قدم بر میدارم

تا نهایت صبح

تاریکی ها را می بلعم

و خورشید را به مبارزه می طلبم

دلم در جایی گیر است

دستم هیچ

و هیچستان زمینم نگاره ای به ارمغان نمی آورد

ببار ای باران بر خشک دشت قلبم...

تو را کم دارم...


پی نوشت:

1. سلام

2. در روزهایی که پوچ تر از پوچم نگاهت مرا در آغوش میگیرد...


نهایت عاقبت کجاست؟!!!

کاش در تمام این همه آشنا کسی بود تا بیابد مرا در غربت خویش...


چه سخت است
و
چه طاقت فرسا...
ایستادن در مقابل باد سرد پاییز زمانه...
قلبم در حصار سنگی سینه ام جای نمی شود و لحظه ها هر دم با غمی غریب غصه ها را به رخم می کشند
سخت است و دردناک در زمانه ای قریب زیستن ...

پی نوشت:
1- سلام
2- بعد مدتها تقریبا دوباره شروع به نوشتن کردم... نظر یادتون نره...

خورشید در چشمان تو برایم طلوع می کند

و آغوشت

امنیت سفر را برایم به سوغات می آورد

...

از من جدا مشو

که تو ام نور دیده ای

آرام جان و مونس قلب رمیده ای...

از دامن تو دست ندارند عاشقان

پیراهن صبوری ایشان دریده ای...


پی نوشت:

1- سلام

2- آرامش این روزهایم در گرو قلب مهربانیست که عشق را در زندگی برایم ساخت

3- ...


بی معنی...

قافیه ها با هم می آیند

و

ردیف ها از سر ناردیفی با یکدیگر می آمیزند...

و پارادکسی تمام عیار شکل می گیرد

 

زمین

زمین چرخانده است تمام جرخنده ها را

و اینک ثابت

ایستاده

در تلاطم آخرین دالان

شاید

این بار

چرخنده ها

بچرخانند زمین ساکن را .... !

سراب

آمدم و آمده بود

همچون مردابی بر سرابی

دگر نه این هوا آن هواست و نه از باران نگاهی بر جا

عاشقانه ها را خوانده ام

نوشته ام

و خیس در کوچه تاریک شب

.

.

.

.

.

ایستاده ام...

 

 

بدون حاشیه

هیس!!!!

نکند سکوت بیدار شود!!!!!!

ابر... ابر و باز هم ابر...

در تلاطم تمام این روز های پر ابر که نمی شود بهانه ای از باران گرفت...

ابر

ابر و باز هم ابر

قطره

قطره

و باز قطره های باران

بگو

ای آسمان

از کجا

از که

دلت گرفته؟