تلخ

با دقت زیاد دانه دانه انگشتان دست چپم را خم کردم و تبدیل به مشت کردم و در کف دست راستم گذاشتم و دو انگشت شستم را باز کردم و زیر چانه ام گذاشتم و با گذاشتن آرنجم روی میز، تکیه گاهی برای سرم درست کردم.
چشمانم را به منتهاالیه پایه میز جلویی دوختم و زبانم را به سقف دهانم چسباندم و با کمی مزمزه کردن تلخی قهوه ای که تازه خورده بودم، چشمانم را بستم.
قطعا پایه رنگ و رو رفته میز جلویی، موضوعیتی برایم نداشت، ولی برای رفتن به جلسه ای که در ذهنم در حال شکل گیری بود، باید به نقطه ای خیره می شدم ک پایه میز جلویی، دردسترس ترین جایی بود ک چشمم به آن رسید، بگذریم.
چشمانم را که بستم دوباره مزه تلخی سقف دهانم را با تلخی شش روز سفری که تازه تمام شده بود مقایسه کردم؛
کدام تلخ تر بود؟!
کدام ماناتر؟
کدام را باید به دست فراموشی میسپردم؟
اصلا چرا داشتم به آن فکر میکردم؟
چرا به این سفر رفتم؟
مگر هر سفری حال آدم را خوب میکند؟! آن هم در این زمان؟!
نکند روحم کرخ شده و تلخی ها مثل بقیه مزه و احساسات دیگر شده؟!
سوالات زیادی به صورت نوار ویدیویی در ذهنم مجسم ميشد و برای هیچکدام هم جوابی نداشتم.
پوففففففف مغزم داشت رگ به رگ می شد که تن صدای دلنشینی، پشت اسمی که روی صفحه گوشیم روشن شده بود، رشته افکارم را پاره کرد و همه جلسه را به هم ریخت؛

_ ببیی؟ ممنی میگه دالی میایی تاید بگیل لباشام کشیف شده…

افتخار

گاهی، موفقیت‌های کوچک، فراموشی اهداف بزرگ و بلند کودکی و 

نوجوانی را به دنبال دارد!

موضوع انشای «در آینده میخواهید چه کاره شوید» را با ذهنی 

خالی از سیل مشکلات و مصایب دهر انتخاب 

می‌کردیم که بهترین تصمیم آینده‌مان بود!!

اولین قدم را که به بزرگسالی گذاشتی نگاهی به عقب بیانداز و 

به خودت بگو؛

«آیا به چیزی که شده‌ای افتخار می‌کنی؟»

اگر اولین قطره اشک از چشم راستت چکید، خوشا بحالت!!

والا معلوم است بعد از خاموشی شمع تولد ٢۵ سالگی، 

به کوچک کردن اهداف بلند کودکی در قواره تنبلیمان تلاش کردیم!!!

اکنون؛

که هنوز دو سوم از زندگی عادیمان مانده است؛

فکری کرده‌ایم؟؟!!

M2

1400/4/28

گرافیست عالی!

دندانهایش به شدت وسط زبانش را فشار می داد به حدی که از

قطع نشدنش تعجب میکردم! مدام زبانش را داخل میبرد و دوباره

همان حرکت قبلی را به همراه لبخندی تکرار می کرد.
 

به حدی به فضای دهانش خیره شده بودم که به چشم من

اندازه قاب تلویزیون می آمد.
 

با تکان خوردن شونه ام متوجه شدم در حال صحبت با کسی

هستم، با حالتی که از غریب بودن من در این محله نشان

می داد پرسیدم:
 

میتونید دقیقتر آدرس بدید آخه اهل اینجا نیستم!
 

این دفعه تصویرش را رها کرده، با دقت به صدای نامفهومی که از

دهانش خارج میشد گوش دادم تا بتوانم حروف و کلمات

نامفهومش را دریابم.

***
الان حدود ساعتی از آن مکالمه می گذرد، هنوز ذهنم درگیر

چیزهایی بود که از او دیدم.
 

به طور کلی اگر حرف زدنش را در نظر نگیریم، یک تنه بجای

گروه گرافیست و طراح حرفه ای، کارش معرکه بود،

اصلا بی نظیر بود!!
 

منه روانی را بگو چقدر دیشب به خدا و عدالتش دعوا و

تشر زدم...

هووووی حواست کجاس؟؟؟
 

بوق موتوری لحظه ای مرا ترساند و  مرا از فکر بیرون آورد، سریع

از خیابان رد شدم و وارد پیاده رو شدم.


پس از مکثی برگشتم و در حالی که کف دستممو با اشک

گوشه چشمم خیس کردم، با شرمندگی سرم را به طرف

آسمان گرفتم و برگه های سفید را تکان میدادم...

نماز گرانقیمت

دستش را در کیسه برد و کمی سکه ها را لمس کرد، مشت کرد و به هوا پاشید!
 

همه با ذوق ب پخش شدن سکه ها خیره شده بودند
 

کمی مکث کرد تا سکوت کامل فضا را گرفت 

صدای بلند و محکم تکبیرش سکوت را شکست...الله اکبر... بحول الله و قوته اقوم و اقعد
 

بسم الله الرحمن الرحیم
 

نگاهش افتاد ب آخرین شتری که وارد بارگاه شد و بند کیسه های روی شتر باز شد مشتی

سکه ها ریخت روی زمین جوری که اشعه خورشید به سکه ها میخورد و بازتاب اون چشمها

را اذیت میکرد

از روبروی مردی که سکه ها را در فضا پخش کرد اشاره ای شد ادامه بده!!!

اینبار محکم تر از قبل سکه ها توی فضا پاشیده شد و صدای برخورد سکه ها با سنگهای

درخشان کف زمین تو فضای اتاق مثل اکو پخش میشد و هوش از سر هرکس میبردآهنگ

هوس انگیز پاشیدن سکه ها بحدی زیاد شد که...

ادامه نوشته

حیرانم...

من خودم میدانم

که دو از یک برتر نیست

یا ندارد گنهی، چای؛

که نداند رنگی از قرب سفیدی به سفید!

گرچه هم میدانم که ندیده است مرغ

ذره ای، برتری از مور!

ولی از چیست که تورا

دل مستانه من،

سری از سر ملکوت میداند؟

حیرانم...

 

#هادی هادوی

تو همه توان من بودی

تا زمانی که


در پستوی خیالم

هرروز فنجان محبتت

جوانه میزد

تمام توان مردانه من

متمرکز شده بود

بر وجود تو...

توی فسقلی

تمام روزنه امید من بودی

و ندانستی

و وقتی «تو»

قصد بستن این روزنه را کردی

در این جهنم تاریک

هیچ رنگی غیر از سیاهی نیست...

#هادی هادوی

چی ساختی از من...

- سلام خوبی؟ کجا میری؟

+دارم میرم از این شهر

-ااا چرا؟ توهم داغون کردی خودتو... کجا بهتراز اینجا سراغ داری؟

+ سرمو بالا گرفتم اشکمو نبینه اروم گفتم: دیگ نمیکشم... لعنتی اینجا همش بارون میاد...

احساس

بسترم صدف خالی یک تنهاییست

و تو چون مروارید،

گردن آویز کسان دگری

چشم من محو جمال مه توست

چشم تو پر ز تنفر و نگاهی گنگ است

دست من پر ز نیاز و همه مهر

دست تو سرد و فقط توخالیست

عاشقت گشتم و جان در ره این عشق دهم

که چه زیبا بود این جان دادن

بازیم دادی و تنها به هوس پیوستی

وقت رفتن به اشارت به نیاز،

گفتمت گنه این دل بیچاره چه بود؟

گنه چشم و دل و دست پر از مهر چه بود؟

بستری را که برایت صدفی پر دٌر بود،

بین که اینک اشک چشمم شده همبستر این مروارید

بوی عطر تو هنوزم به فضا می پیچد

عطر یاس و گل نرگس، به چه خوش میپیچد

تو بدان که هنوزم که هنوز،

در این خانه به رویت باز است

قلب من با دل تو، قربتش طولانیست

ولی افسوس دلت با من نیست

نازنینم، گل من،

همه زندگیم به فدای رخ توست

با همه جور و جفا، من هنوزم مستم

مست یک باده که مدهوش و خرابم کرده

یاد این جمله بیفتادم باز

کاش انسان به جای دیوار یکسره پل می ساخت

پلی از عشق و وفا، مهر و صفا،

و معلق همه جای دنیا

نازنینم، جسم من پلی از عشق شود

زیر پایت و تو راحت بگذر

خواه تنها، خواه با هر که دلت می خواهد

تو فقط لطف کن و وقت گذر،

گام خود نرم و آهسته گذار

آخر این صد پاره

به جفایی بند است

التماست کنم آرام گذر

آرزویم همه خوشبختی توست

تو فقط خوش باش و

من تماشاگر این خوشبختی

نازنینم، قسمت می دهم این عشق ز من باز نگیر

یاد تو، خا طره ات، همدم این تنهاییست

تو فقط لطفی کن

و به گاهی کوتاه از این پل بگذر

و من منتظرم

همین ما را بس...

آهای مخاطب خاص قدیم ؟؟؟ خوب بخون!!!

 

به سلامتی خودم که بخاطر تو قید بهتر از تورا زدم!!

 

به سلامتی خودم که بخاطرت خواستم تک پرت باشم ُ

        اما پری نذاشتی واسه پریدنم!!

 

به سلامتی خودم که اگه دروغی هم گفتم

       بخاطر ترس از دست دادنت بود!

 

به سلامتی خودم که در مورد احساسم هیچ وقت بهت دروغ نگفتم!

 

به سلامتی خودم که خیلی از همون کسانی که مثل چشمات بهشون

       اعتماد داری بهم نخ میدادن و میخواستند باهام باشند ولی چون

      واقعا دوستت داشتم به خودم اجازه ندادم حتی بهشون فکرهم کنم!

 

به سلامتی خودم....که با وجود اینکه کامل نبودم

         ولی مطمینم هیچ کس اندازه من به دردت نمیخورد!

 

به سلامتی خودم که از همون اول رابطه چیزایی در موردت شنیدم

        که تحملش خیلی برام سخت و دردناک بود ولی نذاشتم تو

        روحت هم خبر دار بشه چون باورشون ندشتم!

 

به سلامتی خودم...... که میتونستم ازت انتقام بگیرم....

         ولی نگرفتم....

 

هیییییییییییی..... به سلامتی خودم ...که حتی اگر برگردی با وجود

        اینکه هنوز دلم با توه و هنوزم دوستامو با اسم تو صدا میزنم

       و مسخرم میکنند ولی دیگ نگاهتم نمیکنم...

 

                طوری باهات غریبه میشم ک اگر کسی مارو دید

                  حتی فکرش هم نکنه قبلا میشناختمت!!!

ولنتاین

ولنتاینه... هه

میبینی؟؟؟؟ هییییییییییییییییی خوش باشی....

راستی سپندارمذگان یادت هست؟؟؟؟

چه بلوایی درست کردی.....

هه ...... هییییییییییییییییی

عجب دلی برام ساختی ..هیییییی

بیا دلم واسه تو تنگه بازم       

               به جز تو با کسی نمیسازم من

تو تکیه گاه امنه آغوشی         

                دلم میخواد تو باز شروع شی

چشامو رو تمومه دنیا بستم     

                    که خاطرات تو شروع شن

تو خاطرات من چرا غمگینی    

                         چیکار کنم برای تو من

 

عجب دلی برای من ساختی تو     

                    توو بازی بدی تو انداختیم

 

اگر که خوب اگر که بد هستم        

                  همونیم که تو خودت ساختی

 

 

خدا دلم گرفته کاش بارون         

                              بباره باز بباره بازم

خدا کنه یکی همین روزا            

                               خبر ازش بیاره واسم

کجایی رفیقم...

قدم قدم به طرفش ميرفتم ولي حواسم جا ديگري بود ....

حتي خودمم نميدونستم دقيقا به چي فکر ميکنمT

ولي باز هم نميتونستم از فکر کردن به تمام اتفاقاتي که بينمون افتاده بگذرم !

نگاهي به روي دستم انداختم ...

هه جاي آب جوشي که صبح ريخته بودم روي دستم مونده ،

کمي احساس درد و سوزشي حس ميکنم ولي برام مهم نيست....

با صداي خنده دونفر يهو به خودم اومدم و سرمو چرخوندم ...

آخيييي چقدر اين دخترا موجودات دوست داشتني ان...

مخصوصا اين خنده هاي ريز ريزشون...

برام مهم نبود به چي ميخنديدن!!!!

هيييييي خدااااا... منم يه روزي همه چي برام مهم بود....

يقه نيم پالتو ام رو بالا دادم و دستامو توي جيب کردم و رفتم...

نگاهم که به نيمکت زير درخت سرو افتادT

قدم هام کمي آهسته شد و با تامل بيشتري راه ميرفتم ....

نفسم به شمارش افتاد و کمي تپش قلبم بيشتر شد....

رسيدم ....

دستمو روي لبه نيمکت کشيدم و با چشمان بسته

ازش التماس صدا و گرماي وجود عشقمو ميکردم ...

لعنتييييي باز بجز صداي گنجشک چيز ديگه اي نيامد....

کمي صورتمو نزديک نيمکت بردم و مث ديونه ها

نيمکت رو بو ميکشيدم و تصورش ميکردم .... هيييي

با حسرتي ک قلبمو به درد آورد نفس عميقي کشيدم و روي نيمکت

نشستم و با بغضي دلگير به جلو و به فوتبال بچه ها خيره شدم ....

چند دقه گذشت سررسيدمو باز کردم و خودکار آبي کمرنگو برداشتم و

شروع کردم به نوشتن نامه اي که تمام احساسمو بيان کنم ...

نميدونم چقدر وقت گذشت که يهو ديدم بدجور دارم هق هق ميکنم...

دست از نوشتن کشيدم و نگاهي به صفحات کردم اووووه اين که نشد نامه...

خيلي زياد شده...

ديگه نميتونستم خلاصه اش کنم برگه ها رو از سررسيد جدا کردم و

يه نگاهي بهشون انداختم و گذاشتم کنارم....

گل رز رو از جيب داخل ام درآوردم و گذاشتم روش و از روي نيمکت بلند شدم ...

يه نگاهي به نامه و گل انداختم و چند قدم دور شدم برگشتم

نگاهي دوباره انداختم و اشکمو پاک کردمو باز دور شدم ...

نگاهي به آسمون انداختم ديگه غروب شده مجبورم برم ... هيييييييي

کلمه اي را با تمام بغض و حسرتي که ميتونستم بگم رو گفتم و

ديگه پشت سرمو هم نگاه نکردم .... " نااامرد..."

صداي رعد و برق شديدي آمد و کم کم بارون گرفت...

اشکمو با پشت دستم پاک کردم و دندونامو به هم فشار ميدادم.....

هندزفري رو توي گوشم گذاشتم و همراه آهنگ ميخوندم...

"همه جارو گشتمممم .....

کجايي رفيقم.... ...

بيا تا رگامو...

تو خونت بريزم...

بيا روتو رو کن...

منو زير و رو کن....

بيا زخم هامو....

يه جوري روفو کن..."


3/12/1394

کاش میفهمیدی....

من غيرتي ام!!!
ﮐَﺴـى ﮐــــﻪ ﻣﺎﻝِ ﻣَﻨــــﻪ ..
ﯾَﻌـﻨﯽ ﻣـــــﺎﻝِ ﻣَﻨــــﻪ !
ﻣﺎﻝِ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﻡ !
ﯾَﻌــﻨﯽ ..
ﻫﯿــــﭻ ﺍَﺣَﺪﯼ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﻧﮕﺎﺵ ﮐﻨﻪ !
ﭼـــون ..
ﭼﺸﺎﺵ ﻭ ﺍَﺯ ﮐﺎﺳﻪ ﺩﺭﻣﯿــــــــﺎﺭﻡ .. !
ﻫﯿﭻ ﺍَﺣَﺪﯼ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺎﺵ ﺣﺮﻓــــ ﺑﺰﻧﻪ !
ﭼـــﻮﻥ ..
ﺧﺮﺧﺮﺷــﻮ ﻣﯿﺠﻮﺋﻢ .. !
ﻫﯿﭻ ﺍَﺣَﺪﯼ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺑﺶ ﺩَﺱ ﺑﺰﻧﻪ .. !
ﭼـــون ..
ﺟﻔﺖ ﺩﺳﺘﺎﺷﻮﻭﻭﻭ ﻗﻠﻢ ﻣﯿﮑﻨﻢ .. !
ﯾَﻌــــنى ...
ﻫﯿﭻ ﺍَﺣَﺪﯼ ﺣﻖ ﻧﺪﺍﺭﻩ ﺣَﺘـى ﺑﺶ ﺍِﺷﺎﺭﻩ ﮐﻨﻪ ..
ﮐَﺴــــﯽ ﮐــــﻪ ﻣﺎﻝِ ﻣَﻨــــﻪ ..
ﻫﻤﻪ ﭼﯿــــﺰِﺵ ﻣﺎﻝ ﺧﻮﺩِ ﺧﻮﺩﻣـــــﻪ !
ﻗﻠﺒِﺶ ..
ﻣﻐﺰِﺵ ..
ﺭﻭﺣـــــِﺶ ..
ﺣﺮﻓﺎﺵ ..
ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﺵ ..
ﺻﺪﺍﺵ ..
ﺩﺳﺘﺎﺵ ..
ﺣﺘﯽ ﻧﻔﺴﺎﺵ ..
ﮐَﺴــــﯽ ﮐــــﻪ ﻣﺎﻝِ ﻣَﻨــــﻪ ..
ﺣﺘــــﯽ ﺁﺭﺯﻭﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺶ ﻭ ﻫﻢ ﺑﻪ ﺍَﺣَﺪﯼ ﻧﻤﯿﺪﻡ!
من غيرتي ام
همينى كه هست

عشق...... لعنتی

حق برگشتن نداری
من دلم سیره از عشقت
از همه فکرای شومی که
لونه کرده کنج فکرت
دل من خوش بود ب حرفات
ب اون حرفای دروغی
بگو باز یه بار دیگه
ک همه دنیام تو بودی!

"چشامو می‌بندم هرجاا
مردم اشکامو نبینن
بی تو موهامم سفید شد
آینه ها دروغ نمیگن
بگو هرجایی ک نیستم
دلت از غصه میلرزه
بگو این دروغ خوبو
ب شنیدنش می ارزه...."

وقتی از تو سرد میشم
داغتو یادم میارم
دوباره میسوزیم از صبح
منو بغض بی قرارم
دل من تنگ شده بازم
واسه حرفای دروغت
بگو هیشکی پر نکرده
جامو تو این نبودت

"چشامو میبندم هرجا
مردم اشکامو نبینن
بی تو موهامم سفید شد
آینه ها دروغ نمیگن
بگو هرجایی ک نیستم
دلت از غصه میلرزه
بگو این دروغ خوبو
به شنیدنش می ارزه..."

خداحافظ سال 1394

سال94 داری میری؟؟بــــــــــرو...
اما حرفامو بشنــــــــــــو و بــــــــــرو !!!
یـه ﺷـﺒـﺎﯾــــــــــــــــﯽ ﺍﺻـلا ﻧـﮕـﺬﺷــــــــــــــــﺖ!!!
ﺍﻣـﺎ ﻣـن ﺍﺯﺵﮔـﺬﺷــــــــــــــــﺘـﻢ ...
ﯾـﻪ ﺷـﺒـﺎﯾــــــــــــــــﯽ ﻫـﻢ ﺑـﺪ ﮔـﺬﺷـﺖ ...
ﺳـﺨــــــــــــــــﺖﮔـﺬﺷـﺖ ...ﺑـﺎ ﺩﺭﺩ ﮔـﺬﺷـــــــــــــــــﺖ ...
ﯾـﻪ ﺷــــــــــــــــﺒـﺎﯾـﯽ ﺩﺍﺩ ﺯدم " ﺍﻣـﺎ ﺟــــــــــــــــﺰ ﺩﻟـم ﻫـﯿـﭻ
ﮐــــــــــــــــﺲﺻــــــــــــــــﺪﺍﻣـو ﻧـﺸــــــــــــــــﻨـﯿـﺪ ...
ﯾـﻪ ﺷـﺒـﺎﯾــــــــــــــــﯽ ﻫـﻤـﻪ ﭼــــــــــــــــﯽ ﺑـﻮﺩ ﺍﻟـﺎ ...
ﺍﻭﻧـﯽ ﮐـﻪ ﺑـﺎﯾـﺪ ﻣـﯿـﺒــــــــــــــــﻮﺩ ...
ﯾـﻪ ﺷـﺒـﺎﯾــــــــــﯽ ﻫـﻮﺍ ﻋـﺠـــــــﯿـﺐ ﺩﻭﻧـﻔـﺮﻩ ﺑـﻮﺩ ﺍﻣﺎ ﻫـﻤــــــــﻮﻥ
ﺷـﺒـﺎ ﻣـن ﺑـﻮدمـــــو ﺗـﻨـﻬـﺎﯾـــــــــیم ...
ﯾـﻪ ﺷـﺒـﺎﯾـــــــﯽ ﻧـﻔـﺴـــــــم ﺑـﺮﯾﺪ ﺍﺯ ﺍﯾـﻦ ﻫـﻤـــــــﻪ ﺑـﻐــــــــﺾ ...
ﯾـﻪ ﺷـﺒـﺎﯾـﯽ ﻧـﻔــــــــﺲ ﮐـﻢ ﺍﻭﺭدم ... ﺍﻣــﺎ ﺩﻭاﻡ اﻭﺭﺩم ...
ﯾـﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾــــﯽ ﻓـﻘـــــــﻂ ﺯﻧـﺪﻩ ﺑـﻮﺩم ... ﺯﻧـﺪﮔـﯽ ﻧـﮑـــــــﺮﺩم...
ﯾـﻪ ﺷﺒـﺎﯾـﯽ ﺯﻧــﺪﻩ ﻫـﻢ ﻧـﺒـﻮﺩم ﻓـﻘــــــﻂ ﺑـﻮﺩم...
ﻫـﻤﯿـــــــــــــــــ ...
94 ؟؟؟ با اینکه دلم خیلی پره از دستت ولی...

حالا دیگه بـــــــــــــــــــــــرو.... هییییییییی

نمیدونم چی بگم همین ک همه میگن ... ولنتاین مبارک هییییی

روز اول شوخی شوخی جدی شد...

شوخی ترین جدی عمرم دوست داشتن تو بود و...

جدی ترین شوخی عمرم از دست دادن تو.... هییییییییی

حرفهایی هست برای نگفتن

و ارزش عمیق هر کسی به اندازه ی حرفهایی است که برای نگفتن دارد!

و کتاب هایی نیز هست برای ننوشتن و من اکنون رسیده ام به آغاز چنین کتابی…

تقدیم به او که نبود، ولی حس بودنش بر من شوق زیستن داد!!!

دلم برای کسی تنگ است که آفتاب صداقت را به میهمانی گلهای باغ می آورد،

وگیسوان بلندش را به باد می داد ...

و دست های سپیدش را به آب می بخشید...

و شعر های خوشی چون پرنده ها می خواند... هییییییی خدااااااااا

بالاخره رفتی؟؟؟

ناز گل سلام
حال چشمهایت خوب است ؟
آفتاب بر روزهایت می تابد؟
دلت را بگو
باران را به یک لیوان چای میزبان می شود؟
حال مرا نپرس
خوب هستم
از دل من حرف تازه ی نیست
هی عاشق تر می شود
به گمانم تا بیایی
تاب نیاورد
می دانی مهربان !
به نقطه ی از حادثه رسیده ام که دیگر
هیچ اتفاقی نمی افتد
مثل مرگ یا همان رفتن تو...
آغاز و پایان قصه از اینجا بود
کاش رفتن ها در قصه سانسورمی شد
...
ببینمت
نشسته ی شعر مرا میخوانی؟
چایت سرد نشود مهربان
من از نجابت لبهایت می ترسم
من هنوز لای موهایت گیر کرده ام
به کاسکویی که از دست تو دانه میخورد
حسودی نکنم؟
خوش بحال استکان
خوش بحال چایی
خوش بحال شعر
خوش بحال آبی وقتی رنگ لباس تو می شود
اصلا بیا
بیا بنشینیم و خیال کنیم
مثلا تو آمدی
میخندی
میبینمت
میبوسمت

نترس
دل من به همین خیال های ساده قرص است
دوای هر شب بی تو بودن ها
مهرباااااان
این نامه لعنتی هم به آخر رسید
دیگربه سیم آخر زده ام
با تو اتمام حجت می کنم
ببین
یا تا اردیبهشت می آیی
یا ؟!
یا تا همیشه منتظرت می مانم

روی تو حساب دیگه ای باز کرده بودم....

توهم رفتی؟؟؟؟

میل خودته...

ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫﻲ ﻧﻴــﺎ...

ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫـــﻲ ﻧﺒﺎﺵ !!

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧــﻢ ﺻﺒﺢ ﻫﺎ ﭼﻪ ﺳﺎﻋﺘﻲ ﺑﻴﺪﺍﺭ ﻣﻴﺸـــﻮﻱ، ﻛﺎﻓﻴﺴﺖ...

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﺩﻗﻴﻘﺎ ﭼﻪ ﺳــﺎﻋﺘﻲ ﺍﺯ ﺷﺐ ،ﻏﺮﻕ ﺩﺭ ﺧــﻮﺍﺑﻲ...

ﻫﻤﻴﻦ ﻛﻪ ﻣﻴﺪﺍﻧﻢ ﻛﺪﺍﻡ ﺁﻫﻨﮓ ﺑﺮﺍﻳــﺖ ﻋﺰﻳﺰ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺑﺎﺭﻫﺎ ﺑﺎﺭ ﮔﻮﺵ ﻣﻴﺪﻫﻲ ؛ برایم کافیست...

ﺣﺎﻻ ﺗﻮ ﻫﻲ ﻧﺒﺎﺵ ...

ﺑﻼﺧﺮﻩ ﺁﻭﺍﺯﻩ ﻱ ﻣﻦ ﺑﻪ ﮔـــﻮﺵِ ﺗﻮ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺭﺳﻴﺪ... ﺷﺎﻳﺪ ﺳﺎﻝ ﻫﺎ ﺑﻌﺪ....

ﻧﻤﻴﺪﺍﻧﻢ...

ﺷﺎﻳﺪ ﺧﻴــــــﻠﻲ ﺳﺎﻝ ﺑﻌﺪ پسرت ﻛﻪ ﻋﺎﺷﻖ ﺷﺪ...

ﻭﻗﺘﻲ ﺩﻳﺪﻱ ﺩﻳﻮﺍﻧﻪ ﻭﺍﺭ ﻋﺸﻖ ﻣﻴﻮﺭﺯﺩ ﺑﻪ دختری ﻛﻪ" ﺍﻭ ﺭﺍ ﻧﻤﻴــــﺨﻮﺍﻫﺪ !!"

ﺑﯽ ﺍﺧﺘـــﯿﺎﺭ ﻣـــﺮﺍ ﯾﺎﺩ ﮐﻨــﯽ !! ﻣﻴﺒﻴﻨﻲ؟ !

ﺣﺘﻲ ﺧـــﻴﻠﻲ ﺳﺎﻝِ ﺑﻌﺪ ﻫﻢ ﻫﻨﻮﺯ ﻫﺴﺘﻨﺪ ﭘﺲ ﻟﺮﺯﻩ ﻫﺎﻳﻲ ﻛﻪ ﺗـــﻮ ﺭﺍ ﺑــﻪ ﻫﻢ ﺑﺮﯾــﺰﻧﺪ !

ﺁﻭﺍﺯﻩ ﺍﻡ ﺭﺍ ﺑﻪ ﮔﻮﺵ ﺍﺕ ﻣﻲ ﺭﺳﺎﻧﻢ.. ﯾﮑــﺮﻭﺯ بشکنی وقتی که ....

پسرت ... امید زندگی ات ، ﺭﺍ ﺩﺭ ﺁﻏــﻮﺵ ﻣﻴﮕﻴﺮﻱ...

به خودت میای و ﺯﻳﺮِ ﻟﺐ ﻣﻴﮕﻮﻳﻲ ....

" ﭼﻘﺪﺭ ﺷﺒﻴﻪ ﺑــــﻪ ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ﻫﺴﺘﻲ " و ﺁﻥ ﻳﻚ ﻧﻔﺮ ، ﻗﻄﻌﺎ ﻣﻦ هستم .... !

هییییییی

فقط افسوس...

 گفت :جبران میکنم!

گفتم :کدام را؟ عمر رفته را؟

          روی شکسته را؟

                  دل مرده اما تپیده را؟

حالا من هیچ! جواب این تار موهای سفید را میدهی؟

نگاهی به سرم کرد و گفت :چه پیر شده ای!!

گفتم :جبران میکنی؟

گفت :کدام را؟؟؟؟؟!!!

باز باران...


باز باران نه نگویید با ترانه می سرایم این ترانه جور دیگر

باز باران بی ترانه دانه دانه بر بام خانه

یادم آید روز باران، پا به پای بغض سنگین...

                                     تلخ و غمگین دل شکسته، اشک ریزان عاشقی سرخورده بودم...

می دریدم قلب خود را

دور می گشتی تو از من

با دو چشم خیس و گریان

می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه

پر بهانه زود برگردی به خانه

یادت آید هستی من آن دل تو جار می زد

این ترانه باز باران باز می گردم به خانه...

خیال من...

چشامو باز کردم یکم با دستام مالشش دادم اوممممممم نگام به پایین در افتاد...

 هههههه  قند تو دلم اب شد سریع پریدم از رخت خواب بیرون دویدم طرف در!

یهو به خودم افتادم دیونه شدما این چ تیپیه؟؟؟

سریع لباس پوشیدم و موهامو درست کردم دستمو گذاشتم روی

 دستگیره نفس عمیقی کشیدم و سری درو باز کردم و گفتم خووش اومدی چراغ خونه من...

 یهو لبخندم خشک شد...بغض برگشت دوباره توی گلوم... 

درو بستم و بهش تکیه دادم و همینطور که مینشستم اروم اروم اشکام سرازیر شد و ...

هق هق دوباره افتاد بگلوم... این چندمین باره درو به خیاله اومدنش باز کردم... 

 همش تقصیر این سایه های لعنتیه که از زیر در میان ... اههههههه

اون شب بارونی... (قسمت دوم)

برگه کاغذ رو نیگاه کرد، گفت نه.. امکا ن نداره .. خودم روش نوشتم ... یعنی چی؟؟ 

چند لحظه ای فقط گریه میکرد، بعد آرام دستی به صورتش کشید و با نفس عمیقی گفت:

اون شب دیگه کلافه شده بودم از بس ...

ادامه نوشته

اون شب بارونی...(1)

(سلام دوستان این یه داستان طولانی وغمناکه که در دو بخش میذارم! ممنون از وقتی که میذارین!)

 لیوان رو گذاشتم روی میز، دست بردم توی کیفم و هزینشو زیر لیون گذاشتم و از کافی شاپ زدم بیرون، از پله ها که میومدم پایین یهو کنترلمو از دست دادم و نزدیک بود تمام پله ها رو یکی کنم و نقش  پیاده رو بشم، یکم که حالم خوب شد آروم اومدم بیرون و نزدیک مغازه کمی مکث کردم!

-: آقا؟ یه آدامس و یه شانی بدین مهم نیست چی باشه فقط یکم سریع، بعد هم رومو طرف خیابون کردم و منتظر شدم!

یهو صدایی منو میخکوب کرد...

ادامه نوشته

بدون شرح...

...تتتتتتقققق!!!
--: برو گمشو ... دیگه این طرفا نبینمتااا... گمشو از کارخونه من بیروووون!!!

دستش رو روی صورتش گرفت وسرش رو پایین انداخت... زیر لب زمزمه میکرد:

 ( باشه میرم... میرم و غرورمو نمیشکنم و منتت رو نمیکشم...

ولی خدا میدونه که من مقصر نیستم و داری اشتباه میکنی... به ناحق زدی توی گوشم)
در دفترو بست و...

ادامه نوشته

بدون شرح...

دیگه خبری نیس.... از هیچکس...

هییییی کاش این"هیچکس" گاهی بهمون سر بزند!!

خب چیه؟؟؟ منم آدمم گاهی تنها خواسته ام اینه که یکی دلتنگم باشه و نگران!!

هیییییی...

خیال راحت...

احساس گرسنگی میکردم ، در کوپه رو باز کردم و رفتم از فروشگاه قطار

یه چیزی گرفتم و صدای شیکمم رو خفه کردم !

مسواک رو برداشتم و از کوپه خارج شدم ،

دم دستشویی هنوز همون دختره ایستاده بود و داشت گریه میکرد ،

 بی توجه به او، رفتم مسواک زدم و برگشتم به کوپه!

کلافه بودم ... به هم ریخته ... اصلا نمیدونستم باید چیکار کنم ،

 فقط دلم مسافرت میخواست همین!

ادامه نوشته

یه کم توفیق...

به به سلااام آقا هادی خوبی؟؟ چه خبرا؟؟ چه عجب پیدات شد؟؟
با خنده ای تلخ گفتم ببخشید دیگه  یکم سرم شلوغ بوده!

امشب دیگه ایشالا هستم تا صبح!


-: اون که آره حتما باید باشی این شب ها حضورتون باید پررنگ بشه هااا

و بعد هم دستی به شانه ام زد و رفت!

ادامه نوشته

داستان مرد ها...

مرد ها سکوت نمی کنن

فقط داد میزنن...

نمی تونن وقتی که ناراحت هستن

گریه کنن و بهونه بگیرن

فقط داد میزن...

ادامه نوشته

مثل موم...

تسلیت میگم هادی جان!! .. غم آخرت باشه

-: ممنون.. ایشالا تو شادیهاتون جبران کنیم!

--: هادی؟؟ خبریه؟؟ چی شده؟؟ ببخشید خبر نداشتم ... تسلیت میگم واقعا !!

ادامه نوشته

برگشت...

تمام فک وفامیل جمع شده بودن و سرو صدا خیلی زیاد بود، هر کسی داشت با یکی دیگه حرف میزد

 یهو تواین سرو صدا حس کردم یکی داره صدام میزنه!

 پریا...پریا؟؟ با توام هاااا حواست کجاس؟ آخرش اومد پیشم نشست دیدمش هههه

-: حواست هس اینقدر صدات میکنم؟؟ ساناز بود!

ادامه نوشته