روزانه 5- پیش دبستانی

اول مهر امسال با همه سالها فرق داشت . چون دختر خوشگل مامانی به پیش دبستانی رفت . برای اینکه محیطش عوض بشه و دخملی احساس کنه که به مرحله دیگه ای وارد شده مهدشو عوض کردم . برای مدرسه هم پرس و جو کردم ولی در نهایت بدلیل اینکه تو مدرسه تا ساعت ۲:۳۰ که بابایی بره بگیرش خسته میشد و نمیتونست بدون ناهار تا اون موقع بمونه تصمیم بر این شد که ملینا امسال هم به مهد بره .

روز اول مهر وقتی صداش کردم که ملینا پاشو بریم به پیش دبستانی قبل از اینکه چشماشو باز کنه پاشد پرید تو بغلم و گفت زود باش حاضرم کن . دوست دارم زودتر برم . بعدش هم گفت مامانی ادارت دیر میشه زود حاضر شیم . یعنی قشنگ منو اسکل فرض کرد و خواست بهم بگه که برای اینکه تو زودتر برسی اداره من انقدر عجله دارم .

در ضمن دیروز دوشنبه ۱ مهر ۹۲ کلاس ارف ملینا بعد از ۱ سال و ۷ ماه باتمام رسید .

 طبق علاقه خودش دوست داره که پیانو بزنه . حالا باید بریم به آموزشگاهی که خانم مربیش معرفی کرده تا ببینیم که به چه نتیجه ای میرسیم .

دیروز هم کتابهای جدیدشونو دادن تا جلد کنیم و مامانی همه رو براش جلد کرد .

دختر عزیزم امیدوارم همیشه موفق باشی و بتونی مسیر درستی رو برای تحصیلت انتخاب کنی و به کاری در آینده مشغول بشی که عاشقشی و در اون زمینه استعداد داری .

روزانه 4

امروز بابای کار داشت و ملینا که از اول تیر نمیره مهد اومده اداره پیش من

برا اینکه حوصلش سر نره چند تا مارکر دادم نقاشی کشیده اول دو تا ماهی کشیده تو دریا با یک آسمون آبی و یک خورشید بزرگ

میگم این ماهی ها کی هستن ؟

میگه من و تو

میگم پس بابا کو ؟

میگه الان میرم یک ماهی بزرگ کوسه میکشم آخه مردها کوسه هستن :)

اینم از نقاشی

بترتیب از راست به چپ : ملینا - مامانی - بابایی

آپلود عکس رایگان و دائمی این هم یک نقاشی دیگه که بترتیب از راست به چپ : بابایی - مامانی - ملینا آپلود عکس رایگان و دائمی

روزانه 3

از اول تیر ماه تعطیلات تابستونی ملینا خانوم شروع شده . البته چند روز هم مرخصی گرفتم رفتیم شمال عروسی امین . اما دریغ از یک دریا !!! ملینا موقع اومدن بهانه گرفته بود که اول بریم دریا بعد بریم خونه .

بهش قول دادیم که دو هفته دیگه که برای کشیدن بخیه دندونم اومدیم ( دندونمو جراحی کردم و کشیدم چون بدجوری اوضاعش خراب بود ) ببریمش دریا

رادین جونم هم خیلی خوشگل و تپلی شده خاله قربونش بره . عین ماه شده . حیف ازش عکس نگرفتم ولی یک عکسی که یک کمی قدیمی تره رو دارم

 آپلود عکس رایگان و دائمی

دیشب ملینا دومین دندون پیش بالاییش افتاد . برای لق شدن دندونش چند روزیه خوب غذا نمی خورد . دیگه راحت شد بچم .

قول میدم یک عکس بی دندونتو اینجا بزارم

روزانه 2 - پیچوندن

دیشب موقع شام ملینا به بابایی گفت : خب دیگه وسایلو جمع کنید میخوایم بریم آنتالیا .

( من چند روز بود که گیر داده بودم به سفر )

بابایی سریع موضوع رو عوض کرد و در مورد شامو چیزهای مختلف شروع کرد به حرف زدن .

ملینا هم نگاهی به بابایی کرد و با خنده گفت : بابایی خوب می پیجونی ها

روزانه 1

برای اینکه درگیر نام مطلب و نحوه نگارش نشم از این به بعد هر چی به ذهنم میاد بدون ویرایش مینویسم . اینجوری بهتره وگرنه باید ۷-۸ ماه بگذره تا بخوام با این همه مشغله وبلاگتو آپ کنم .

ملینا جونم

الان ۴ تا دندونهای پایینیت افتاده و بجاشون ۴ تا دندون کج ومعوج در اومده . دندون پیش بالایی سمت چپیه هم چند روز پیش خودت کشیدیش !!

آخر هفته ای مریض شده بودی . انقدر که دست تو دهنت میکنی .

ملینا جونم اگر یک موقع هایی باهات بد رفتاری میکنم منو ببخش . خیلی خستم .

حس ششم

این هفته که رفته بودیم ساری صبح روز دوم که اونجا بودیم ملینا حین بازی دوید اومد به من گفت : مامانیامروز رایا میخواد بیاد اینجا !!

گفتم نه مامان جان رایا نمیدونه ما اینجاییم و قرار هم نیست که بیان . تو از کجا میگی که رایا قراره بیاد ؟

ملینا گفت : من خودم میدونم رایا میخواد بیاد !!!

شب که شد من رفته بودم خرید کنم دیدم از خونه زنگ زدن که زودتر بیاین خونه رایا اومده !!!

دخترم به مامانش رفته حس ششمش قویییییییییییییه

 

پند ملوکانه

ملینا : بابایی چرا انقدر پیر شدی ؟ ( اشاره به موهای سفید بابایی )

بابایی پیر نشو. اگر پیر بشی مامانی با یکی دیگه عروسی میکنه . جوون باش دوباره با مامانی عروسی کنی !!!

قیافه من و بابایی

واقعاً آدم میمونه به این بچه چی بگه . آخه این حرفهارو ازکجا میاری و واسه خودت تجزیه و تحلیل میکنی؟

6 ماه بعددددددددددددددد

خیلی وقته که تو وبلاگ دخملی چیزی نمینویسم

توی این مدت ملینای گل مامانی خیلی خانوم شده .

اتفاقات مهم این مدت رفتنمون به مشهد همراه مادرجون و پدرجون و خاله ماهرخ بود که سعی میکنم عکسهاشو بعدا بزارم . خیلی سفر خوبی بود مخصوصا قسمت زیارتیش . من و بابایی خیلی وقت بود که سفر زیارتی به این خوبی نداشتیم و خیلی بهمون خوش گذشت. عید فطر هم مشهد بودیم و بعد از ظهرش برگشتیم کرج.

انقدر روز اول شلوغ بود که جلوی در داشتیم له میشدیم . یعنی قبل از ورود به صحن .من که ملینارو بغلم گرفته بودم . بچه وحشت کرده بود میگفت من اینجارو دوست ندارم ولی وقتی  وارد ساختمان حرم شدیم از صحن امام خمینی یک قسمتی بود که تمامش آینه کاری بود . ملینا به سقف و دیوارها خیره شده بود . بعد رو به من گفت: مامانی خونه خدا چقدر قشنگه

بچم خیلی عرفانی شده . چند روز پیش به من و باباییش میگه خدا قبل از اینکه منو بفرسته برای شما من پیش فرشته ها بودم . بچه خدا بودم . بعد خدا به من گفت باید بری بچه آدمها بشی . واقعا نمیدونم تو اون مغز کوچولوش چی میگذره این روزها . فکر کنم خدا بهترین فرشته رو جدا کرده برای من و بابایی فرستاده.

همچنین ملینا از ۳ مرداد کلاس ژیمناستیک میره و کلی تو خونه برامون هنرنمایی میکنه . اما نمیدونم چرا بیشتر موقع غذا خوردن دلش میخواد کله ملق بزنه

یک بار بهم گفت من برای این بعضی وقتها لج میکنم و گریه میکنم که خدا از توی دلم میره بیرون . برای همین اشکهام میاد و لج میکنم.

گفتم مامان جان بر ای چی خدا میاد بیرون ؟؟؟؟؟؟؟؟

ملینا میگه : برای اینکه بره خونشون لباسهاشو عوض کنه . آخه لباسهاش کثیف میشه .

قربون اون دل کوچیکت بشم منننننننننننننن که خدا یک وقتهایی از توش میره بیرون . انشاا... خدا همیشه مواظب تو دختر گلم و دل کوچیکت باشه و هیچوقت از دلت بیرون نره عزیز مامانی

جشن نوروز 91

امسال یکی از برنامه های خوبی که در مهد جدید ملینا انجام شد ، برگزاری مراسم جشن نوروز با حضور خانواده ها بود .

از قبل بهمون اطلاع داده بودند که روز پنجشنبه 25 اسفند مراسم برگزار میشه و محلشو بعدا بهمون اطلاع میدن.

محل برگزاری مراسم سالن آمفی تئاتر فرهنگسرای شاهد فاز 4 مهرشهر بود.

همه چیز عالییییییییییی بود . از اونجایی که ما خیلی هیجان زده بودیم از همون اول شروع کردیم به فیلم گرفتن و حافظه دوربین پر شد و نتونستیم متاسفانه از ملینا و دوستاش عکس بندازیم.

برای دخترها پوشیدن لباس فرم مهد و برای پسرها بلوز سفید اجباری بود .

من هم از صبح برنامه ریزی کردم و کارهامو زود رسیده بودم. ملینارو بردم حموم و چتریهاشو کوتاه کردم برای اولین بار خودم موشو کوتاه کردم.

موقع رفتن هم موهاشو سشوار کشیدم با تل شکوفه ای براش زدم . دخملی ام مثل ماه شده بود.

ملینا و ساغر تو کلاسشون از همه قدبلندترن:))

عموشهاب که برای بچه ها در سه شنبه ها برنامه موسیقی داره هم اومده بود . ملینا همیشه میگفت غذا بخورم شکمم مثل عموشهاب گنده بشه . خلاصه عموشهابو هم دیدیم . ماشاا... یک شکمی داشت مثل عمواصغر دوران بچگی من که ازش میترسیدم و فکر میکردم که چند تا بچه رو خورده شکمش انقدری شده :))

من که از همون اول حس خاصی داشتم نمیدونم چرا گریه ام میگرفت . اصلا نمیتونم بیان کنم چه حسی بود یک احساس خوشحالی بود با یک عالمههههههههههههه عشششششششششششششقش .

اول برنامه با خوندن سرود ملی و قرآن توسط پیش دبستانی ها آغاز شد و چند برنامه دیگه مثل خلقت انسان و ... داشتند که خیلی بعضی حرکات وروجک ها خنده دار بود . مخصوصا اون کسی که نقش انسان رو بازی میکرد واسهخودش عالمی داشت . وقتی اون واردسالن شد همه زدند زیر خنده یک لباس برنگ خاک پوشیده بود مثل لباس کردها و حرکاتش خیلی خنگولی بود .

بعد از سخنرانی خانم یگانه مدیر مهد و تبریک سال نو یکدفعه از این نقاره زنها با یکی دیگه که طبل میزد ( دقیقا نمیدونم اسمش چیه از اون چیزهایی که مثل فلوت میمونه و ساز دهنیه و برای عید میزنن ) از درب ورودی وارد شدند خیلییییییییییییییی جالب بود . من و بابایی کلی ذوق زده شده بودیم .

بالاخره نوبت کلاس کودکستان کوچک یعنی ملینا و دوستاش شد . فندقها همه اومدند و یکسری نشسته بودند ویکسری هم ایستادند . خلاصه بعد از خوندن شعر فصل بهار ، شعر شکوفه رو خوندند که من کلی ذوق مرگ شدم. بعد هم مراسم نانای رو برگزار کردند که بقول مجری برنامه بی نظیر بود و در هیچ اجرایی این برنامه رو نداشت. برام جالب بود ملینا خیلی راحت میرقصیدو اصلا خجالت هم نمیکشید . ملینا و یکی دیگه از همکلاسیهاش خیلی با پشتکار میرقصیدند و بقیه بیشتر هاج و واج به اینور و انور نگاه میکردند . نازییییییییی خیلی بامزه بودند همشون .

البته اولش عمو شهاب گفت که این بچه ها اصلا هیچ تمرینی روشون جواب نمیده عشقی کار میکنن ممکنه الان بخونند شاید هم نخونن اما خوشبختانه خیلی خوب برنامه رو اجرا کردند .

یک خر بزرگ هم بود که با بچه ها میرقصید .

در آخر برنامه همه بچه ها اعم از پیش دبستانی و کودکستان بزرگ و کوچک با هم سرود ای ایران رو اجرا کردند و حسن ختام برنامه هم مجددا برنامه نانای بود .

خلاصه مراسم سال نو بخوبی برگزار شد . از ساعت ۳۰/۳ بعداز ظهر برنامه شروع شده بود و تا بیایم خونه ساعت ۳۰/۷شده بود.

امیدوارم هر سال برنامه های اینچنینی برگزار بشه تا بچه ها از الان یاد بگیرن که توی جمع چه جوری خودشونو کنترل کنن و اعتماد بنفسشون بالا بره . و علاوه بر همه اینها خاطرات خوبی تو ذهنشون از دوران قشنگ کودکی داشته باشن .

ملینای خارجکی

صبح پنجشنبه ملینا خانوم زودتر از همه از خواب پاشد. اومده صدام میکنه میگه میخوام wash your face , wash your hand کنم  . دخملی دیگه کلی خارجکی شده واسه خودش . همون روز بردمش دستشویی می گم مامانی دستهاتو با آب و صابون خوب بشور . میگه نه میخوام wash your angosht کنم دستمو نمیخوام بشورم فقط انگشتامو میخوام بشورم  

میگن زاغه رفت راه رفتنه کبکو یاد بگیره راه رفتن خودش هم یادش رفت

غروب پنجشنبه رفتیم با هم بیرون یک کمی بگردیم . آخه بابا دوباره رفته تو غار نشسته داره درس میخونه . خدا کنه امسال قبول بشه . چون ما دیگه خسته شدیم .

ملینا واسه خودش یک باربی عروس و دوماد انتخاب کرد و خریدیم و یک چرخی زدیم و اومدیم خونه . تو راه برگشت میگم ملینا خوش گذشت ؟ میگه نه خسته شدم

من با اینکه از صبح داشتم تابلو معرقمو کار میکردم و کلی خسته بودم فقط برای اینکه ملینا هوا بخوره بردمش بیرون. با اینکه بابایی هی میگفت بچه سرما داره نبرش بیرون . با خودم گفتم روحیه بچه مهم تره اینجوری خوشحالش میکنم و خدارو شکر هوا هم خیلی خوب بود.

کلا ملینا عادت داره آخرش حال مامانی رو یک جوری بگیره.

یادآوری برای خودم : کلاس موسیقی ملینا از تاریخ ۲۶/۱۰/۹۰ شروع شد . این هفته یعنی ۳ بهمن هم بخاطر تعطیلات پی در پی ، تعطیل اعلام شده .