من راهی ام....

بالاخره کنکور با هر شرایطی بود تموم شد....گرچه شاید مجبور باشم بازم بهش سلام بدم اما تا اون موقع یه خداحافظی جانانه ازش میکنم....

وحالا بعد از مدت ها با کلی ذوق و شوق سلام میکنم به همه کارا و کسایی که دوسشون داشتم و دارم اما کنکور فرصت حال کردن با اون ها رو ازم می گرفت....یکیش همین وبلاگ دوس داشتنیم...خلوتگاه زندگی من....

خیییییییییییییییییییییییلی خوشحالم چون فعلا میتونم با خیال راحت به همه ی علایقم برسم....برم با دوستام عشق و حال...کتابای متفرقه بخونم....و از همه مهمتر برگردم به فضای خاطره انگیز و شیرین خوابگاه که فوق العاده دلم براش تنگ شده....وای که چقدر دلم برا دانشکده ی درب و داغونم تنگ شده....اون محوطه کوچیک و صمیمی که قرارم با دوستام برا اینکه توش گم نشیم همیشه سر باغچه حیاط اولیه!!!!!!!!( نه خیلی وسیعه...می ترسیم همو گم کنیم!!!!)

ترمی که گذشت گذشته از قسمت کنکورش بقیش عالی بود! کنار خانواده با کلی تفریح ناب و وسطاشم یکم درس!!! خخخخخخخخ!!!

اما در هر صورت دلم حسابی برا دانشگاه خودم تنگ شده و حالام دارم برمیگردم...خدا کنه همه چیز عالی سپری بشه گرچه از آخرش خیلی بدم میاد...

مهریه

باید لیلایی باشد

بگوید مهریه‌ام باران

 

یک ماه.. دو ماه.. سه ماه.. که باران نبارید

مرد برود تمام شهر را جمع کند،

ببرد بیرون شهر،

نماز باران بخوانند

 

مهریه‌ی لیلا

مردم شهر را با هم

شهر را با باران

 

و این‌ همه را با خدا آشتی دهد ...

http://mj10.persianfun.info/img/92/10/Namayesh-Ehsas19/09.jpg

دلتنگم

می گویند باران که ببارد بوی خاک بلند می شود...

پس چرا اینجا باران که می بارد،

عطر خاطره ها می پیچد؟.....

http://mj9.persianfun.info/img/92/9/Namayesh-Ehsas17/17.jpg


دلتنگم.....دلم هوای قدم زدن تو ولیعصر، زیر نم نم بارونو کرده بدجور...

چند جمله ی بی نظیر

این دیالوگ امین تارخ در فیلم معصومیت از دست رفته است در توصیف عشق

اشتباه....فوق العادس...!!!

 

دلم را بر تمبانم بستم تا مبادا از دستم برود....غفلت کردم! وقت قضای حاجت

 

تمبان پایین کشیدم دلم درمستراح افتاد.....و اکنون عمری است سر در

 

مستراح فرو کردم و در جستجوی دلم هستم....

تجربه موسیقی فاخر

این روزا تو این وانفسایی که هرکی با مامانش قهر میکنه

 میره خواننده میشه تجربه یه موسیقی فاخر و اصیل خیلی

 به آدم میچسبه اونم اگه از نوع کنسرت زنده و خوانندگی

 آدم دوست داشتنی ای مثل علیرضا قربانی باشه....

یه شب به یاد موندنی با خواننده تیتراژهای بی نظیر

 سریالهای مدارصفر درجه و شب دهم....

 

گرچه خودم به عنوان یه جوون به طور روتین همین

 اراجیف امروزی رو ممکنه ترجیح بدم اما به واقع اعتراف

 میکنم اون موسیقی ای که به آدم روح میده همین موسیقی

 سنتی و اصیله....چیزی که به زیبایی نمایانگر روح 

سرگشته ی آدمها به دنبال معشوق ازلی و ابدی 

خودشونه....موسیقی که شنیدنش یه گوشه دلتو می لرزونه 

و به خودت میاردت که ای دل غافل....دنبال چی هستیم تو 

این زندان پست و خاکی....پس کی میخوایم بال دربیاریم و 

پرواز کنیم....

 

پ.ن: به شخصه موقع اومدن نوازنده ها درجا سکته زدم و 

به سوی افق روانه شدم....بگو چرا؟؟!!!......همگی ویلون 

به دس.....حالا منم عشق ویلون....با دیدن اون همه ویلون 

کم مونده بود پاشم برم بالای سن بگم جان مادرت بده من یه 

دقیقه اون باقلوا روووووو!!!!!!

هیس....دخترها فریاد نمی زنند!!!

فیلمی که سرتاسرش اشک ریختم!

 

چی بگم والا! آبرو....آبرو....آبرو....بعضی مواقع میخوام بزنم دهن مهن این آبرو رو صاف کنم بره....

 

فیلم.....بهتره بگم واقعیت....واقعیت خیلی تلخی بود...

 

جاهایی که حتی قانونم نمی تونه حقتو پس بگیره....

 

جاهایی که ذره ذره آب میشی....

 

جاهایی که روحت به قتل می رسه....

 

قلبم تیغ کش شده....باور کنید عین همین احساسو دارم....نمی گم قضیه رو چون لذت دیدنش از بین میره....شده غیر سه شنبه هم برین دوبرابر پول بدین برین این فیلمو ببینین....

 

اینقد تحت تاثیر قرار گرفتم که نتوستم حتی یه لحظه سکوت کنم...

 

 

 

 

 

 

 

پ.ن1 : دروغ چرا؟ اینجور فیلما رو می بینم دوست دارم چادری بشم!

 

پ.ن2 : دروغ چرا؟ بازم رفتم تو کف خلقت مردا!

 

پ.ن3 : طی یک حادثه ی معجزه آسا ( برای من و مامانم) پدر گرامی علی رغم سانس آخر بودن به علت شدت استرس فیلم به خواب عمیق فرو نرفت و پا به پای ما فیلم دید و حرص خورد! الانم اعصاب نداره.....

 

پ.ن4 : خواهشا پست قبلیم بخونین جالبه....گفتم که از شدت تاثیر نتونستم سکوت کنم...

هیچی دیگه....

مکان: خونه، ور دل بابایی

زمان: یادم نی!

دستای بابا تو دستای من!

من: بابا چقدر دستات سیاهه! ( باباجان کلا سبزه اس)

بابا دستای منو گرفت تو دستش و دستی روشون کشید

بابا: اگه دستای من سیاه نباشه که دستای تو سفید نمی مونه!!!!

ذهن من: یعنی جملت تو حلقم بابا! 


پ.ن : هیچی دیگه به یک عدد شکاف عمیق در زمین جهت بلعیدن این جانب نیازمندیم! 

با تشکر!

ورود خانم ها ممنوع!!!!

این ماجرا واقعی است!!!

قضاوت یک طرفه ممنوع!!!

ادامه نوشته

التماس دعا

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند


و اندر آن ظلمت شب آب حیاتم دادند


چه مبارک سحری بود و چه فرخنده شبی


آن شب قدر که این تازه براتم دادند


قلب من

من قلب کوچولویی دارم؛ خیلی کوچولو؛ خیلی خیلی کوچولو.


مادربزرگم می‌گوید: قلب آدم نباید خالی بماند. اگر خالی بماند، ‌مثل گلدان خالی

زشت است و آدم را اذیت می‌کند.


برای همین هم، مدتی ست دارم فکر می‌کنم این قلب کوچولو را به چه کسی باید

بدهم؛ یعنی، راستش، چطور بگویم؟ ‌دلم می‌خواهد تمام این قلب کوچولو را مثل یک

خانه قشنگ کوچولو، به کسی بدهم که خیلی خیلی دوستش دارم...


یا... نمی‌دانم...


کسی که خیلی خوب است، کسی که واقعا حقش است توی قلب خیلی کوچولو و

تمیز من خانه داشته باشد.


خب راست می‌گویم دیگر . نه؟


 پدرم می‌گوید:‌ قلب، مهمان خانه نیست که آدم‌ها بیایند، دو سه ساعت یا دو سه

روز توی آن بمانند و بعد بروند. قلب، لانه‌ی گنجشک نیست که در بهار ساخته بشود

و در پاییز باد آن را با خودش ببرد...


قلب، راستش نمی‌دانم چیست، اما این را می‌دانم که فقط جای آدم‌های خیلی

خیلی خوب است. برای همیشه ...


خب... بعد از مدت‌ها که فکر کردم، تصمیم گرفتم قلبم را بدهم به مادرم، تمام قلبم

را تمام تمامش را بدهم به مادرم، و این کار را هم کردم اما...


 


اما وقتی به قلبم نگاه کردم، دیدم، با این که مادر خوبم توی قلبم جا گرفته، خیلی

هم راحت است، باز هم نصف قلبم خالی مانده...


خب معلوم است. من از اول هم باید عقلم می‌رسید و قلبم را به هر دوتاشان

می‌دادم؛ به پدرم و مادرم.


پس، همین کار را کردم.


بعدش می‌دانید چطور شد؟ بله، درست است. نگاه کردم و دیدم که بازهم، توی

قلبم، مقداری جای خالی مانده...


فورا تصمیم گرفتم آن گوشه‌ی خالی قلبم را بدهم به چند نفر؛ چند نفر که خیلی

دوستشان داشتم؛ و این کار را هم کردم:


برادر بزرگم، خواهر کوچکم، پدر بزرگم، مادر بزرگم، یک دایی مهربان و یک عموی

خوش اخلاقم را هم توی قلبم جا دادم...


فکر کردم حالا دیگر توی قلبم حسابی شلوغ شده... این همه آدم، توی قلب به این

کوچکی، مگر می‌شود؟


 اما وقتی نگاه کردم،‌خدا جان! می‌دانید چی دیدم؟


 دیدم که همه این آدم‌ها، درست توی نصف قلبم جا گرفته‌اند؛ درست نصف!


با اینکه خیلی راحت هم ولو شده بودند و می‌گفتند و می‌خندیدند. و هیچ گله‌یی

هم از تنگی جا نداشتند...


من وقتی دیدم همه‌ی آدم‌های خوب را دارم توی قلبم جا می‌دهم، سعی کردم این

عموی پدرم را هم ببرم توی قلبم و یک گوشه بهش جا بدهم... اما... جا نگرفت...

هرچی کردم جا نگرفت...


دلم هم سوخت... اما چکار کنم؟ جا نگرفت دیگر. تقصیر من که نیست حتما تقصیر

خودش است. یعنی، راستش، هر وقت که خودش هم، با زحمت و فشار، جا

می‌گرفت، صندوق بزرگ پول‌هایش بیرون می‌ماند و او، دَوان دَوان از قلبم می‌آمد

بیرون تا صندوق را بردارد...


نادر ابراهیمی

وقتی مریم خرکیف می شود!!!!!

از کجاش بگم!!! از اولش که من تو اتاق آخرین امتحانو داشتم و



اصلاحوصله خوندن نداشتم....یا وسطش که....بماند ....اینو نگم



بهتره.........یاآخرررررررش......که بعد امتحان هی این پا اون پا



می کردم برم پیش اسی(استاد) نرم پیش اسی....خواهش



التماس کنم نکنم....نامه بنویسم پا برگه و چندتا از اقوامو



دور از جون همشون زیر خاک بکنم نکنم.....خلاصه اینکه



بعله.....نتیجه همه ی اینا علی الخصوص امتحان نجومی



استاد که من از 6 تا سوال فقط 2تاشو میدونستم استاد از



کجا داده شد یه نمره درخشان....



برای اولین بار در کارنامه ی این چهره....



باز خدا عمر استاده بده نمره ها رو برد رو نمودار تا حداقل



من بدبخت فلک زده پاس بشم.....البته وظیفش بود با اون



سوالای فضاییش.....بالاترین نمره کلاس تو برگه 13 بود.....



والا به خدا....



هی هی.....گندی زد بر معدل که بیا و ببین.....ولی خدایی



به قول یه دوستی ( عزیزم....چقد دلم براش


تنگیده....حکییییییییییییییییییییییییییییم جونم) اینا همش خاطره



میشه......تجربه ی یه نمره ناپلئونیم تو کارنامه برا



خودش سوژه ایه!!!!!....به این نتیجه رسیدم که 10 گرفتن



از درسی که میدونی میفتی بسی لذت بخش تر از درسیه که



20 میگیری....نتیجه اخلاقی رو دیگه خودتون بگیرین.....



.

.

.

.

.

.

.

و اما.....

لحظه ای تاریخی از لحظه ای که تونستم یه درسو با نمره ۱۰ پاس کنم !

چهره ی خاص و فوتوژنیک من....!!!

ادامه نوشته

یه دور همی دوستانه

عجب شبی بود دیشب....

همه بودن....همه ی خاطره سازای 4سال پیش....همه بزرگ تر شده بودن و بعضیا وارد مرحله ی جدیدی از زندگیشون....خدایی چه زود گذشت....چشم به هم زدیم وارد دانشگاه شدیم و هرکدوم یه جا....

چه خوبه این دور همیا....وای اگه بشه همین جمع 10سال دیگه ام دوباره باشن چی میشه!!!!!

دیشب همه برام دوس داشتنی بودن....چون آدمایی بودن که یه بخش زندگیمو باهاشون سپری کردم....خوب یا بد....اینکه گذشته و حالا از اونا فقط خاطره مونده دلتو یه جوری میکنه....همون نوستالوژی خودمون.....خاصیت عجیب خاطره ها....در عین لبخند آه می کشی....

چه پایان خاطره انگیزیم داش دیشب.....به قول سحر ما نسلی هستیم که هرجا میریم بیرونمون می کنن....دبیرستان بودیم مسئولین محترم خدا خدا می کردن ما بریم.....رفتیم دانشگاه.....اومدیم یه جا دور هم باشیم و بگیم و بخندیم....بازم انداختنمون بیرون.....آخه کدوم آدم عاقلی میتونه از 4-23 تا دختر که بعد 4 سال همدیگه رو دیدن توقع سکوت و آرامش داشته باشه....که مسئولین محترم رستوران داشتن.....اینقد جیغ و ویغ کردیم که.......بعله...!!!! عاقبت ما بهتر این نمیشد.....

فکر کنم دفعه بعد باید یه زیرانداز برداریم بریم وسط یکی از میادین شهر بشینیم تا کسی کاری به کارمون نداشته باشه.....

خلاصه که دیشب جای بعضیام خالی بود حسابی......مگه دستم بهشون نرسه بی معرفتا......

هنوزم شوق و شور و حال دیشب تو وجودمه......خیلی خوب بود.....بازم لبخند.....بازم آه.....

ساده که می شوی...

ساده که میشوی


همه چیز خوب میشود


خودت


غمت


مشکلت


غصه ات


هوای شهرت


آدمهای اطرافت


حتی دشمنت


یک آدم ساده که باشی


برایت فرقی نمیکند که تجمل چیست


که قیمت تویوتا لندکروز چند است


فلان بنز آخرین مدل ، چند ایربگ دارد


مهم نیست


نیاوران کجاست


شریعتی و پاسداران و فرشته و الهیه


کدام حوالی اند


رستوران چینی ها


گرانترین غذایش چیست


ساده که باشی


همیشه در جیبت شکلات پیدا میشود


همیشه لبخند بر لب داری


بر روی جدولهای کنار خیابان راه میروی


زیر باران ، دهانت را باز میکنی و قطره قطره مینوشی


آدم برفی که درست میکنی


شال گردنت را به او میبخشی


ساده که باشی


همین که بدانی بربری و لواش چند است


کفایت میکند


نیازی به غذای چینی نیست


آبگوشت هم خوب است


ساده که باشی


آدمهای ساده را دوست دارم


بوی ناب آدم میدهند

روز پدر....مبارک!!!

ای تکیه گاه امن روزهای پر تلاطم زندگی ....از تو ممنونم به خاطر بودنت و به خاطر حضورت....

از تو ممنونم و تو را می ستایم و بر دستان زحمتکش اما بی منت تو بوسه می زنم....

ای کوه استوار زندگیم.....از تو ممنونم به خاطر تمام روزهایی که بی دریغ بودی و حمایتم کردی و به خاطر روزهایی که تنها و در خفا گریستی  و هیچ وقت اشکهای جاری مرا تاب نیاوردی....

ای هدیه ناب خداوندی.....پدرم....روزت مبارک!!!

من و زندگیم

سلام

راستش چند وقت پیش به خاطر یه مشکلی خیلی به هم ریخته بودم و دائم با خودم کلنجار می رفتم و کلی آشفته بودم.....خلاصه اینکه احساس بدبختی عظیمی وجود ما را فرا گرفته بود....البته اینکه میگم دیری نپایید که جاشو به خوشبختی و همه چی آرومه و اینا داد....

حالا از اینا که بگذریم داشتم با خودم فکر میکردم بعضی وقتا آدم از چه جاهایی که آرامش نمیگیره....اصلا چه اتفاقایی دست به دست هم نمیده که تو رو با یه حقیقتایی روبرو بکنه....خیلی برام جالب بود

در همین حد سربسته کافیه که بگم خدایا بازم گل کاشتی....ما که کم نمیاریم تو هم برامون کم نذار و هی بذار تو کاسمون....یعنی عاشقتم....میخوامت ناجور....خیلی ماهی....

اعتراف


ادامه نوشته

....

بعضی وقتا بعضی چیزا یه جوری آدمو بهم میریزونه که نمی دونی چجوری خودتو جمع کنی.....دوس دارم هرچه زودتر درسم تموم بشه و برم دنبال زندگی خودم....میخوام چیزای جدید تجربه کنم.....احساس میکنم دیگه همه چیز داره واسم تکراری میشه....میخوام برم جایی که همه ی خاطرات گذشتمو با اشتباهات تلخش فراموش کنم....اشتباهاتی که شاید تا آخر عمر افسوسشو بخورم و تنها امیدم بشه سرگرم شدن با چیزای جدید تا بتونم اونا رو فراموش کنم....

توی این مدت آدمای زیادی وارد زندگیم شدن....بعضیا موندن بعضیام خیلی زود رفتن.....حسرت موندن خیلیا رو دلم موند....اما همیشه پا رو دلم گذاشتم و فراموش کردم....فراموش کردم که منم میتونم خودخواهانه کسایی رو که دوس دارم برا خودم نگه دارم....اما به جای این کار برا همشون دعا کردم....دعا کردم که خوشبخت باشن و شاد....گرچه دیگه توی زندگی من نقشی نداشته باشن....همیشه جلوی دلمو گرفتم که مبادا.....زدم به کوچه ی خدا چپ....آره خدا....عشقی که باهاش به دنیا اومدم باهاش زندگی کردم و باهاش مرگ رو تجربه خواهم کرد...ولی کو دلی که این عشق رو قدر بدونه.....بذاره خود این عشق همه چی رو راست و ریس کنه....همش گوشش به این و اون بود....چشمش نگران چیزای دیگه....اشتباه کردی.....حیف!!!! چرا این کارو کردی؟؟؟؟....ای بابا خیلی عجله کردی!!!! 

بابا ایهاالناس....دست از سرم بردارین....من میخوام گوشم چشمم دلم و تمام وجودم به یکی دیگه امیدوار باشه چرا هی امید منو با حرفاتون ناامید میکنین.....اصلا تقصیر منه که حرفاتون به راحتی میتونه امید گنده ی منو به خدا ناامید کنه....

با هزار دلیل و منطق و برهان یه تصمیمی رو میگیری بعد یه عده که نه تو موقعیت تو بودن نه احساس تو رو می فهمن با چهارتا حرف به راحتی کل وجودتو زیر سوال می برن....اینم تقصیر خودمه....ولی آخه چیکار کنم....اگه کلا حرف نزنم که دیگه می ترکم....

بازم کار خودته اوس کریم....د آخه من بدبخت اگه تو رو نداشتم چه خاکی تو سرم می ریختم....خودت به دادم برس....همیشه کنارم بودی....این بارم باش....

اینجا....قدمگاه عشق...

بار اول که می آیی بدجور احساس غربت میکنی....اینجا سکوت مطلق است....هیس....گوش کن....سکوتش هم فریاد می زند....

نه....اشتباه نکن...فریاد از درد نیست....از فراق است....آری فراق یار....

اینجا بی اختیار اشک می ریزی...نه به خاطر چیزهایی که می بینی یا می شنوی....که به خاطر چیزهایی که بازنده بودن تو را به رخت می کشد...

اینجا که می آیی احساس شکست میکنی....تمام وجودت درهم می شکند....دلت هم....بدجور....

اینجا آسمان به زمین نزدیکتر است....دستت را که بلند کنی خورشید را لمس میکنی....چقدر اینجا حس پرواز داری....و با این همه تمام وجودت خاکی است....انگار در خاک هم می شود پرواز کرد....

آری اینجا قدمگاه عشق است....همان عشقی که برای من و تو همیشه مبهم بود.....چه روزهایی را که در طلب عشق به شب نرساندیم و غافل از این بهشت خاکی سر بر بالین ننهادیم....

عمری را دربه در عشق بودیم درحالی که قدمگاهش در نزدیکیمان بود....افسوس...


دوستای خوبم 

عیدتون پیشاپیش مبارک.....انشاالله اگه خدا بخواد عید راهی کربلا هستم....حلالم کنید....

در ضمن اگه توفیق پیدا کردین حتما یه سر به مناطق جنگی بزنین اونجا چیزایی هس که باید به چشم خودتون ببینین....

یاد نوشته....

می نویسم تا به یاد بیاورم روزهایی را که از برای دل شکسته ام به درگاهت زار  میزدم و تو چه زیبا مرا در آغوش می کشیدی و دست های نوازشت تسلی بخش دردهایم بود...

می نویسم تا از یاد نبرم تنها همراه روزهای سختم تو بودی و هستی و خواهی بود.....

می نویسم تا بدانم هر آنچه دارم و خواهم داشت از رحمت توست....و هر آنچه ندارم از حکمت توست...

خدای خوبم....مهربانم....مرا ببخش به خاطر تمام روزهایی که از فرط شادی رحمتت را از یاد بردم....

مرا ببخش به خاطر تمام روزهایی که از فرط ناراحتی و غم چشم هایم را به روی حکمتت بستم و گریه کردم.....گریه کردم و به چیزی که در آن خیری برایم نبود اصرار ورزیدم....شرمنده ام....

تصویر زیبای زندگی من.....خدایا.....دوستت دارم....همین.....

dvp3mdqj3igjila5mpi.jpg

هنگامی که خدا زن را آفرید به مرد گفت:


"این زن است. وقتی با او روبرو شدی، مراقب باش که ..."
 
اما هنوز خدا جمله اش را تمام نکرده بود که شیخ مکار سخن او را قطع کرد و چنین گفت:
 
"بله  وقتی با زن روبرو شدی مراقب باش که به او نگاه نکنی. سرت را به زیر افکن تا افسون افسانة گیسوانش نگردی و
 
مفتون فتنة چشمانش نشوی که از آنها شیاطین می بارند. گوشهایت را ببند تا طنین صدای سحر انگیزش را نشنوی که 
 
مسحور شیطان میشوی. از او حذر کن که یار و همدم ابلیس است.
 
مبادا فریب او را بخوری که خدا در آتش قهرت میسوزاند و به چاه ویل سرنگونت میکند.... مراقب باش...."  
 
و من بی آنکه بپرسم پس چرا خداوند زن را آفرید، گفتم: "به چشم."
 
  
شیخ اندیشه ام را خواند و نهیبم زد که:
 
 "خلقت زن به قصد امتحان تو بوده است و این از لطف خداست در حق تو. پس شکر کن و هیچ مگو...."
  
گفتم: "به چشم."
 
در چشم بر هم زدنی هزاران سال گذشت و من هرگز زن را ندیدم، به چشمانش ننگریستم و آوایش را نشنیدم.
 
چقدر دوست می داشتم بر موجی که مرا به سوی او می خواند بنشینم، اما از خوف آتش قهر و چاه ویل باز می گریختم.
 
هزاران سال گذشت و من خسته و فرسوده از احساس ناشی از نیاز به چیزی یا کسی که نمی شناختم اما حضورش را
 و نیاز به وجودش را حس می کردم .
 
دیگر تحمل نداشتم.
 
پاهایم سست شد بر زمین زانو زدم و گریستم. نمی دانستم چرا؟
 
قطره اشکی از چشمانم جاری شد و در پیش پایم به زمین نشست.
 
به خدا نگاهی کردم مثل همیشه لبخندی با شکوه بر لب داشت و مثل همیشه بی آنکه حرفی بزنم و دردم را بگویم، می دانست.
 
با لبخند گفت: این زن است.
 
وقتی با او روبرو شدی مراقب باش که او داروی درد توست. 
 
بدون او تو غیرکاملی.
 
مبادا قدرش را ندانی و حرمتش را بشکنی که او بسیار شکننده است.
 
من او را آیت پروردگاریم برای تو قرار دادم.
 
نمی بینی که در بطن وجودش موجودی را می پرورد؟
 
من آیات جمالم را در وجود او به نمایش درآورده ام.
 
پس اگر تو تحمل و ظرفیت دیدار زیبایی مطلق را نداری به چشمانش نگاه نکن،
 
گیسوانش را نظر میانداز و حرمت حریم صوتش را حفظ کن تا خودم تو را مهیای این دیدار کنم." 
 
من اشکریزان و حیران خدا را نگریستم.
 
پرسیدم: "پس چرا مرا به آتش قهر و چاه ویل تهدید کردی؟"
 
خدا گفت: "من؟!!!!"
 
فریاد زدم: "شیخ آن حرف ها را زد و تو سکوت کردی. اگر راضی به گفته هایش نبودی چرا حرفی نزدی؟"
 
خدا بازهم صبورانه و با لبخند همیشگی گفت: "من سکوت نکردم، اما تو ترجیح دادی صدای شیخ را بشنوی و نه آوای مرا."
 
و من در گوشه ای دیدم شیخ دارد همچنان حرفهای پیشینش را تکرار میکند و خدا  زن را آفرید و بهشت  ر ا

حتمـاً بخونیـد تا مو بر تن تـون راست بشه. حیف از ایــــران ما

تا حالا اسم... کوه پردیس و شگفتی های آن رو شنیدید؟

اين کوه باستاني پرديس است در حومه شهرستان جم از توابع عسلويه استان بوشهر و در نيمه هاي راه بندر کنگان به فيروز آباد شيراز قرار دارد . حالا بگو معجزاتش چیه ؟

1. قله اين کوه نزديک ترين نقطه زمين به خورشيد است چون بالاترين ارتفاع در نزديکي خط استواست .
2. آتشکده فوق العاده باستاني که در قله کوه قرار دارد ، محل تولد و غسل تعميد پدر جمشيد جم است .
3. مغناطيس فوق العاده قوي کوه در جهان زبانزد است و اگر در فاصله 50 تا 100 متري کوه با ماشين توقف کني و ترمز دستي را بخوابانيد ، ماشين بجاي سر پائيني به نرمي به سمت کوه کشيده مي شود و سربالایی خواهد رفت و با برخورد به سنگها متوقف میشود.
4. پوشش گياهي منطقه نوعي خار بياباني است که خواص دارويي فراوان دارد و عسل حاصله از منطقه تماما" پيش خريد چند کارخانه داروسازي بزرگ جهان است يکي از ترکيبات اصلي مسکن Advil که يکي از بهترين قرصهاي شناخته شده براي ناراحتي هاي اعصاب و دردهاي ميگرني است از همين عسل تهيه مي شود
5. اين منطقه خرماي ويژه نيز توليد مي کند كه به نام خرماي خصه معروف است اين خرما اندازه آلبالو بود و براي ساخت قندهاي رژيمي براي بيماران *ديابتي *صادر مي شود و ما یه دونه ازین خرما رو هم نمیبینیم

*** و از هــــمــــه مــــهـــمــتــــر ***

از جمله خواص اين كوه خاصيت خارق العاده اين كوه دركمك به درمان مبتلايان به * ايدز* مي باشد .
به خاطر نزديكي اين كوه به خورشيد امكان رشد و نمو ويروس هاي بيماري زا از جمله ويروس HIV در اين كوه صفر مي باشد. پزشكان متخصص بريتانيايي در موسسه Imperial Medical Collegeدر شهر لندن اخيرا در مقاله اي در روزنامه تايمز ضمن بر شمردن اين خاصيت از سازمان ملل درخواست نموده اندتا نام اين كوه (ANTI-HIV Mountain) را به تغيير دهند.

ضمنا دكتر Tim Hopkins رييس موسسه فوق درخواست ايجاد شهركهاي درماني براي مبتلايان به ايدز در اين منطقه نموده است. وي معتقد است با اسكان مبتلايان به ايدز در اين منطقه پس از حداكثر مدت 18 ماه هيچ نشانه اي از بيماري در اين مبتلايان ديده نشود.

از ديگر خواص درماني اين كوه كه زبانزد همه متخصصين mountain trapi (كوه درماني) است . خواص مغناطيسي اين كوه باعث تخريب سلولهاي سرطاني شده و به همين دليل متخصصين بسياري بيماران سرطاني زا را به كوهنوردي دراين كوه توصيه مي‌نمايند. مديكال كالج ايالت اياهو آمريكا نيز طي تحقيقي خواص درماني اين كوه را تاييد نموده است.

السلام علیک یا اباعبدالله

التماس دعا....

کوه بودن به سنگ بودن نیست.....

http://up07.persianfun.info/img/91/7/Namayeshe%20Ehsas%202/301188_497548263602116_941574337_n.jpg

گاهی باید بغضت را بخوری و اشکت را تف کنی
که مبادا دل کسی بلرزد
حتی در تنهایی خودت هم حق اشک ریختن نداری
چرا که قرمزی چشماهیت ، دل می شکند...

آری
کوه بودن به سنگ بودن نیست...!!!

آدم برفی

http://up07.persianfun.info/img/91/7/Namayeshe%20Ehsas%202/148895_231735230289276_1071112596_n.jpg

آدم برفی هم که باشی

دلت میخواهد کسی در آغوشت بگیرد،

دلت میخواهد یک نفر کنارت باشد،

تا گرمت کند ، تا آرامت کند.

مهم نیست آب شدن... ،نیست شدن...

مهم آن آرامش است

حتی برای چند لحظه...!

اوضاع.....افتضاح....

یه چیزی میگم یه چیزی می شنوید......حال و روز داغون.....هنو یه ماه نشده اومدم تهرون....به اندازه چندسال برام حادثه پیش اومده.....اونم از نوع تلخ تلخش.....

خیلی گرفته ام......اصلا حوصله ندارم......حال من این روزا شبیه حال کسیه که به خاطر دستور عقل پا رو احساسش گذاشته....خیییییییییییییییییییلی سخته.......از تصمیمم مطمئنم.....ولی از این همه درگیری عقل و احساسمم خسته شدم........کاش این موضوع یه علاجی داشت....کاش یا عقل نبود یا احساس....اصلا نمی فهمم برا چی دوتا چیز متضاد باید باهم باشن که اینقدر درگیری بینشون باشه....

دعا....دعا....دعا.....و شاید مرور زمان....تنها چیزایی که بهم کمک میکنه.....

می آیم....

می آیم.... 

 به جنگ احساس می آیم....

می آیم تا بار دیگر خودم را ثابت کنم ....

می آیم تا بسازم دلم را....و شاید فردایم را.....

من به آسمان امید دارم....من به ستاره ها پایبندم.....من به خورشید عشق می ورزم.....

می آیم تا شاید بار دیگر دستهای آسمان را روی شانه هایم احساس کنم.....تا شاید برای لحظه ای لبخند اشک ها بریزم.....

صدای غربت را می شنوم....صدای قطار فاصله ها.......و صدای خاطره های فردا.....

می آیم..... من به دل حادثه ها می آیم...

d934rbdwnnd1zbqd339e.jpg


دارم میرم پی درس....

خیلی برام سخته......ولی چون خودم خواستم جایی برای حرف نیست....

راستش پشیمونم نیستم....تو این ۲سالی که تو تهرون و دور از خانواده ام بودم خیلی چیزا یاد گرفتم 

و شما رفقای گلم.....ممنون از اینکه این مدت بودین و امیدوارم که بازم باشین....فقط اگه دیگه کمتر اومدم به پای بی معرفتی نذارین واقعا سرم شلوغه و دسترسی به نتم برام محدود میشه....

 یه عالم آرزوی خوب برای همه ی شما

عصبااااااااااااااااااااااااااااااااااااااانیم!!!!

سلام

عصبانییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییم!!!!!!!!!

خیلی.....خیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییلی!!!!

آمپر چسبوندم اساسی!!!!!

هرکی بیاد جلو یه کف گرگی میرم تو صورتش....بنابراین خواهش میکنم از مانیتور فاصله بگیرین!!!!!

آخه یکی نیس بگه ایهاالناس!!!! پدر من....برادر من....عزیز من....شما که جنبه ی چیزی رو نداری واسه چی دست و پا میزنی بهش برسی....د اگه ظرفیت داشتی که خدا همینطوریم بهت میداد... دیگه نیازی به دست و پا زدن نداشتی.....

.....میشه یه شکم گنده پیدا بشه من با مشت بکوبم تو شکمش......جیییییییییییییغ!!!!!!

من نمی فهمم چرا یه عده که سوار این ماشینا....ماشین که چه عرض کنم کشتی!!! میشن فکر می کنن خیابون برا اوناس!!!!! خلاف می کنن بعدشم طلبکارن....برا چی؟؟؟ برا اینکه ماشینشون باکلاسه....برا اینکه هیشکی نباید بگه بالا چشت ابروء......

ای خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااا !!!!!!!!!!! حالم از آدمایی که به جای بالابردن شعور و فرهنگشون کلاس ماشین و خونشون بالا میبرن بهم میخوره...... دوس دارم یکیشونو گیر بیارم بزنم فک مکشو بیارم پایین......


بچه ها.....جدا از همه ی این حرفا.....باید بگم جمله ی استاد شریعتی که میگن خدایا قبل از اینکه چیزی رو به من بدی ظرفیتشو بهم بده واقعا مصداق این روزای مردمانیه که خیلی چیزا رو فراموش کردن....خیلی چیزا....راستش بعد یه برخوردی که با همین آدمای بی جنبه داشتم اول خیلی عصبانی شدم اما بعد دلم براشون سوخت.....طفلکیا حتی جنبه ی یه ماشینم ندارن...اینقدر حقیرن که دیگه لیاقت شنیدن حرف حقم ندارن.....براشون دعا کنین...

کمی لبخند

همت کنید همه فوتبالیست های به درد نخورُ که میلیادری پول میگیرن

بریزیم تو یه DVD بدیم احسان حدادی پرتشون کنه وسط بیابون

 

آهنگ غمگین گوش میکنم مامانم میگه چته؟ چی شده؟ کی گذاشته رفته؟ چرا تو خودتی؟ آخ بمیری که بچمو اینطوری کردی!

آهنگ شاد گوش میکنم میگه خبرمرگش برگشت؟ الان باهاته؟ کیه طرف؟ چه شکلیه؟ دوسش داری؟ چند بار دیدیش؟
دیگه زدم تو فاز اذان !!
 

 مامانم اومده میگه : به نظرت افطار چی بخوریم ؟

میگم : سبزی پلو ماهی

میگه : گمشو بابا میخوام استانبولی درست کنم!!

خب مادر من اینکه میگی “به نظرت” دقیقاً منظورت چیه ؟؟

 

هـَپـَلبـُلـِت مـُمالـَک چیست؟

عبارتی که دخترا روز تولد دوستشون به هم اس ام اس میدن یا کامنت میذارن !

 

حافظ: تـنــم از واسـطــه دوری دلـبــر بـگـداخــــــت. جـانــم از آتــش مـهــر رخ جـانـانــه بسوخت

فروغ فرخزاد: ای شب از رویای تو رنگین شده. سینه از عطر توام سنگین شده

سهراب سپهری: دوست را زیر باران باید برد. عشق را زیر باران باید جست

ترانه امروزی: دوست دختر من نازه، قلبش پر احساسه، عاشقش شدم تازه

رپ: دوستت دارم کثافت! لعنت به اون قیافت

خدا از این به بعد رو به خیر کنه !! 

 

تیمای لیگ برتر رو می بینی،شک می کنی جدول لیگ برتره یا جدول مندلیفه

آلومینیوم

فولاد

مس

ذوب آهن

نفت

دیشب یه پشه رو تو هوا گرفتم،

تا اومدم تو مشتم لهش کنم دیدم دستم خیس شد،

فک کردم خونه، دستمو وا کردم دیدم داره گریه میکنه،

گفتم چته؟! خودتو زدی به موش مردگی؟

یهو بغضش ترکید و گفت: ای بابا! گوشت که خیلی وقته نمی‌خورید

مرغ هم که شده کیلوئی ۸۰۰۰ تومن، اونم دیگه کسی نمی‌خوره

خوناتون مزه ترب سفید میده…

ما خودمون میخوریم ولی بچه هامون یه هفته‌اس لب به خون نزدن …

دیگه بغض امونش نداد مـُرد !

 

دلم میخواد کولمو ببندم، مستقیم برم گردنه حیران

بعد بشینم یه گوشه، کولمو بذارم بغلم، بگم سلام آقای گردنه، شما حیرانید؟

بگه بله

بگم منم همینطور، خوشبختم

 

 دقت کردین اگه اسمت میرزا پشمک الدین گل کلمیان هم باشه

وقتی میخوای ایمیل درست کنی

میگه قبلا با این اسم ساخته شده؟


این خنده نداره ولی بدجور حرف دلمه......:

 

ماهایی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشیم

نه کسی از کنارمون بره حوصله داریم نازشو بخریم که برگرده..

ماها آدمای بی احساسی نیستیم

ماها بی معرفت و نا مرد نیستیم

یه زمانی یه کسایی وارد زندگیمون شدن

که یه سری بــــاورامونو از بین بـــردن!!

اولین تجربه کاری

سلام

میخوام از اولین تجربه کاریم بگم....

خب این تابستون تصمیم گرفتم یه جایی مشغول بشم و این شد که رفتم توی شرکت پخش دارو کارآموزی....

باید بگم علی رغم علاقه ای که به کار داشتم اعتراف می کنم که خیلی سخته....اونم برا آدمی مثل من که همیشه تابستونام توام با بخور بخواب بود....

البته خیلی چیزا دستگیرم شد که مطمئنا با بخور بخواب به دستشون نمی آووردم....بد نبود...برخورد با آدمای جدید با روحیات متفاوت مشکلی برام ایجاد نکرد....بالاخره یه بچه خوابگاهی باید یه فرقی با بقیه داشته باشه....

فقط چیزی که فهمیدم این بود که مدیریت واقعا کار سختیه....یعنی یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین!!

سر وکله زدن با آدمایی که انگار ذاتا دنبال از زیرکار دررفتنن!!! (نظریه ی نمی دونم چی چی بود تو کتاب مبانی مدیریت.....ما رو باش!!! درس خوندنمونم به درد عممون می خوره!!!)

وییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییژ!!!! یادم اومد!!! نظریه ی ایکس و ایگرگ از مک گرگور!!!! این یاروهایی که من میگم همون ایکسای بیخودن!!!!

امان از زمانی که این مدیر حمایتم نشه...دیگه واویلاس!!!!

در نهایت به این نتیجه رسیدم که زگهواره تا گور دانش بجوی....!!!!.Reading a Book...بله....

ولی برا خودش خاطره ای شد.....یه بازاریابی داشتن....یه روز نمیومد شرکت همه دپ می شدن!!! بس که این بشر بانمک بود!!! زبون داش ۳متر و نیم.....با خودم که مقایسه می کردم می فهمیدم اصلا به درد بازاریابی نمی خورم....حالا طرف چی میخوند؟؟؟ مهندسی عمران ......ولی منی که مثلا رشتم اینه اصلا اینکاره نیستم یعنی اهل زبون ریختن نیستم.....البته اینم بگما.....قراره بعد ماه رمضون یه آقایی که فارغ التحصیل مدیریت بازرگانی از دانشگاه بهشتیه براشون بازاریابی علمی انجام بده....بله!!!!....

اما در کل خوب بود....همین که مثل انگل تابستونم سپری نشد کافیه...گرچه این یه ماه باقی مونده رو بدجوری هوس زندگی انگلی کردم و دیگه نمی رم شرکت....

دانشگاهم که خیال خوش شروع سال تحصیلی رو زده ۱۸شهریور!!!!! عمتون میاد سرکلاس؟؟؟ بنده که تا ثانیه ی آخر ور دل مامان بابامم!!!! بچه های دیگه ام که.....امیدوارم همینطوری باشن.....

فعلا که من می خوام یه ماه باقی مونده رو بترکونم!!! میرم دنبال

 و و و...................شایدم کمی

آهان!!! یه چیز دیگه...داداشم داره از تهران میاد و بعد مدت ها قراره سپهرمو ببینم...هورااااااااااااا!!!!

راستی پیشاپیش عیدتونم مبارک!!! دعا برا من یادتون نره!!!

روحش شاد

بهزيستي نوشته بود:

شير مادر, مهر مادر, جانشين ندارد

شير مادر نخورده مهر مادر پرداخته شد

پدر يك گاو خريد

و من بزرگ شدم

اما هيچكس حقيقت من را نشناخت

جز معلم رياضي عزيز ام

كه هميشه مي گفت

گوساله, بتمرگ