تلخ
با دقت زیاد دانه دانه انگشتان دست چپم را خم کردم و تبدیل به مشت کردم و در کف دست راستم گذاشتم و دو انگشت شستم را باز کردم و زیر چانه ام گذاشتم و با گذاشتن آرنجم روی میز، تکیه گاهی برای سرم درست کردم.
چشمانم را به منتهاالیه پایه میز جلویی دوختم و زبانم را به سقف دهانم چسباندم و با کمی مزمزه کردن تلخی قهوه ای که تازه خورده بودم، چشمانم را بستم.
قطعا پایه رنگ و رو رفته میز جلویی، موضوعیتی برایم نداشت، ولی برای رفتن به جلسه ای که در ذهنم در حال شکل گیری بود، باید به نقطه ای خیره می شدم ک پایه میز جلویی، دردسترس ترین جایی بود ک چشمم به آن رسید، بگذریم.
چشمانم را که بستم دوباره مزه تلخی سقف دهانم را با تلخی شش روز سفری که تازه تمام شده بود مقایسه کردم؛
کدام تلخ تر بود؟!
کدام ماناتر؟
کدام را باید به دست فراموشی میسپردم؟
اصلا چرا داشتم به آن فکر میکردم؟
چرا به این سفر رفتم؟
مگر هر سفری حال آدم را خوب میکند؟! آن هم در این زمان؟!
نکند روحم کرخ شده و تلخی ها مثل بقیه مزه و احساسات دیگر شده؟!
سوالات زیادی به صورت نوار ویدیویی در ذهنم مجسم ميشد و برای هیچکدام هم جوابی نداشتم.
پوففففففف مغزم داشت رگ به رگ می شد که تن صدای دلنشینی، پشت اسمی که روی صفحه گوشیم روشن شده بود، رشته افکارم را پاره کرد و همه جلسه را به هم ریخت؛
_ ببیی؟ ممنی میگه دالی میایی تاید بگیل لباشام کشیف شده…




.jpg)

نمیدونم کی هستی!