باران می آمد

مردمان در خواب خانه

از آبِ رفته به جوی ... سخن می گفتند ،

همهمه ی یک عده آدمی در آسمان نمی گذاشت

لالایی آرامِ آسمان را آسوده بشنوم ...


اصلا بگذار این ترانه

همین حوالیِ بوسه تمام شود!

من خسته ام

می خواهم به عطرِ تشنه ی گیسو و گریه نزدیکتر شوم ،

کاری اگر نداری ... برو !

ور نه نزدیکتر بیا

می خواهم ببوسمت .






شب خرداد به آرامی یک مرثیه


 از روی سر ثانیه‌ها می‌گذرد


و نسیمی خنک از حاشیه ســـبز پتو خواب مرا می‌روبد


بوی هجرت می‌آید:


بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست


صبح خواهد شد


و به این کاسه آب


آسمان هجرت خواهد کرد




 
مرا
تو
بی‌سببی
نیستی.

به‌راستی
صلتِ کدام قصیده‌ای
ای غزل؟
ستاره‌بارانِ جوابِ کدام سلامی
به آفتاب
از دریچه‌ی تاریک؟

کلام از نگاهِ تو شکل می‌بندد.
خوشا نظربازیا که تو آغاز می‌کنی!


پسِ پُشتِ مردمکان ات
فریادِ کدام زندانی‌ست
که آزادی را
به لبانِ برآماسیده
گُلِ سرخی پرتاب می‌کند؟
ورنه
این ستاره‌بازی
حاشا
چیزی بدهکارِ آفتاب نیست.


نگاه از صدای تو ایمن می‌شود.
چه مؤمنانه نامِ مرا آواز می‌کنی!


و دل ات
کبوترِ آشتی‌ست،
در خون تپیده
به بامِ تلخ.

با این همه
چه بالا
چه بلند
پرواز می‌کنی!
 
 

 

 

هله عاشقان بشارت     که نماند این جدایی

برسد به یار دلدار    بکند خدا خدایی

به مقام خاک بودی     سفر نهان نمودی

چو به آدمی رسیدی     هله تا به این نپایی

تو مسافری روان کن    سفری بر آسمان کن

تو بجنب پاره پاره     که خدا دهد رهایی

نفسی روی به مغرب     نفسی روی به مشرق

نفسی به عرش اعلاء     که ز نور اولیایی

منگر به هر گدایی     که تو خاص از آن مایی

مفروش خویش ارزان     که تو بس گران بهایی

به صف اندرا تنها     که سپندیار وقتی

در خیبر است برکن      که علی مرتضایی

صنما تو همچو شیری     من اسیر تو چو آهو

به جهان که دید صیدی  که بترسد از رهایی

همگی لبالب از تو      به خدا بنالم از تو

ز همه جدام کردی       ز خودم مده جدایی

 

 

 

 


هیچ وقت نمی توانی چیزی را که قرار است

از دست بدهی، نگه داری. 

تو فقط قادر هستی چیزی را که داری،

قبل از آن که از دستت برود،

عاشقانه دوست داشته باشی!

 

 

 

 

نبودنت مرگ منه

راهیِ این سفر نشو

 

 

 

 


 

نمی دانم کدام درد بزرگ تر است ،

دردی که آن را بی پرده تحمل می کنی یا 

دردی که به خاطر ناراحت نکردن

 کسی که دوستش داری توی دلت

می ریزی و تاب می آوری ...

پل استر

 

 


 

ای بانـــو !


بیا حواسمان را پرت کنیم

مال هرکس دورتر افتاد

عاشق تر است .

اول خودم ،

حواسم را بده تا پرت کنم...

 

 

کیکاووس یاکیده

 

 


 

- چرا رنجم می دهی؟

 
- چون دوستت دارم.

- نه دوستم نداری. وقتی کسی را دوست داریم

 خوشی اش را می خواهیم نه رنجش را.

-وقتی کسی را دوست داریم

تنها یک چیز را می خواهیم:

عشق را، حتا به قیمت رنج

-پس تو به عمد مرا رنج می دهی؟

-بله، برای اینکه از عشقت مطمئن شوم

 

 ایتالو کالوینو

 

 


 

 

حافظ از جور تو حاشــــــــا که بگرداند روی

من از آن روز که در بند توام آزادمـــــــــ