دریایی باش

کودکی که لنگه کفشش را دریا از او گرفته بودروی ساحل نوشت، دریا دزد کفشهای من... مردی که ازدریاماهی گرفته بود ،روی ماسه ها نوشت .دریا سخاوتمندترین سفره هستی موج آمد و جملات را با خود شست ..... تنها برای من این پیام را گذاشت که برداشتهای دیگران در مورد خودت را ،در وسعت خویش حل کن تا دریا باشی

ماه را بــه هـیچکس نمـی دهـم !

من با تو سودا می کنم؛

کالای این سودا عشق ِ توست... می فروشمش،

و تو در آرامش ِ عاشق نبودنم

سرخواهی کرد؛

اگر بهایش را بپردازی،بهایش مــاه ِ آسمــان است

پایینش بیاور و در دستــانـم بگــذارش،

تا دیگــر هیچ شب ِ مهـتابی نبـاشـد که یادتـــ را بیاورد...

سودا کن

مــاه را بـه مـن بــده؛

عشقَت را بردار و بُــرو ...

:(

خدایا...!

اندكی نفهمی عطا كن،كه راحت زندگی كنیم!

مردیم از بس فهمیدیم و به روی خودمون نیاوردیم...! 

من یه دل دارم یه دلی پر از نور
هر کاری دلت می خواد بکن اما من رو تنها نگذار
داد و فریادت منو اذیت نمی کنه
منو با خودت ببر
به یه جایی مخفی
یه فرار شیرین
من رو با خودت ببر
به روز هایی بهتر
من رو با خودت ببر
به یه جایی پنهان
من یه دلی دارم دلی پر از نور
من یه معشوقه دارم میدوم که اون مال منه
هر کاری دلت میخواد بکن اما من رو تنها نگذار
داد و فریادت منو اذیت نمی کنه
ارزو داشتم که بتونی
اما تو به من بدهی نداری
هر کاری دلت میخواد بکن تو من رو کنترل می کنی
من رو با خودت ببر
به یه جای مخفی 
به یه فراره شیرین
من رو با خودت ببر
به روز هایی بهتر
من رو با خودت ببر
به یه جای پنهان
خورشید دیگه سمت منه
من رو با ماشینت ببر
من به اسمان میخندم
میدونم که این خوبه
خورشید دیگه سمت منه
منو با ماشینت ببر
منو با خودت ببر
به یه جایی مخفی
به یه فرار شیرین
من رو با خودت ببر
به یه جای مخفی
من رو با خودت ببر 

دلتنگی

ميان کوچه مي‌پيچد صداي پاي دلتنگي

به جانم مي‌زند آتش غم شب‌هاي دلتنگي

چنان وامانده‌ام در خود که از من مي‌گريزد غم

منم تصوير تنهايي منم معناي دلتنگي

چه مي‌پرسي زحال من؟ که من تفسير اندوهم

سرم ماواي سوداها دلم صحراي دلتنگي

در آن ساعت که چشمانت به خوابي خوش فرو رفت

ميان کوچه‌هاي شب شدم همپاي دلتنگي

شبي تا صبح با يادت نهاني اشک باريدم

صفايي کرده‌ام در آن شب زيباي دلتنگي

تا کی با دلتگی هام بجنگم دلم...


بیا بنویسیم

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

بیا بنویسیم که خدا ته قلب آینه است

مثل شور فریاد یا نفس تو حصار سینه است

با همیشه موندن وقتیکه هیچی موندنی نیست

اوج هر صدای عاشقی که شکستنی نیست

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم

روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

توی خواب خاک ریشه ها موسم شکفتن

همصدای من می خونن وقت از تو گفتن

چشم بسته مو تو بیا به سپیده وا کن

با ترانه نفسهات باغچه رو صدا کن

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم

روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

با ترانه ی نفسهات من ترانه می گم

اسمتو مثل یه غزل عاشقانه می گم

بیا که دیگه وقتشه وقت برگشتنه

بوی پیرهنت که بیاد لحظه ی دیدنه

با صدا میام همه جا تو رو می نویسم

روی آینه ی گریه هام گونه های خیسم

ای که معنی اسم تو آسمون پاکه

ریشه ی صدا نبض عشق زیر پوست خاکه

بیا بنویسیم روی خاک رو درخت رو پر پرنده رو ابرا

بیا بنویسیم روی برگ روی آب توی دفتر موج رو دریا

                                                 

دلم می خواست یه دوستی داشتم که محرم اسرارم بود و باهاش حسابی حرف میزدم و درد دل می کردم باش :(

حس عجیبی دارم حسمو دوستش ندارم احساس سردرگمی می کنم :(


صدایم کن ای عشق

دل روشنی دارم ای عشق

صدایم کن از هر کجا می توانی

صدا کن مرا از صدف های سرشار باران

صدا کن مرا از گلوگاه سبز شکفتن

صدایم کن از خلوت خاطرات پرستو

بگو پشت پرواز مرغان عاشق

 چه رازی است ؟

بگو با کدامین نفس

می توان تا کبوتر سفرکرد ؟

بگو با کدامین افق

می توان تاشقایق خطر کرد ؟

مرا می شناسی تو ای عشق !

من از آشنایان احساس آبم

و همسایه ام مهربانی است

و طوفان یک گل

مرا زیر و رو کرد.

پرم از عبور پرستو

صدای صنوبر

سلام سپیدار

پرم از شکیب و شکوه درختان

و در من تپش های قلب علف

ریشه دارد.

دل من ، گره گیر چشم نجیب گیاه است

صدای نفس های سبزینه را می شناسم

و نجوای شبنم

مرا می برد تا افق های باز بشارت

مرا می شناسی تو ای عشق

که در من گره خورده احساس رویش

گره خورده ام من به پرهای پرواز

گره خورده ام من به معنای فردا

گره خورده ام من به آن راز روشن

که می آید از سمت سبز عدالت

دل تشنه ای دارم ای عشق

صدایم کن از بارش بید مجنون

صدایم کن از ذهن زاینده ی ابر

مرا زنده کن زیر آوار باران

مرا تازه کن در نفس های بار آور برگ

مرا خنده کن بر لبانی

که شب  را نگفتند

مرا آشنا کن به گل های شوقی

که این سو شکستند و آن سو شکفتند

دل نورسی دارم ای عشق

مرا پل بزن تا نسیم نوازش

مرا پل بزن تا تکاپوی خورشید

مرا پل بزن تا حضور جوانه

مرا پل بزن تا سحر

تا سبدهای بار آور باغ

دل عاشقی دارم ای عشق

صدایم کن از صبر سجاده ی شب

صدایم کن از سمت بیداری کوه

صدایم کن از صبح یک مرد

بر مرکب نور

صدایم کن از نور یک فتح ، بر شانه ی شهر

تو را می شناسم من ای عشق

شبی عطر گام تو در کوچه پیچید

من از شعر پیراهنی بر تنم بود

به دستم چراغ دلم را گرفتم

ودر کوچه عطر عبور تو پر بود

ودر کوچه ، باران چه یکریز وسرشار

گرفتم به سر چتر باران

کسی در نگاهم نفس زد

و سر تا سر شب

پر از جستجوی تو بودم

و سر تا سر روز

پراز جستجوی تو هستم

صدایم کن ای عشق

صدایم کن از پشت این جستجوی همیشه !

عادت کردن به نبودن

وقتی میری اول اطرافیانت حسابی سراغتو می گیرن ولی وقتی عادت می کنن به نبودنت حتی خانوادتم به نبودت عات می کنن و دیگه سراغتو نمی گیرن پس نگران نباش وقتی مردی اطرافیانت برای چند روز ناراحتن بعد براشون عادی میشه دلم به اندازه یه دنیا گرفته دلم برای همه تنگ شده ولی کسی دلش برای من تنگ نشده :((

سکوت سر شار از ناگفته هاست!

یه دوستی یه جمله از این شعر رو بهم گفت کنجکاو شدم و رفتم متن کاملشو پیدا کردم و خوندم و واقعا لذت بردم و گذاشتم توی وبلاگم که شما هم بخونید و لذت ببرید 

سکوت سر شار از ناگفته هاست!

دلتنگي هاي آدمي را باد ترانه مي خواند

روياهايش را آسمان پر ستاره ناديده مي گيرد

وهر دانه برفي

به اشكي نريخته مي ماند .

سكوت سرشار از سخنان ناگفته است .

از حركات ناكرده، اعتراف به عشق هاي نهان

وشگفتي هاي بر زبان نيامده

در اين سكوت حقيقت ما نهفته است

حقيقت تو و من .

 

 

براي تو و خويش چشماني آرزو مي كنم،

كه چراغ ها و نشانه ها را در ظلماتمان ببيند.

گوشي كه،

صداها و نشانه ها را در بي هوشي مان بشنود.

براي تو و خويش روحي كه اين همه را در خود بگيرد و بپذيرد .

 

 

و زباني كه در صداقت خود ما را از فراموشي خود بيرون كشد .

و بگذارد از آن چيز ها كه در بندمان كشيده سخن بگوييم .

گاه آنكه ما را به حقيقت مي رساند خود از آن عاري است .

زيرا تنها حقيقت است كه رهايي مي بخشد .

 

از بخت ياري ماست شايد ،

كه آنچه مي خواهيم ، يا به دست نمي آيد

يا از دست مي گريزد .

 

مي خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا كه دريا به آخر مي رسد و آسمان آغاز مي شود.........

مي خواهم با هر آنچه مرا در بر گرفته يكي شوم .

حس مي كنم و مي دانم دست مي سايم و مي ترسم باور مي كنم و اميدوارم

كه هيچ چيز با آن به عناد بر نخيزد.

مي خواهم آب شوم در گستره افق

آنجا كه دريا به آخر ميرسد و آسمان آغاز مي شود .

 

چند بار اميد بستي و دام بر نهادي تا دستي ياري دهنده كلامي مهر آميز

نوازشي يا گوشي شنوا به چنگ آري ؟

چند بار دامت را تهي يافتي؟

از پاي منشين آماده شو كه ديگر بار و ديگر بار دام باز گستريم .

 

پس از سفر هاي بسيار و عبور از فراز و فرود امواج اين درياي طوفان خيز،

بر آنم كه در كنار تو لنگر افكنم بادبان برچينم پارو وا نهم سكان رها كنم

به خلوت لنگر گاهت در آيم و در كنارت پهلو بگيرم

و آغوشت را باز يابم،

استواري امن زمين را زير پاي خويش .

 

پنجه در افكنده ايم با دست هايمان به جاي رها شدن

سنگين سنگين بر دوش مي كشيم بار ديگران را به جاي همراهي كردنشان

عشق ما نياز مند رهايي است نه تصاحب

در راه خويش ايثار بايد نه انجام وظيفه

 

سپيده دمان از پس شبي دراز

آواز خروسي مي شنوم از دور دست

و با سومين بانگش در مي يابم كه رسوا شده ام !

 

زخم زننده، مقاومت ناپذير ،شگفت انگيز و پر راز و رمز است

آفرينش ،و همه آن چيز ها كه شدن را امكان مي دهد .

هر مرگ اشارتي است به حياتي ديگر .............

 

اين همه پيچ اين همه گذر اين همه چراغ اين همه علامت،

و همچنان استواري به و فادار ماندن به راهم ، خودم ،هدف و به تو

وفايي كه تو و مرا به سوي هدف راهنمايي مي كند .

جوياي راه خويش باش از اينسان كه منم در تكاپوي انسان شدن

در ميان راه ديدار مي كنم حقيقت را، آزادي را ،خود را،

در ميان راه مي بارد و به بار مي نشيند دوستي كه توانمان دهد

تا براي ديگران مامني باشيم و ياوري

اين است راه ما

تو و من

در وجودهر كس رازي بزرگ نهان است

داستاني راهي بيراهه اي

طرح افكندن اين راز راز من و راز تو

پاداش بزرگ تلاشي پر حاصل است .

 

بسيار وقت ها با هم از غم و شادي هم سخن ساز مي كنيم .

اما در همه چيز رازي نيست

گاه به سخن گفتن از زخم ها نيازي نيست

سكوت ملال ها از راز ما سخن تواند گفت .

 

به تو نگاه مي كنم و مي دانم كه تو تنها نيازمند يك نگاهي

تا به تو دل دهد آسوده خاطرت كند بگشايدت تا به در آيي

من پا پس مي كشم و در نيم گشوده به روي تو بسته مي شود.

 

پيش از اينكه به تنهايي خود پناه برم از ديگران شكوه آغاز مي كنم

فرياد مي كشم كه تركم گفته اند

چرا از خود نمي پرسم كه كسي را دارم كه

احساسم را انديشه و رويايم را زندگي ام را با او قسمت كنم

آغاز جداسري شايد از ديگران نبود .

 

حلقه هاي مداوم پياپي تا دور دست

تصويردرست صادقانه

باخود وفادار مي مانم آيا؟

يا راهي سهل تر اختيار مي كنم .

 

بي اعتمادي دري است خود ستايي و بيم چفت و بست غرور است .

وتهي دستي ديوار است و لولا است

 زنداني را كه در آن محبوس راه خويشيم

دلتنگيمان را براي آزادي و دلخواه ديگران بودن

از رخنه هايش تنفس مي كنيم

تو و من توان آن را يافتيم كه بر گشاييم كه خود را بگشاييم .

 

بر آنچه دلخواه من است حمله نمي برم

خود را به تمامي بر آن مي افكنم.

اگر بر آنم تا ديگر بار و ديگر بار بر پاي بتوانم خواست راهي به جز اينم نيست .

 

اگر مي خواهي نگهم داري دوست من از دستم مي دهي

اگر مي خواهي همراهيم كني دوست من تا انسان آزادي باشم

ميان ما همبستگي آنگونه ميبارد كه زندگي ما

هر دو تن را غرق در شكوفه مي كند

 

پرواز اعتماد را با يكديگر تجربه كنيم

وگر نه ميشكنيم بال هاي دوستي مان را

با در افكندن خود به دره شايد سر انجام به شناسايي خود توفيق يابم

                                                                                                                        احمد شاملو