وطن  veten

 به مرز  فکر  می کنم 

و این که چه کسی این مرزها رو بوجود آورده 

 دوباره وطنی شدم 

مثل همه اونای که وقتی دور می شن ...

و  اینی  می شن که هستم

از قدیم می گفتند به بعضی  چیز ها نخند که سرت می یاد


سر من آمد الارغم ...



sinirlar düşünüyorum 

ve onları kim yattı 

evet doğru tahmın ettiniz veteni ozledim 

olkesinden üzak düşen her insan gibi 

ve bu olurlar  ki şimdi görüyorsunuz

ama hiç zaman  başkalarına  gülmedim neden başıma  geldi 

anlamıyorum 

eski  den deyidiler  bezi şeylere  gülme  

baiına geler  

ben gülmedim baişima  geldi 



veten içın ağladim düysanıs   nasıl tepkiniz olar 


bu gün veten için ağlamak  ne demek onu anladın 


yeni yil  herkese kütlü olsun  ve şenliklerle  dolu olsun 

اگر بشنوید یکی بگه برای وطنم گریه کردم . چی فکر می کنید 

من امروز مفهوم کریه کردن برای وطن را  فهمیدم 

سال نوع برای همه مبارک  باشه و سرشار  از  شادی ها

چیزی ...  ...bir şey

göze  görünmıyen  varlık  gibi  bir şeydi  

kapalı  ağızıla şarkı  söyemek  gibi 

ağlar gözle  gülmek  gibi  bir  şey

nasıl  anlatam bilirim

 bunun konusunda korkudan konuşamaz

böğazda kalan bir şey

yok  nifret  deyil ama daha kotu

her kes  ondan korkar 

ve  her zaman bir of la söylener  

...of

koçeri

چیزی مثل بودن و دیده نشدن 

چیزی  مثل خوندن  با لب های بسته 

چیزی  مثل خندیدن با چشمای اشکبار

نه این  شبیه هیچ چیزه دیگه نیست 

چطور  بگم 

 کسی جرعت نداره ازش حرف بزنه

آره همون که تو  گلوم گیر می کنه 

نه بغض نیست اما بدتر از اون 

       و همیشه  همراه با آه است 

                            آه....

 

      کوچه ری

yeni  donem

Sayglı  arkadaşlarım  bezileriniz  bildiğiniz  gibi . Bir  az  zamandi   ister  istemez   yola  çiktim

Bir şeyim   yoktu  bu  yüzden eli   boş  yola  çiktim .  Ama  yüngül   deylim. Bin bir  var olan  ve dile

 getire bilmediklerim  var. Hepsini   sinemde  ve  könlümde  taşımak  zörüdayım .Bu  hemin  şeydi

 ki  kader  adı  verip  kendimiz  kurtarıyoruk.  Sormıyın   nerdeyim   ne  yapıyorum ?Çunki  lamakan 

ve  lazamanda  yaşamağı  hayalarımda  yaşıyorum.   Yapıyorm  buna  düşünmeden  ki  olack  mı

 olmıyacak mı?  Zaten  olup   olmiyacak  amacım  deyil.  Varmak  sadece  bir tecrube  olarak  ve

  heç   beklentisiz  ve  temenasiz  varmaklardayım  . Bu  sön  derecede  yeterli  bir  dilek sayılır.

 Yetişip   ya  yetişmemek     düşüncelerimin  alt  yapisi  deyil.  Getmek  ve   Getmek    yolcu  için 

...yol  gerek . bu kader

Yeni  olkenin  ateşi   topraği   süyü   ve  rügarini  beni  içine  alıp. Sizinle  paylaşmak   zor.

Bu  sebebden  dolayı  beya  zamandı   sizinle  çok  şeyler  paylaşabimadım . Bu  ümürsüzluk  benden

 oldu  sizinle   üzak  kaldım ama bundan  sönra  çalişacagam . Başardığm  kader  bu   boşluk 

dolmasına  çalışacagam .  Ne  kader  başarı  olabılecagam bunu   bilemiyorum.

Eminem  bu  biliyorsunuz  ki ben  vatanden   çiktim ama   vatan benden çikmaz .

دوباره

با عرض ادب 

همان طور که برخی از دوستان می دانند مدتی است. خواسته یا ناخواسته 

به  راه در آمدم . چیزی  نداشتم پس بی بارو بونه جاده در پیش گرفتم . سبک نبودم

نیستم هزار ویکی بر سینه و دل با خود می کشم.اما این آنی است که با لقب

دادن سرنوشت از آن می رهیم . نپرسید کجایم و چه می کنم . که خود را در

لا مکانی بی کنشی سپردم . انجام می دهم بی آن که به شوگی دچار شوم .

با امید به این در بی خواستن ها رسیدگی را تجربه کنم . رسیدن  یا نرسیدن  ورای 

اندیشه ام  نیست .می روم و بس  همین 

اما یقین دارم می دانید با این که اگر از وطن بیرون شدم

وطن از من بیرون نمی شود 

به همین سبب مدتی  است .آب  و خاک و باد و آتش سرزمین تازه 

در میانم  گرفته اند و سعادت همدمی با شما را کمتر  داشتم  نمی دانم .

خواهم توانست یا نه اما تلاشم بر این است بعد از این بیشتر در


" لائوتزو "

 تائو‎

آيا مي خواهيد جهان را بهبود ببخشيد؟

فكر نمي كنم چنين كاري عملي باشد.
جهان مقدس است.
نمي توان آن را بهبود بخشيد.
اگر سعي در اين كار داشته باشيد،
آن را خراب خواهيد كرد.
اگر با آن همانند يك شئ برخورد كنيد،
آن را از دست خواهيد داد.

زماني جلوتر از ديگران هستيد،
زماني عقب تر.
زماني در حركتيد،
زماني در حال استراحت.
زماني قوي و نيرومنديد،
زماني خسته و بي حال.
زماني از امنيت بر خورداريد
و زماني در خطريد. 

.
در دنیای درون نیازی به تلاش نیست. همین که لغزیدن 

به درون را آغاز کردی، ناگهان می بینی که همه چیز 

همانگونه روی می دهد که باید. زندگی به غایت کامل

 است. هیچ راهی برای بهبود بخشیدن به آن نیست. 

آنگاه جشن آغاز می شود

ذكاوت زنده بودن است، خودجوشي است، صراحت 

است و نفوذپذيري بي تعصبي است، شهامت آن 

است كه عمل كنيم بي آنكه قايم به نتيجه باشيم


از نیازِ " حق به جانب بودن " رها شو
و به ناگاه در خواهی یافت که ذهنت بازتر می شود
و از دیدگاه های منحصر بفرد دیگران بهره مند می شوی
بدونِ آنکه بخواهی با قضاوت هایت آنها را فلج کنی

ذهن خود را از همه ي افكار خالي كنيد.
اجازه دهيد دلتان آرامش يابد.
نا آرامي موجودات را مشاهده كنيد
و در بازگشت آن ها دقيق شويد.
هر موجودي در اين جهان
به مأواي مشترك باز مي گردد.
بازگشت به اين مأوا آرامش يافتان است.
اگر اين مأوا را نمي شناسيد،
در اندوه و سردر گمي به اين طرف و آن طرف مي خوريد.
اگر بدانيد از كجا امده ايد،
ظرفيت تحملتان به طور طبيعي بالا مي رود.
بي نياز، سرگرم،
مهربان همچون مادرِ بزرگ
و باشكوه همچون پادشاهان مي شويد.
غرق در حيرتِ تائو
از آن چه زندگي برايتان به ارمغان مي آورد خوشنوديد
و چون مرگ فرا رسد، آماده.

انسان در زمين موجودي بيگانه است. او دراين جهان است 
اما متعلق به آن نيست. مي كوشد به هر طريقي خانه اي
 بسازد، روابطي عاطفي ايجاد كند اما با شكست روبرو
مي شود. تا زمانيكه انسان شروع به جستجوي درون نكند،
 همچنان بي خانمان خواهد ماند، زيرا خانه واقعي آنجاست. 
و دنياي درون فراتر از زمين است. دنياي درون بخشي از زمين
 نيست، در اين جهان است و درعين حال دراين جهان نيست.
همان لحظه كه خود را در دنياي درونت بشناسي، احساس 
بيگانگي ناپديد مي شود. خانه خود، دنيايي را كه متعلق به
آني و پادشاهي خدا را خواهي يافت. تا زمانيكه چنين نشود
 تمام تلاشهايت ناگزير به شكست خواهد انجاميد. تمام روابط 
عاشقانه ات بدون استثناء شكست خواهد خورد. تمام قدرتت 
ازهم خواهد پاشيد. شايد تو تمام ثروتهاي عالم را در اختيار 
داشته باشي اما همچنان فقير خواهي بود. شايد تمام دنيا
 مال تو باشد اما در اعماق وجودت احساس تهي بودن 
خواهي كرد. زندگي ات معنايي نخواهد داشت. همين كه
 كانون وجودت را بشناسي، محيط پيرامونت جزيي از آن
 مي شود. آنگاه تو در دنيا زندگي خواهي كرد و در عين حال 
در دنيا نخواهي بود و تحت تاثير آن قرار نمي گيري.
.....

کسی که دیگران را کنترل می کند ممکن است قوی باشد
اما کسی که بر خود تسلط داشته قدرتمند تر است 

" لائوتزو "

نوروز؛باهار بایرامی (پیدایش حماسه ارگنه قــون) / آقمیرات گورگنلی

سلام معمولا" کم اتفاق می افتاد به غیر از

نوشته های خودم  چیز دیگر  در وبلاگ بزارم 

اما این مطلب  را دیدم حیف بود با شما این مطلب 

زیبارو به اشتراک نزارم آدرس سایت رو هم می نویسم

بنظرم بقیه نوشته ها با ارزش هستند ببنید

http://www.anlam.biz

بخش های مختلف به زبان فارسی  و ترکی برای هر نوع سلیقه ای

نوروز؛باهار بایرامی (پیدایش حماسه ارگنه قــون)

/ آقمیرات گورگنلی


---

در داستانهای حماسی تورکان، بالاخص در بین “گوگ تورکها/ تورکان آسمانی”،

 واقعه بازگشت از ارگنه قـون آغاز سال نو محسوب میشد و آنرا با شکوه و 

جلال خاصی برگزار می کردند. این رسم باستانی هنوز نیز برگزار می شود.

 رؤسای دول مستقل تورک زبانان آسیای میانه، آذربایجان، ترکیه و… با کوبیدن 

پتک بزرگی بر آهن دمیده در آتش جشن ارگنه قون و آغاز سال نو را اعلام 

می کند. مراسم شکوهمند ارگنه قون هر ساله از تلویزیون دولتی ترکیه 

مستقیما پخش می شود.

حماسه ارگنه قـون چیست و از کجا نشأت می گیرد؟
گوک تورکان در سراسر امپراطوری خویش با عدالت حکمروانی می کردند. 

در زمان حکمرانی ایل خان، سرکرده قوم تاتار بنام “سوینچ خان مغول” 

با هجومی غافلگیرانه و با حیله گری به سرزمین گوک تورکها هجوم آورده، 

تمامی جنگجویان و مردان را از دم تیغ گذرانده، زنان و اطفالشان را به اسارت گرفت.

فرزند کوچک خاقان بنام “قیان” و پسرعمویش “توقوز” از این حمله 

وحشیانه جان سالم بدر می برند. آنها با همسرانشان به جنگلی انبوه 

پناه برده، این محل پرصفا و خوش منظر را “ارگنه قـون” می نامند

 ( کمره کوه، قون = قونماق، فرود آمدن، ارگنه وصفی برای این محل).

 طی سالیان متمادی آنان در ارگنه قون بتدریج قدرتمند می شوند و بر

 تعداد جمعیتشان نیز افزوده می شود.

تورکها برای اینکه در این جنگل وسیع دچار گرسنگی نشوند، سه ماه

 از سال را در تدارک آذوقه زمستانی به جمع آوری غذا می پردازند.

 آذوقه های جمع شده را در سوم (غار) می انباشتند. یکسال زمستان

 سخت و درازی پیش آمد. آذوقه تورکان نیز تمام شده بود. اوغوز نامی

 از تورکان بدنبال آذوقه راهی جنگل شد هرچه گشت خوردنی نیافت،

 نا امید در حال بازگشت به بوز قورت (گرگ خاکستری) برخورد

می کند و احوال خود را بیان می کند و در وصف برخی فصول سال 

می گوید:

«اۆچی جنت یآغی دیر، (سه تایش مانند بهشت است)
اۆچی بیزه یاغی دیر، (سه تایش دشمن ماست)
اۆچی یئغیپ گتیره ر، (سه تایش فراهم آورنده است)
اۆچی اوروپ دآغیدار.» (سه تایش پریشانی است)
بوزقورت (گرگ) به وی می گوید: “ای فرزند اوغوز! در مسیرت یک گله

 گوسفند، یک دسته گندم، سنگ آسیاب و یک دوک خواهی دید. 

آنها را با خودت بردار. گوشت گوسفندها را بخور، پشمش را بریس و

 برای ایلت لباس بدوز، از پوستش پوستین بدوز. بعد از فرارسیدن 

بهار، دانه های گندم را بزمین بپاش و با عرق پیشانی ات آبیاری کن،

 بره های گوسفند را در دستانت پرورش بده تا زیاد شوند.”

اوغوز نصیحت بوزقورت را برجای می آورد. در بهار گندم را درو 

می کنند، گوسفندان بره های فراوان می آورند. تمامی اولوس 

شاد می شوند و تانگری آسمانها را دعا می کنند.

اوغوز باز هم به همان بوزقورت برمی خورد و بنا به پیشنهاد وی 

از روز سی ام چله بزرگ جشن بزرگی برپا می کند و همگی 

دور آتش مقدس به شادمانی می پردازند.

تورکها چهارصد سال در ارگنه قون می مانند. سرانجام تصمیم 

می گیرند که به سرزمین پدری بازگردند. ولی هرچه تلاش 

می کنند، راه بازگشت را نمی یابند. باز هم بوز قورت

 (گرگ نجات بخش) به سراغ آنها آمده می گوید: “اگر در پشت

این کوه اتش برافروزید، سنگها گداخته شده راه برای شما باز

 خواهد شد.” تورکها این کار انجام می دهند و راه بازگشت به 

وطن پدری را می گیرند. این بار نیز بوزقورت آنان را تا رسیدن به 

سرزمین آبا و اجدادی شان راهنمائی میکند.

روز بازگشت تورکان به سرزمین پدری مصادف با برابر شدن

 شب و روز بود، بهمین سبب آنرا “تأزه گون” (روز نو/ نوروز)

می خوانند که با مصادف با 21 مارت می شود. این روز

سرسبز و پر از لاله و ریحان را “اوغوز گونی” (روز اوغوز) نیز می نامند.

از آن تاریخ تا به امروز این روز، سرآغاز سال نو محسوب می شود.

 جشن سال نو را خاقان با کوبیدن پتکی بزرگ بر آهن تاخته می گشاید.

در بین تورکان تقویم 12 حیوانی رایج بود. هر سال به نام حیوانی 

نامگذاری می شود (موش، اسب، خرگوش، گاو…). در بین ایرانیان

 تا رواج تقویم جلالی در عهد سلجوقیان سالشمار مخصوصی

 نبود. بنابه محاسبات دقیق دانشمند عهد ملکشاه 21 مارت،

 برابری روز و شب بعنوان آغاز سال نو اعلان می شود.

در کتاب “تاریخ بخارا”ی ابوبکر نرشچی و نیز در کتاب جغرافیای

 حدود العالم، به بزرگداشت جشن نوروز در بین تورکان اشاره 

می شود. حتی در بین تورکمنها هم اینک جشنی بنام 

«چوپون نوروزی» رایج است که آن ده روز قبل از نوروز فعلی 

برگزار می شود.

چهار، چهارشنبه آخر هر سال به نامهای “سوو چهارشنبه 

سی” (چهارشنبه آب- بمناسبت ذوب شدن یخها و

 جاری شدن آب)، “یل چهارشنبه سی” (چهارشنبه باد- 

بمناسبت وزش باد ملایم بهاری)، “اوت چهارشنبه سی” 

(چهارشنبه آتش بمناسبت دمیده شدن گرما بر خاک 

و رویش) و “توپراق چهارشنبه سی” (چهارشنبه زمین/ 

خاک- تقدس به برکت دادن زمین) نامگذاری می شود.

 تورکان در هریک از این چهارشنبه ها آتش بزرگی می افروزند

، تمامی اولوس بر گرد آن جمع می شوند و به نیایش 

تانگری آسمانها می پردازند. و نیز مراسمی در ایام ”

 غیسغا چهارشنبه” (چهارشنبه کوتاه) و “اوزین چهارشنبه” 

(چهارشنبه طولانی) برگزار می کردند. در مراسم “غیسغا 

چهارشنبه” تورکان یال و دم اسبان را کوتاه کرده آنرا

 می آرایند. زنان نیز در این روز موی سرها را بشکلی 

زیبا تزیئن می نمایند. در آخرین چهارشنبه سال، بر فراز 

تپه بلندی آتش بزرگی می افروزند و در اطراف تا صبح 

به شادمانی و پایکوبی می پردازند و از قمیز (شراب 

مخصوص از شیر مادیان) سرمست می شوند. قبل از طلوع

 آفتاب، از چشمه مقدس کوزه ها را پر کرده به منزل بر 

می گردند. مراسم آتش افروزی در این روزها بخاطر 

سپاسگزاری و شکرگزاری و یاد آوری روز بازگشت به وطن پدری

 از ارگنه قون می باشد.

شهر فلسفه شهر بی قانونی نیست چهار چوب ندارد 

اما اندیشه آویخته به آنچه قبل تر ها تجربه کرده اند در 

شکم خود بی سرو صدا جا داده است باروری است که در 

سر من و تو به زمین  می گذارد امانت پدارن را 

گره خورده حقیقت با واقعیت و این ابری سبک اما خیس و 

حجیم مقابل ما و ماست .

کاش به واقعیت می رسید حقیقت آنچه می  باید بود

واقعیت جای حقیقت در این شهر توی در توی فرسنگ ها

راه است تا توی دیگر 

 به دور از بن نهاد ها عاشق  میشویم به دور از شن ریزه ها

سقف می زنیم و سرود و متروک سیز می کنیم در زبان سرخ

کنار هم بیخ و بن چال می کنیم باشد و نبا شد را نمی توان نوشت 

سرشت برشت بورشت درو شت    شت  آه بر من و بد زبانی من 

زبان های خارجی را یاد نگرفته زبان به فوش گشودم آری  این است 

سرنوشت بی آنکه منو تو نوشت او سرشت در پایان زرشت

چمدانی شرم آور همان بهتر که در شرمگاه بماند نه در

جولانگاه دل جایی دارد نه در قدم گاه قلب گنجد شرم را سر

کشیده ام قباهت را هر  شب هزارو یک بار بر روی رویا هایم 

خالی می شوم 

بالشتم کجاست که زیر پرمرغان دریایی این شهر موج زده 

و. مرطوب غرق می شوم و بدور از خواب های زیبا 

با کاسه ا ی از طلای 18 عیار سر بریده خون آلودم 

را به این سو و آن سو می برم 

خوابی هزارو یک ساله با اعمال شاقه بی هیچ تخفیفی 

در اجرا بی هیچ بیداری در واقعیت بی هیچ  آینه ای که 

در آن خود بینی مرگ بر این بیداری بر این سرفه گلو پاره 

کن ساف که نمی کند پاره خواهد شد بالاخره این 

مرگ باد زنده باد گفتن گاه  مرگ بر  این زیبای 

که حنای  بعد عروسی در چنته دارد مرگ بر  این بیداری 

زنده باد خوابی که بیداری ندارد زنده باد کابوسی که جای

خواب جا خشک کرده زنده باد زنده باد که بهترین ها 

را وعده نمی دهد آتش آتش  است خاک خاک 

زمین زمین است و زمان زمان 

سیب  ران ندیده مجارات می شوم به باوری ...



در سكوت تنها تو 
در فواره هاي اين خالي جولان مي دهي
و هي اسمت 
تكرار نبايدها مي شود
بي آنكه بدانم 
بلندي هاي اين جولان سال هاست فتح شده.

گفته بودي از بلندي هاي جولان مي آیی
همشهري 
اسمت چيست؟

============================
کوچه ری


آنجا که ساختمان نیست و جاده تمام می شود 

 سگ  دو زدن ها نابود می شود 

فوراه که نیست آبشارها روان می شوند 

خواب هم دیده باشیم مهم نیست 

کم کم اش تجربه کرده ایم 

بعد هم می توانیم نگویم  دست مردم دیدیم 

دست ما هم رسید در خواب کاش بیدار نمی شدیم

همه جای دنیا آسمان یک رنگ است

 وبه تکرا ر آویخته هایمان زندگی است

زین پس به تکرار دیگر گون باید اندیشید 

جولانی که بلندا باخته و جولان گاه نیست

فتح شده ها را مفتوح شده بیش نام نباید

جایی که آمدنم از انجا روید 

سر بر فراز گاه است و جایی که روم رویدن گاه

شهریت را عقلا نیتم پشت کرد ه

جای که درآنم شهر نیست روستا نیست 

پلیس و قانون نیست 

دوربین های مدار بسته نیست 

6 قطعه عکس پرسنلی با بک گراند سفید نیست 

مدارک شناسی را در جیبم ندارم 

جیبی در کا ر نیست 

اسمی در ساز نیست نوای ما صدایی بی صدایست 

سوت که می زنم من و ما به گوش می شویم 

اسم
حرف 
صدا 
و شما را 

همه و همه را باختم به شروب حلالی که از خود می خورم 

و انقدر خود می خورم و خود می خورم که از خود خوری نیست شوم 

مست منم آینه ای در کار  نیست چشمان تو مرا روز و شب می زیست 

آه سبزینه روی من آه مو طلای من سرد که شد در ستایش

کلماتم سیب حرکت را مزه مزه به کام می کشی و من 

در رفتنم 

و تنم چیز ی جز  تو با خود ندارم اینجا 

هم شهری کسی نیستم 

هم اندیش این و ان نیز نیستم 

نچسبانیدم به مفرحات 

زوال بر انگیز 

راستی اسم شما چیست ؟

ما قبلا" هم دیگر را جای ندیدم 

سینمای تئاتری یا نمی دانم 

خدمت سربازی یادانشگاه هم دوره نبودیم

آه حق باشماست خانم ها خدمت سربازی نمی روند 

من هم که هیچ وقت دانشگاه نرفتم اشتباه شده ببخشید

چه کسی می تواند مثل قدیم عاشق دختر  همسایه شده و سالها 

زیر چمدان قدیمی یادگاری شرم گینی حمل کند 

اینجا شهر  نیست  

منم شهری نیستم همشهری

تو همسایه نیستی 

من اشتباهی د ر زدم  


مال  اون موقع است که اون ورا  بودم

یه نوشته قدیمی اتفاقی  دیدم ویراش هم نکردم  فقط همین جوری  

فکردم  با دوستان یه حس قدیمی رو تقسیم کنم 


گوشی گوشی یکی پشت خطه  یه لحظه آهان

رئیسم پشت خطه  کمی  صب کن برمی گردم .

قطع نکنی  یا الو سلام خوبی چه خبر یاد ما 

کردی چه عجب بدجوری  هواتو کرده

بودم ها می گن دل به دل را  داره

داشتم  به تو فکر  می کردم تو قطارم 

دارم  می رم ماموریت آخ  یادم رفت 

رئیس  رو پشت خط  گذاشتم 

اومدم  به تلفون تور و جواب  بدم 

الان سگ  میشه من بهت زنگ 

می زنم می  بوسمت بای.

الو الو  هستی  پوزش الهی  قربونت 

برم من آره  رئیسم بود

ول کن نیست که بابا صد تا کار

 می سپره هی هم تکرارمی کنه

آره  بخدا خیلی خسته می شم .

 خوب  چه کا رکنم باید تلاش

 کنم آینده تو رو تامین کنم  دیگه

 باید زحمت بکشم چاره ای  

نیست ما کار کنیم که شما

راحت با شین . آخ صب کن

بازاین رئیس  زنگ زد باشه

 تو برو استراحت کن من  باز 

باهات تماس می گیرم ببینم

این چی  می خواد با بای 

قوربانت می بینمت

بله سلام و صد تا سلام خوبیییی 

چه خبر ؟  بله که شناختم

اون روز اونقدر با ناز و اخم 

شماره منو گرفتی  که فکر

نمی کردم زنگ  بزنی بله

شما  ما هستیم هی دمبال یه لقمه نون 

از این ور به اون ور داریم

می دویم دارم می رم دنبال یه کاری

برای شرکت بله ما اینیم که کاری

منضبت چه دیگه شما چه می کنید.

کجاها ین ؟ ببینیمتون . اون که

بله کا رزیاد دارم وسرم شلوغه 

اما برای شما وقت باز نمی کنیم 

شما فرق می کنه .پس ما شماره

شماروسیو می کنم یه روزی 

توی این هفته بزنگم  همدیگر

و ببینم حالا هر جا شد یه جایی 

پیدا می شه دیگه. من پشت خط 

 دارم  از محل کارمه می  زنگم

بهت قربانت خوشحال شدم صداتو

شنیدم. الو سلام خوبی دیگه دارم 

می رسم تو  چیزی  لازم نداری 

بگیرم برات ؟ 

نه بابا این چه حرفیه 

من برای  دیدن تو از تهران تا کرج 

که سهل تا

اونوره دنیا میام چی  فکر 

 کردی بله محل کارمو هم یه جوری پیچوندم  

فدایی سرت فقط بخاطر تو. از بابت

خونه مئطمئنی کسی  نمی یاد ضایع نشیم .

اوکی پس دوربرو ببین یه سرو گوشی

 آب بده من هم می  رسم . ببین کاری 

نداری  فعلا" قطع کن یه کاری  دارم .

 نه چیزی  نشده یکی بغلم  نشسته از 

وقتی  نشسته هی  داره می  نویسه 

الان که دقت کردم  دیدم داره صحبت های 

منو می  نویسه می  خوام ببینم کی چرا 

این کارو می کنه ؟

 نه نترس  چیزی  نمی شه من رسیدم فعلا" بای

ببینم آقا شما چی کار می  کنی ؟