پست ثابت

 

ني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلكني ني شكلك


    

دختر عزیزتر از جانمممممممممممم

دعا می کنم که هیچگاه چشمهای زیبای تو را
در انحصار قطره های اشک نبینم
دعا می کنم که لبانت را فقط در غنچه های لبخند ببینم
دعا می کنم دستانت که وسعت آسمان و پاکی دریا و بوی بهار را دارد
همیشه از حرارت عشق گرم باشد
برایت دعا می کنم که گل های وجود نازنینت هیچگاه پژمرده نشوند
برای شاپرک های باغچه ی خانه ات دعا می کنم
که بال هایشان هرگز محتاج مرهم نباشند
برای خورشید آسمان زندگیت دعا می کنم که هیچگاه غروب نکند

 

بالاخره آبجی دار شدم!

سلامممممممم

کلاس دوم معلممون گفته بود آرزو هاتون رو روی برگه بنویسید.

منم نوشتم که دوست دارم در آینده آبجی داشته باشم​​​​​​

و بالاخره بعد از دو سال به آرزوی قشنگم رسیدم​​​​

الان یه خواهر خوشگل و قشنگ دارم😍اسم این آبجی کوچولوپرینازهست

الان پریناز جون ۵ ماهه است.

عکسم براتون مییزارم

آپلود عکس" />

آپلود عکس" />

اینم کند تا عکس از آبجی جون من​​​​​​

بای بای

تولد 9 سالگی

سلاممممم

ببخشید چند وقت شده پست نزاشتم.درگیر درس و مشقام بودم

ولی الان یک خبر خوش براتون دارم

من نه ساله شدممممم و الان کلاس چهارم دبستان هستم

تولدم رو با مهدیار داداشم گرفتیم

البته بخاطر شرایط کرونایی مهمون نداشتیم فقط خودمون بودیم و مامان جون و خاله جون.

آپلود عکس" />

خدانگهدار


 

تبریک روز دختر

سلام دختر قشنگم گلناز عزیزم. ❤️❤️

روز دختر رو به تو دختر خوب و مهربونم تبریک میگم. ببخشید مامانی امسال بخاطر شرایط خاصی که داشتم (هم خودم و هم بابا رضا) نتونستم برات روز دختر جشن بگیرم کیک درست کنم و هدیه بگیرم. از هفته قبل کلی برنامه ریزی کرده بودم برای این روز ولی متاسفانه نشد انجامش بدم. دعا کن انشاءالله این روزهای بد تموم بشه و به شرایط عادی برگردیم و بتونم جبران کنم. فک نکن بیادت نبودم. مامانا هيچوقت این چیزا یادشون نمیره فقط بعضی مواقع محدودیت هایی ممکنه باشه که نتونن کاری بکنن. میدونم که شرایط رو درک میکنی.

قربونت برم میبوسمت 

😍😍😍❤️❤️❤️😍😍😍🌸🌸🌸🌸🌸

 

اسباب کشی

سلام

ببخشید مدتی شده که پست نزاشتم

 

ولی امروز یک خبرخیلی هیجان انگیز براتون دارمما اسباب کشی کردیم و اومدیم بیرجند باورتون میشه

البته بابا رضا به خاطر کارش رفت و امد میکنه چه اسباب کشی بود مامان زهره و بابا رضا رفتن قاین که وسایل های بزرگ مثل تلویزیون و  مبل ها رو بیارن و من و مهدیار رو نبردن

من و مهدیار خونه ی مامان جون موندیم تا مامانی و بابایی برگردن

الان دیگه ساکن بیرجند شدیم راستی ما و مامان جون توی یک ساختمان هستیم. یعنی ما طبقه ی دوم و مامان جونم طبقه ی چهارم

به من که خیلی خیلی خوش میگذره

اندر احوالات روزه داری

امروز من طاقت روزه گرفتن رو نداشتم. البته روزه گرفتم ولی خیلی ضعف کردم و نزدیک افطار کمی حالم  بد شد.

اصلا هم خوابم نمی بره که فراموش کنم روزه دارم

اول ماه رمضون اصلا فکر نمی کردم که تا 4 روز بتونم روزه بگیرم .

بعضی وقت ها هم گرسنه ام می شه و ضعف میکنم. من ومامانی هر روز یک خوراکی خوش مزه درست برای افطار درست می کنیم مثلا امروز حلوا درست کردیم و دیروز مسقطی.

جاتون خالی خیلی مسقطی و حلوا ها خوش مزه بود

امروز اصلا طاقت نگاه کردن به خوراکی های خوش مزه رو نداشتم راستی من و مامان زهره باسلوق هم درست کردیم.

اینم عکسش

آپلود عکس" />

" />

روزه ی اولی

امروز روز اول ماه مبارک رمضان است و من روزه گرفتم. من الان یک روزه اولی هستم و برای همه ی شما دعا کردم.

تازه فهمیدم که روزه گرفتن چقدر کار راحتیه و اصلا باورم نمیشه روزه گرفتم امیدوارم خدا کمکم کنه که روز های دیگه ی ماه رمضون رو روزه بگیرم. راستی من و مامانی برای افطار زولبیا و بامیه درست کردیم. خیلی حس خوبی دارم وقتی روزه هستم ولی یک موقع هایی گرسنه ام می شد و هوس خوراکی می کردم مخصوصا وقتی که مهدیار جلوی من خوراکی می خورد.

من موقع افطار دوتا آرزو کردم یکی اینکه خانواده ام سالم و سلامت باشند و دومی اینکه ویروس کرونا از کشورمون بره تا از دستش خلاص بشیمبرای همتون آرزوی سلامتی می کنم

آپلود عکس" />

​​" />

​​​​

راه اندازی شبکه شاد

قراره شبکه شاد رو راه بندازن که آموزش بصورت آنلاین برگزار بشه و معلم و دانش آموزان در ساعت مشخصی حضور پیدا کنن و درس داده بشه. 

امسال هم سال جالبی شد با این شیوه درس خوندن  

فکر نمیکنم که دیگه مدرسه ها باز بشه با این اوضاع

انشاءا... زودتر این ویروس از کشورمون بره بیرون و راحت بشیم از دستش. کاش می شد اونقد می زدمیش  که باد می کرد و می مرد.  والا بوخودا

 

عید نیمه شعبان امسال

خاطره شب نیمه شعبان با تاخیر

امشب شب بزرگیه. شب تولد امام زمان(عج).

امسال به خاطر ویروس کرونا روز عیدو سیزده بدرتوی خونه موندیم وهیچ جایی نرفتیبم. امشب هم به خاطرهمین دلیل نتونستیم مثل سال های قبل به خیابون وجشن ها و مراسم ها بریم. هرسال مثل امشب توی خیابونا شربت و شیرینی پخش می کردندو....

توی کوچه پشتی مامان جون هرسال به همین مناسبت جشن می گیرند و کل کوچه صندلی میچینن.اما امسال فقط تزیین و چراغونی کرده بودن و آقای مداح اومده بود و مولودی می خوند و همه ی همسایه ها درحیاط خانه هایشان یا در تراس آپارتمان هایشان ایستاده بودند و دست می زدند.

من هم به همراه مامان ومامان جون رفتیم توی تراس و دست زدیم. اماخیلی غریبانه بود. در آخر دعای فرج را خواندند و من دعا کردم که این ویروس به زودی ازکشور ما برود. درسته که فردا بزرگ ترین روزه اما باید توی خونه بمونیم و خودمون رو سرگرم کنیم تا به بیماری مبتلا نشویم....

امورات درسی من در این روزها

 

خیلی دوست دارم وقتی که خودم دارم وبلاگمو می نویسم.

در این روز هایی که ویروس کرونا درکشورمون اومده درس خوندن خیلی سخت تر شده.

من آرزو دارم دندان پزشک بشم. ولی بابارضام میگه بایستی درس بخونی تا دندون پزشک بشی. اما دندون پزشک شدن هم خیلی کار راحتی هم نیست.

توی این روز ها نحوه ی درس خوندن ما اینجوریه که معلم مهربون ودلسوز مون خانم عرب زاده توی کانال کلاسی فایل های درسی رو برای مامانم میفرسته ومن تکالیف رو انجام میدم ودوباره مامانم تکالیف انجام شده رو برای خانم عرب زاده میفرسته وتصحیح میکنه.

اما به نظر من مدرسه رفتن یه چیز دیگست. چون علاوه بر اینکه برنامه ی منظمی دارم، دوست وهم کلاسی هایم را می توانم ازنزدیک ببینم..... 

خاطره سال نو (1399)

سلاممممم

امسال شروع سال جدید با همه ی سالها فرق داشت. 

امسال سال نو ما تو خونه موندیم و هیچ جایی نرفتیم به خاطر یک ویروس ناشناخته به نام کرونا که از بهمن سال قبل وارد کشور مون شده بود و میگن خیلی خطرناکه و همه رو درگیر میکنه. برای همین باید توی خونه بمونیم و بیرون نریم تا خدای نکرده مبتلا به این بیماری وحشتناک نشیم. بابایی دو روز درمیون میره بانک. عید دیدنی هم کلا تعطیل بود امسال. حتی روز سیزده بدر هم تو خونه موندیم و توی حیاط چادر زدیم. به من و مهدیار که خیلی خوش گذشت. کلی هم با خاله فاطمه تصویری حرف زدیم.

اینم عکس هایی از عید امسال 

این هم سفره ی هفت سین مون که متفاوت از سال های قبل بود و کلی ماده ی ضدعفونی کننده دست و سطوح والکل و ژل دست بود برای اینکه به یادگار بمونه که چه روزای سختی رو داشتیم اونم موقع تحویل سال 

imgurl.ir" />

 

imgurl.ir

imgurl.ir

سیزده بدر به یاد ماندنی در حیاط خونه (قاین) imgurl.ir" />

imgurl.ir

مدیریت جدید

سلام

من گلنازم و الان 8 سالمه

الان مدیریت وبلاگ با خودمه

الان به سن تکلیف رسیدم و باید حجاب کنم

راستی داداش مهدیارمم 4 سالشه

از مامانم تشکر میکنم که برای من وقت گذاشتن و وبلاگ کودکی من رو نوشتن

پست جدید بعد از 4 سال!!!!

سلاممممممم. میدونین بعد چند سال اومدم. 4 سال!!!! یعنی 4 سال وقفه تو نوشتن خاطرات.. کلی تغییر و تحول... گلناز الان 8 سالشه و کلاس سوم. خانمی شده برا خودش. مهدیار هم فرزند دوم خانواده الان 4 سالشه... دیگه گلناز خوندن و نوشتن بلد شده حتی خودش میتونه اینجا خاطرات خودش رو ثبت کنه. در حال حاضر قاین زندگی می‌کنیم و همچنان به بیرجند رفت آمد میکنیم. خلاصه خبر زیاده که تو این مدت اتفاق افتاده کم کم تو پست های بعدی رومیشه 😆😆

 

گلناز جونم دلم واسه نوشتن برات تنگ شده بود

سلاممممممممممممممممممممممممم

نمیدونی دختر قشنگم چقدر دلم واسه نوشتن توی وبلاگت تنگ شده بود. آخه یمدتی بود که بلاگفا خراب بود و اصلا باز نمیشد. علاوه بر اون هم  کارهای روزمره و مشکلات دیگه باعث شد که کلا ار این فضا دور بشم. خداروشکر که دوباره تونستم برات بنویسم.

گلناز عزیزم خیلی بزرگ تر و فهمیده تر شدی. ماشالا مثل بزرگترا حرف میزنی کلی احساسات بخرج میدی و دایم منو بغل میکنی و همش میگی مامان عزیزم دوستت دارم. همون حرف های خودم رو تحویل خودم میدی. مثل عشق منی عمر منی نفس منی عسل منی جیگر منی.... با گفتن این حرفا و بوسه های نازت تمام خستگی و دلتنگی ها از تنم بیرون میره. خوشم میاد مثل خودم با احساسی و تمام حرفا و جملاتت پر از عشق و محبته.

یک خبر خیلی مهم دیگه هم دارم واسه همه دوستدارای گلناز جون و اونم اینه که گلناز جون صاحب یک داداش کوچولو میشه و ایشالا داداشی اوایل آبان ماه به جمع خونواده مون ملحق میشه. گلناز جونی خیلییییییییییییی دوسش داره و دایم سرشو میزاره روی شکم مامان زهره و میگه داداش عزیزم دوست دارم کی میای پیش ما و کلی با داداشی حرف میزنه. ایشالا که صحیح و سالم بدنیا بیاد و بقیه دوران بارداری مو به سلامتی سپری کنم و زایمان راحتی داشته باشم.

در ضمن نی نی عمو مجتبی هم بدنیا اومد و گلنازی صاحب یک پسر عمو شد و ملیکا جون هم صاحب یک داداش .اسمش رو هم گذاشتن مهراد.

خوب دیگه از اونجایی که مامانی نمیتونه زیاد پشت سیستم بشینه و داداشی اذیت میشه همین جا تموم میکنم پستم رو و همه رو بخدای بزرگ میسپارم...

ولنتاین مبارک


امروز روز سپاس گذاری از خداوند است

زیرا که عشق را آفرید تا یادمان باشد کسی هست برای عاشق بودن

تا با تمام وجود به او بگوییم

عشق من روزت مبارک


دختر عزیزم ؛ همسر عزیزم ولنتاین بر شما مبارک

گردش آخر هفته

عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن

جمعه عصر با عمو مهدی و خاله نرجس رفتیم بیرون. این سری رفتیم سمت روستاهای سه قلعه. توی راه یه مزرعه پرورش شترمرغ دیدیم و چون گلناز تا حالا شترمرغ ندیده بود رفتیم اونجا که از نزدیک ببینتشون. بعدشم رفتیم جنگل که البته همه درختا خشک شده بودن! جاتون خالی بابایی و عمو مهدی آتیشی به راه انداختن که نگو! سیب زمینی تنوری درست کردیم که کلی مزه داد!




گلناز در نمایشگاه معراجی ها

عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن

به مناسبت دهه فجر یه نمایشگاه با موضوع جنگ تحمیلی؛ یادواره شهدا و ائمه معصومین برپا شده بود. تمام غرفه های نمایشگاه خیلی خیلی جالب درست شده بود. غرفه های حضرت آدم, نوح, ابراهیم, لیله المبیت, واقعه عاشورا و ....

من و بابایی و گلناز بهمراه عمو مهدی و خاله نرجس رفتیم نمایشگاه و از گلی خانوم هم حسابی عکس گرفتیم 

غرفه حصرت آدم



غرفه حضرت نوح


غرفه حضرت ابراهیم


قبرستان بقیع


نمای کلی نمایشگاه


مکتب امام صادق


واقعه عاشورا

جنگ تحمیلی



پیروزی انقلاب

عکس متحرک, تصاویر زیبا ساز وبلاگ, قشنگ, جالب,عکس انیمیشن


تولد زینب جون در مهد کودک

مامان زینب جون زنگ زدن و گفتن که قراره برای زینب توی مهدکودک جشن بگیرن و از من و گلناز هم دعوت کردن که باهاشون بریم. مهدکودکی که گلناز و زیبب و داریوش با هم میرن اونجا هر 6 ماه یکبار برای متولدین نیمه اول و دوم سال جشن میگیرن اما گلی جون که شهریوری بود و بعنوان مهمون زینب و داریوش جون توی جشن شرکت کرد.

اینم عکسا

از راست: زینب جون- سانیا جون- گلناز جون- داریوش جون






گلناز فک میکرد که تولد اونم هست و همش میگفت مامانی پس کادو من کو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
راستی یادم رفت که بهتون بگم گلناز به مهدکودک میگه: مهدکوینگ!

فدات بشم مامانم

یه برف دیگه

دیشب با خاله نرجس و عمو مهدی رفتیم مهمونی و از برگشت کلی دور خیابونا دور زدیم. هوا یکم سرد بود اما هیچ خبری از برف و ...نبود. صب که از خواب پا شدیم دیدیم یعالمه برف اومده. تازه بابایی هم ماموریت داشت میخواستیم بریم بیرجند که متاسفانه بخاطر بسته بودن راهها ماموریت هم کنسل شد و نشد که بریم. 

هوا که یکم آفتابی شد با گلناز رفتیم برف بازی!


اولین کاردستی مهد گلناز جون

سلاممممممم

امروز 12 بهمنه و اینم اولین کاردستی گلنازجون به مناسبت دهه فجر




راستی نگفته بودم اسم مهد کودک گلناز جون "ایلیا" هستش و گلی جون خیلیییییی مهدشو دوس داره