیرین تر از قبل خدا همیشه سلامت نگهش داره.
حرف زیاد داشتم ولی الان حرفم نمیادش!
راستی برای هفته دیگه میخوام چند ساعت بیشتر از همیشه به خودم فرصت بدم و بهشت زهرا کنار شهدا و اموات باشم !
عزیزانی که دوست دارن همراهیم کنند اطلاع دهند.
در ضمن انتخاب روز اش با شما !
پ.ن.1:
دلگیرم خیلی!
پ.ن.2:
نتیجه انتخابات هرچه زودتر و به خیر و خوشی و بهترین برای ایرانمان رقم بخورد. ان شاء الله.
درد.ن:
درد پام بدجور به بازیم گرفته!
تنوع.ن:
غروب شنبه: تماس تلفنی
آقایی- سلام خانومی حاضرشودارم میام برگردیم محل کار!
![]()
من-سلام خیلی زود میای حالا منم میخوای ببری !![]()
آقایی- (باخنده) آخه میدونی چی شده؟!
![]()
من-(باکلی نگرانی) چی شده؟!
![]()
آقایی-(باخنده بیشتر) ماشین جا مونده !
![]()
![]()
من- . . .
![]()
![]()
![]()
پ.ن.3:
از اقوام و دوستانم راهی کربلا هستن دلم خیلی خواست. ان شاءالله سالم و سلامت بروند و برگردن.
اللهم الرزقنا ...
اگه اشتباه نکنم دوروز پیش بود!
پشت فرمان بودم که گوشیم زنگ خورد همزادجونم بود
حامل خبر خیلی خوب:
دوست جونیم چند دقیقه ای بود که دانش نامه کارشناسی ارشدش را گرفته بودو منم با شنیدن این خبر کلی خوشحال شدم.
![]()
از همین جا میگم :
سمیه جان مبارکه و آرزوی همیشگیم :
موفقیت روز افزون.
و پایدار باشی.
و چند ساعت بعد سیما جونم تماس گرفت که هفته بعد عازم سفر به مشهد مقدس هستن.
خوش به سعادتشان خیلی دلم خواست.
دل.ن:
همیشه نفر اول شدن قشنگ نیست!
نفرسوم هم باشی قشنگه !
![]()
روز چهارشنبه مامان وقت دکتر داشت برای کمرش!
با ماشین رفتم تا نزدیکی خانه بابا اینا ماشین رو پارک کردم و به خاطر محدودیت طرح ترافیک با آژانس رفتیم که بعد از یک ساعت معطلی وقتمان رسید و دکتر آب پاکی رو ریخت رو دستمان و گفت فقط عمل و البته با ریسک بالا و نتیجه گیری این شد مامان دردش را تحمل کند !
خیلی بهم ریختم مامان که اصلا تو حال خودش نبودش روز مخصوص خودش این صحبت هارو بشنوه از مولود همون روز خانم فاطمه زهرا سلام الله علیها شفای کامل مامان رو خواستم به امید استجابت دعا.
با مامان رفتیم خانه و به خاطر داشتن مهمان برای فردا !
پاشدم رفتم سمت ماشین !
بله جا تر بود ولی بچه نبودش !
ماشین با اینکه 4 تا ماشین عقب تر از تابلو حمل با جرثقیل بودش برده بودن دیگه داشتم منفجر میشدم !
به آقایی خبر دادم و اونجا بود که بغض ام ترکید!
با پرس وجو رفتم رسیدم به ماشین و قبض رو گرفتم آمدم خانه !
و به خاطر اینکه مامان متوجه نشه و طبق روال همیشه خود خوری میکنه که باعث زحمت و اذیت من شده درصورتی که هم وظیفه امه و رحمت به هیچکس نگفتیم که مبادا به گوش مامان برسه !
و با پای پیاده خریدهارو انجام دادم و شب دیگه نایی نمانده بود !
و پنج شنبه : صبح زود آقایی رفت دنبال ماشین و در آخرین دقایق شکر خدا موفق به ترخیص ماشین شد !
اولین مهمانی 30 نفره به صرف شام در منزل جدیدمان !
وشکرخدا همه چی عالی و از همه بیشتر تاب های حیاط بودش که کلی نوه های خا له هام باهاشون بازی کردن و آخر شب کودک درون بزرگترهارو به حیاط کشوند برای تاب بازی و بچه ها که تو تحریم بودن با حرکت تاب گردنشان نرمش میکرد!
![]()
عمه جونی هم کلی ذوق زده بودش
و آخرشب از شلوغی کلافه بود بعد رفتن مهمان ها با باباش درآرامش و با نوای تاب تاب کمی بازی کرد و رفت.
![]()
زنداداشی راهم خدا خیرش دهد کلی کمک حالم شد.
جمعه با آقایی رفتیم سرکار و شدم کمک برشکار وخیلی خوش گذشت
شنبه هم استراحت
یکشنبه :
روز فراموش نشدنی بود برام اهمیتش را در انتخاب عنوان نشان دادم.
![]()
با دوست جونی رفتیم نمایشگاه کتاب و خیلی خوش گذشت.
روی چمن و روبروی هم
و . . .
یکدفعه دوچشم پشت ویترین با زول زدن به ما چندلحظه ای آرامشمان را از بین برد . . .
![]()
سردرگمی در انتخاب منو غذا و خوردن غذای اشتراکی . . .
و برای شرمنده نشدنمان حضور در شبستان و خرید کتاب سلام بر ابراهیم که شامل زندگینامه و خاطرات شهید ابراهیم هادی است.
و در آخر گرفتن فشارخون !
پ.ن.1:
دیداری شیرین و با عجله ! سلام سلام بدو بدو و تق ! درب مترو بسته شد.
دل.نوشت.1:
ممنونم دوست جونی صحبتهات آرامشی بود بعد از طوفان.
دل.نوشت.2:
چند وقتیه همه اش چشم ام به جای میخ روی دیواره که به خاطر تغییر چیدمان روی دیوار موندش !!!
تبریک.نوشت:
تبریک و خسته نباشید به دوست جونی
بابت اخذ مدرک کارشناسی ارشد.
مبارکت باشه عزیز دل و به امید موفقیت روز افزون.
پایدار باشی.
!.نوشت:
یکشنبه شب استارت دعوت سری دوم مهمان هارو زدم و بعد از دعوت بابا و مامان با زنداداشی صحبت کردم و گفتم :
اگه شما میتونی بیای بقیه را دعوت کنم وگرنه کنسل بشه !
![]()
آخه واقعا هفته گذشته کلی کمک حالم بود !!!
برم که کلی کار دارم برای مهمانی فردا.
حرف زیاده از کجا بگم و چی نمیدونم !
تصمیم دارم از بحث ها و صحبتهای کلاس طرح صالحین که صبح های پنج شنبه در پایگاه بسیجمان برگزار میشه بگم !
البته چون همچنان با گوشیم وصل میشم یکم سخته و به خلاصه نویسی اکتفا می کنم !
امسال دو جلسه داشتیم که جلسه اول بیشتر در مورد ایام عید بود و چون مقارن با ایام فاطمیه بود استادمان گزیده ای از کتاب کشتی پهلو گرفته را خواند که خیلی به دلمان نشست و بغض های گره خوردیمان ترکید.
و جلسه دوم به تبعیت از جلسات سال گذشته ادامه مبحثمان که کتاب گناهان کبیره تالیف شهید آیت الله دستغیب بود پرداختیم و به موضوع غنا رسیدیم و خیلی برایم سودمند بودو تازه اش هم اومدم خانه آقاییم اومد مثل کنفرانس تحویلش دادم.
البته یه بار هم با آقاییم رفتیم جلسه استاد شجاعی در شهر ری که خیلی عالی بود و مبحث استاد در مورد حسادت بود که از حسادت به عنوان مادر گناهان نام بردن.
محض اطلاع دوستان جلسه استاد شجاعی روزهای پنج شنبه راس ساعت پنج بعدازظهر در شهر ری پارکینگ حرم حسینیه قرائت قرآن برگزار میشه.
بگم از شب اول اردیبهشت که دوستم زنگ زد برای تبریک تولدم.
از شنیدن صداش خوشحال بودم ولی چراها برای خودشان فعال بودن !
و روز تولدم !
اول اردیبهشت: به درخواست معصوم رفتیم بهشت زهرا.
کنار یاد بود شهید جاویدالاثر ابراهیم هادی.
و وقتی متوجه شدم که تولدم با تولد شهید هادی در یک روز است خیلی خوشحال شدم.
مراسم خوبی بود که با قرائت چند آیه از کلام الله مجید شروع شد و بعد زیارت عاشورا و مداحی و سخنرانی.
از مراسم عکس انداختم ان شاء الله سرفرصت به نمایش میگذارم.
البته میتوانید به تارنمای شهید ابراهیم هادی رجوع کنید و کمی با خصوصیات شهید بزرگوار آشنا شوید.
و این مراسم با همکاری گروه خواهران هادی برگزار شد.
دیگه از کجا بگم ؟
آهان چند روزیه بدجوری مشغول یکی از اقوام هستیم که بندگان خدا یه مشکلی براشون پیش آمده براشون دعا کنین.
چند وقتی بود آبجی نمیشنیدم !
و روز شنبه رفتم سراغ داداشی (داداش کوچیکه آقاییم) و با هم در خیابان دوری زدیم و سکوت چند روزه را شکستیم.
دلگیر و بدتر از من پاسخی برای چراهایش می گشت !
ناگفتنی ها بسیار است. . . و اما امروز !
امروز برام یادآور روز تلخی است روزی که بعد از گذشت روز ها هفته ها ماهها رفتنش را باور نکردم امروز سالگرد خاله ام است.
اگر دوست داشتید با قرائت فاتحه روحشان را شاد کنید. سرتان را دردآوردم. ایام به کامتان. پایدارباشید.