به بهانه ی برف ...

 

یادش بخیر

یاد روزهای گذشته ای که به دو دهه و نیم میرسد

وقتی برف زمستانی آسمان و زمین را یک رنگ میکرد و همه جا رنگ سپیدی به خود میگرفت

درختان حس پوشیدن جامه ی عروس به خود داشتن و برف شادی واقعی بر سر تمام نوعروسان میبارید

گاهی بارش برف انقدر سنگین میشد که باید درختان را تکان میدادی تا بار زمستانی خود را بر زمین بریزند

پرندگان بی پناهی که هنگام جیک جیک مستانشان فکر زمستانشان نبودند به دنبال نان خشک و دانه ای

به پای هر پنجره ای مینشستند و با شکم سیر دوباره به پرواز در می آمدند و این را مدیون خالقی بودند که

این محبت را در دل مادرانی که نان خرده های سفره ها را و غذاهای مانده را برای آنها کنار میگذاشتند

انداخته بود

آن روزها در کوچه ها نوای برف پارو میکنیم شنیده میشد

پدر ها با پاروهای بلند از پله های راه پله بالا میرفتند تا برف های روی بام را پارو کنند و بچه ها دنبالشان برای

بازی کردن میدویدند

حتی مردهای کوچه دست به دست هم میدادند و بام های خانه های خالی از مرد را پارو میکردند تا مبادا

سقف خانه ی خالی از وجود مرد فرو بریزد

با همین پارو کردن برف ها سیاهی ها و ناراحتی ها هم پارو میشدند و دوستی ها رنگ سپیدی به خود

میگرفتند و زندگی زیباتر میشد

کاش بام ها هنوز هم قیرقونی باقی میماند ، و این ایزوگام ها به این محکمی نبودند ...

اصلا دهه ها چقدر تغییر میکند

و به نظر من این درست نیست که میگویند تغییر سخت است چرا که با گذشت زمان هر تغییری ممکن میشود

الان که برف تمام درختان و بام ها را پوشانده است و سرما از درز تمام در و پنجره ها به خانه سوز میزند دیگر

در کوچه ها نوای برف پارو میکنیم شنفته نمیشود

چرا که ایزوگام های بام ها در مقابل این همه برف مقاومند و هیچ سقفی دیگر سوراخ نمیشود (الحمدلله)

اما انگار دل ها هم دارد به سختی ایزوگام ها میرسد و کسی حتی برای ریختن بار زمستانی درختان دستی

بالا نمیزند ...

حتی پرندگان بی فکر هم برای پیدا کردن چند دانه باید بام ها و راه ها را پرواز کنند ...

انگار خانه ها هم جورری ساخته شده اند که سخت میشود به فکر این بی پناه ها افتاد ...

باید خودی تکان داد ! دستی تکان داد ...

باید خود را در این سپیدی غلت دهیم تا بهار بعد از زمستان را احساس کنیم ، باید زمستانی شویم تا بهار را

درک کنیم و دوباره بتوانیم سبز شویم ....

باید برای سبز شدن گاهی سرد شد ...

 

رقص در برف . . .

 

گوشه ی پرده را که کنار زد ، از پشت شیشه ی پنجره دانه های سپید برف چشمانش را نوازش کرد

به یکبار خالی شد از دغدغه هایی که مدتهاست بر دلش سنگینی محسوسی را به وجود آورده بودند

دلش یک چایی داغ لب سوز در کنار این همه زیبایی خواست و حالا بعد از مدتها به بهانه ی خودش کتری

را نیمه آب کرد و بر روی شعله هایی که با رنگ آبی و نارنجی خود زیبایی به خصوصی به خود گرفته بودند

گذاشت و کنار پنجره برگشت

حالا دلش رفت ...

کجا !؟

به همه جا ...

در تصوارتش غرق شد و این ذهن پروری زیباتر شد با همزمان شدن موسیقی زنده ای که از تلفیق صدای له

شدن برف ها زیر چرخ ماشین ها و سوت دهانه ی کتری که از گرم شدن آب درونش نواخته میشد

کم کم تصوراتش رویا شدند

به زیبایی و سپیدی برف ...

خود را بانویی سپید پوش که با این سپیدی نیز در میان سپیدی برف ها جلوه ی محسوسی داشت مجسم کرد

سپید پوشی که با گرمای لباس سپیدش هیچگونه تضادی را با سرمای اطرافش احساس نمیکرد

دوست داشت این همه سپیدی را و رقص بر روی این سنگ فرش سپید ...

آرام آرام بر روی برف ها قدم میگذاشت و قدم بر میداشت

به رد پای پشت سرش نگاه میکرد که چگونه با ریزش برف های جدید پر میشوند و از او هیچ ردی برجا نمیماند

دلش گرفت

دستانش را به پهنای رویاهایش باز کرد و خدا را بلند صدا زد

و خدا آغوشش را برایش گشود

این آغوش با شنیدن صدای اذان از مسجد نزدیک خانه به باور رسید

و حالا خود را به مانند رویایش در یک چادر سپید بر روی سجاده ای که مملو از عشق و نیاز بود عاشقانه

در آغوش خدا انداخت و حرف هایش را با اشک چشمانش جاری کرد ...

عجیب خواستنی بود این عاشقانه ها و رقص بر روی برف ها ...

.

.

دل ن : صرفا جهت قلم آزمایی :)

زیارت حرم علوی و حسینی و عباسی و کاظمین گوارای وجودتان ...

 

چشمانم را به خاک قدمهایتان سرمه میکشم ...

 

نمیدانم چه میخواهم بگویم ! زبانم در دهان باز بسته است ...

 

باید شکر کرد و سجده ی شکر به جا آورد

باید نفس را در سینه حبس کرد و حسادت و غم جاماندن را کمی فراموش کرد برای لحظه ای که عزیزانت !

پدر و مادرت به آرزوی دیرینه شان رسیدند و رویای دست نیافتنیشان به حقیقت پیوست و زیارت سرزمین

کربلا و ضریح امام حسین علیه السلام و حضرت عباس علیه السلام نصیبشان شد

و اینکه زمان وصال بگویند : مرا گمان دیدن حرمت نبود ....

اینک شکر نعمتی بزرگ نیز به شکرانه ها پیوست ...

لرزش صدایشان از پشت گوشی ، دلم را به لرزه میانداخت و صدایم را میلرزاند

در همین چند ثانیه ی کوتاه حس و حالشان را به ما نیز انتقال دادند ! درست مانند سالها پیش که از

سرزمین وحی با هم صحبت میکردیم و امروز از بین الحرمین با هم حرف زدیم ...

بین الحرمین ...

امروز التماس دعاهایم را از پشت گوشی بلند تکرار کردم

امروز آدرس مقصد امانتی ام را دوباره ازم پرسیدند و من سامراء را مقصد نشان کردم

امروز بغضم را عجیب در گلو حبس کردم و دلانه هایم را با قاصدک های سوار بر باد عاشقی به پرواز درآوردم ...

امروز با حضورشان در سرزمین عشق خود را کربلایی حس کردم ...

چرا که ایشان واجب تر از من بودند

در میان تمام این شکرانه ها حسرتی عجیب بر دلم مانده است ! حسادتی که به خواهر کوچکترم پیدا کردم ،

که در این سفر معنوی همراه آنهاست و از این لحظه ها لذت میبرد ...

اینها که نوشتم شرح مختصر و قطره گونه ایست از احوالات من در این چند روز ...

و درست زبان حالم این چنین است : نمیدانم چه میخواهم بگویم ! زبانم در دهان باز بسته است ...

.

.

دل ن : چهار عزیز به عزیزان کربلایی در کانتکس گوشی اضافه شدند ...

حسرت ن : به امید کربلایی شدن کسانی که حسرت کربلا به دل دارند ...

 

شرط عشق جنون است ...

 

اشک های خداحافظی فقط برای دوری و بدرقه نبود ، اشک های حسرت خوردن برای نرفتن بود

نگاهم گویای حالم بود

تشنگی چشمانم با اشک نیز سیراب نخواهد شد

همین که دلم آنجاست و حضورم را برایم تکرار میکنید شاید سوز دلم را بیشتر کند

 دل را که همراه شما بدرقه کردم حالم عجیب حالی شده ...

شرط عشق جنون است و ما که ماندیم ، مجنون نبودیم ...

.

زین پس چند روزی میزبان این خانه هستم ...

 

متولد ماه دی ...

 

امروز روز من است و برای من است !

سالها پیش در چنین روزی ، در یک روز سرد زمستانی به وقت اذان صبح من هم زمینی شدم !

نمیدانم آن سال هوا صاف بود یا بارانی ! ابری بود یا قسمتی ابری و یا شاید هم برفی ...

نخواهم پرسید وضعیت هوای آن روز را

میخواهم رویای شیرین ذهنم همچنان برایم مرموز بماند

شبی بارانی یا برفی یا ابری و یا صاف در دی که هر سال برایم تنوع آب و هوایی دارد

و آن روزم را با همان هوای خیالیم میگذرانم

اما امسال روز تولد من هوا بارانی است و رحمت خدا بیشمار

هر چند سالها بود که بیتفاوت بودم برای روز تولدم

اما امسال روزی شگفت انگیز است و مقارن با عیدی بزرگ ! و این را به فال نیک میگیرم و برای رسیدن به تمام

آرزوهایم تلاشم را خواهم کرد

از امروز دی میشوم ...

من دی را دوست دارم ، ماه دی را دوست میدارم

من در دی و با دی متولد شدم ! من متولد ماه دی هستم !

دی بهار عمر من است !

میدانم که سالها پیش در همین ساعات مادرم ساعت های سختی را پشت سر گذاشت

سختی که برای هر مادری شیرین است

امروز نه تنها روز من است !

بلکه روز مادرم هم هست ...

شادی های امروزم را با مادرم شریک هستم که سختی هایش را به تنهایی تحمل کرد و شادیهایش را با

من قسمت کرد !

و همچنان در غم ها و نگرانی هایش نسبت به من تنهای تنهاست ...

امروز من از خدا برای چنین روزی و چنین پدر و مادری و چنین سرنوشتی شکرگزار هستم ...

من متولد ماه دی هستم !

از امروز باید یک بنده ی خوب ، یک منتظر واقعی ، یک همسر خوب و یک مادر نمونه و یک فرزند دلسوز و یک

خواهر مهربان تر شوم ....

از امروز باید دی باشم !!!

 تولدم مبارک ...

 

پ ن : فقط به خاطر تقارن عید ولایت صاحب الامر امام زمان (عج) و روز تولدم ...

۲۱ دی ما ۱۳۹۲ مصادف با ۹ ریبع الاول ۱۴۳۵ مقارن با 2014 january 11

این بار فقط برای حرف هایم ...

 

من و حرف هایم روزهایی با هم داشتیم و داریم و خواهیم داشت ...

روزهای خوش و تلخ و ملس ...

روزهایی پر از خاطره که تمام زندگی ام را در بر میگیرند ...

من و حرف هایم همیشه با هم هستیم

همیشه و همه جا در عیان و خفا ! در خوشی و ناخوشی ها !

همیشه در کنار هم هستیم !

اما همیشه در دسترس هم نیستیم !

اما من و حرف هایم همیشه با هم آشتی نیستیم

گاهی با هم قهر میکنیم گاهی با هم صمیمی هستیم و گاهی حتی کار به دعوا و کتک کاری هم میکشد

گاهی اوقات من از بیانشان عاجز و گاهی حتی حرف ها هم خودشان کوتاه می آیند

حتی زمان و مکان هم بی تقصیر نیستند !

اما بعد از دعوا این وسط طرف پیروز همیشه مجهول است

شاید در دل بگویی خوب حتما خودت پیروزی چون اختیار زبانت در دست خودت است و حسابی از شرمندگی

حرف هایت درآمده ای

اما باید بگویم که من همیشه بازنده ام !

بازنده ای که همیشه زبانش نتوانسته حق دل و حرف هایش را ادا کند و دلش سنگین شده

آنقدر سنگین که حرف هایش را نجویده میبلعد و طبیعیست که هضمش هم برایش مشکل تر میشود

حرف ها اگر گفته شوند دل هم سبک میشود اما امان از منطق و حیا ...

که همیشه یکی از دلایل همیشگی دعوا بین من و حرف هایم هستند

چرا که برای حضورشان هزار دلیل و برهان می آورند و عرصه را برای زبان تنگ میکنند

گاهی میمانم

می مانم از اینکه منطق و حیای نگفتن به جاست یا بی حیایی گفتن ...

اما میدانم که باید همیشه همه چیز سر جایش باشد ! حتی منطق و اندازه ی حیا ...

اما در مورد حرف هایم این قانون صدق نمیکند

حق کشی میشود در موردشان

گاهی همین کوتاه امدن ها و فداکاری ها ، عجیب ان ها را در مذمت قرار میدهد

 این روزها حرف هایم عجیب بیقراری میکنند ...

این روزها زبانم خیلی کوتاه شده است و گویا قدش خمیده است ...

دلم برای دل و زبان و حرف هایم ... اصلن دلم برای خودم میسوزد ...

آخر حرف هایم ، کسی غیر از خودم نیستند

من و حرف هایم یکی هستیم و جدا نشدنی !

اما در عین این یکی بودن گاهی برای هم نیستیم ...

 

کاش حرم داشتی حسن جان ...

 

داغی اگر نبود که گریان نمیشدیم لطفی اگر نبود که مسلمان نمیشدیم

یا ایها الرسول بدون دعای تو از پیروان عترت و قرآن نمیشدیم

گرچه خاکی است ولی مرقد او کعبه ی ماست         نام آن گرچه بقیع است ولی عرش خداست

حرم کرب و بلا جلوه ی بیت الحسن است               حسنیه ست به هرجا که حسینیه به پاست

 

کاش بودی کرببلا کنار حرمم حرم داشتی حسن

کاش بودی کرببلا یه ایوون طلا تو هم داشتی حسن

دور ضریحت پر سینه زن بود مادرمون فاطمه بی محن بود

یک شب جمعه حرم حسین و یک شب جمعه حرم حسن بود

من گنبدی دارم و گنبد بقیع گرد و غباره

من گنبدی دارم و تو سایبونم قبرت نداره

برادر بی حرمم حسن جان حسن جان

کاش بودی کرببلا تو بین الحرمین حرم داشتی حسن

کاشکی یه گنبدی شبیه به گنبد حسین تو هم داشتی حسن

گنبدامون شبیه کاظمین بود قشنگ ترین بهشت عالمین بود

پرچم سبز یا حسن کنار پرچم سرخ ذکر یا حسین بود

صحن و سرای من شلوغه و بقیع زائر نداره

صحنت توی دلم و چشام آسمونش پر از ستاره

برادر بی حرمم حسن جان حسن جان

کاش بودی کرببلا کنار خیمه گاه حرم داشتی حسن

پیش قبر قاسمت یه دونه بارگاه تو هم داشتی حسن

هیچکسی غربت حسن نداره این همه داغ دل شکن نداره

درسته که بی حرمی حسن جان ولی حسین تو کفن نداره

لا یوم کیومک حسین به کربلا عطشان حسین جان

ذکر شب و روز امام مجتبی عریان حسین جان

برادر بی کفنم حسین جان حسین جان

 .........................

خورشید به سوگ مصطفی (ص) میگرید ، مهتاب به حال مجتبى (ع) میگرید ،

در مشهد دل چه كربلایى برپاست ، قومى به شهادت رضا (ع) میگرید.

التماس دعا

 

حال دل در اربعین حسینی به روایت تصویر ...

 

بسم رب الحسین اشفع صدر الحسین باالظهور الحجه ...

خواهم که شوم خاک کف پای زائران حسین ...

من و یک دل هوایی ...

اللهم الرزقنا حرم ...

ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه

ای غایب از نظر، نظری کن به خواهرت

زینب نشسته بر سر قبر مطهرت

یک اربعین گذشته ولی زنده ام هنوز

قامت خمیده آمده سرو صنوبرت

نشناختی مرا ز پس این چروکها

من زینب توأم ز چه رو نیست باورت

لیلاست این که خیمه زده زیر پای تو

بار دگر بگو که اذان گوید اکبرت

این زن که لطمه می زند این گونه بر خودش

او کیست؟ نجمه است عروس برادرت

آقا! سکینه جمله ی اشکش سۆالی است

یعنی کجاست قبر علمدار لشگرت ؟

در کربلا هنوز زنی گریه می کند

زینب کُش است ناله ی محزون مادرت

پیغمبری نما و دو دستت برون بیار

از دست من بگیر بقایای دخترت

ای پیکری که زخم تنت بی شماره بود

آورده ام برای تو ته مانده ی سرت

بگرفتم از امام زمان حُکم نبش قبر

تا متصل کنم سر پاکت به پیکرت

باید دوباره وارد گودال خون شوم

خواهم اگر که بوسه بگیرم ز حنجرت

من نیز با تو کشته شدم روز واقعه

اذنی بده که دفن شود با تو خواهرت

دلشوره داشتم که مبادا کنار تو

چشم ربابه باز بیفتد به اصغرت

نذرش قبول سایه نشینی نمی کند

از بس که بر تو هست وفادار ، همسرت

لالایی اش امان مرا نیز بریده است

گوید به ناله ! اصغر من شیر خورده است؟!

سعید توفیقی

بهانه ای برای تکرار خاطرات اولین روز مادر شدن من و آمدن تو ...

 

امروز که از واپسین روزهای پاییز است برای من بهار زندگیست

بهاری دلنشین در سرمای سوزناک اواخر پاییز ...

بهاری که با در آغوش کشیدنت جوانه های عشقم شکوفه زد و کم کم گل داد و به بار نشست

و حالا طعم این ثمره چه بسیار دلنشین است و به شکرانه اش هر چه شکر کنم کم است

امروز روز توست

بهانه ای برای تکرار خاطرات اولین روز مادر شدن

روزی که با تمام وجود در آغوشت کشیدم و نیاز مادرانه هایم را با تو لبریز از عاشقی کردم

امروز هم بیشتر و بهتر از سال های پیش این روز را درک کردم

و حالا تفاوتش با اولین روزی که نگاهم به تن کوچک و چشمان گریانت افتاد و نیازت را به آغوشم فهمیدم این

است که حالا این نیاز برای هر دویمان است و من نیز لحظه شماری میکنم برای ادغام شدن این عشق

خدادای تا با این سکون تشدید دهیم محبت دو جانبه را و وصل دهیم بر این انتظار و نیاز و ...

وقتی که دستانت را به پهنای عاشقانه هایم باز میکنی و عشق مرا لبریز از عاشقانه ها میکنی من خود را با

تمام عاشقانه های مادرانه در آغوشت رها میکنم و تو را در آغوش میکشم و با بوسه ای بر پیشانی ات تمام

این عشق را مهر میزنم .

امروز بهانه ایست برای نوشتنی دوباره

نوشتن از تو ، از وجود تو که همه اش نشانه ی قدرت و لطف خداست و امروز همین بهانه ی خوبیست برای

شکر گزاری از نعمت های بیشمارش

امروز حتی با ترکیب این واژه ها نیز نتوانستم وصف حالم را گویا باشم

این روز را فقط باید تجربه کرد

فقط باید لحظه به لحظه اش را چشید و زندگی کرد ...

 

عزیز مادر

                 روز زمینی شدنت

                                        روز تولدت مبارک ...

 

عکس ن : اولین ساعات زمینی شدن دلبندم :)

 

طوفان گرد پیری . . .

تجربه های شیرین و تلخ و ملس در زندگی بستگی به حس چشایی ما دارد و نگاهی که به آنها داریم

رویدادها و اتفاق ها و تغییر هایی که نگاه و روش و مسیر ما را هم تغییر میدهد

و یکی از این تجربه های پر از طعم را میتوان سپید شدن مو را نام برد و خوب درونش غرق شد

کافیست فقط یک ماه حجاب رنگ از روی موهای سپید شده ات کنار رود و سپس هر روز صبح در آئینه نگاه

کنی و تارهای سپید شده ی موهایت را شمارش کنی و در آخر خود نیز از این کارت خسته شوی

اما نتیجه ی کنار رفتن این حجاب رنگ از روی تارهای موهایت متفاوت است

میشود طوفانی درونت ایجاد کند و یا میتواند چون نسیمی برای تغییری در وجودت بر تو بوزد و تو را دگرگون کند

هر دو نگاه در تو دگرگونی ایجاد میکند اما خیلی متفاوت

اگر طوفان شود حالت خوب نیست ، دلشورگی و ناراحتی به تو هجوم می آورد و ذهنت را مغشوش میکند

گاهی هم تا مرز افسردگی پیش میروی

درگیر این تغییر میشوی و حتی فکر میکنی که چقدر زود به جمع جو گندمی ها پیوستی و سنت هنوز برای این

تجربه کم است و چه زود زمانه گرد پیری را بر روی موهایت پاشید و هزار تحلیل و تفسیر دیگر برای خود ...

و اما اگر نسیم شود میتوانی دلت را در دست بگیری و به چهره ی جدیدت نگاه کنی و از این دوگانگی رنگ در

موهایت لذت ببری و زیبایی خاصی را در چهره ی خود باور کنی و گذری به قبل از این سپید شدن ها داشته

باشی و روزهای پشت سر گذاشته را با نگاهی جدید مرور کنی و گاهی با تنوع حجاب رنگ در چهره ی خود

تغییری را ایجاد کنی که شاید قبل از سپید شدن تارهای موهایت هم این تنوع را ایجاد میکردی اما حالا این

تنوع دلیلی را به دلایلت اضافه کرده است که به نظر هرکسی میتواند متفاوت باشد

میتواند پنهان کردن سپیدی ها باشد یا تلفیق رنگ های جدید بر چهره ی خود ...

اما باید برایت مهم باشد رنگ پریدگی موهایت ! چرا که هر تار مویت نشانه ی تجربه های بسیاری است

چرا که این سپیدی موها پا گذاشتنت به میانسالی را نیز به تو و خانواده خبر میدهد

و خوب است که گاهی این حجاب کنار برود تا اطرافیانت هم چهره ی گویای گذر عمرت را ببینند و با چند

جمله ی محبت آمیز و دلداری دهنده کنارت باشند

باید همسرانه ها را در این روزها جور دیگر تجربه کرد

باید مادرانه ها را عاشقانه تر کرد و فرصت ها را غنیمت شمرد ...

باید آنقدر این اتفاق برایت خوش آیند بوده و شاکر خدا باشی که از لحظه لحظه ی تغییر هایت لذت ببری

که خدا خود عالم است بر این تغییر ها

همان گونه که با تغییر رنگ ها در تغییر فصل ها ارتباطی شگرف ایجاد کرده است در وجود ما نیز این تغییر ها را

مقدر نموده تا ما نیز بر حال خود دقیق باشیم و در هیچ لحظه ی از یاد خدا غافل نشویم که او قادر و توانا و

خالقی یکتاست و ما در جایگاه بندگی قرار داریم و همیشه باید شکر گزار تمام نعمت های به دست آمده و

حتی از دست داده که حکمت خدا درونش بوده باشیم و قدر تمام نعمت ها را بدانیم 

و ...

باید زندگی را با سپیدی و سیاهی هایش و تلفیق این دو رنگ تجربه کرد 

باید طوفان گرد پیری را به چشم یک نسیم دید ...

باید زیبا دید ...

باید خدا را دید و شکرش را بجای آورد ...

خوب شد از خدا همین را خواستم . . .

 

اینکه چرا وقتی دلمان چیزی میخواهد و یا آرزویی داریم و در همان حین که این خواسته از ذهنمان خطور

میکند و همان لحظه آرزو برآورده میشود و پس از خوشحالی و تعجبی همراه با شوق میگوییم کاش از خدا

چیزی دیگر میخواستیم به نظر من خود خواهانه و مغرورانه است

ما همیشه باید بگوییم خوب شد همین را از خدا خواستم و همین را هم خدا اجابت کرد

چرا که روح و جسممان در آن لحظه خواهان همین حاجت بوده و نیازمان را خدا بهتر از ما میداند

چرا که آن لحظه از ته دل و از سر نیاز خواسته مان را بر زبان آوردیم و خدا هم همان لحظه صلاح دانسته و

اجابت نموده است

مثل امروز که دلم عجیب هوای مجلس عزای حسین کرده بود و دلم یک دل سیر گریه میخواست

برای باز شدن دلم و سبک شدنش نیازی عجیب به روضه رفتن داشتم تا دلتنگی هایم را فدای دلتنگی های

کربلا کنم و آرام شوم

همان لحظه که در دلم محله را جستجو میکردم تا نشانی از خانه ی پرچم خورده بیابم زنگ تلفن به صدا درآمد

و دعوت نامه ی من امضا شد و من به مجلس روضه ی امام حسین علیه السلام دعوت شدم

حتی صاحب خانه نیز از حضور من متعجب بودند و کلی تشکر کردند و من بیشتر تشکر کردم که مرا نیز قابل

دانستن و دعوت نمودند ...

اینجا نمیخواهم بحث تفسیر و برهان و دلیل راه بیاندازم

فقط میخواهم بگویم هرچه خدا داد را باید شکر کنیم و قدر دان نعمت هایش باشیم

خدا خودش میداند کی و کجا و چه را به ما عطا کند و نیازمان در آن لحظه چیست

درست زمانی که تشنه اید و نیاز به آب دارید و غذا بخورید ، آیا غذا تشنگی شما را برطرف خواهد کرد !

پس خدایا شکرت

خوب شد همین حاجتم را در آن لحظه برآورده کردی ...

 

اصلا نوشتن بی بهانه نمی شود ...

سالهاست مینویسم

سالهایی که فقط با بهانه نوشته ام ! اصلا نوشتن که بی بهانه نمیشود .

بر روی برگ های سفید دفتر ، صفحه های سالنامه ، آخرین صفحه های سفید کتاب ها و هر جایی که

جایی برای نوشتن داشته باشد و اگر نمیخندید بگویم که حتی بر روی پوست میوه هایی که پوست میکنم

و حتی پشت جعبه های دستمال کاغذی و یا حتی تر جعبه های شیرینی ... هم نوشته ام .

چشمان و انگشتان من قلمی هایی هستند که همیشه همراه دلمند و حرف های دلم را حتی بی رنگ و

ناخوانا مینویسند هر جا که بشود ، بر روی شیشه ی بخار گرفته و برف های نشسته و صفحه ی بی رنگ

فضای اطرافم ، حتی بر روی بالشت و تشک تخت و دیوار خانه و میز غذا خوری و سفره ی پهن شده و

بشقاب غذا خورده یا نخورده و حتی غذای در حال پخت ... آنها مینویسند تا دلم آرام شود ...

من حتی بر روی ماسه های ساحل هم و نوشته ام و حتی بر روی آب روان رودها و موج های دریا ....

من قلم بسیار دارم و صفحه های نوشتن را همه جا پیدا میکنم .

 

نوشتن مرا آرام میکند یا بهتر بگویم مرا می سازد !

هرجا که دلم تنگ شود و احساس تنهایی کنم و با خدا بخواهم درد و دل کنم پناه می آورم به پناهگاه

همیشگی ام صفحه ای سفیدی که اولش زیبایی خطی در آن دیده نمیشود چرا که نوشته هایم هم مثل

حرف هایم یکهو میریزند بیرون و زیبایی در خود ندارند

اما وقتی نوشته هایم را میخوانم و آرام میشوم شروع میکنم به ویرایش و پاک نویس نوشته هایم و حال لذت

میبرم از آنچه که نوشته ام و با خواندنش ساخته میشوم و آماده برای گفتن ...

و حالا حرف هایم هم یکهو بیرون نمیریزند و زیبایی منطق و اندازه ی احساس در آن ها مراعات میشود

در این سالها به داشتن این نعمت خدادادی مینازم و خودم را از برخی چیزها مبرا میبینم ، از تند خویی و زود

عصبی شدن و تند سخن گفتن ... و تمامش را مدیون این نعمت میدانم که مرا آرام میکند .

اصلا خدا خودش در قرآن کریم به قلم قسم خورده است و راه را برایمان باز کرده است

و خدا خودش نیز حرف هایش را برایمان نوشته است تا بخوانیم و راه را از آن پیدا کنیم

و حال این نعمت سالهاست که با تکنولوژی پیشرفت کرده است و از پوسته ی درخت و چرم حیوانات و

کتیبه های سنگی و پر پرنده ها و قلم نی ها و مداد و خودکار و روان نویس به دستگاه های تایپ و حالا هم

راحت تر با کیبورد رسیده است و نه تنها نوشتن بلکه خواندنش هم جهانی و عمومی تر شده است

برای سن و جنس نویسنده هیچ جایی حدی گذاشته نشده و نوشتن برای همه آزاد است

چه آن کودکی که حتی سواد خواندن و نوشتن نمی داند و +با نقاشی ها و خط خطی هایش حرف هایش را

به تصویر میکشد و چه کسی که واژه ها را در هم ادغام میکند و با ترکیبی زیبا جمله بندی میکند و دلش را

سوار بر داده های ذهنی اش میکند و سبک میشود .

حتی اگر نوشته هایمان شاید از نظر برخی ها مفهوم و معنی و ادبیات خاصی نداشته باشد اما باز هم

خوانده میشود و با نظرات دوستانت در پی یافتن واژه های زیبا تر و دلنشین تر میروی تا خواننده از نوشتنت

لذت ببرد و در دلش تحسینت کند و گاهی شاید حرف دلت ، حرف دل او باشد و او با خواندن نوشته هایت

کمی سبک تر شود و شاید با نوشتنت دل کسی را شاد کنی و خدایی نکرده شاید به قول معروف داغ دلش

را تازه کنی ... و این نوشتن هم مثل چرخه ی آب و زندگی ، چرخه ای برای خود می آفریند

نوشتن به هر سبکی که باشد لذت بخش است و آرامش دهنده و خواندن نوشته ها هم تکمیل کننده ی این

سبک است .

من با نوشتن بزرگ شدم و با واژه ها زندگی کردم و این زندگی را این چنین میپسندم ...

حتی اگر نویسنده ی قابلی نباشم و همه نوشته هایم را نپسندن برایم شکست حساب نمیشود بلکه برای

رسیدن به هدف تلاش خود را میکنم و مهم ترین هدفم خود سازی است که با نوشتن به خوبی پیش میروم ...

و این را با قابلیت تمام میتوانم بگویم که اصلا نوشتن بی بهانه نمیشود ....

پس وقتی دل باشد و بهانه ، راه برای نوشتن باز است ...

عکس ن : فروردین ۹۲ ساحل دریای خزر

برای صالح عزیز و دوستانش ...

 

  صالح عزیز

تبریک صمیمانه ی ما را با سخاوت بی حدتان پذیرا باشید ....

 

 

 

 

حسرت کربلایت میکشد آخر گدا را ...

واپسین روزهای محرم را پشت سر میگذاریم و دلمان به ادامه ی عزاداری های ماه صفر خوش است

اما با دلی تنگ و هوایی ...

وقتی میبینی که دوستانت یکی یکی عازم سفر به دیار عاشقی هستند دلت میخواهد از تن که هیچ از زمین

کنده شود

روزها را میشماری و در تقویم دلت خط میزنی تا به روز موعود برسی

گریه های بی صدا و اشک های پنهانیت را از دور بدرقه ی راهشان میکنی و دلت را به دلشان میسپاری

زمزمه های رفتن را که میشنوی بغض گلویت را میفشارد و حتی راه برای بزاق دهانت هم تنگ میشود

دم و بازدمت نیز دیگر نایی ندارند

عاشقانه هایت را کنار تربت سوغات آمده میبری و دلگویه هایت را سوار بر اشک های باران شده ات در تنهایی

خانه روانه ی آستان مبارکشان میکنی

مداحی های انتظار را گوش میکنی و در همین انتظار میسوزی و میگریی ...

تمام سرمایه ی زندگیت را در این سفر میبینی که برایت به دست آوردنش کمتر از یک رویا نیست

و باز هم دلت را خوش میکنی به روضه های پیش رو و گریه های بی مهابایت و سینه زنی های عاشقانه ات

به حسین حسین صدا زدنت

به گریه هایی که برای این روزهای سخت اسارت آل الله میکنی

مقتل های شنیده را مرور میکنی و برایت خانه هم میشود روضه ی امام حسین (ع) ...

شنیدم که شب محرم بی بی حضرت فاطمه (س) نام تمام نوکران و عزاداران و مرثیه سرایان و ... و زائران

ارباب را مینویسد و من میسوزم از اینکه هنوز نامم در لیست زائران نوشته نشده است ...

میخوانم بعد از روضه های شنیده ام

که من نیز اینجا اسیرم و من اسارتم ، در بند بودن حسرت زیارت است

آرزوی دیدن بین الحرمین و عاشقانه های زیارت ...

اما بازهم دلم روشن است به کرامتشان ...

و با این دل روشنی ، هستی را ادامه میدهم ...

هر دری بسته شود جز در پر فیض حسین (ع) . . .

 

من و یک دل هوایی ...

یه وقتایی دلت که هوایی شد دیگه هیچی برات اهمیت نداره

نه اینکه اصلا نداشته باشه یه جورایی اون دلیلی که هواییت کرده برات از همه ی انگیزه های زندگیت پررنگتره

همش تو فکرشی ، تو خواب و بیداری ، تو رویا و حال معمولی یه حالی بهت دست میده که شاید عاشق هم

نتونه این طوری با عشقش عاشقی کنه

یه روزایی مسیرت عوض میشه نه اینکه به سمت راست و چپت تغییر مسیر بدی ! نه ! همون راه مستقیمت رو

با دیدی بازتر و دلی هوایی تر ادامه میدی

اونقدر چشمت باز میشه که تا ته مسیر رو میخونی با اینکه نمیبینی ! حتی اگه اونی که خوندی هم همونی

نباشه که تو ادامه راه به مقصد میبینی ! اما شیرینی اون چیزی که دلت خونده برات ملموس تر از دیدن اونیه

که انتظار نداشتی ببینی یا اصلا بهش فکر نمیکردی

یه روزایی خدا اونقدر برات راه باز میکنه که تازه میفهمی خدا چقدر حواسش بهت هست و چقدر دوست داره !

اونقدر هوات رو داره که جواب سوال های دیشبت رو تو همون مسیری که برات باز کرده قرار داده

و اونقدر خدا رو به خودت نزدیک حس میکنی که میترسی یکی این نزدیکی و خلوتت رو بهم بزنه ...

یه دلایلی هست که پر از دلیلت میکنه و برای به اثبات رسوندن دلایلت خودت رو به آب و آتیش میزنی ! نه اینکه

اون سختی فیزیکی باشه ! نه ! از نظر روحی خودت رو با همه چیز روبرو میکنی و دلت میخواد برات اثبات شدن

اون دلیل ها ، منطق و احساست هر کدومش به اندازه ی لازم به کار رفته باشه

یه زمان هایی نوشتن و حرف زدن در مورد همون هوایی شدنت برات سخته ! یا نه ! سخت نیست اما نمیتونی

هوایی شدنت رو به تصویر بکشی یا به زبون بیاری و یا دوست داری فقط خودت باهاش عشق بازی کنی ...

و حالا که همین جوری هوای دلت یک هویی سوار بر مرکب واژه ها شده واژه ها عاجزن از بیان هوای دلت ...

نمیخوام بگم حالم بده

نمیخوام بگم حالم خوب شده

فقط میخوام بگم این هوایی شدنم داره مجنونم میکنه ...

و داستان اینجوری شروع میشه که به قول شاعر میگه : من و یک دل هوایی ...

 

 

سَلامٌ عَلى قَلبِ زَينَبَ الصَّبور وَ لِسانَها الشَّكور ...

 

استاد میگفتند :

ما نمیتوانیم عاشق امام حسین علیه السلام باشیم ! ما هوایی حسینیم ...

عاشق حسین فقط حضرت زینب سلام الله علیها هستند ...

آننکه با عشق حسینی گشته همدم زینب است

انکه بر سر شهادت بوده محرم زینب است

آنکه شور افکنده با شور حسینی بر جهان

از ازل خو کرده با صد محنت و غم زینب است

آنکه نامش زین اب خوانده رسول کردگار

چون نگویم من صفای اسم اعظم زینب است

آنکه برخواند حدیث ام ایمن بر امام

من به جرات گویم آن زن هم حسین هم زینب است

آنکه کاخ ظلم و استبداد را با یک خطاب

کند و افکند از پی و بن ریخت برهم زینب است

آنکه مشتی آهنین با نطق آتش ریز خویش

بر دهان هرزه گویان کوفت محکم زینب است

آنکه اندر مجلس گردنکشان قد کرد علم

چون حسین بر دشمنان یک دم نشد خم زینب است

دامن شیر خدا بین شیر زن می پرورد

در شهامت برتر از سارا و مریم زینب است

وصف زینب را ز من مشنو بیا در کربلا

خود ببین حامی ناموس عالم زینب است

ملجا اهل حرم تا ظهر اگر عباس بود

شب نگهبان در کنار نهر علقم زینب است

اندر آتش چون سمندر کرد بر عالم ثبوت

قدرت عشق این چنین غواص این یم زینب است

با برادر درد و دل میکرد اینسان تا سحر

آنکه ریزد از فراقت اشک ماتم زینب است

پرچمت گر سرنگون شد من نگه میدارمش

غم مخور بعد از تو پشتیبان پرچم زینب است

غم مخور گر لشکرت در پیش این دشمن کم است

زینبت را همت عالی و صبر محکم است

چون تو شاهنشاه را این بی سپاهی عار نیست

آه مظلومان سپاه و زلف زینب پرچم است

منزوی هرگز مزن بیهوده لاف عاشقی

این حسین تنها یک عاشق دارد آن هم زینب است

زیارت ناحیه مقدسه را با معنی و با تامل بیشتر بخوانیم ...

زیارت ناحیه مقدسه ن : خودش یک روضه ی باز است ...

پ ن : شعر از مرحوم منزوی

از همان زمان بچگی عاشق این شعرم ...

 

خونی که به آسمان رفت ...

روضه ی شش ماهه را که میشنوی بی اختیار اشک از چشمانت روانه میشود و روی گونه هایت میلغزد

عجیب است که این اشک ها شوری ندارد !

عجیب است که خشک نمیشود !

و عجیب تر اینست که نمیدانی برای کدامین مصیبت میگریی ! برای گلوی سه شعبه خورده یا دست های

بالا رفته و چشمان بهت زده و لبان شکر گزار پدر و یا دل مادری که منتظر سیراب شدن طفل شش ماهه اش

و یا عمه ای که تاب شرمندگی برادر را در مقابل پسر و مادر را ندارد و تا خیمه ها بارها از روی شرمندگی بر

زمین نشستن و دوباره برخواستنشان را به سمت خیمه نظاره گر است ...

داغ شش ماهه عظیم تر و فزون تر از ظلم های وارده در کربلا بود

شش ماهه ای که نه لباس رزم بر تن داشت و نه شمشیری به دست و نه زبانی برای رجز خواندن ...

آه ...

امان از دل رباب ...

امان از دل زینب ...

امروز سر خوان پر برکت حضرت علی اصغر علیه السلام در تکیه بزرگ سید الشهدا (ع) تجریش بودیم

تکیه ی بزرگ سید الشهدا (ع) تجریش

عکس هایی از این مراسم

نماد گهواره ی حضرت علی اصغر (ع)

قاری قرآن استاد کریم منصوری

نمایی از سقف تکیه ی تجریش سید الشهدا (ع)

نمایی از بالای سن تکیه ی تجریش سید الشهدا (ع)

پذیرایی از عزاداران امروز ...

چای روضه ی حضرت علی اصغر (ع)

آب را که پخش میکردیم باید جان میدادیم ...

 

تیتر ن : نام کتاب سیری در زندگانی کوتاه حضرت علی اصغر (ع) 

تزورونی

تزورونی اَعاهِـدکُم ، تِـعِـرفـونی شَفیـعْ اِلکُم ، أسامیـکُم اَسَـجِّـلْـهِه أسامیکُم

به زیارت من می‌آیید، با شما عهد می‌بندم ، می‌دانید که من شفیع شمایم ، اسامی‌تان را ثبت می‌کنم

هَلِه بیکُم یا زِوّاری هَلِه بیکُم ، وَ حَـگّ چَفِّ الکَفیل و الجود وَ الرّایه

خوش آمدید ای زائران من خوش آمدید ، قسم به دستان ابالفضل و کرامت و پرچم او

أنا وْ عَبّاسْ وَیّاکُم یَا مَشّایه

من و عباس با شماییم ای که با پای پیاده به سوی من می‌آیید

یا مَن بِعْتو النُفوسْ و جِئتـو شَرّایه ، عَلَیّ واجِبْ اَوافیکُم یَا وَفّـایه

ای که جان‌هایتان را به بهای زیارت من به کف گرفته‌اید ، بر من واجب است تا به شما وفا کنم، ای وفاداران!

تواسینی شَعائرْکُم ، تْرَوّینی مَدامِعْـکُم

عزاداری‌هایتان به من دلداری می‌دهد ، و اشک‌هایتان مرا سیراب می‌کند

اَواسیکُم أنَـا وْ جَرْحـی أواسیکُم

من و زخم‌هایی که بر تن دارم به شما دلداری می‌دهیم

هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم

خوش آمدید ای زائران من، خوش آمدید

هَلِه یَلْ ما نِسیْتْ و عَلْ وَعِدْ تِحْـضَـرْ

خوش آمدید ای که وعده‌تان را فراموش نکرده و بر سر موعد حاضر می‌شوید

إجِیْـتْ و لا یْـهَـمَّـکْ لا بَرِدْ لا حَرّ ، وَ حَـگ دَمْـعِ العَـقیله و طَبرَة الأکبَر

آمدید در حالی که نه گرما برای‌تان مهم بود و نه سرما ، قسم به اشک زینب و فرق شکافته اکبر

اَحَضْـرَکْ و ما أعوفَکْ ساعـة المَحْـشَرْ

در محشر کنارتان خواهم بود و رهایتان نمی‌کنم

عَلَی المَـوعِـدْ اَجی یَمکُم و لا اَبْـعَـدْ و اعوفْ عَنْـکُم

در وقت دیدار پیشتان می‌آیم و دور نمی‌شوم و رهایتان نمی‌سازم

مُحامیکُم وَ حَگ حِیدَرْ مُحامیکُم ، هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم

پشتیبانتان هستم به حقّ حیدر پشتیبانتان هستم ، آمدید ای زائرانِ من، خوش آمدید

یَـا هَـلْـشایِلْ رایه وْ جایْ گاصِدنی ، تِـعْـرُف رایَتَـکْ بی مَن تُذَکِّـرْنی ؟

ای آنکه پرچم به دست قصد دیدار مرا کرده‌اید ، می‌دانی که پرچمت مرا به یاد چه کسی می‌اندازد؟

بِلـکطَعو چْفوفه وْ صاحْ اِدْرِکْـنی

به یاد آن دست بریده‌ای که فریاد زد: مرا دریاب

صِحِتْ وَیلاه یا اخویه وْ ظَهَرْ مِحْنی

و با شنیدن آن صدا، آشکارا فریاد زدم که بی‌برادر شدم و اندوهم بر من آشکار شد

کِسَرْ ظَهری سَهَمْ هَجْـرَکْ ، نِفَدْ صَبری بَعَدْ عُمـرَکْ ، اُوَصّیکُمْ عَلَی الرّایِه اُوَصّیکُمْ

تیر هجرت کمرم را شکست ، بعد از شهادتت صبرم به پایان رسید ، سفارش این پرچم را به شما می‌کنم

هَـله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم ، یَا مَنْ گاصِدْ إلَیَّ و دَمْـعِه تِجْـریـهْ

خوش آمدید ای زائران من، خوش آمدید ، ای که با چشمان اشکبار قصد زیارت مرا کرده‌اید

اَعرُفْ حاجِتَکْ مو داعی تِحْـچیـهِ ، وَ حَـگ نَحـْـرِ الرِّضیع اِلـحاجِه اَگضیهِ

حاجت‌تان را می‌دانم، نیازی به گفتن نیست ، قسم به گلوی شیرخواره، حاجت‌تان را برآورده می‌کنم

یَا زائرْ عاهَدِتْ کِلْ عِلّه اَشْـفیهِ

زائران من، عهده کرده‌ام که هر بیماری را شفا دهم[۱]

اَخو زینب فَرَحْ بیکُمْ ، هَله وْ مَرحَبْ یُنادیکُم ، یُحَیّیـکُم اَبو الغیـره یْحَیّیـکُم

برادر زینب به خاطرتان شاد شد ، خوش آمدید صدایتان می‌زند ، مرد غیرتمند به شما درود می‌گوید

هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم ، زینبْ مَنْ تُشاهِدکُم تِزورونی

خوش آمدید ای زائرانِ من، خوش آمدید ، زینب هنگامی که شما را می‌بیند که زیارتم می‌کنید،

تُنادیکُم لِوَنْ بِالطَّفّ تحضُرونی! ما اَمْـشی یِسْره وْ لا یَسلِبونی

می‌گوید: کاش در جنگ حاضر می‌شدید ! که مرا به اسیری نمی‌بردند و مرا غارت نمی‌کردند

و لا بسیاطهم غَدَر یْضرِبونی ، تُنادینی: أنَا الجیره وْ صَد عَنّی أبو الغیره

با تازیانه‌های خیانت نمی‌زدند ، صدایم می‌زند که من در بندم و سرور غیرتمندان از دستم رفت

اَبَچّیکُم عَلی مْصابه اَبَچّیکُم ، هَله بیکُم یا زُوّاری هَلِه بیکُم

شما را بر این مصیبت می‌گریانم ، خوش آمدید ای زائران من،‌ خوش آمدید

.........................................................

[۱] – برخی اوقات برآورده شدن برخی حاجات به مصلحت فرد نیست –

بنابراین انتظار برآورده شدن تمام حاجات انتظار نابجایی است و مضمون این بیت بنابر حالات فردی و

ذوق شاعر بوده است ، التماس دعا.

لینک دانلود نوای وب

 

زیارتِ حقیقیِ مجازی

السلام علیک یا اباعبدلله الحسین علیه السلام ....

وقتی دلت بی هیچ روضه و مرثیه ای زودتر از چشمانت ببارد و اشک چشمانت امانت ندهد و هق هق

سینه ات ، نفست را به شماره بیاندازد و پس از اذن دخول و خواندن زیارت نامه دلت هروله در صحن حرم

مطهرشان را بخواهد و آرزوی با زانو راه رفتن در بین الحرمین را در دلت بپروانی و لباس مشکی ات را با ادب

و احترام و اذن به تن کنی و دلت طواف حرم مطهرشان را آرزو کند و دلت را ، راهی سعی صفای حسین (ع)

و مروه ی عباس (ع) کنی و عطشت را با زمزم مشک حرمشان رفع کنی و نماز طوافت را بر قبله گاه شش

گوشه به جا آوری و از نفحات الهی که سرشار شدی تازه محرمی شده ای ...

و حال میتوانی زیارت عاشورا را زمزمه کنی و با تمام وجود سلام دهی و خود را مقابل ان ضریح شش گوشه

تصور کنی و سجده ی شکر به جا آوری که امسال نیز محرم امام حسین علیه السلام را دیدی و به عنوان یک

عزادار پا به مجلس عزایش گذاری و پس از عرض سلام و ادب و احترام خدمت صاحب عزای مجلس ، بانوی دو

عالم حضرت فاطمه الزهرا سلام الله علیها و عرض تسلیت به پیشگاه صاحب الزمان (عج) بنشینی گوشه ی

مجلس و با سینه زنی و سیل اشک هایت ، دلت را روانه ی آستان مبارکشان کنی ...

 

زیارت نیابتی حرم حضرت ابا عبدالله الحسین علیه السلام و حرم حضرت ابا الفضل العباس علیه السلام

 

زیارت قبول و التماس دعا ...

 

 

همه جا بروم به بهانه ی تو ...

 

آسمان هم دلش گرفته ، بغض کرده و دارد خفه میشود و به زور باریدن هنوز سقف زمین مانده است تا زمین

غرق اشک های سیل آسای فرشتگان از داغ مصیبت پسر رسول الله  نشود

زمین نیز به بهانه ی این روزها در هوا معلق مانده است و تکرار شب و روز را با نام حسین (ع) میگذراند

این روزها تاریخ برای هزارمین بار تکرار میشود و صدای زنگ کاروان در گوش زمزمه میکند که :

بار بگشایید اینجا کرب و بلاست ....

حال و هوای شهر نیز غمگین است و بیرق های عزا برافراشته شدن و تکیه ها و حسینیه ها رخت عزا بر تن

کردن و شوری عاشورایی بر همه جا حاکم است

سماورها و دیگ های غذا از این سوی شهر به آن سوی شهر برده میشوند

استکانهای کمر باریک و عینکی هیئت ها با جیلینگ جیلینگ خود از شور خود خبر میدهند و قندان های گل

سرخی پر از قند میشوند تا در سینی چای هیئت عزای ارباب احسان شوند .

همه لباس های مشکی خود را آماده میکنند و بر سر درها پرچم های عزای پسر فاطمه (س) نصب میشود و

همه جا صدای روضه ی ارباب به گوش میرسد و دل را به کرب و بلا میبرد و سینه ها را از غم مصیتشان چاک

چاک میکند

صدای مادرشان در زیر چادر خاکی را که میگوید بُنَیّ َ با گوش دل میتوان شنید و ضجه زد

صدای هَل مِن ناصر یَنصُرنی  و الْانَ إِنْکَسَرَ ظَهْری و أنا القَتیل العَبرَات دل را میلرزاند و اَللَّهُمَّ الْعَنْ اَوَّلَ 

ظالِمٍ ظَلَمَ حَقَّ مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ وَ آخِرَ تابِعٍ لَهُ عَلى ذلِکَ را به جوش می آورد

و به رسم پارسال خانه ی ما نیز امسال عزادار حسین (ع) فاطمه (س) میشود

با خواندن زیارت عاشورا و همکاری اهل خانه پرچم عزای امام حسین (ع) بر دیوارهای خانه نصب میشود

امسال هم بچه ها مثل پارسال عجیب شوری دارند در نصب کردن پرچم به دیوار خانه و من با هر قدم و هر دم و

بازدمم شکر خدا میکنم که لقمه ی حلال دست پدر و لالایی های عاشورایی ام و شیره جان متبرک به عشق

امام حسین (ع) و اشک مصیبت امام حسین (ع) با لطف و نظر خدا و نگاه ائمه ی اطهار علیه السلام  در حسینی

 شدن این نوکران کوچک ارباب موثر بوده است .

یا اباعبدلله :

این امانت های الهی نوکران شما و اجداد و فرزندانتان ، نظری بفرمایید که سرباز راستین و باوفای فرزندتان

حضرت ولی عصر (عج) باشند و چون ۷۲ یار باوفایتان سرباز و شهید راه امامشان شوند ...

بابی انت و امی و نفسی و روحی یا اباعبدالله ...

 

این روزها پس از قرائت زیارت عاشورا دعای فرج یادمان نرود ....

اللهم عجل لولیک الفرج

 

التماس دعا

 

زن اگر قهر کند میمیرد !

زن وقتی ناراحت میشود ، قهر نمیکند ! فقط دلخور میشود !

زن از قهر خوشش نمی آید بلکه از آن بیزار هم هست

زن قهر نمیکند چون عاشق است ! زن قهر نمیکند چون پژمرده میشود

چرا که وقتی قهر کند بیشتر در سکوت غرق میشود و کم کم زندگی را محو شده میبیند

زن فقط نگاهش را میدزدد تا بگوید ناراحت است

سکوت میکند تا تو او را بفهمی و سکوت میکند دلت را با حرف هایش نرنجاند و اینگونه نیز عشقش بیشتر

هویدا میشود

زن دلش خیلی بزرگ است و آه نمیکشد

زن وقتی ناراحت میشود فقط سکوت میکند و زیر لب دعا میکند ! دعا میکند که زود به این واقعه خاتمه دهد و

این سکوت شکسته شود و باز هم زنانه هایش گل کند و باز هم در خانه مثل پروانه ای شاد پرواز کند و شهد

گل های عشق را در خانه پراکنده کند و زندگی را شیرین تر و ملموس تر کند .

زن تلاش میکند ! زن زنانه گیش را برای زندگی اش نثار میکند

زن نگران میشود ! زن ناز نمیکند بلکه ناز هم میکشد و با سکوتش عشق را به سویت پرواز میدهد

زن دلش زود و زنانه میریزد ولی زود هم زنانه و محکمتر از مردانه قرص میشود

زن دوست دارد با مردانگیت تمام زنانگیش را دریابی و او تمام زنانگیش را به پایت عاشقانه بریزد

زن زنانه زندگی میکند و زنانه زندگی میسازد !

زن ، زن است و وقتی ناراحت است باز هم همسری میکند ، مادری میکند ...

زن صبر میکند و دعا میکند و زندگی میکند ...

زن از قهر میترسد ، نفرت دارد و بیزار است

میدانی !؟ زن اگر قهر کند میمیرد ...

.

.

زن قهر نمیکنند چون زن است ! چون همسر است ! و چون مادر است ... چون اگر قهر کند میمیرد !

 

عیدی خانومانه :)

نمیدانم اسم این پست را دخترانه بنامم یا مادرانه !!!

آخر چند سالیست که هدیه های جالب و زیبایی از خانوم دختر دریافت میکنم

هدیه هایی که دسترنج دستان کوچک و با محبتش است

هدیه هایی که روز مادر به من هدیه میکند و برایم از تمام با ارزش ترین و گران قیمت ترین هدیه ها با ارزش است

این هدایا با برنامه ریزی مدرسه به دست بچه ها درست میشود ، از قبیل کارت پستال و رو یخچالی و ...

هر سال هم عید غدیر در مدرسه بازارچه ای به راه می افتد تا بچه ها برای خانواده شان هدایایی تهیه کنند و در

این عید بزرگ به خانواده اهدا کنند

اما امسال هدیه ی عید غدیر خیلی متفاوت و غافلگیرانه بود

هدیه ی امسال من یک شیشه ترشی مخلوط بود که خانوم دختر خودش خرد کرده بود و حتی پارچه ی روی درب

شیشه را طرح گل چاپ کرده بود و تزئین کرده بود

روی این شیشه به رسم هر سال که بر روی هدایا چسبانده میشود این برچسب هم چسبانده شده بود :

 

هر روز به این شیشه ترشی کوچک نگاه میکنم و در دل کلی ذوق میکنم و به قول معروف پوزش را به همه میدهم

و در ذهن خود برنامه هایی زیادی برای صرف این ترشی میچینم و هیچکدام به نظرم راضی کننده نمی آید :|

باید بیشتر فکر کنم تا بهترین و خاطره انگیز ترین برنامه و سفره را برای صرف این ترشی بچینم ...

 

طنز مادرانه ن : به خانوم دختر گفتم باید وسایل ترشی را بگیرم تا ترشی امسالمان را خودت درست کنی ... :)))

 

برای یاد ن : من میخواستم این پست را دیروز بنویسم اما گویا این بروز رسانی بلاگفا مانده بود برای این دو روز :|

پس ثبت میشود به تاریخ ۱/۸/۱۳۹۲ چهارشنبه شب عید غدیر

 

 

 

مادرانه های ناتنی من ...

مادرانه های همه ی مادران فقط به فرزندان خودشان منتهی نمیشود !

مادران ، مادرانه های خودشان را از هیچ کس دریغ نمیکنن و همیشه دلواپس همه ی بچه ها هستند

حتی بچه هایی که که هیچ نسبت سببی و نسبی باهاشون ندارند و حتی به بچه گنجشک ها و بچه گربه ها ...

مادرانه های من هم از پشت پنجره ی آشپز خانه نیز اوج میگیرد !

زمانی که فرشته هایم را بدرقه میکنم به سمت مدرسه ...

وقتی میبینم سرویس مدرسه فرزند همسایه روبرویی می آید و هنوز بچه ی مذکور از خانه بیرون نیامده !

مادرانه های من پر از استرس میشود که نکند سرویس او را جا بگذارد و برود

وقتی پسر بچه ی همسایه بغلی منتظر سرویسش هست از پنجره نگران نگاهش میکنم تا خدایی نکرده اتفاقی

برایش نیافتد !

وقتی بچه هایی که از عرض خیابان رد میشوند را میبینم مادرانه نگرانشان میشوم و برایشان آیت الکرسی

میخوانم ...

وقتی کودکان جنگ زده را میبینم دلم برایشان سوز میگیرد و برای رهاییشان از این رنج و سختی دعا میکنم ....

 

مادرانه ها نیز با تغییر فصل ها تغییر میکند و دل شورگی سرما در زمستان و دل شورگی گرما در تابستان میگیرد !

وقتی بچه گنجشک ها در سرمای زمستان زیر برف و باران دنبال پناهگاه و دانه ی غذا میگردند و به این سو و آن

سو پرواز میکنند یا بچه گربه هایی که در سرمای زمستان روی کاپوت های گرم ماشین یا زیر اگزوزهای ماشین

پناه میگیرند ... مادرانه ها به جوش می آید و دلش شور میگیرد ...

من و تمام مادران همه ی بچه ها را به سان بچه های خود میبینیم و برای سلامتیشان دعا میکنیم و آیت الکرسی

زمزمه میکنیم ...

 

مادرانه های ما چند سو میرود و جهت های زیبایی میگرد !

گاهی همسرانه و گاهی خواهرانه نیز در او متولد میشود ... حتی شاید دخترانه هایت نیز در او یاد شود ...

و این ها را تماما از مادرانه های مادرانمان به ارث برده ایم ...

 

مادرانه های مادران با سنشان بزرگتر میشود و تجربه های بیشتری کسب میکند

مادران تازه ! نگران بی تجربگی مادرانه های تازه مادر شدنتان نباشید !

این غریزه و موهبتی است خدادادی برای تمام مادران ....

 

ما با مادرانه هایمان مادرتر میشویم و با مادرانه هایمان زندگی میکنیم و با مادرانه هایمان زنده هستیم....

 باز نشر این پست در لینک زن

 در مجله ی پارسی نامه 

در لینکام

 

 

منِ او ...

من دیگر منِ  من نیستم !

من میخواهم از من بودن بیرون شوم

میخواهم بشوم " نیم من " چون از " تمام من " بودن بیزارم

من میخواهم منِ خودم را بدهم دستِ  خدا تا خودش من را تبدیل به تو کند تا غرور وجودم شکسته شود و

زین پس من بودن از یادم برود که بدانم من دیگر من نیستم و حالا تو شده ام  ...

تویی برایِ  او ....

مرا تو بخوانید تا یادم بماند که اویی هست ...

دیگر من وجود ندارد ...

این که میبینید یک " تو " است ...

تو همیشه کوچکتر از من است و من حالا کوچک شده ام و از منیت درآمده ام

این تو را برای تویِ  او شدن دعا کنید ...

دعا کنید که بشوم منِ او  ...

 

 

من ِ او شدنم آرزوست ...

 

 

لینک صورتی !

مادرانه های من دو رنگ متفاوتی دارد

رنگ آبی و صورتی

رنگ آبی مادرانه هایم ساده تر و آرام تر پیش میرود اما رنگ صورتی اش دنیایی عجیب را در خود نهان کرده است

رنگی که خودم هم بیشترش را تجربه کرده ام و از بدو تولدش دلواپس همین روزها بودم

رنگ آبی مادرانه هایم آرام و مهربان و قانع و ساده است و رنگ ها را درونش حل میکند و مرا از دغدغه های بسیار

آسوده خاطر کرده است

اما رنگ صورتی مادرانه هایم سرشار از دغدغه است

دغدغه های ریز و درشت !

حرف هایی که بینمان ناگفته مانده است و تجربه هایی که هنوز از من نشنیده است

رنگ صورتی مادرانه هایم نمیتواند رنگ ها را در خود حل کند بلکه باید از کنارشان بگذرد و تجربه کند

هنوز رابطه ی رنگ هایمان به هم نزدیک نشده

چرایش را ، هم میدانم و هم نمیدانم و برای همین نمیتوانم به زبان بیاورم یا بهتر بگویم منظورم را برسانم

اما دوست دارم رنگ صورتی مادرانه هایم تجربه های زیبای صورتی ها را بخواند و تجربه کسب کند

دوست دارم یک لینک صورتی هم وجود داشت تا بتوان از آن داستان های صورتی را برایش خواند

مثل صورتی های بابایی ! صورتی های درس خوان ! صورتی های حساس ! صورتی های صورتی ! صورتی های

لجباز ! صورتی های فقیر و غنی ! صورتی های .... و تجربه های صورتی که هنوز رنگ صورتی هستند !

اما این صورتی ها را نمیشود در لینک ها خالص و نابش را پیدا کرد ! کنارشان لینک هایی با رنگ های متفاوت وجود

دارد ! رنگ های سبز و سفید و سیاه و آبی و قرمز و بنفش و هزار رنگ دیگر ...

حتی صورتی های کمرنگ و پر رنگ ...

من دوست دارم جایی باشد که در لینک صورتی فقط رنگ صورتی وجود داشته باشد

رنگ صورتی دوران صورتی مادرانه های من !

و صورتی مادرانه های من غرق این صورتی ها شود بی هیچ نگرانی که مبادا رنگ دیگری به خود بگیرد بلکه

تا وقتی صورتی هست و نوجوان همان صورتی بماند ...

در دنیای صورتی همان طراوت و شادابی و تازگی خودش را حفظ کند تا وقتی که رنگش به رنگ دوران جوانیش

رسید ، هنوز رنگ صورتی  در روحش جریان داشته باشد !

مثل صورتی های خودم ....

چقدر خوب بود یک لینک صورتی وجود داشت ....

 

من اینجا مینوازم نت های زیبای زندگی را  ...

وقتی مینشینم پشت مانیتور و انگشتانم با دکمه های کیبورد بازی میکنند و من حرف های دل و ذهنم را اینجا

زنده میکنم چیزی دیگر برایم آرامش بخش است

چرا که تمام این حروف میشوند نت های موسیقی زندگی من ، دل من و دکمه های کیبورد صدای تق تقشان

حکم صدای پیانو را دارد و اگر کسی اهل دل باشد حتما این نوای دل انگیز را از روی نت ها میشنود

اینجا میتواند یک خانه باشد یا یک اتاق یا حتی ایوانی که رو به باغی بزرگ با درختانی بلند که وسط باغ استخری

بزرگ که رویش پوشیده از برگ های درختان و هزار زیبایی دیگر که خودت در ذهنت میتوانی تصور کنی ...

وقتی مینویسی هم به این منظره نگاه میکنی و همین چشم انداز زیبا تو را در پیوند زدن کلمات کمکت میکند

اینجا وقتی نت های موسیقی دلت را مینوازی و منتظر میمانی که ببینی شنودگان تو را تحسین میکنند و یا از

نواختنت خوششان آمده است یا نه !

و نتیجه وقتی حاصل میشود که قسمت نظرات را باز کنی و چندین نظر تائید نشده از سوی شنوندگان

(خوانندگان) میبینی که میتوانی تصور کنی همه شان برای این نواختن برایت دست میزنند و هستند کسانی

که خیلی از نواختنت خوششان آمده و میتوانی تصور کنی که از روی محبت ایستاده اند و تشویقت میکنند ...

و تو حالا باید به احترام  این همه لطف و محبت از پشت پیانو بلند شوی و با پاسخ دادن به تشویقشان با یک

دست به سینه و چشمانی که برق اشک شادی در آنها موج میزند با نیمه تعظیمی ادای احترام کنی ....

.

.

من نواختنم وقتی اوج میگیرد که شما کنارم هستید ...

 

سالروز پاکترین ، زلالترین ، شادترین و مقدس ترین پیوند هستی مبارکباد . . .

 

این سپردن دست عروسی به تکیه گاهی یک مرد نیست؛

این سپردن انسان است به حریم بی انتهای عصمت

این پیامبر صلی الله علیه و آله نیست که دخترش را به علی علیه السلام می سپارد؛

این خداست که اختیار و اعتبار بشر را به علی (ع) و زهرا (س) علیهاالسلام وامی نهد . . .

 

 

طریقه ی ختم سوره ی واقعه ، هرگاه اول ماه قمری با روز دوشنبه مصادف باشد ...

 

 

شهادت ولایت عشق ...

سریال ولایت عشق تمام صحنه هایش یک طرف و صحنه ی شهادت امام رضا (ع) و حضور امام جواد (ع) برای

اقامه ی نماز بر امام شهید (ع) یک طرف ...

لحظه ای که مردم بر سر و سینه زنان از داغ مصیبت شهادت امامشان به خانه امام روانه شدند و زمین و

آسمان نیز با مردم  هم نوا و هم صدا شدند هم دیدنی و هم گریه کردنی بود ...

دوست داشتم منم بازیگر همان قسمت فیلم ولایت عشق بودم و در غم مصیبت شهادتشان هرمله کنان و

مویه کنان ضجه میزدم و در شب شهادت پسر بزرگوارشان چشمانم را سیلاب اشک میکردم و دلم را طبل عزا ...

امشب آخرین قسمت سریال ولایت عشق هیئتی بود برای من در شب شهادت فرزند بزرگوارشان ...

امشب شب شهادت جواد الائمه تنها فرزند امام رضا (ع) شاه خراسان است

امشب چشم و دلمان را گره بزنیم به ضریح پدر بزرگوارشان و دل را راهی کاظمین کنیم

امشب لباس سیاه بر تن میکنیم و به مولایمان تسلیت عرض میکنیم و به امام زمانمان میگوییم

آجرک الله یا صاحب الزمان (عج) ...

امشب دخیل میبندیم به دوازده امام و بر شهادت جوان ترین اماممان عزاداری میکنیم

امشب رضای امام رضا (ع) را در عزاداری برای فرزند بزرگوارشان را به دست می آوریم و طلب اجابت

حاجت هایمان را از دستان پر برکت و بخشنده شان مینماییم

امشب امام رضا (ع) را به جواد (ع) شان صدا میزنیم و شفاعت تمام مریضان ، اللخصوص مریضان صعب العلاج

را میخواهیم و از ایشان ملتماسنه التماس میکنیم برای فرج مولایمان دعا فرمایند تا تمام گرفتاری ها و مشکلات

جهان و جهانیان حل شود و عدل و عدالت بر جهانیان حاکم شود ...

امشب میتوانیم نیت چله ی زیارت عاشورا بگیریم تا شب عاشورا  ...

امشب میتوانیم با چله ی دعای عهدمان عهد ببندیم برای نشکستن عهدهایمان ...

امشب رضایت خدا و امام زمان (عج) را میتوانیم جلب کنیم ...

امشب میتوانیم شیدایی کنیم ....

 

امروز دنیا عجیب نداشته هایم را به رویم میزند ...

این روزها دلم مادربزرگ میخواهد

مادر بزرگی با همان صورت چروک شده و لب خندانش ...

مادر بزرگی که هنگام نماز به چادر و مقعنه ی سفیدش زیبایی خاصی میداد .

مادر بزرگی که انگشتر عقیق و شرف الشمسش به دستان چروکیده اش عجیب می آمد ...

مادر بزرگی که از عاشقانه هایش با پدربزرگ برایم حرف بزند و از شیطنت های فرزندانش با ذوق تعریف کند ...

مادر بزرگی که مملو از تجربه بود و مهربانی ...

مادر بزرگی که حال امروزم را خوب درک میکرد ...

 

مادربزرگی که سرم را روی پایش بگذارم و با هق هق بلند گریه کنم و حرف ها بزنم و با دلداری های

مادربزرگانه اش آرام شوم ...

مادربزرگی که با آیه های قران و روایت های شنیده اش مرا تحکیم بخشد .

مادر بزرگی که درد و دل هایم را در دلش نگه دارد و به مامان و بابا چیزی نگوید چون میداند که من برای چه

با او درد و دل کرده ام ! چون میداند که مامان و بابا دلواپسی های زیادی غیر از حال من دارند ...

مادربزرگی که نگاهش پر از امید و کلامش مملو از صداقت و صدایش آرامش بخش بود ...

مادر بزرگی که وقتی وجود داشت من وجود نداشتم ...

امروز دنیا عجیب نداشته هایم را به رویم میزند ...

 

برای فامیل از راه دور : اون قسمت برای اون یکی پدر بزرگ و مادر بزرگم بود ...