تو دی ماه بود تو یه شب سرد زمستونی پیداش شداصلا قصد آشنایی نداشتیم نه من نه اون
شایدچون هردو تنهابودیم فقط خواستیم کمی باهم حرف بزنیم
ناخواسته باهم آشنا شدیم
یه روز دیدیم به بودن هم عادت کردیم
دلمون خوشه یکی هست تنهاییمونو پر کنه
روزای تولد لحظه های سال تحویل همه رو کنار هم بودیم
یه روز فهمیدیم دیگه عادت نیست عشقه
آره به همین سادگی عاشق شدیم
باهم یه دنیای جدید ساختیم
خواستیم زیر یه سقف زندگی کنیم اما خوب
یه سری اتفاق افتاد...............................................
از هم دور شدیم دور دور دور
انقد دور که دیگه کسی نمیتونست ما رو به هم وصل کنه
رفت پی زندگیش
یه دردی داشتم که به هیچکی نمیشد بگم
نمی تونستم لحظه های تلخ زندگیمو به کسی بگم
اومدم تو این وبلاگ که تنها کسی بود که میشد آرومم کنه
آخه وقتی اینجا داد میزدم گریه میکردم سبک میشدم
اما مجبورم تعطیلش کنم
آخه عشقم نفسم عمرم وقتی می اومد اینا رو میخوند
اعصابش بهم میریخت اون وقت نمی تونست به زن زندگیش محبت کنه
منم که عاشقش دیونش خرابش
ازم خواست شاد بنویسم اما وقتی خواستم بهش بگم
شادی من کجاست وسط حرفم پریدو گفت
نمی خوام بدونم و من باز به احترامش سکوت کردم

جالبه هردومون دروغگوهای خوبی شدیم
اون به من میگه شاد باش منم میگم هستم
مثل وقتایی که بقیه میپرسن خوبی؟
می گم بهتر از این نمیشه
اونم فکر میکنه اگه بگه خوش نیست من خوش حال میشم
هنوز باور نکرده من با نفساش زنده ام و خوشی هاش
میخواد با خیال آسوده با دل شاد بره در آغوش عشقش
میخواد وقتی شام دسته جمعی میرن بیرون
وقتی بهش میگه خیلی مراقب خودت باش
با لب خندون بگه
عشقم این وبلاگ تنها جایی بود که من میتونستم خودمو
یادگاریای عشقمونو،تورو برا دلخوشیم داشته باشم
اما اونم به خاطر تو و معشوقه جدیدت تعطیل میکنم
