کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم
کوکب بخت مرا هیچ منجم نشناخت
یا رب از مادر گیتی به چه طالع زادم

آدم که عاشق شد , گرما نمیفهمد
آدم که عاشق شد , من من ,نمیفهمد
طوفان نمیفهمد , سرما نمیفهمد
چیزی نمیفهمد , اصلا نمیفهمد !خرد شاخی که شد درخت بزرگ در بزرگیش سرسری منگر
امشب ،
یک دقــیقه بیشتــر از همیشه نیستی ...
یلدا
یعنـی همین !!
و من از تنهایی
کک م هم نمی گزد دیگر
حالا باز هم بگو دروغ گفتن بلد نیستی!
از خیابان که رد می شوی بوق می زنند
*http://ali-sokoot.mihanblog.com
سرانجام
تو را از اینجا خواهد برد
این جاده
که زیر پای تو نسشته بود
جهانی است بنشسته در گوشه ای
من عاشقتم و گواه من این دل ِ خون
تو ساده و بی تفاوت اما...گفتی:
از اینکه به من علاقه داری...ممنون!
وان چنان مات که یک دم مژه بر هم نزنی
●
مـژه بـر هـم نـزنـم تـا کـه ز دستــم نـرود
نــاز چشـم تـو بـه قـدر مـژه بـر هـم زدنی
خسته ام
از او
تنها ضمیر غایبی که مدام در من حاضر است ...
بر درخت زنده بی برگی چه غم ؟
وای بر احوال برگ بی درخت ...
من ولی بی تو سوزنی هستم
که در انبار کاه می افتد
پشت چراغ زرد
به تو فکر می کنم
پشت چراغ سبز
به تو فکر می کنم
آنقدر به تو فکر می کنم
که حالا یک خیابان
به من اقتدا کرده اند
و تمام بوق های شهر به افتخار من
به صدا در آمده اند
حالا...
همه به تو فکرمی کنند...
دریا دریا
آسمان آسمان
آبی تر از این حرف هایی
هم تو،
هم همه ی همهمه ها،
همه میدانستند...
من از همه که دلگیرم هیچ،
از تو هم،
هیچ...
نترس
من آسمان را گرفته ام که به زمین نیاید!
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود
شرط اول قدم آن است كه مجنون باشیم
هر كسی در به در خانه ی لیلا نشود
دیر اگر راه بیفتیم، به یوسف نرسیم
سرِ بازار كه او منتظر ما نشود
لذت عشق به این حسِّ بلا تكلیفی ست
لطف تو شاملم آیا بشود؟ یا نشود؟
من فقط رو به روی گنبد تو خم شده ام
كمرم غیر درِ خانه ی تو تا نشود
هر قَدَر باشد اگر دورِ ضریح تو شلوغ
من ندیدم كه بیاید كسی و جا نشود
بین زوّار كه باشم كرمت بیشتر است
قطره هیچ است اگر وصل به دریا نشود
مُرده را زنده كُنَد خوابِ نسیم حرمت
كار اعجاز شما با دَمِ عیسا نشود
امن تر از حرمت نیست، همان بهتر كه
كودكِ گمشده در صحن تو پیدا نشود
بهتر از این؟! كه كسی لحظه ی پابوسیِ تو
نفس آخر خود را بكِشد پا نشود
دردهایم به تو نزدیك ترم كرده طبیب
حرفم این است كه یك وقت مداوا نشود!
من دخیلِ دلِ خود را به تو طوری بستم
كه به این راحتی آقا گره اش وا نشود
بارها حاجتی آورده ام و هر بارش
پاسخی آمده از سمت تو، الّا نشود
امتحان كرده ام این را حرمت، دیدم كه
هیچ چیزی قسم حضرت زهرا نشود
آخرش بی برو برگرد مرا خواهی كُشت
عاشقی با اگر و شاید و اما نشود
ترسید که دیوانه کنی نامه رسان را...