دانشگاه

نمیدونم واسه بقیه هم پیش اومده یا نه!

 

ولی دانشگاه رو اصلا دوست ندارم، هرچقدرم رشته مورد علاقم باشه هرچقدر دانشگاه قشنگ باشه هرچقدرم که استادا و همکلاسیا واسم عزیز باشن.. من این محیط رو نمیخوام! این مرحله از زندگی رو نمیخوام!

 

یجوری شدم ک خودمم نمیدونم کی هستم! همش تو فکر همش اخمو همش ناراحت همش تنها!

از اینکه هر روز پاشم برم دانشگاه وغروب خسته برگردم و بخوابم و دوباره فرداش همین روال بدم میاد..

 

ب قول خواهرم شدم ژله آب شده، به قول دوستام فرار نکن، عوض شدی.. ب نظر خودم شدم ی موجود افسرده عبوس!!

 

وقت خودمم ندارم چ برسه بقیه.. چیکار کنم؟؟ چیکار کنم؟؟ چیکار کنم؟؟

هدایت

خدایا منو به راه راست هدایت کن

 

 

 

توروخدا

باز هم هیجده

یادمi که درمورد هیجده سالگی یچیزایی گفته بودم!

اولین روز 18 سالگیم روز قشنگی بود! 

و میشه گفت اولین ماه 18 سالگیم خوب گذشت!

امیدوارم که اتفاقای بدی نیوفته.. همیشه همه چیز مناسب باشه!

سکوت

اینجا خانه ارواح است!!!

18

5 روز دیگه بالاخره با آرامش خیال و فکر اینکه خواهرم بگه (17 سال و چند ماهی) میتونم بگم که اینجانب دارای 18 سال سن میباشم!!

با اینکه تا قبل از نزدیک شدن بهش، خیلی مشتاق بودم ولی الان بنظرم یه سن مسخره بیش نیست!

18 سالگی با این ابهتش سال کنکوره!! این ینی هیچی!! سر بذار و راحت بمیر!!

کلا امیدی نیست!!!!!!!!

 

افکار پلید

فکر فکر فکر!

دارم فکر میکنم کسی که وارد زندگیم شده هیچ وقت ایده آل ذهنیم نبوده!

پس چرا نمیتونم ازش بگذرم حتی اگه کسی جلو راهم قرار بگیره که متناسب با ایده آل های من باشه!

کاش میشد به طرف مقابلم بفهمونم که اگه حتی یه کم سعی کنی چیزی که مورد علاقه من بود بشی چقد بیشتر از چیزی که الان هست میتونم دوستت داشته باشم!

اصلا اینکه من واقعا میتونم با کسی که مطابق افکارم نیست برای یه زندگی کنار بیام؟

اصلا ینی من ایده آلشم؟ من قراره تغییر کنم؟ چی پیش روی منه؟!! کاش میشد خیلی چیزا رو دونست!

not remember

گاهی اوقات به این فکر میکنم که از دست دادن حافظه یه بیماری نیست!

لازم نیست واسش ناراحت شد.. حتی باید تبریک گفت!

اینجوری همه مزخرفیاتی که توی ذهنت بود خالی میشه!

اینجوری میشه راحت تر زندگی کرد، آزادتر، بی دقدقه تر!

ولی نه... کاش میشد آدمای خوب زندگی رو فراموش نکرد و بهشون دلگرم بود!

 

+و من باز هم دل نوشته هایم را بر دیوار اینجا خط خطی میکنم.. به دور از چشمان اطرافیانم!

گرد و غبار سالانه

یاد روزایی که میشد حرفامو بنویسم بخیر :)

چقد بزرگ شدیم! من! وبلاگ! دوستای وبی!

دلم تنگ شد!

و اینک طعم واقعی عشق!

جالبه... خیلی چیزا رو با عشق اشتباه گرفته بودم! وابستگی! عادت! بچگی! یا شایدم نفهمی‌!

به هر حال الان منم و یه دل که دیگه میتونه احساسشو تشخیص بده!

پ.ن: چقد اینجا دوس داشتنیه!

ایלּ روز ها

ایלּ روز ها.. با تو..
بـہ وسعت تماҐ نבاشتـہ هایҐ פرف בارم..
اما مجالے نیست تا بنشینے بـہ پاے ایלּ همـہ פرف..
בلҐ تنگ است..
؋قط براے פرف زבלּ با تو..
בیگر نمیבانҐ چـہ ڪنҐ یا چـہ بگویم..

خستـ♥ــه


گآهـ ♥ے وقــ♥ــت هآ
آنقـــ♥ــבر از زندگـ♥ـــے خستـ♥ــه می شــ♥ــوم
کــ♥ــه
♥ בلم ♥ مــــ♥ـے خواهــ♥ــد قبل از خــ♥ــوآب،
ســ♥ــآعت رآ روی “♥ هیچوقت ♥” کــ♥ــوک کنم . . .

سُکـ♥ــوُت

˙·٠•● بـعـضـے وقـت هـا سُکـ♥ــوُت مـیِـکُـنـے ...


چـُوלּ آنـقَـدر رَنـجـیـده اے کِـہ نِـمـے خـوآهـے حـَرفـے بِـزَنـے


بـَـعـضـے وَقـت هـا سُکـــوُت مـیـکُـنـے ...


چُــــوלּ واقـِـعـَا حـَرفـے واســِـه گُـفـتَـלּ نَــدارے


گـآه سُـکــوُت یــہ اِعــتِراضِـــہ


گـــآهــے هـَــمــ بـِـہ اِنــتـِـظـــآر


اَمـا بـیـشـتَـر سُکـُوت واسـہ ایـنـہ کِـہ ...


هـیـچ کَلَمِــہ اے نِـمـے تـوُنـِـہ غَـمے رُو کِـہ تُـو دَر وُجـودت دآرے


تــُـوصـیـف کـُـنـِــہ .

منــــــ

همـاننـد دختـرکــِ مظلـومیــ...

بیـن آدمهـایـی قـرار گـرفتـه امـ...

کـه دردشـآن را بـه مـن میگـوینـد ... و مــن / بـایــد / درکــ کنمــ...!!

امـا...

هیـچ کـس نمیخـواهـد از درونمـ خبـردار شـود...

هیـچ کـس دَردَمــ را درکــ نمیکنــد...

بـی خبــرنــد...

از / منــی / کــه...

درد هـایشـان را بـه جـآن میخـرمــ...!!

یک اردیبهشتی عاشق...İmage

من یک اردیبهشتـــــ♥ــــی ام

مغرورم، اما اگر دل بدهی ...
× غرورم را فرش زیر پایت میکنم!

خودخواهم، اما اگر دل بدهی ...
× تمام خواسته هایم در تو خلاصه میشود!

پیچیده ام، اما اگر دل بدهی ...
× برایت تبدیل به یک جمع ساده میشوم!

لجبازم، اما اگر دل بدهی ...
× آتش میزنم هر آنچه با تو سر لج دارد!

تمام اینها هستم!
ولی اگر تو دل بدهی....

× میشوم یک اردیبهشتی عاشق...
İmage

همان که همه آرزوی داشتنش را دارند !!!



+ﻭﻗﺘﯽ ﺩلِ ﯾﻪ ﺍﺭﺩﯾﺒﻬﺸﺘﯽ ﺭﻭ ﺷﮑﻮﻧﺪﯼ، ﺩﯾﮕﻪ ﻧﮕﺮﺍﻥ ﺍﺷﮏ ﻫﺎﺵ ﻧﺒﺎﺵ !
ﺍﺯ ﻟﺒﺨﻨﺪﺍﺵ ﺑﺘﺮﺱ ﮐﻪ ﻣﻌﻨﯿﺶ ﺍشک ﻫﺎﯼ ﻓﺮﺩﺍﯼ ﺗﻮئه.. !

مسـئلـﮧ

בیــوا נּـﮧ امـ مے ڪנּـנּـב؛
مسـئلـﮧ هــایـے ڪﮧ בر ذهـנּـمـ بــﮧ جـاے ایـטּ ڪﮧ פـلـ شـבه باشـנּــב ،
تــﮧ נּـشیـטּ شــבه ا נּــב ...!




+ چه* احمقانه* آرام میشوم.. حتی به همین (صبر کن درست میشود )هــــــــآ

کــمی عـوض شدم


کــمی عـوض شدم .
دیــریست از خــداحـافظی ها غـمگین نــمیشوم .
به کـسی تــکــیه نـمیـکنم .
از کـسی انــتظار مـحبت نــدارم .
خودم بــوسه میـزنم بر دسـتانم .
ســر به زانـو هایم مـیگذارم و سـنگ صـبور خـودم
مـیشوم .
نـگران خـودم مـیشوم .
بـرای خــودم هـدیه مـیخرم .
با خـودم سـاعت ... هـا حـرف مـیزنم در دنـیای خـودم .
کـسی حـق ورود نـدارد جـز خــودم ...

. . . .

بـــــــــرای خـــــــودم مــــــــردی شــــــــــده ام . . .

ایــــــن روزها درسکــــــــوت سرسختـــــــ . . .


بــــــــی صــــــــدا گریــــــــه میکنــــــــم . . .


ولــــــــــی !!!دنیــــــــــا مواظبــــــــــم بــــــــــاش . . .



" قلبــــــــــم هنــــــــــوز زنانــــــــــه میزنــــــــــد "

روزهایی کِه

دِلَــــــم

بَرایِ خُودَم تَنگ می شَوَد... ؛

روزهایی کِه بیشتَر می خَندیدَم !

روزهایی کِه اُتاقَم ؛

هَوایِ بیشتَری داشت ،

روزهایی کِه تُو را داشتَم...

İmage

İmageدلـــــــــــم گــــــریـــــــهــ مےפֿـواهـَב

نہ بـُغــــــــــض فـرو פֿـــــــورבه

نہ ـہـــــق ـہق آرـامـ

نہ اَشـڪــــــــــ بے صـــــــــבا

گـریـہ اے اَز تہ בلـ ٬ בلـَمــــــــ فـَریـاב مےפֿـواهـَב

בلـَمـ مےפֿـواهـَב بـا صـבاے بـُلـَنــــــــــב گـریـہ ڪنمـ ٬ زار بـزَنـَمــــــــ

בلـَمـ مےפֿـواهـَב هـرچــہ بـُغـْضـ ُ نـالــہ و בرב مـآنـבه בر בلـَمـ

بے בریغـے بـبـارَمـ ...

شـایـَב بـتـوانـَمـ بے פـضور ایــטּ بـُغـْضـ سـَنگـیــטּ

اتــآقِ تـآریک

چیـزی نمیـخـوآهَم جـز . . .
یـکــ اتــآقِ تـآریک
یـکـ مـوسیقـے بے کَلآم
یـکـ فنجـآن قهـوه بـهـ تَلخـی ِ زهـر !
وَ خـوآبـے بـه آرآمـے یـکــ مـَرگ هَمیشـگـے!

مضطربم

اگر عاشقِ کسي ديگر شوم، ديگر همانند گذشته دلتنگ ات نمي شوم!
حتي ديگر گاه به گاه گريه هم نمي کنم،
در تمام جملاتي که نام تو در آنها جاري ست، چشمانم پُر نمي شود
تقويمِ روزهايِ نيامدنت را هم دور انداخته ام.
کمي خسته ام، کمي شکسته
کمي هم نبودنت، مَرا تيره کرده است.
اينکه چطور دوباره خوب خواهم شد را هنوز ياد نگرفته ام،
و اگر كسي حالم را بپرسد، تنها مي گويم خوبم!
اما
فراموش کردن تو عليرغم اينکه ميليون ها بار به حافظه ام سَر مي زنم
و نمي توانم چهره ات را به خاطر بياورم، من را مي ترساند!
ديگر آمدنت را انتظار نمي کشم
حتي ديگر از خواسته ام براي آمدنت گذشته ام،
اينکه از حال و رُوزت باخبر باشم، ديگر برايم مهم نيست!
بعضي وقتها به يادت مي افتم
با خود مي گويم: به من چه؟ درد من براي من کافي ست!
آيا به نبودنت عادت کرده ام؟
از خيالِ بودنت گذشته ام ؟
مضطربم
اگر عاشق کسي ديگر شوم
باور کن آن روز، تا عمر دارم،

تو را نخواهم بخشيد...!

آغوشی مادرانه

♥دلتنگم...
میخواهم کودکی شوم چند ماهه
به هر بهانه ای گریه کنم
و پناه بیاورم به آغوش گرم مادرم
دلتنگم

دلتنگ آغوشی مادرانه...♥

باید بازیگر شوم ...آرامش را بازی کنم …باز باید خنده را به زور بر لبهایم بنشانم …باز باید مواظب اشک هایم باشم …باز همان تظاهر همیشگی : ” خوبم … ”

تو ای باران

تلنگر میزند امشب
کسی بر سقف این خانه
تویی باران؟ تو ای مهمان ناخوانده
بزن باران! تو هم زخمی بزن
بر زخم این خانه
بزن اهنگ زیبایت
صدای چک چکه سازت
میان کاسه خالی
شکنچه میکند امشب
من تنها ی زندانی
تو ای باران
از این ویرانه دل بگذر
یقین بیرون این خانه

هزاران دل ، هوای عاشقی دارند


تلخ!

غمگینیِ آدم هایی که دوستشان دارم غمگینم میکند!!

گاهی دلم میخواهد گوشه لب هایشان را با انگشت هایم بالا ببرم!!

که شاید خنده یادشان بیاید!!

این که کاری از دستم برنمی آید و زورم به دنیا نمیرسد!!

تلخ است.. زیادی تلخ است!!


مراقب


مُراقــب بــآش

به چه کسـی اِعتــمـــآد میکنی،

"شیـــــــطان" هَـــــم یه زَمــــــآنـی "فرشتـــــــــــه" بــود...!!!

نمیدانی / برووووو

مـــن هـــــر روز و هــــر روز و هـــــر روز

تمام رویاهایم را با تو قسمت میکنم و تو..
نمیدانی!

من هر روز تو را مرور میکنم و تو..
نمیدانی!

من همیشه با تو حرفها دارم و تو..
نمیدانی!

من من من.. تو را دوست دارم اما تو باز هم..
نمیدانی!

گاه گاهی که دلم تنگ و هوایم ابریست کاش میشد که تو را میدیدم....
برو نظامــــ ـــــــی....
برو دست از سـ ـــــرم بـــردار...
لیلـــــ ـــــی و مجنــ ــــــون...
شیـــــ ــــــرین و فرهــــ ـــــاد...
اصلا تقصیر تو بود که حالا ما به هم نمیرسـ ــــــیم!!
برو...
من نه شیرینم که فرهادم کــ ــــوه بکند...
نه لیلی که مجنونش سر به بیابــ ــان گذارد...
برو داستان لیلی بیـــــ مجنون بنویس...
داستان شیرین بیــــــ فرهاد...
برو...
قصه های من به درد تو نمیـــــــــخورد!!

چشمانت

زبانَتــ كه رَعـد بزند.

چشمـــ انَتــ كه بـَرق بزند،

بـارانـي شدنــَ م حتمـ ي استــ !. .

من یه اردیبهـ♥ـشتی ام … ☂

من یه اردیبهـــ♥ـشتــــــــــــــی ام …

☂گفته بودند:

اردیبهـــ♥ـشتــــــــــــــي که باشی،


چتر مهربانی ات برای تمام کسانی که زیر باران تنها مانده اند،

باز است!

و من،

دانه دانه چترها را باز کرده ام ...

غافل از اینکه،



روزی زیر همین باران بی امان این چنین بی چتر می مانم ...☂

پسـ...


چه مغرورانه اشك ریختیم چه مغرورانه سكوت كردیم

چه مغرورانه التماس كردیم چه مغرورانه از هم گریختیم

غرور هدیه شیطان بود و عشق هدیه خداوند

هدیه شیطان را به هم تقدیم كردیم هدیه خداوند را از هم

پنهان كردیم


نگران
چی هستی؟

گاهی خدا درها و پنجره ها را قفل میکنه

زیباست اگر فکر کنی بیرون طوفانه و خدا میخواد از تو محافظت کنه

پس بخند


کسوف

مــــاه من...
گاهــی مـــی رنجانمت !
بـــــبخش ، کــــــــسوف تـقدیــر است..!!

خیلی وقت


خیلی وقت است مرده ام...
دلــــــم می خواهد ببارم،کسی نپرسد
چرا؟. . .
توچه میفهمی. . .
این روزها ادای زنده ها را در میاورم. . .
تظاهر به شادی می کنم
حرف میزنم مثل همه . . .
امـــــــــــــــــــــــ ــــا. . .
بساط کرده ام و تمام نداشته هایم را به حراج گذاشته ام
بی انصـــــــــــــــــاف...
چانه نزن ...
حسرت هایم به قیمت عـــــــمرم تمام شده. . .