33
و بی رنگی کمیاب ترین چیزها بود اگر شکستن قلب و
غرور صدا داشت عاشقان سکوت شب را ویران می کردند
اگر به راستی خواستن توانستن بود محال نبود وصال
! و عاشقان که همیشه خواهانند همیشه می توانستند
تنها نباشند اگر گناه وزن داشت
هیچ کس را توان آن نبود که قدمی بردارد
تو از کوله بار سنگین خویش ناله می کردی
… و من شاید کمر شکسته ترین بودم اگر غرور نبود
چشم هایمان به جای لب هایمان سخن نمی گفتند
و ما کلام محبت را در میان نگاه های گهگاهمان
جستجو نمی کردیم اگر دیوار نبود نزدیک تر بودیم
با اولین خمیازه به خواب می رفتیم
و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی کردیم
اگر خواب حقیقت داشت
همیشه خواب بودیم هیچ رنجی بدون گنج نبود…
ولی گنج ها شاید بدون رنج بودند
اگر همه ثروت داشتند دل ها سکه ها را بیش از خدا نمی پرستیدند
و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی دید
تا دیگران از سر جوانمردی بی ارزش ترین سکه هاشان
را نثار او کنند اما بی گمان صفا و سادگی می مرد…
اگر همه ثروت داشتند اگر مرگ نبود همه کافر بودند
و زندگی بی ارزش ترین کالا یود اگر عشق نبود
به کدامین بهانه می گریستیم و می خندیدیم؟
کدام لحظه ی نایاب را اندیشه می کردیم؟
و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می آوردیم؟
آری بی گمان پیش از اینها مرده بودیم…
اگر عشق نبود اگر کینه نبود قلبها تمامی حجم خود را
در اختیار عشق می گذاشتند اگر خداوند یک روز آرزوی انسان
را برآورده می کرد من بی گمان دوباره دیدن تو را آرزو می کردم
و تو نیز هرگز ندیدن مرا آن گاه نمی دانم
به راستی خداوند کدام یک را می پذیرفت . . .؟
ای صمیمی، ای دوست
گاه و بیگاه لب پنجره خاطره ام می آیی
دیدنت... حتی از دور
آب بر آتش دل می پاشد
آنقدر تشنه دیدار تو ام
که به یک جرعه نگاه تو قناعت دارم
دل من لک زده است
گرمی دست تو را محتاجم
و دل من... به نگاهی از دور
طفلکی می سازد
ای قدیمی ، ای خوب
تو مرا یاد کنی یا نکنی ، من به یادت هستم
من ، صمیمانه به یادت هستم
آرزویم همه سر سبزی توست
دایم از خنده لبانت لبریز
دامنت پرگل باد...
میشه پرنده باشی اما رها نباشی
میشه دلت بگیره اسیر قصه ها شی
حالا که آسمونم دنیای تازه ای نیست
اون وقت یه جا بشینی محو گذشته ها شی
ترسیده باشی از کوچ اوجو ندیده باشی
واسه یه مشت دونه اهلی آدما شی
تو سایه ها بمونی درگیر سایه ها شی
مفهوم زندگی رو از یاد برده باشی
دلت بخواد دوباره از ته دل بخونی
از ترس ریزش اشک غمگینو بی صدا شی
تو هم ناشکر نباش
نوشته های زیر جدی نگیر
ویرگول هم نشدیم هر کی بهمون رسید مکث کنه!
پایان نامه هم نشدیم ازمون دفاع کنن!
ته دیگ هم نشدیم که واسطه رسیدن بهمون کلی صبر و سعی و تلاش کنن!
لواشکم نشدیم که یکی برامون ضعف کنه...
زمبه هم نشدیم حداقل سگارو نگرانمون باشه...
ماکسیما در افغانستان حدود 6 میلیون تومانه، افغانی هم نشدیم بتونیم ماکسیما بخریم!
مهران رجبی هم نشدیم همه به خاطر دماغمون بشناسنمون
ترجیح میدم پول سیگاری رو بدم که صادقانه روش نوشته:
سرطان زا
تا پول آبمیوه ای رو که روش به دروغ نوشته:
100% طبیعی
حالا الان نمیخواد کیبوردو نگاه کنی
مردي جوان در راهروي بيمارستان ايستاده، نگران و مضطرب. در انتهاي کادر در بزرگي ديده مي شود با تابلوي "اتاق عمل".
چند لحظه بعد در اتاق باز و دکتر جراح – با لباس سبز رنگ – از آن خارج مي شود. مرد نفسش را در سينه حبس مي کند. دکتر به سمت او مي رود. مرد با چهره اي آشفته به او نگاه مي کند.
دکتر: واقعاً متاسفم، ما تمام تلاش خودمون رو کرديم تا همسرتون رو نجات بديم. اما به علت شدت ضربه نخاع قطع شده و همسرتون براي هميشه فلج شده. ما ناچار شديم هر دو پا رو قطع کنيم، چشم چپ رو هم تخليه کرديم... بايد تا آخر عمر ازش پرستاري کني، با لوله مخصوص بهش غذا بدي، روي تخت جابجاش کني، حمومش کني، زيرش رو تميز کني و باهاش صحبت کني... اون حتي نمي تونه حرف بزنه، چون حنجره اش آسيب ديده...
با شنيدن صحبت هاي دکتر به تدريج بدن مرد شل مي شود، به ديوار تکيه مي دهد. سرش گيج مي رود و چشمانش سياهي مي رود.
با ديدن اين عکس العمل، دکتر لبخندي مي زند و دستش را روي شانه مرد مي گذارد.
!!!!!!دکتر: هه! شوخي کردم... زنت همون اولش مُرد
وقتی با فک و فامیلا اسم فامیل بازی میکنم :
اسم : غلام
فامیل : غلامی
غذا : غلام پلو
میوه : غلام سبز
شغل : غلام فروشی
شهر : غلام رود
کشور : غلامستان
گل : غلام بو
اشیا : غلام پلاستیکی
ماشین : همونی که غلام سوار میشه ! (اسمشو نمیدونم)
جالبه ؛ روز کودک دقیقا 9ماه بعد از ولنتاینه
.
.
.
به نظرتون قضیه یکم مشکوک نیست؟:دی
جیمبو رو از رده خارج کردن و بعد اجاره دادندش به ایران ایر !!
ملوان زبل الان ديگه يه دزد دريايي معرف شده در خلیج عدن!
آنشرلی آرایشگر معروفی شده و توی جردن و چند تا محلهی بالای شهر شعبه زده و حسابی جیب مردم رو خالی میکنه به اسم گریم و رنگ موهای عالی ...
ایکیوسان کراکی شده و مخش تعطیل تعطیله!
دامبو، پلنگ صورتی، پسر شجاع، خانوم کوچولو، شیپورچی، گوریل انگوری، یوگی و دوستاش همه توی یه سیرک بزرگن!
تام و جری دو تا دوست صمیمی شدن!
رابینهود رو توی اسلامشهر گرفتنش - به جرم شرارت!- هفتهی دیگه اعدامش میکنن!
سوباسو و کاکرو قهرمان جهان شدن.گفته باشم!؟
لوک خوششانس طي يه بدشانسي، اشتباهي تو يه صحنه قتل دستگير شد و نتونست خودشو تبرئه كنه و الان هم سلولي دالتون ها شده!
مارکو پولو تو میدون راهآهن یه باقالي پلويي زده ، میگن کارش خیلی گرفته!
گربهسگ عمل کردن و جدا شدن! .
معاون کلانتر از يه بانك اختلاس كرد و فرار كرد رفت خارج
ابتداي ورودي جنگل،كافه اي وجود داشت كه پاتوق شكارچيان بود.هرچند كه
غذاهاي مطبوع و محيط دنج آن كافه معروف بود و همه ي شكارچيان را به آنجا
مي كشاند،اما دليل اصلي كه آنجا پاتوق شده بود،حضور شكارچيان قديمي بود
كه هركدامشان ده ها خاطره ي تلخ و شيرين داشتند.اگرچه بعضي از شكارچي
ها -بنا به سنت ديرينه شان- خاطراتشان را شاخ و برگ مي دادند تا
شنيدني تر شود،اما باز هم حرفهايشان جالب بود. همه ي كساني كه روزهاي
تعطيل آخر هفته را به كافه شكارچيان مي آمدند،آرزويشان اين بود كه
«جك» شكارچي پير برايشان بگويد كه چرا ناگهان دست از شكار برداشت و اين
كافه را راه انداخت،اما «جك» هميشه ميگفت:«باشه دفعه ديگه» و هيچ وقت
دفعه ديگه از راه نمي رسيد! «جك» يكي از بهترين شكارچيهاي آن جنگل بود كه
چيزي حدود دو سال ،لااقل هفته اي يك بار آهوي زنده شكار ميكرد،كاري كه
از دست كمتر شكارچي بر مي آمد! تا اينكه ناگهان جك شكار را كنار گذاشت
و ديگر به جنگل نرفت و هرگز هم دليلش را براي كسي نگفت و ... تا آ
روز كه يكي از شكارچيان جوان لاشه آهويي را كه شكار كرده بود با خود
به كافه آورد،اما «جك» ديوانه شد و او را از كافه اش بيرون انداخت و
بي مقدمه شروع به گفتن كرد:«آن زمان كه هر هفته يك آهوي زنده شكار مي
كردم،قضيه اين بود كه يك آهوي ماده را اهل كرده برايش لانه اي هم درست
كرده بودم،ماده آهو نيز كمكم مي كرد تا آهو هاي نر را شكار كنم.يعني
آنها را دنبال خودش مي آورد نزديك لانه ي خودش و من هم به راحتي مي
گرفتمشون و ... تا اينكه يك روز فاجعه ي بزرگي رخ داد. ماده آهوي
من يك آهوي نر رو داشت با خودش مي آورد،اما نزديك من كه شد لحظه اي
ايستاد و نگاهي به من كرد و سپس با سرعت دويد و رفت و خودش رو از دره
به پايين پرتاب كرد و ...»
«جك» به سختي گريست و ادامه داد:«بعدا فهميدم ماده اهوي من عاشق آن
آهوي نر شده بود و از يك طرف نمي خواست به من خيانت كنه... براي همين
خودش رو كشت! و من از آن روز شكار رو كنار گذاشتم.»
تنهایی را دوست دارم...
تنهایی را دوست دارم زیرا بی وفا نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا عشق دروغی در آن نیست
تنهایی را دوست دارم زیرا تجربه کردم

تنهایی را دوست دارم زیرا
در کلبه تنهایی هایم در انتظار خواهم گریست و انتظار کشیدنم را پنهان خواهم کرد