تو همانی که دلم لک زده لبخندش را


تو همانی که دلم لک زده لبخندش را


او که هرگز نتوان یافت همانندش را


 

منم آن شاعر دلخون که فقط خرج تو کرد

غزل و عاطفه و روح هنرمندش را


 

از رقیبان کمین کرده عقب می ماند

هر که تبلیغ کند خوبی دلبندش را


 

مثل آن خواب بعید است ببیند دیگر

هر که تعریف کند خواب خوشایندش را



مادرم بعد تو هی حال مرا می پرسد

مادرم تاب ندارد غم فرزندش را


 

عشق با اینکه مرا تجزیه کرده است به تو

به تو اصرار نکرده است فرایندش را


 

قلب من موقع اهدا به تو ایراد نداشت

مشکل از توست اگر پس زده پیوندش را

 


حفظ کن این غزلم را که به زودی شاید

بفرستند رفیقان به تو این بندش را :


 

منم آن شیخ سیه روز که در آخر عمر

لای موهای تو گم کرد خداوندش را


کاظم بهمنی

باران



باز باران...نه!


نگویید با ترانه


می سرایم این ترانه جور دیگر:

باز باران بی ترانه


،می خورد بر بام خانه،


یادم آید روز باران...

پابه پای بغض سنگین


تلخ و غمگین


دل شکسته،اشک ریزان


عاشقی سرخورده بودم،


می دریدم قلب خود را



دور می گشتی تو از من،


با دو چشم خیس و گریان


می شنیدم از دل خود این نوای کودکانه



پربهانه:زود برگردی به خانه.


یادت آید؟هستی من؟


آن دل تو جار می زد


این ترانه:باز باران...


باز میگردم به خانه...

خدا.......


 

يكي يكي قورت ميدهم ...

اين بغض هاي لعنتي را ... 

خدايا من ديگر سير شده ام ... 

باور كن...


 

 


 

سر گیجه دارم مثل کابوس زمین خوردن


روزی هزاران مردن واقعا مردن


لیوان بعدی قرص های حل شده در سم


باور بکن از هیچ چیز دیگر نمیترسم


 

 

چه ديار اسرار آميزي ست 

 

ديار اشك ...





روح سیاوش

گروه اینترنتـی پرشین استار | www.Persian-Star.org


گاهی چو آب هستم و گاهی چو آتشم


از این دوگانگی ست که بس درد می کشم



سویم میا و روح پریشان من مخوان


اوراق کهنه ای ز کتابی مشوشم



پرهیز این زمان  ز من ای نازنین که من


سرتا به پای شعله و پا تا سر آتشم



با پای خویش ز آتش عشق تو بگذرم


خویش آزمای خویش و روح سیاوشم



حمید مصدق

درد و دل


گاهی  حرفای دلت تو هیچ متنی پیدا نمیشه


گاهی معنای بغض چشمات رو هیچ نگاهی درک نمی کنه


گاهی  معنای حرفات رو هیچ ادمی  متوجه نمیشه


گاهی حتی فریادات رو هیچ گوشی نمی شنوه


اون موقع است که باید دادا بزززنی


خداااااااا


 تو این دنیا خیلی تنهااام


ترخدا بغلللم کن


من از تنهاایی می ترسم


خیلی وقتا حالم اینجوریه ولی نمی دونم چرا بغلم نمی کنه


تا هم خودم آروم بشم


هم خیلی ها  با نبودم به آرامش برسن

سنگ قبر




بنویسید بعد مرگم روی سنگ *  با خطوطی نرم و زیبا و قشنگ



اینکه اینجا خفته در این گور سرد  * بودنش را هیچ کس باور نکرد

فقر از نگاه زنده ياد دكتر علي شريعتي


005 2 عکسها | http://shariati.nimeharf.com


می خواهم بگویـم

 

فقر همه جا سر می کشد

 

فقر،گرسنگی نیست ، عریانی هم نیست

 

فقر ،چیزی را"نداشتن" است

 

ولی آن چیز پول نیست  طلا و غذا نیست


 

فقر،همان گرد و خاکی است که بر کتابهای فروش نرفته یک کتابفروشی می نشیند

 

فقر،تیغه های برنده ماشین بازیافت است،که روزنامه های برگشتی را خرد می کند


 

فقر،کتیبه سه هزار ساله ای است که روی آن یادگاری نوشته اند


 

فقر،پوست موزی است که از پنجره یک اتومبیل به خیابان انداخته می شود

 

فقر،همه جا سر می کشد

 

 

"دکتر علی شریعتی"

آرزوی فروغ



عکس فروغ فرخزاد


هر چه دادم به او حلالش باد


غير از آن دل كه مفت بخشيدم


دل من كودكي سبكسر بود


خود ندانم چگونه رامش كرد


او كه ميگفت دوستت دارم


پس چرا زهر غم به جامش كرد


                                                                            فروغ فرخزاد


ای سال


هر دم دردی از پی دردی ای سال!


با این تن ناتوان چه کردی ای سال؟


رفتی و گذشتن تو یک عمر گذشت


صد سال سیاه برنگردی ای سال!


    قیصر امین پور

زندانی



دل وحشت زده در سینه ی من می لرزید


دست من ضربه به دیواره ی زندان کوبید


آی ،همسایه ی زندانی من


(ضربه ی دست مرا پاسخ گوی!)


ضربه ی دست مرا پاسخ نیست


تا به کی باید تنها ،تنها


وندر این زندان زیست


ضربه هرچند به دیوار فروکوبیدم


پاسخی نشنیدم


سال ها رفت که من


کرده ام با غم تنهایی خو


دیگر از پاسخ خود نومیدم


راستی،هان!چه صدایی امد؟


ضربه ای کوفت به دیواره ی زندان دستی؟


ضربه می کوبد همسایه ی زندانی من


پاسخی می جوید


دیده را می بندم


در دل از وحشت تنهایی او می خندم

 

                                                                                   حمید مصدق

آیاتی از تورات

http://nazerinbrazil.com/wp-content/uploads/2010/12/101410_holy_war_04.jpg


 ای موسی بدان که هرگاه بنده ای مرا می خواند 

آنچنان

به سخنانش گوش فرا میدهم، که گویی بنده ای     

جز او

ندارم؛

اما هرگاه بندگانم مرا می خوانند آنچنان سخن می

گویند، که انگار 

همه خدای اویند جز من  

                          

داستان برگ و باد


http://www.roozeshadi.com/wp-content/uploads/2009/10/paeez-16.jpg


باد،پیچید در ترانه ی برگ


برگ


لرزید از بهانه ی باد


هر کجا برگ خشک بود افتاد


باغ نالید:


باد،مباد


در شگفتم، گناه باد چه بود؟!


برگ،


خشکیده بود


باد ربود


باد


هرگز نبود دشمن برگ


مردن برگ،دست باد نبود

صبور باش




چه سخت است از صبر گفتن و دلجویی دادن وقتی که لحظه هایت همیشه با درد آمیخته شده است.چه سخت است امید بستن به فرداهای دور از انتظار وقتی که تنها، درد مرهم زخم هایت باشد.میدانم چقدر سخت است وقتی صبرت را به ازای روزها تحمل رنج از دست می دهی و میدانم چه سخت است وقتی ناله های لحظه های تنهاییت را با شانه های بی کسی شب تقسیم می کنی تا حرمت اشک های پاکت را مقابل هر کس نشکنی.آری، چه سخت است موعظه وقتی که هیچکس دردت را نمی فهمد و هیچکس نمی تواند تسکین دهنده دل خرابت باشد...نمی دانم چه باید گفت ولی... تا می توانی گریه کن، شاید دنیا شرمش بگیرد.

نسل سوخته



نسلی هستیم ،که روزها میخوابیم

 

 

و 

 

 

شبها بیداریم

 

 

چون تاریکی شب ٬برامون قابل تحمل تر از تاریکی روزهامونه

احوال پرسی

 


گفت:احوالت چطور است؟



گفتمش:عالی است


                                 مثل حال گل!



حال گل در چنگ چنگیز مغول!



                                                      قیصر امین پور

دل نوشته (از نوشته هاي خودم)




 به نام  تو که می رسم

 

سکوت می کنم

 

نامت را فاکتور می گیرم

 

ادامه می دهم

 

نمی خواهم دوباره همه ی

 

وجودم

 

در نامت خلاصه شود

 

و

 

دگر حرفی برای گفتن برایم باقی نماند