چه زمستان سرد و سنگینی بود امسال.
فراتر از تصور...
هر اتفاقی بیفته آیا مَردم، همون مَردم میشن؟
چیزی درون همه ما مُرده...
من از بازگشایی این وبلاگ، چه چیزهایی که ندیدم...
همه ما...
چه زمستان سرد و سنگینی بود امسال.
فراتر از تصور...
هر اتفاقی بیفته آیا مَردم، همون مَردم میشن؟
چیزی درون همه ما مُرده...
من از بازگشایی این وبلاگ، چه چیزهایی که ندیدم...
همه ما...
امروز یکدفعه یاد وبلاگم افتادم.
وبلاگ من یه جورایی دفترچه خاطرات زنده حساب میشه.
هرموقع میام یه چیزی یادگاری بنویسم حس میکنم همون روزهای اول وبلاگ نویسیه.
و منم همون دختر ۱۵ ساله هستم نه یک زن ۳۵ ساله.
حس میکنم کنکور دارم🤣
و در آستانه ورود به دانشگاه هستم با کلی امید و آرزو.
حس میکنم باید خودمو اثبات کنم.
حتی حس میکنم امیر قلعهنوعی سرمربی استقلاله.
و من تنها نیستم.من وفادارترین هوادار آبی
ساعت 22 شب
اولین هفته از ۳۳ سالگی
نه
من هنوزم توی سن ۲۰ سالگی و کلی تصمیم های نگرفته گیر کردم.
منو به عقب برگردونید.
من باید یه آدم دیگه ای بشم.
وقتی به شیراز رسیدیم داشتم با خودم فکر میکردم چند سال از آخرین سفرم به شیراز گذشته.
باورم نمیشد ۲۰ سال گذشته باشه.
۲۰ سال خودش یک عمر هست.
عمری پر از اتفاقاتی که مهمترین سالهای زندگی منو تشکیل میدادن.
اگه ۲۰ سال قبل بود و من تجربه الانو داشتم شاید...
بماند.این نیز بماند...
روزهای عجیبی رو داریم پشت سر میزاریم.
اونقدر عجیب که حتی خودمونم نمیشناسیم.
بی هدف.بی دغدغه.بی اراده.
گاهی یک روز تمام توی فکر هستم.
که چرا حالمون اینروزا انقدر بده؟
کاش میشد زمان رو به عقب برگردوند.شاید هم به جلو!!
به عقب برای تکرار روزهای خوش بچگی. تکرارِ بودنِ همه عزیزانی که حالا بینمون نیستن.
به جلو برای رهاشدن از این وضعیت بلاتکلیفی که هممون رو فراگرفته.
بالاخره تموم میشن این روزا...
وقتی بچه بودم فکر میکردم سختترین امتحانهای دنیا رو، مدرسهی ما میگیره.
مدرسهی سخت گیر، ساعات مدرسه طولانی، امتحانهای زیاد
اما حالا فهمیدم وقتی بزرگ میشیم شرایط سختتر میشه.
تازه امتحانهای سختِ خدا شروع میشه.
گاهی انقدر امتحانش یکدفعه و بدون هیچ پیشزمینه ای انجام میشه
که اصلا نمیدونی چه جوری شروع کنی و ادامه بدی.
َربَّنَا وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ
خدایا مارو با اون چیزی که طاقتشو نداریم امتحان نکن.
ترافیک سنگین گاندی و جهان کودک
پیدا نشدن اسنپ
پیدا شدن اسنپ با قیمت نجومی
بازهم ترافیک
فکر و خیال
خیلی سال بود چنین ترافیکی ندیده بودم
رفتم به ۱۰ سال پیش
نه کرونا بود نه مشکلاتی که الان هست
💙💙💙💙
انقدر توی این هفته خبرهای تلخ شنیدم...
از مرگ یکی از معلم های دبیرستانم،از حال بد دوتا مریض کرونایی، از خیانت همسر یه بنده خدایی،از ازدواج دونفری که نمیدونم راجع بهش چی بگم، از یه سوتی که به رییسم دادم، از یه کار اداری که انقدر پرسنلش اذیتم کردن به هق هق افتادم و زار زدم،دیگه نگم براتون
الهی به امید یه هفته ی خوب و پر امید آخرین ساعات روز جمعه رو به خودت می سپرم...خدایا به امید تو
سلام سي سالگي
اميدوارم دوست هاي خوبي براي هم باشيم.
كمكم كن به آرزوهام برسم.
كارهاي نيمه تموممو تموم كن.
با تشكر

هميشه نميشه جنگيد با اين همه سختي...
و من هميشه فقط دنبال آرامش بودم.خوشي هاي كوچيك
جايي كه توش با خيال راحت چشماتو ببندي.با خيال راحت يك ليوان چاي بخوري
كتاب بخوني،شعر بگي،برنامه هاتو بنويسي.يكي باشه برات اخبارو بخونه
يكي باشه براش شعرهاتو بخوني بعد بگه همه تلاشمو ميكنم كه كتابتو چاپ كني
باهم فيلم ببينيم.فيلمو تحليل كنيم
همه بازيهاي تيممون رو با هيجان دنبال كنيم.رفقا رو جمع كنه خونمون واسه دربي
براي ديدن الكلاسيكو ساعت يازده شب به بعد هيجان داشته باشه
بهت اعتماد داشته باشه.براي انجام هركاري بهت ميدون بده
بگه هركاريو خواستي شروع كني من پشتتم.اگه براي شروع، كلاسي يا هزينه اي لازم داري من هستم
يدفعه اي بگه امروز برو براي خودت تجريش گردي كن من خونه هستم
راستي چرا كلاس نقاشيتو ادامه نميدي؟حيفه تو ميتوني نقاش موفقي بشي.خودم كاراي افتتاح گالريتو پيگيري ميكنم
امروز واست بليط تئاتر گرفتم ميدونم عاشق سينما و تئاتري.با خواهرت برو حالشو ببر
با هم شام ميخورديم
باهم چاي ميخورديم
و ميخنديديم
و نگران شسته نشدن ظرف ها،كثيفي گاز،كثيفي كف خونه،مرتب نبودن تخت و ميزتوالت و كشوها و هيچ چيزي از خونه نبوديم