سلاممممممممممممممممممممممممم
نمیدونی دختر قشنگم چقدر دلم واسه نوشتن توی وبلاگت تنگ شده بود. آخه یمدتی بود که بلاگفا خراب بود و اصلا باز نمیشد. علاوه بر اون هم کارهای روزمره و مشکلات دیگه باعث شد که کلا ار این فضا دور بشم. خداروشکر که دوباره تونستم برات بنویسم.
گلناز عزیزم خیلی بزرگ تر و فهمیده تر شدی. ماشالا مثل بزرگترا حرف میزنی کلی احساسات بخرج میدی و دایم منو بغل میکنی و همش میگی مامان عزیزم دوستت دارم. همون حرف های خودم رو تحویل خودم میدی. مثل عشق منی عمر منی نفس منی عسل منی جیگر منی.... با گفتن این حرفا و بوسه های نازت تمام خستگی و دلتنگی ها از تنم بیرون میره. خوشم میاد مثل خودم با احساسی و تمام حرفا و جملاتت پر از عشق و محبته.
یک خبر خیلی مهم دیگه هم دارم واسه همه دوستدارای گلناز جون و اونم اینه که گلناز جون صاحب یک داداش کوچولو میشه و ایشالا داداشی اوایل آبان ماه به جمع خونواده مون ملحق میشه. گلناز جونی خیلییییییییییییی دوسش داره و دایم سرشو میزاره روی شکم مامان زهره و میگه داداش عزیزم دوست دارم کی میای پیش ما و کلی با داداشی حرف میزنه. ایشالا که صحیح و سالم بدنیا بیاد و بقیه دوران بارداری مو به سلامتی سپری کنم و زایمان راحتی داشته باشم.
در ضمن نی نی عمو مجتبی هم بدنیا اومد و گلنازی صاحب یک پسر عمو شد و ملیکا جون هم صاحب یک داداش .اسمش رو هم گذاشتن مهراد.
خوب دیگه از اونجایی که مامانی نمیتونه زیاد پشت سیستم بشینه و داداشی اذیت میشه همین جا تموم میکنم پستم رو و همه رو بخدای بزرگ میسپارم...