تا نهایت صبح
تاریکی ها را می بلعم
و خورشید را به مبارزه می طلبم
دلم در جایی گیر است
دستم هیچ
و هیچستان زمینم نگاره ای به ارمغان نمی آورد
ببار ای باران بر خشک دشت قلبم...
تو را کم دارم...
پی نوشت:
1. سلام
2. در روزهایی که پوچ تر از پوچم نگاهت مرا در آغوش میگیرد...
تو درون چاه رفتستی ز کاخ