دیگه خسته شدم از این محوطه ی تیره وتار!
می خوام دستی به سر و روش بکشم.
بعد نوشت : الان دیگه دستی به سر و روش کشیده شده است.
دیگه خسته شدم از این محوطه ی تیره وتار!
می خوام دستی به سر و روش بکشم.
بعد نوشت : الان دیگه دستی به سر و روش کشیده شده است.
من نگویم که کنون با که نشین و چه بنوش
که تو خود دانی اگر زیرک و عاقل باشی
چنگ، در پرده همین میدهدت پند؛ ولی
وعظت آنگاه کند سود که قابل باشی
نقدِ عُمرت بِبَرَد غصهی دوران به گزاف
گر شب و روز در این قصهی باطل باشی حافظ
پانوشت : "در خانه اگر کس است، یک حرف بس است!" در خانه اگر کس نیست پس کجاست!؟
به عنوان یک تحلیلگر دریافته ام پیشرفت شخص در درمان و یا بلوغ شخصیت او، نتیجه مستقیم توانایی وی برای پذیرش مسئولیت انتخاب هایش، توقف شکایت از دیگران یا انتظار از آنها برای نجات یافتن و پذیرش درد تنهایی است و مهم نیست که این شخص چه اندازه در نقش های اجتماعی و رابطه ها قدرتمند باشد...
کلارک موستاکیس می گوید:
"تنهایی حالتی از زندگی بشر است؛ تجربه ای انسانی است که فرد را قادر می سازد انسانیت خود را حفظ کند، ادامه دهد و عمق بخشد...تلاش ها برای گریز یا غلبه بر تجربه تنهایی فقط می تواند به از خودبیگانگی منجر شود. هنگامی که یک حقیقت بنیادین را در زندگی نادیده بگیریم، هنگامی که با موفقیت از تنهایی وحشتناک بگریزیم و آن را انکار کنیم، از شاهراه اصلی رشد فردیت دور می شویم."...
بسیاری از اختلال های شخصیتی از زخم های عمیق دوران کودکی بر می خیزد که من را نابود می کند و شخص را برای داشتن رابطه هایی گرم، مخاطره آمیز و مشارکت کننده ناتوان می سازند.
چنین اشخاصی شاید ازدواج کنند و یا رابطه های متعدی داشته باشند، اما چیزی در اعماق درونشان مسدود شده است که آن رابطه را مختل می سازد و یا پیوند واقعی را غیر ممکن می کند.
با چنین زخمی اگر التیام اصلا امکان پذیر باشد، سال های زیادی طول می کشد تا امکانات نهفته در برخورد و تعامل با دیگران شناخته شود...
از ما خواسته می شود تا آنچه را که غیر قابل تحمل به نظر می آید تاب آوریم. این وظیفه ای است که در مرداب تنهایی منتظرمان است؛ یعنی تحمل غیر قابل تحمل. با انجام این کار و با «عبور»، سلطه ترس آغازین که بر زندگی اکثر ما سایه انداخته است در هم می شکند.
عبور از مرداب تنهایی با بینش و شهامت یک فرد بالغ و دوست شدن با آن، به نوعی سلطه تنهایی را در هم می شکند. شخصی که نمی تواند عواطف مربوط به زخم های آغازین را تحمل کند، نمی تواند از قربانی بودن بگریزد...
تنها پادتن ترس، عبور از میان آن است. فقط با پذیرفتن تنهایی ممکن است این سلطه در شکسته شود...
پادتن ترس ِ از دست دادن دنیا، رها کردن آن است. پادتن تنهایی، در آغوش کشیدن تنهایی است.
مادر بزرگ، داستان تولد یکی از نوادگانش را اینگونه تعریف می کرد:
"اوکه قرار بود به دنیا بیاید، پدرش دوست داشت پسر باشد ولی وقتی بچه را در بیمارستان دید، از بس نوزاد زیبایی بود، خندید و انگار راضی شد."
بعدها حس کردم احتمالا این احساس خود ِ مادربزرگ بوده نه پدر بچه، چرا که پدر بچه هیچ وقت بین فرزندان دختر و پسر فرق نمی گذاشت. (او کلا هر دو گونه را آدم حساب نمی کرد)
زنی را می شناسم که قصد ازدواج نداشته، چون نمی خواسته در زندگی بی احترامی ببیند. مستقل می شود و برای خودش زندگی می کرده تا اینکه دست تقدیر ازدواجی سر راه او قرار می دهد و او به خاطر برخی مسایل مذهبی ازدواج می کند با کسی که نقطه ی اشتراک خاصی با او نداشته. آن زن نزدیک به چهل سال است در این رابطه تحقیر می شود اما معتقد است علت این تحقیرها غرور زیاد گذشته ی او بوده و همه ی اینها را خواست خدا می داند! فقط من نمی فهمم حضور پنج نفر دیگر در این استحاله روحی چه ضرورتی داشته است!! خدای او بسیار شبیه به شوهرش می باشد ولی فکر می کند خدای دیگری دارد! شوهرش هم کم نمی گذاشت، تمام چیزی که از دین آموخته بود و خوب به آن عمل می کرد این بود که "زنان عقل ندارند با زنان مشورت کنید و برعکسش عمل نمایید! " مشورت می کرد و برعکسش عمل می کرد!
مادری را دیده ام که در سنین جوانی، چند سالی را تنها و به دور از خانواده در شهر دیگری تحصیل و کار کرده بود ولی به دختران خود اجازه نمی داد با دوستانشان مراوده ای داشته باشند. چون از نظر او نگهداری دختر کار سختی بوده و بهترین روش ممکن در قفس نگه داشتن آنها بوده است! تا سالم بمانند نه به خاطر خودشان، به خاطر کسی که قرار است در آینده خداوندگار آنها شود!!! از نگاه او زن بدون سر زندگی کند بهتر از آن است که بدون همسر باشد!! طلاق را ضایعه ی بزرگی می داند و می گوید در عالم چیزی بدتر از آن وجود ندارد.
زنانی دیده ام که داستان خیانت مردان را با شعف تعریف می کنند و نسبت به زنان در همین شرایط حس انزجار بخصوصی دارند.
زنانی که توصیه شان به زنی که در شرایط نکبت وار زندگی می کند، تحمل کردن است، حتی زندگی با مردی هرزه را و زنی که قصد جدایی از این زندگی را دارد لکه ی ننگی بر دامانشان می دانند.
جماعتی که در نگاهشان فقط دختران و زنان گناه می کنند و خونشان حلال می شود اما مردان مبرای همیشه جاویدند!
"مادرش را تو بگیر دخترش را من" این را پسر متاهلی در جمع خانوادگی به پدرش می گوید و مادر خانواده لبخند می زند. جزوی از تفریحاتشان به شمار می رود.
پسربچه ای می گوید من یک زن می خوام برای ظرف شستن یکی برای رخت شستن و ...... و اینگونه نقل محافل خانوادگی می گردد.
قومی را می شناختم که در مجالشان پسر بزرگتر را دعوت می کردند و نه فرزند بزرگتر را!
.
.
و اکنون من حساس می شوم به سایتی که برای عموم است ولی فقط عکس مردان در نمای آن به کار رفته است.
جبهه می گیرم در مقابل جملاتی که با عبارت "مردان و زنان" شروع میشود.
علامت سوال بزرگ در ذهنم نقش می گیرد وقتی می بینم مکان های نزدیک تر و قابل دسترس، طبقات پایین تر و اغلب بهتر در سالن ها و مساجد و.... به آقایان اختصاص دارد.
و سال هاست درگیر اثبات هویت این جنس ناجورم. به کی، نمی دانم. شاید به خودم!
اما از وقتی که شنیدم تو دادگاه های خانواده، قبل از طلاق زوج ها رو می فرستند برای مشاوره، فهمیدم کارهای بیهوده تری هم هست!
یعنی کسانی که همچین طرحی رو ریخته اند در موردش فکر هم کردن؟ این مرحله رو منتقل می کردن به دفاتر ازدواج، قبل از عقد بهتر نبود؟! البته به شرطی که نحوه ی مشاوره دادنشون مثل کسانی که در دادگاه ها مشاوره میدن نباشه!
که برداشتنش پوست آدم رو می کنه!
یا مثل این سکه های شانس دو طرفش عین هم دیگه س؟!
پیرو پست قبلی و موضوع پیش آمده به این نتیجه رسیدم که "پشه" عجب اعجوبه ای است.
خرطوم به اون نازکی! خودش به اون شکنندگی! با چه مهارتی خون آدمو میکشه!
این عکس های یک پشه است درحالی که خون نجسمو می خوره!
اول کار / شکم خالی/ نیش در سطح
آخر کار / شکمش رو ببینید! نیش هم تا عمق رفته
به این میگن تخصص!
جالب تر اینکه مقاله ای پیدا کردم در مورد "الهام گرفتن از نیش پشه برای ساخت سوزن آمپول" در ژاپن!
من تو دلم : وای این بار هم قراره سوراخ سوراخ بشم! ![]()
یه سوزن برداشته که قطرش اندازه انگشت کوچیکمه! فرو کرده تو دستم...بالا پایین...چپ راست... اینور اونور...انگار رفته تفحص! اگه قلاب بود میتونست اون تو یه چیزی ببافه!
من : اووووووووووف آااای...خیلی درد گرفت. (برای اولین بار در عمرم ابراز کردم که دردم اومده!) ![]()
سوزن و در میاره یه سوزن نازکتر بر می داره. (یعنی اگه صدام در نمیومد همونطور به تجسس ادامه می داد)
حالا اون یکی دست! اینجا هم از رگ و خون و اینجور چیزا خبری نیست که نیست!
نوبتی هم باشه نوبت می رسه به پشت دستام. بالاخره یه رگ پیدا شد! اما به جای خون هوا میومد! چند میل خون گرفت من چشام سیاهی رفت. فایده نداشت خون کافی نبود.
دراز می کشم روی تخت. چند دقیقه بعد...یه سوزن خیلی نازک...پشت اون یکی دست....خون به راحتی وارد لوله آزمایش می شود. ![]()
من نمی دونم اینا چی بلدن پس؟ فرقشون با من که بلد نیستم چیه؟! ![]()
یه جای دستمو تیغ میزدم خون می دادم بهتر بود والا! ![]()
هنوز جای سوزن اولی ذق ذق میکنه. انگار توش مونده! ![]()
انگیزه لازم؟
عدم احساس پوچی؟
داشتن هدف در زندگی؟
لذت بردن و داشتن احساس خوشایند؟
.
.
.
نمی دونم زندگی می کنم یا ادای زندگی کردن رو درمیارم
زین پس به جای اینکه نق بزنیم
نق نمی زنیم
پانوشت : اگه یه جو از همت و پشتکار بابامو داشتم...........هی
پس نوشت : هر جا که انگشت می گذارم و می گذارند دادم بلند می شود!
ادعــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا
آغاز فصلی جدید از زندگی
با احتساب نرخ رشد هر دوسال یه سال الان من سایه ۱۵ سال دارم!
پانوشت : ترکیب مزخرفی است غرور سی ساله و شعور پانزده ساله
پا نوشت پریم : آب نان جا در مقابل شخصیت.....کی بشه این الگوی زندگی با سی سال قدمت را تغییر داد.
پا نوشت زگوند : خدایا قبول نیست. نگفته بودی زندگی روزهای به این نفرت انگیزی هم داره!
پا نوشت سه پریم : تبریک همراه اول چند روز پیش دریافت شد. تولد شناسنامه ایمو تبریک گفت. کاملا مصنوعی. یه فرق ماشین با آدم اینه!
تنهایی ام را
آغازی نیست
و پایانی
و گریزی
زندگی ام
تمرین دل کندن است
و
تصمیم دل نبستن
"صبح است اول مهر
دل می تپد زشادی
از شوق کودکانه
سازندگان فردا
در ره هر دبستان
بشکفته اند شادان
چون خوش خبر پرستو"
این شعر رو من هر روز صبح که بیدار می شم با صدای بلند می خونم و انرژی می گیرم.
درست و غلطش هم نمی دونم. چیزیه که از سالهای بچگی تو ذهنم مونده. فکر کنم اول و آخر شعر بهم چسبوندم!
نمی دونم چرا ولی واقعا انرژی خاصی بهم میده و حالمو خوب می کنه. امروز که دیگه روزش بود واقعا!
تازه فهمیدم "بهار" من "پاییز" ه. حالا نمی دونم شش ماه تقدم فاز دارم یا تاخر فاز.
شایدم دلیلش اینه که متولد ماه مهرم.
خیلی که هنر کنم با سرعتش حرکت کنم که بهش برسم اما اغلب کشون کشون می خزم.
انگار پاهام یه جایی تو گذشته چسبیدن و من همینطوری دارم کش میام. تا کی؟!!!!!!! تا کجا؟!!!!!
پا نوشت : خیلی مضحکه آدم دست و پا بزنه ولی فکر کنه داره شنا می کنه. خیلی طول نمی کشه که معلوم می شه کدومشه.
"بسیاری از ما بر این باور هستیم که بخشودن عملی است که باید انجام دهیم و اگر نمی توانیم ببخشاییم از آن روست که به اندازه ی کافی تلاش نمی کنیم. اما مانع اصلی بخشودن این است که هنوز جراحات ناشی از رنجش را التیام نداده ایم.
بخشودن یک فرایند درونی است. اتفاقی است که در درون ما رخ می دهد.
بخشودن نشانه ی عزت نفس مثبت است. دیگر به آنچه در گذشته برای ما رخ داده فکر نمی کنیم. می دانیم که می توانیم از این فراتر برویم. کارهای بیشتری از ما ساخته است. به این توجه داریم که جراحات احساسی و بی عدالتی بخشی از زندگی ما هستند که مشمول همه واقع می شوند.
بخشودن فراموش کردن و رها شدن از احساسات شدیدی است که به حوادث گذشته چسبیده است. وقوع حادثه را همچنان در یاد داریم اما دیگر احساس خشم، تلخی، هراس، مرارت یا کاستی نمی کنیم. وقتی درد ناشی از حوادث گذشته طرز زندگی امروز ما را دیکته نکند، وقتی بدانیم اتفاقات گذشته لزوما مسیر زندگی آتی ما را مشخص نمی کند، بخشودن رفتاری انتخابی می شود.
بخشودن رعایت این مهم است که دیگر به رنجش و دلخوری نیازی نیست تا از آن بهانه ای برای کمتر لذت بردن از آنچه شایسته آن هستیم بسازیم. ما چیزی بیش از یک قربانی رنجش و بی عدالتی هستیم.
بخشودن پذیرفتن این نکته است که با مجازات دیگران بر جراحات خود التیام نمی گذاریم. به این نتیجه می رسیم که تا کنون هر چه رنج برده ایم و هر چه تنفر داشته ایم کافیست.
بخشودن آزاد کردن نیروهایی است که زمانی آن را برای رنجش، مرارت و پرستاری از جراحات التیام نیافته مصرف می کردیم. شرایطی که به ما امکان می دهد تا خود و دیگران را بهتر بشناسیم.
بخشودن پاره کردن حلقه ی درد و بدرفتاری است. وسیله ای است تا قربانیان جدید نگیرد.
بخشودن حرکت به پیش و ادامه ی حرکت است. به این نتیجه می رسیم که با زندگی خود کارهای بهتری می توانیم انجام دهیم.
کسانی که به بخشودن نایل شده اند، تلاشی هماهنگ برای التیام جراحات خود به خرج داده اند. کارهای ناتمام زندگی را تمام کرده اند. طرز تلقی و رفتار خود را تغییر داده اند. اندوه را رها کرده اند، داوری را کنار گذاشته اند.
رسیدن به آرامش درون و صلح با خود تنها با تغییر خویش امکانپذیر است و نه تغییر دادن اشخاصی که اسباب تالم شما را فراهم ساخته اند. شما به خاطر خود تغییر می کنید، برای نشاط بیشتر، برای آرامش ذهن، به خاطر محبت به خاطر تبسم و آینده ی بهتری که در انتظار شماست خود را تغییر می دهید.
برای رسیدن به این مهم باید به قدر کافی بکوشید تا جراحات خود را التیام بخشید و با خود در صلح شوید. راه میان بری در کار نیست!
بخشودن ثمره فرعی ادامه فرایند التیام است. هدیه ای است که در پایان فرایند التیام به آن می رسیم.
بخشودن تنها در صورتی امکان پذیر است که به فرایند ادامه دار التیام متعهد باشید."
من نوشت : حق داشتم که ندونم بخشیدن یعنی چی! اما اینو فهمیدم که تا نبخشم نمی تونم واقعیت رو ببینم یا شاید هم برعکس!
وااااااااای که چه روزهایی بود! حسم شبیه حس توشیشان تو اون مرحله ی آخر بود! در عذاب!
فکر می کردم می میرم. ولی دیدم آدم جون سخت تر از این حرفهاست و به مدد داروهای جسمی و روحی و امدادهای غیبی زنده موندم! (دست همشون درد نکنه)
گاهی حتی یه خواب شیرین چند لحظه ای تا مدتها نگهم می داشت. مثل اینایی که تو یه بیابون بی آب و علف گم شدن و هیچ ذخیره ای ندارن!
اون روزها و شب ها همه ی زندگی برام پشت یه قاب شیشه ای با تصاویر متغیر متحرک معنی می شد.
گاهی آبی آبی، گاه آبی و ابری، ابری و بارانی، سفید و برفی، خاموش و گاه پر هیاهو
گاه نیلی و روشن بود و میزبان ماه، گاهی سیاه و پرستاره
گذشت، پس می گذرد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
اون روزها قرار بود اگه وبلاگم بعد از یک سال هنوز پابرجا بود ولیمه بدم!
از اون موقع تا حالا کمی عوض شدم!!!!
یاد گرفتم به خودم توجه کنم...به افکارم....به احساساتم(در حد همون جلبک و اینا)
با خودم یه کم مهربون تر شدم
یاد گرفتم "نه" بگم
یاد گرفتم تصمیم بگیرم....حتی تصمیم های بزرگ!
یاد گرفتم که باید یاد بگیرم
کمتر می ترسم
یه خورده از لاکم اومدم بیرون
با دوستام دوست تر شدم
کلی از حصارهای دور و برم رو شکستم
و خلاصه اینکه کمی به خودم نزدیک شدم
مهم نوشت : تازه رابطه ام با بابام هم خیییییییلی بهتر شده. می تونم در حالی که حس خوبی نسبت بهش دارم باهاش حرف بزنم!!!
اونم بعد از گفتگوی تنهایی شهاب در یک تنهایی لذت بخش با دلی سیر از باریدن
بعد نوشت : این یعنی چشم امید به آسمان دارم هنوز...
راست گفته اند، "ترس برادر مرگ است"!
زندگی من فواصل این ترس ها ست
اگر فاصله ای بماند!
مکانیزم واکنش احساسی ام
از سطح
"لاک پشت پلاستیکی"
به
"جلبک دریایی"
ارتقا پیدا کرده است!
![]()
همانا اعتیاد و وابستگی به این کشکی ها از بین نمی رود.
بلکه از کسی/چیزی به کسی/چیز دیگری منتقل می شود!
دیگه از اون حس معصومانه ی دست نخورده خبری نیست
خیلی راه مونده تا بفهمم "ماه رحمت" یعنی چی
خیلی مونده تا بفهمم "اهل" یعنی چی
خیلی مونده تا عظمت این ماه درک کنم....

تـــــــــــــــــــــــــــــــــردیــــــــــــــــــــــــــــــد
- سلام
- خوبی؟
- ممنون. شما چطورید؟
- خوبم. مرسی
- کی میرید سر مزار حامد؟
- (در ذهنم: جاااااااااااااااان؟ کجا؟ چه خبره مگه؟ آهان. یادم اومد! این روزا سالگرد یه اتفاقاتی بود!) والا نمی دونم. (در ذهنم: اون که ۱۷ رمضان بود. امروز ۱۹ ست که!)
- مامانت اینا کی میرن؟
- نمی دونم. شاید فردا که پنج شنبه است برن! اون که هفدهم بود!
- آهان. خوب ولی هفدهم که دفنش نکردن. نوزدهم دفن کردن دیگه!
- (در ذهنم: چمیدونم والا. فکر می کردم فقط روز ختم رو بعضیها از روز دفن حساب می کنن بعضی ها از روز فوت. نمی دونستم سالگرد هم اینجوریه! ممنون از یادآوریتون!) نمی دونم. برنامه خاصی که نداریم. یادم نبود اصلا!
- آهان. آره. آخه فکر کردم شب قدر بوده. فکر کردم فرداست. پس نوزدهم بود؟!
-(در ذهنم :
) آره دیگه. حالا شاید فردا بریم!!!!
- ببخشید مزاحم شدم.
- خواهش می کنم. مراحمید.
- خدافظ
- خدافظ
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
این چی بود الان؟ دلجویی؟ همدردی؟ یا چی؟
اگه محبت رسوندن بود خیلی انتخاب بدی بود
اگه ثواب بردنه...خودتون تشریف ببرید سر مزار ثوابش هم ببرید
بابا هنوز دو هفته نگذشته از مراسم های اون یکی! حالا هر چی ما می خوایم برگردیم به این زندگی لعنتی....نمیزارن که! بلندمون می کنن میزارنمون سینه ی قبرستون! این خانم میانسال محترم همونی هستند که خودشون سر مراسم تدفین پدر خدابیامرزشون نرفتن که همیشه فکر کنن پدرشون تو خونه هستن! اونوقت هی وقت و بی وقت اون واقعه رو میارن جلو چشممون!
- فلانی(دوست چند ساله شون) رفت بود بهشت زهرا. سر مزار حامد هم رفته بوده!
- (در ذهنم : الان من دقیقا چی بگم! باید تشکر کنم؟!بگم مرسی که سر قبر برادر منم رفته؟!!!!!!) خوب دستش درد نکنه! خدا رفتگان شما و اونا رو هم بیامرزه!
نمی دونم. آخه نمی شه که همش من مشکل داشته باشم!حتما اونا هم یه مشکلایی دارن بالاخره!
شما در مواجهه با چنین فردی چه می کنید؟