اتمام اولین

ترجمه یک جلد سری کتاب کودک را تمام کردم.

برای خودم هم داستانش جالب بود. 

حالا باید روی داستان خودم تمرکز کنم. 

شاید مجالی شد برای چاپ شدنش . 

 

خوابم می آید

خوابم می آید. 

تقریبا شالوده اصلی داستان دیگرم بسته شده . ولی به باز خوانی احتیاج دارد و زمان تا شکل و ساختار محکمی بگیرد. 

یک ایده دیگر هم دارم . 

فردا هم برای دادن ترجمه های و یک داستان دیگر رد شده یک ناشر را خواهم دید. 

باید بشود. 

امروز می توانستم برای افتتاحیه نمایشگاه یک دوست بروم. نرفتم. و ماندم روی کاناپه. 

خوابم می آید . ساعت 9 شب است. 

دیروز به بقچه عکسهای بچه گی سری زدم. سعی کردم بخوانم احساساتم را از پشت تصاویر بی جانی که حتی بعضی وقتها انها را بخاطر هم نمی آوردم. روزهایی دیدم بدون چادر . روزهایی بدون غیبت و کدورت . روزهایی در خانه مادر بزرگ. 

و یا خودمم را پیدا کنم از میان روزهای گم شده و واکاوی کنم چرایی امروز را ! 

اسکن کردم و چند تایی را هم برای دوستان قدیمی فرستادم. انگار خواستم همه را ببرم به روزهای خوب. 

رد پای قدیم

هنوز ایده جدید منسجمی به نظرم نرسیده. امروز سری به کارتن کتابهای بچه گی زدم. چاپ اول 1355 چاپ دوم 1358 . هنوز رد پایی از داستانهای زیبای قدیم با اسامی از شاملو  و  لیلی ایمن و یا تصویرگری حرفه ای و خلاقانه مرتضی ممیز. 

چیزهای دیگری هم در کارتن دیگری پیدا کردم. مجله های دوره دانشجویی. و نوشته های صادقانه ام. 

عجب زود می گذرد. خلاصه قدمی زدم در گذشته های دور و دورتر . و هنوز یادم بود یک یک داستانهایی که دوست داشتم آن هم با جزییات کامل. 

 

خبر خوب و یا اولین قدم ...

ترجمه ها تنها دو تایشان پذیرفته شد. و به نظرم خودم کم اهمیت ترین آنها. 

ولی خبر خوب تنها  این نیست. از چهار داستانی که نوشته ام سه تایش برای چاپ پذیرفته شد. خیلی خوشحال شدم.

فقط...

همیشه یک امایی وجود دارد... 

قرار است در یک مجموعه چاپ شود و باید دو و یا سه داستان دیگر در همان ژاندر به آنها اضافه کنم تا حداقل یک مجموعه را پر کند.

و دلخوری من این است که وقتی محموعه های چاپ شده دیگر که قرار است داستان هایم در همان قالب چاپ شود را دیدم متوجه شدم که تصویر ها سیاه و سفید هستند. 

خوب نوشته ها اول خیلی نمی توانم حرفم را به کرسی بنشانم. 

باید دنبال  ایده بگردم تا تنور داغ است .

و جالب این است که آنی را که خودم خیلی دوست داشتم و حتی قسمت دوم ان را هم نوشته بودم اصلا  پذیرفته نشد. 

با صراحت گفتند که اصلا داستان را دوست نداشتند! 

در هر صورت قدم خوبی بود. 

محرک چاپ

خواندم . و بجر تصحیحات جزیی ، تعریف کردند. و داستان را دوست داشتند. واقعا به خودم دارم ایمان می آورم. فقط نیاز به محرک دارم. محرک چاپ.

انرژی های خوب

امروز عصر اولین داستانم را در حضور چند نفر که تعداداشان را دقیق نمی دانم، خواهم خواند. 

داستان فیلی را انتخاب کردم. و اگر فرصتی بشود فرین منتظر خواهر کوچک است را می خوانم. 

هم خوشحالم. هم نگرانم و خجالتی بودنم هم مثل همیشه سعی می کند دایم سنگ میاندازد . عجب پروست . هر چه بر آن نیزه فرو میکنم  باز برمی خیزد . و جلوی من قد علم می کند. گه گاه جراتم را در وجود با زرو پمپ می کنم و با همه فشار توی صورتش تف می کنم. اما عجب پرویست. 

خلاصه بروم و بخوانم. 

به امید همه انرژیها ی خوب و شانس های روزگار 

 

 

باز هم

تحویل ناشر  دادم. به نظر خیلی استقبال کردند و از در کیفیت ترجمه و داستان های نوشته شده تعریف کردند. ولی در اخر گفتند که باید بررسی شود. امروز قرار بود نتیجه را به من بگویند. که گقتند دو شنبه هفته دیگر. خودشان تماس می گیرند. خلاصه دوباره انگار دور سر چرخاندن شروع شد. 

ته حرفشان کار سفارشی بود. چقدر بازار کتاب کودک و در مجموع کتاب بی رونق است و در دست عده ای خاص. 

 

باز هم

دارم می روم دوباره بدهم به یک ناشر دیگر. شاید چون کتابها با سلیقه خودم بوده  با انچه اینجا چاپ می کنند همخوانی ندارد. 

سر گش

نمی دانم درست کی برگشتم. 

حساب روزها از دستم در رفته است. شاید هم از قصد خواسته ام که حساب شان را نگه ندارم. بذار ببینم. یک هفته ، دو هفته ، الان هم که 18 روز . رو ی هم می شود 32 روز. بیش از یک ماه . 

بیلان تا به اینجا. هنوز برای چاپ کتاب ها اتفاق خوبی نیافتاد است. و از طرف انتشاراتی ها رد شده است. 

کلاس سفال رفته ام. و یک مجسمه ساخته ام. 

حال و هوایم کمی بهتر است. ولی کم کم دارم دوباره می افتم توی دام پرسیدن سوالات فلسفی از خودم. از کجا آمده ام آمدنم بهر چه بود. .. 

باید دلمشغولی پیدا کنم . ولی هنوز با خودم برای ماندن بلند مدت کنار نیامده ام. 

کی این سرگشتگی مرا از پا در می آورد نمی دانم.