اتمام اولین
برای خودم هم داستانش جالب بود.
حالا باید روی داستان خودم تمرکز کنم.
شاید مجالی شد برای چاپ شدنش .
برای خودم هم داستانش جالب بود.
حالا باید روی داستان خودم تمرکز کنم.
شاید مجالی شد برای چاپ شدنش .
تقریبا شالوده اصلی داستان دیگرم بسته شده . ولی به باز خوانی احتیاج دارد و زمان تا شکل و ساختار محکمی بگیرد.
یک ایده دیگر هم دارم .
فردا هم برای دادن ترجمه های و یک داستان دیگر رد شده یک ناشر را خواهم دید.
باید بشود.
امروز می توانستم برای افتتاحیه نمایشگاه یک دوست بروم. نرفتم. و ماندم روی کاناپه.
خوابم می آید . ساعت 9 شب است.
و یا خودمم را پیدا کنم از میان روزهای گم شده و واکاوی کنم چرایی امروز را !
اسکن کردم و چند تایی را هم برای دوستان قدیمی فرستادم. انگار خواستم همه را ببرم به روزهای خوب.
چیزهای دیگری هم در کارتن دیگری پیدا کردم. مجله های دوره دانشجویی. و نوشته های صادقانه ام.
عجب زود می گذرد. خلاصه قدمی زدم در گذشته های دور و دورتر . و هنوز یادم بود یک یک داستانهایی که دوست داشتم آن هم با جزییات کامل.
ولی خبر خوب تنها این نیست. از چهار داستانی که نوشته ام سه تایش برای چاپ پذیرفته شد. خیلی خوشحال شدم.
فقط...
همیشه یک امایی وجود دارد...
قرار است در یک مجموعه چاپ شود و باید دو و یا سه داستان دیگر در همان ژاندر به آنها اضافه کنم تا حداقل یک مجموعه را پر کند.
و دلخوری من این است که وقتی محموعه های چاپ شده دیگر که قرار است داستان هایم در همان قالب چاپ شود را دیدم متوجه شدم که تصویر ها سیاه و سفید هستند.
خوب نوشته ها اول خیلی نمی توانم حرفم را به کرسی بنشانم.
باید دنبال ایده بگردم تا تنور داغ است .
و جالب این است که آنی را که خودم خیلی دوست داشتم و حتی قسمت دوم ان را هم نوشته بودم اصلا پذیرفته نشد.
با صراحت گفتند که اصلا داستان را دوست نداشتند!
در هر صورت قدم خوبی بود. 
داستان فیلی را انتخاب کردم. و اگر فرصتی بشود فرین منتظر خواهر کوچک است را می خوانم.
هم خوشحالم. هم نگرانم و خجالتی بودنم هم مثل همیشه سعی می کند دایم سنگ میاندازد . عجب پروست . هر چه بر آن نیزه فرو میکنم باز برمی خیزد . و جلوی من قد علم می کند. گه گاه جراتم را در وجود با زرو پمپ می کنم و با همه فشار توی صورتش تف می کنم. اما عجب پرویست.
خلاصه بروم و بخوانم.
به امید همه انرژیها ی خوب و شانس های روزگار
ته حرفشان کار سفارشی بود. چقدر بازار کتاب کودک و در مجموع کتاب بی رونق است و در دست عده ای خاص.
حساب روزها از دستم در رفته است. شاید هم از قصد خواسته ام که حساب شان را نگه ندارم. بذار ببینم. یک هفته ، دو هفته ، الان هم که 18 روز . رو ی هم می شود 32 روز. بیش از یک ماه .
بیلان تا به اینجا. هنوز برای چاپ کتاب ها اتفاق خوبی نیافتاد است. و از طرف انتشاراتی ها رد شده است.
کلاس سفال رفته ام. و یک مجسمه ساخته ام.
حال و هوایم کمی بهتر است. ولی کم کم دارم دوباره می افتم توی دام پرسیدن سوالات فلسفی از خودم. از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود. ..
باید دلمشغولی پیدا کنم . ولی هنوز با خودم برای ماندن بلند مدت کنار نیامده ام.
کی این سرگشتگی مرا از پا در می آورد نمی دانم.