خداوندا ...

خدایا ...

چون ماهیان که از عمق و وسعت دریا بی خبرند

عظمت عشق تو را نمی شناسم ...

فقط می دانم معبود این دل خسته منی

و اگر دیده از من برگیری خواهم مرد ...

*******

*السلام علیک یا علی بن موسی الرضا (علیه السلام)*

سکوت ...

دلم تنگ است ، عجیب تنگــــــ

اما دلم حتی نمی داند برای کی!

چیزی غریبناک تر از این هم هست که

توجیهی برای قلبت نداشته باشی؟

من در جواب قلبم همیشه سکوت کرده ام ...

"سکوت"

رقص برگ در باد ....

دلم میخواهد سکوت کنم

در خودم بشکنم و هیچ نگویم

اگر چه سکوتم نشان رضایت درونی ام نیست ...

اما این آه دلتنگی است که مدام این سکوت را میشکند ...

حالم مثل رقص برگ در باد است ...

یک جای خالی ...

خستــه‌ ام ...!


خــيــلــي خستــه ...!


بــه مــن جــايــي بــدهيــد


مــي‌خــواهــم بخــوابــم ...!


يــک تخــت ِ خــالــي،


يــک دنيــاي ِ خــالــي،


يــک قلــب ِ خــالــی

"درد"

خدا رو چه دیدی ...!؟


شاید یک روزی "درد" هم قیمت پیدا کرد


و ما ثروتمند شدیم ...!

سایبان روزهای دلتنگی ...

ﺩﻟﻢ ﺑﻪ ﻭﺳﻌﺖ ﯾﮏ ﺁﺳﻤﺎﻥ ﺗﯿﺮﻩ ﻏﻤﮕﯿﻦ ﺍﺳﺖ


ﺻﺪﺍﯾﯽ ﻧﯿﺴﺖ ...


ﻣﺄﻭﺍﯾﯽ ﻧﯿﺴت ...


ﺣﺘﯽ ﺳﺎﯾﺒﺎﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻧﯿﺰ ﺩﯾﮕﺮ


ﺟﻮﺍﺑﮕﻮﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯾﻢ ﻧﯿﺴﺖ

درخت بی برگ ...

آرام هستم ...


درست مثل درختی که در فصل پاییز


همه ی برگ هایش را باد برده است ...


دلتنگم ...

دلتنگ شده ام!


نمیدانم برای تو یا برای دیروزهایی که با تو گذشت

دلتنگ هوای دلتنگی ...

میگویم دلتنگ هوای پاییز شده ام ...

میگویند هوای پاییز دلتنگی می آورد ...

جالب است ...

"دلتنگ هوای دلتنگی شده ام"

بوی پاییز بوی رفتن ...

ﺑﻮﯼ ﭘﺎﯾﯿﺰ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ

ﺑﻮﯼ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﯼ ﺑﯿﺸﺘﺮ

ﺑﻮﯼ ﺩﻟﺴﺮﺩﯼ

ﺑﻮﯼ ﺭﻭﯾﺎ ﻫﺎﯼ ﻧﺪﯾﺪﻩ

ﺑﻮﯼ ﻋﺸﻖ
ﻣﺴﺘﯽ ﻫﺎﯼ ﭘﻨﻬﺎﻥ

ﺑﻮﯼ ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﺑﻮﯼ ﺧﻮﺍﺳﺘﻦ ﻭ ﻧﺘﻮﺍﻧﺴﺘﻦ

"ﺑﻮﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻣﯽ ﺁﯾﺪ"

ﺑﻮﯼ ﻣﺎﺿﯽ ﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﻫﯿﭽﻮﻗﺖ ﺣﺎﻝ ﻧﺸﺪ

ﻭ ﻫﻤﯿﺸﻪ ﺍﺳﺘﻤﺮﺍﺭﯼ ﺑﻮﺩ!

دلتنگ پاییزی هستم که تو کنارم بودی


بازمانده ای درمانده ...

من زنده ام ...

بازمانده ای درمانده

که از جنگ با خودش

زنده باز گــَشـــت

اما هیچگاه به زندگی عادی

باز نَگــَشت ...


*زاده ی پاییز*

"پاییز را دوست دارم"

بخاطر غریب و بی صدا آمدنش

بخاطر رنگ زرد زیبا و دیوانه کننده اش

بخاطر خش خش گوش نواز برگ هایش

بخاطر صدای نم نم باران های عاشقانه اش

بخاطر رفتن و رفتن

و خیس شدن زیر باران های پاییزی

بخاطر بوی مست کننده ی

خاک باران خورده کوچه ها

بخاطر غروب های نارنجی و دلگیرش

بخاطر شب های سرد و طولانی اش

بخاطر تنهایی و دلتنگی های پاییزی ام

بخاطر پیاده روی های شبانه ام

بخاطر بغض های سنگین انتظار

بخاطر اشک های بی صدایم

بخاطر سالها خاطرات پاییزی ام

بخاطر معصومیت کودکی ام

بخاطر نشاط نوجوانی ام

بخاطر تنهایی جوانی ام

بخاطر اولین نفس هایم

بخاطر اولین گریه هایم

بخاطر اولین خنده هایم

بخاطر دوباره متولد شدن

بخاطر رسیدن به نقطه شروع سفر

بخاطر یک سال دورتر شدن از آغاز راه

بخاطر یک سال نزدیک تر شدن به پایان راه

بخاطر غریبانه و بی صدا رفتنش

پاییز را دوست دارم

"بخاطر خود پاییز"

پاییز ...

پاییز را دوست دارم ...

پاییز فصل هزاران رنگ است ...

پاییز می گوید کهنگی ها را باید دور ریخت ...

پاییز به من آموخت

باید نو شد نو دید نو خواند و نو نوشت ...

پاییز به یادم می آورد

برای دیدن رقص گلها در بهار باید ایستاد ...

پاییز می آموزد حتی عریان هم میتوان

با سرما ؛ طوفان ؛ باد ؛ باران در نوردید ...

پاییز ایمان دارد که بهار در راه است ...

پاییز باور دارد بهار نو می آید نو تر از قبل ...

پاییز شاید می اندیشد چه میشد اگر همه نو میشدند ...


*******


باز دوباره پاییز است و این دل از غمی دیرینه لبریز است

از سر شاخه های بید سرگردان به خود می لرزد

وباران بر چهره ام فرو می ریزد ...

باز رنجورم

خداوندا پریشانم

باز می بینم که بی تابانه گریانم

باز پاییز است ...

باز این دنیا غم انگیز است

باز پاییز است

هنگام جدایی ها

باز پاییز است و موسم هجران


*******

حواست هست ، پاييز است

دلم از باد و باران هاي بي تدبير لبريز است

مسير زير پايت را نگاهي کن

سزاي برگهاي بي وفايي که درختان را رها کردند

جز اين است ؟

حواست هست ...

نيمکت هاي پاييزي کمي سرد است

مجالي هم که باشد فرصت خوب نشستن

روي دفتر هاي پر برگ است

حواست هست ...

شبهاي بلند پيش رويت انتظار ديدنت را زنده مي دارند

و در پايان اين قصه يلدايي که ميداند

تمام فصل بي برگي به يادت سبز مي ماندم

حواست هست ...

چون سابق به زير باد و باران پا به پا باشيم

و در آن سوز بي احساس دستانت

ميان دست هاي من نمي لرزيد

حواست هست ...

کنج کوچه هاي شهر

همان جايي که آب چاله هايش انتظار يک قدم را داشت

تمام چاله هاي منتظر هم سهم من مي شد
 
حواست هست ؟!؟

آغاز تلخ یک پایان ...

آدم که غمگين می شود


خودش را جدا می کند از جمع


که مبادا آسيبی به خوشی های ديگران بزند ...


مورد فراموشی قرار می گيرد


و تنهاتر و تنهاتر می شود


آنچنان در تنهـايی خود غـرق می شود


که ديگـر با هيـچ تلنگری بر نمی خيزد


و اين آغاز تلخ يک پايان است ...

تناقض ...

دلم گرفته است

نه اینکه کسی کاری کرده باشد ...

نه

من آنقدر آدم گریز شده ام

که کسی کارش به اطراف من هم نمی رسد ...

دلم گرفته است

که آنچه را هستم نمی فهمند

و آنچه را هستند می پذیرم ...

و دنیا هم به روی خودش نمی آورد این تناقض را ...

"خیلی خسته ام"


آدم ها ...

عجب دنیایی شده است ...

کوچه ها را بلد شده ام ...

مغازه ها را ...

و حتی جدول ضرب را ...

دیگر در راه هیچ مدرسه ای گم نمیشوم ...!!

اما گاهی میان آدم ها گم میشوم ...

"آدم ها را هنوز بلد نیستم"


پاییز ...

حواست هست ؟!؟

روزهای پایانی شهریور است ...

کم کم فکر باد و باران باش ...

شاید کسی تمام گریه هایش را برای پاییز گذاشته باشد ...

پاییز نزدیک است ...

پاییز نزدیک است . . .


انار نیستم که برسم به دستهای تو . . .


برگم . . .


پر از اضطراب افتادن

تقصیر خودم است ...

تقــــــصیر داوری نیـــــــست !!!


تقصیـــر خودم اســـت !!!


خیــــلـــــی بـــــــد بـــــــازی کـــــردم ...


داور کــارت قـــرمز را درســت داده اسـت ...


مــن از بـــازی زندگی تـــــــا ابــد اخــراجــم ...!


گـــل هایــــم همیشه آفســایــــــد ...


و عــــــشقم همیشه اوت اســــــــت !

تو هم شاید نمیدانی ...

دلم خوش نیست

غمگینم

کسی شاید نمیفهمد

کسی شاید نمیداند

کسی شاید نمیگیرد مرا از دست تنهایی

تو میخوانی فقط شعری

و زیر لب آهسته میگویی

"عجب احساس زیبایی"

تو هم شاید نمیدانی ...

عروسک ...

گاهى وقتها چه ساده عروسك مي شويم!


نه لبخند مي زنيم ...

نه شكايت مي كنيم ...

فقط سكوت مي كنيم

"كه كسى دردمان را نفهمد
"

بهانه برای لبخند . . .

لـبـخـنـد بـزن ...


عـکـاس مـدام ایـن جـمـلـه را تـکـرار مـی کـند ...


اصـلا بـرایـش مـهـم نـیـسـت کـه در وجـودت


حتـی یـک بـهـانـه بـرای لـبـخـنـد نـیـسـت !!!

از تو دور میشوند ...

آرام باش


اینجا مردمانش در هنگام سکوت


می پندارند حالت خوب است


و یاد نخواهی شد


اما کافیست فریادی بلند شود


تا متهم شوی به هر چه می دانند


و باز از تو دور می شوند ...

شـیـشـه ...

ﮐﺎﺵ ﺑﺎﺭﺍﻥ ﺑﮕﻴﺮﺩ ﻭ ﺷﻴﺸﻪ ﺑﺨﺎﺭ ﮐﻨﺪ

ﻭ ﻣﻦ ﻫﻤﻪ ﺩﻟﺘﻨﮕﯽ ﻫﺎﻳﻢ ﺭﺍ ﺭﻭﻳﺶ "ﻫﺎ" ﮐﻨﻢ

ﻭ ﺑﺎ ﮔﻮﺷﻪ ی ﺁﺳﺘﻴﻨم

ﻫﻤﻪ ﺭﺍ ﻳﮑﺒﺎﺭﻩ ﭘﺎﮎ ﮐﻨﻢ

و

"ﺧـﻼﺹ"

دل المثنی ...

حواست به دلت باشد . . .

آن را هـــر جایـــے نگــذار !

ایــن روزهــــا دل را میــدزدند . . .

بــعد ڪہ بہ دردشـــان نـخــورد

جـای صــندوق پـست آنـــرا در سطل آشــغال مے اندازند !

و تــو خوبــ مـیــــدانے دلے که اَلمثنے شد !

"دیــگر دِلــــ نمـیشود"

دست های خالی ...

قلب آدم


از دست هاش شروع به شکستن می کند ...


"دست های خالی اش"

درد قلب ...

*قلبم این روزها سخت درد میکند*

*کاش یک لحظه می ایستاد*

*تا ببینم دردش چیست*


مــــن ...

نمی نویسم …

کــه کـلـمـات را آلــوده نـکـنـم بـه گـنـاه ...

گـنـاهـی کـه از آن مــن اسـت ...

نمی نویسم ...

تـا سـکـوت را بـیـامـوزم ...

نـمـی نـویـسـم ...

تـا احـسـاسـاتم را مـحـبـوس کـنـم ...

تـا نـخـوانـی و نـدانـی کـه چـه مـی گـذرد ایـن روزهـا بـر مــن ...!

مـی خـنـدم ...

تـا یـادم بـمــانـد تـظـاهـر بـهـتـریـن کـار اسـت ...

تـا یـادم نـرود کـه دیـگـران مـرا خـنـدان مـی خـواهـنـد ...

تـا یـادم بــمــانـد مـن دیـگـر آن آرام سـابـق نـیـسـتـم ...

شـکـسـتـه ام ...

روزهـای زیـادی اسـت کـه شـکـسـتـه ام ...

آن زمـان کـه لـب بـه شـکـوه بـاز کـردم و گـفـتـم خـسـتـه ام ...

و آن هــا یـکــ بـــه یــکـــ رفـتـنـد ...

خـسـتـگـی هـایـم را تـاب نـیـاوردنـد…

و اکــنـون ایــن مـنـم ...

هـمـان آرام دلـتـنـگـی کــه دلـش مـدام شــور مـی زنــد ...!

بـگــذار نـنـویـســـم ...

"مــن"

لــبــخـنـد مـی زنــم ...

یک دوست ...

دلم نه عشق میخواهد

نه احساسات قشنگ ...

نه ادعای های بزرگ ...

نه بزرگهای پرادعا...

دلم فقط یک دوست میخواهد

که بشود با او حرف زد

و بعد پشیمان نشد!!!

شاپرک ...

شاپرکی را آرام می گیری

تا نگاهش کنی و بعد رهایش . . .

ولی وسط دستت له می شود . . .

نیت تو کجا و سرنوشت کجا ! ! !