
بخش اول در مدرسه...
نفس عمیقی کشید و سرش را از روی برگه ی امتحان بلند کرد.تمام سوال ها برایش نامفهوم بود.دختر باهوش و درسخوان کلاس مدت ها بود که در کشمکشه زندگی از کتاب هایش دور مانده بود.با یاد کنکوری که در پیش رو داشت و ارزوهایی که تا ماهی پیش دست یافتن به ان ها را حتمی می دانست قلبش تیر کشید.از زیر میز ضربه ی ارامی به پای دوستش زد در کثری از زمان برگه ها جا به جا شد.باز هم مثل چند امتحان گذشته استرس تمام وجودش را فراگرفت.تپش شدید قلبش را حس میکرد و کف دستانش عرق کرده بود.صدای پاشنه ی کفش های مراقب امتحان مانند پتک بر سرش کوبیده می شد.خودش را کمی جلو کشید و ارام زمزمه کرد:تورو خدا زود باش مریم
مریم اما بدون استرس و خیلی عادی مشغول پر کردنه ورقه ی پریا بود.بالاخره مریم با یک اشاره به پریا فهماند که کارش تمام شده.دوباره برگه ها جا به جا شد و پریا نفسی از سر اسودگی کشید و استرسش را همراه با بازدمش خارج کرد.بعد از امتحان دخترها با سروصدا به سمت درب خروجی مدرسه حرکت کردن.مریم چشم گرداند تا پریا را از بین جمعیت پیدا کرد.صدایش را کمی بالا برد:پریااااا پری
پریا با صدای مریم متوقف شد و به سمت او برگشت.مریم جلوی پریا ایستاد و دستانش را در دست گرفت.پریا لبخند پر محبتی زد و گفت:ببخشید مریم جان اصلا حواسم نبود واقعا ازت ممنونم.
ـپریا من واسه این صدات نکردم.من نگرانتم.کنکورو میخوای چیکار کنی؟حیفه بخدا
-هه کنکور؟مریم بابا و مامانم با یه کلنگ افتادن به جونه قصرارزوهای منو دارن دونه دونه پایه هاشو خراب میکنن.
-پریا جان اونا میخوان طلاق بگیرن خوب بگیرن.تو نباید به خاطر این موضوع اینده ی خودتو خراب کنی.
-مریم تو میتونی حسه منو درک کنی؟معلومه که نمیتونی.نمیدیونی چقدر سخته شبانه روز پدرومادرت درحاله بحثو دعوا باشن.نمیدونی چقدر سخته که بفهمی هیچ کدوم از اونا تورو نمیخوان.اونا منو سربار میدونن.یه مزاحم واسه زندگی ایندشون.
هق هق پریا بلند شد.مریم او را در اغوش گرفت تا ارامش کند اما خود نیز به گریه افتاد.
بخش دوم در خانه...
دستهایش را محکم بر روی گوشهایش گداشت دیگر تحمل صدای داد و فریاد مادر و پدرش را نداشت.باز هم دعوا بر سر او بود.بغض مانند غده ی سرطانی راه گلویش را بسته بود بیچارگی را با تمام وجود حس میکرد.به سستی از جایش برخواست.ساک کوچکی برداشت و تعدادی از لباس ها و مقدار پولی که پس انداز کرده بود درون ساک قرار داد.با بی حوصلگی اولین مانتویی که جلوی دستش امد پوشید و از اتاق خارج شد.نگاهش به سمت پدر و مادرش کشیده شد.انگشت تحدید به سمت هم گرفته بودند و بی مهابا فریاد میکشیدند و هیچ توجهی به نگاه درمانده ی دختر نداشتند.قطره اشکی از گوشه ی چشمش چکید و به ارامی از خانه خارج شد.
بخش سوم در خیابان...
بی توجه به اطراف در خیابان قدم میزد.پاهایش از درد تیر میکشید و دلش از گرسنگی مالش میرفت.چشمش به پارک ان طرف خیابان و دکه ی کنارش افتاد.بی اراده به ان سمت کشیده شد بعد از خریدن ۱ ساندویچ کالباس بر روی نزدیک ترین نیمکت پارک نشست و ارام ارام شروع به خوردن کرد.چشمش به اسمان افتاد که رو به تاریکی می رفت.کم کم ترس تمام وجودش را گرفت.اگر به خانه ی اقوام می رفت مطمئنن به خانواده اش اطلاع میدادند و او دیگر تحمل ان خانه و بی کسی اش را نداشت.احساس کرد کسی کنارش نشست.سرش را به ان سمت چرخاند.دختری با ارایشی غلیظ و ادامسی که تند تند می جوید.
-تنها می پری خوشگله
-بله؟
-هیچی بابا میگم چرا تنهایی؟
-پریا ترسید وسکوت کرد.
-پس از خونه فرار کردی
-نه
-پس چی؟
-خانوادم منو نخواستن
-زکی پس چرا دنیات اوردن؟
پریا محزون سرش را به زیر انداخت.
-جایی داری شب بری؟
-نه
-پس خوشحال باش که فرشته ی نجاتت رسیده.ما چند تا دختریم که تو یه خونه که چه عرض کنم یه اتاق با هم سر می کنیم.
نگاه تیزی به پریا انداخت و ادامه داد:البته کارم میکنیم هر چی دراوردیم با هم تقسیم میکنیم
-چه کاری؟
دخترپوزخندی زد:تو پایه باش جیگر بعدا خودت می فهمی
پریا با دودلی نگاهش بین اسمان تاریک وچند پسر که با نگاه هیزی براندازش میکردند و ان دخترک در رفت و امد بود در یک لحظه تصمیم گرفت و از جا برخواستو رو به دختر گفت:بریم
بخش اخر:سه سال بعد زندان زنان
مشاور:میخوام واسم توضیح بدی چی شد که الان اینجایی
پریا:پدر و مادرم
مشاور:عامل فسادت چی بود؟فقر؟بی کاری؟
پریا:پدر و مادرم
مشاور:چرا تا حالا کسی نیومده دیدنت؟
پریا:بی کسم
مشاور:پس چرا همش میگی پدر و مادرم؟
پریا:ازشون متنفرم
مشاور:چرا؟
پریا:بدبختم کردن
مشاور:چطور؟
پریا از جایش برخواست و سمت زن خم شد اهسته و با دندان های کلید شده گفت:من که ازشون نمیگذرم مطمئنم خدا هم نمیگذره....