دوست داشتن
لب نمی زنی...
ولی دوست داری تره ای رو بخوری
که اون هیچوقت واست خرد نمی کنه...

لب نمی زنی...
ولی دوست داری تره ای رو بخوری
که اون هیچوقت واست خرد نمی کنه...

مثل فنجان های چای...
در کافه های بعد از ظهر اما هیچ اتفاق خاصی نمی افتد...
اینکه مثلا تو
ناگهان آنسوی میز نشسته باشی...

خداوند تو را که می آفرید...
حواسش پرت آرزوهای من بود.
شدی همان "آرزوهای من"

منم
آن درختی که برگ هایش را ریخت
تا تو
ماه را از میان شاخه هایش تماشا کنی...
هیچ کس نمی فهمد
پالتو با دستکش های چرم کافی نیست...
گاهی بیرون رفتن در این هوا دل گرم می خواهد...
.jpg)
این پست را سکوت میکنم تو بنویس...
تو بنویس...
از دلتنگی هایت!!!
از درد هایت ،از حرفهایت...
از هر چه دل تنگت می گوید !
بنویس برایم...
.jpg)
آفریدگار چشمان تو...
پرستیدن دارد!!!

یک نفر دستش خورد...
چای ریخت روی تقویمم
و تمام این روزها تلخ شد...
ولی تو آن سوی دیوار باشی چطور؟؟

یک روز میباری.
یک هفته بیمارم...

حواست جمع باشد!!!
که دور تو و شاعرانه ها خط خواهم کشید ...
اگر با آمدنت او حتی یک سرفه کند!!!


دست خط من که ناخوانا نبود...
خم ابروی توست...
که خم کرد کمر واژه ها را...

دوست داشتن تو باشد...
رفتن هم آمدن است!!!

كه در موي تو مي پيچد و آن را رها مي كند...

تمام تنم گرم مي شود
نزديك تر بيا
بگذار اين شعر را به بهانه آغوشت ...
نصف و نيمه رها كنم...

كه عاشقم شوي؟؟؟

کاســه ی داغ تـَر از آش شــده اند !!
.jpg)
ميان انگشتانم گذاشته ام...
تا بوسه بارانت كنند واژه ها...
