سم الله الرحمن الرحیم


قََلبی اِلیکَ مِنَ اَلاَشواقِ مُحتَرِقٌ

وَ دمعُ عینی مِنَ اَلامال مُندَفِعٌ

اَلشَوقُ یُحرِقُنی وَ اَلدَمعُ یُغرقُنی

وَ هل راَیتَ غَریقٌ وَ هوَ مُحتََرقٌ؟!!

 


یکی از راههای یاری حضرت بقیة الله (عجل الله تعالی فرجه الشریف )خدمت کردن به ایشان است.

خیلی اشتباه است که ما بگوییم امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف )برای ما چه کاری کرده

است ، بلکه باید به خودمان بگوییم ما برای ایشان چه کرده ایم ؟! ما که نفس کشیدنمان را

مدیون امام عصر (عجل الله تعالی فرجه الشریف )هستیم دردعای عدیله آ مده «بیمنه رزق

الوری»«به برکت او دیگران روزی می خورند» پس مساله مهم خدمت ما به ایشان است . این

سستی و کاستی که در ما ایجاد شده ، بیشترش به خاطر فاصله گرفتن ما از امام عصر (عجل

الله تعالی فرجه الشریف )است . اگر حتی خدمتی کوچک به ایشان بکنیم ، زندگی خودمان برکت پیدا

می کند . شما ببینید خدمت به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) چه ارزشی دارد که از امام

صادق علیه السلام می پرسند : آن امام موعود که جهان را پر از عدل و داد می کند شما

هستید ؟ ایشان می فرمایند : نه ، اما اگر او را درک می کردم تمام عمرم را در خدمت به

ایشان سپری می کردم .

( بحار الانوار ، جلد 51 ، ص 148 )


شاید بزرگترین خدمت ما به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) این باشد که زمینه ظهوررا

بایدمافراهم کنیم ویکی از راههای مهم فراهم کردن زمینه ی ظهور ،دعای دسته جمعی ما

شیعیان است.دعای ما درفرج وظهور امام خیلی موثر است.دلیلش هم این است که اگر دعای

مااثری نداشت،خود امام عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف )نمی فرمودند:که برای تعجیل درفرج

من زیاددعا کنید «واکثروالدعا بتعجیل الفرج ».پس معلوم است که دعای تک تک ما اثردارد

،لذاحضرت از همه التماس دعا دارند .

 
زدل مهر رخ تو رفتنی نیست

غم عشقت به هر کس گفتنی نیست

ولیکن سوزش دردمحبت

به لوح سینه ام بنهفتنی نیست

امام کاظم علیه السلام فرمودند:مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف)بر اثر تهجد وشب زنده داری

رنگش به زردی متمایل است.پدرم فدای کسی باد که شب هادرحال رکوع وسجود،طلوع

وغروب ستارگان را مراعات می کند

(فلاح السائل ص 200)  
 


امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف) نقطه عطف بشریت دربعد اندیشه وانگیزه

بشریت یک بخش اندیشه دارد ویک بخش انگیزه.بابخش اندیشه می فهمد وبابعد انگیزه

تصمیم می گیرد .این دو بال ،جزم علمی وعزم عملی امور جامعه بشری رارهبری می کند .

حضرت ولی عصر(عجل الله تعالی فرجه الشریف )هم دربخش اندیشه وهم دربعد انگیزه نقطه عطف

دارد.دربخش گرایشها وگریزها،دربخش جذب ودفع ها،دربخش شهوت وغضب ها،همه اینها

رازیر مجموعه  عقلی وعملی می برد،اولا عقل عملی رابه رهبری وحی تکمیل وتتمیم می

کند.ثانیا ،آنگاه هر گونه کج راهه ای رابه راه مستقیم منعطف می کند،ثالثا،این می شودنقطه

عطف مثبت.بسیاری ازشیاطین انس وجن دربرابر انبیاء ودربرابر اولیاء صف آرایی می

کنند«جعلنا لکل نبی عدوا شیاطین الانس والجن.(سوره انعام /112)ودراثر صف آرایی می

توانند دنیا را پراز ظلم وجور کنند،انسانی که ذخیره عالم است ،آنچنان نقطه عطف ایجاد می

کند که هم مسیر اندیشه ،هم مسیر انگیزه راعوض می کند وجود مهدی ما که جلوه

کرد،«یعطف الهوی علی الهدی ویعطف الرای علی القران»آن گاه «فیریکم کیف عدل

السیره» سپس به شما نشان می دهد که عدالت یعنی چه ،چگونه اجرای عادلانه وضع می

شود وچگونه اجرای عادلانه را مجریان عادل به عهده می گیرند وقاضیان عادل شاهد نظارتند.

این قرآنی که در اثر تفسیر به رای مطالبش در ذهن ها مرده است؛این سنتی که در اثر

تفسیر به رای مطالبش در دل ها مرده است ، اینها را زنده می کند . پس وجود مبارک ولی

عصر( عجل الله تعالی فرجه الشریف ) نقطه ی عطف مثبت تاریخ جهان بشریت است که به امید آن

روز باید به سر ببریم.

(گزیده ای از سخنان آیت الله جوادی آملی به مناسبت نیمه شعبان)


    
امام مهدی (عجل الله تعالی فرجه الشریف )درآینه ی تمثیلات
«قلب »
بدن انسان از میلیاردها سلول تشکیل شده است،تمام این سلولها درسراسر بدن ،به یک مرکز

فرماندهی متصل بوده وبا آن ارتباط دارند،به همین خاطر اگر شما سر سوزنی به سرانگشتان

خود بزنید ،فورا مرکز فرماندهی متوجه آن می شود.یعنی تا یکی از میلیاردها سلول زخمی

شد،فوری به مرکز فرماندهی اطلاع داده می شودوآن راحس می کند .همین گونه است

اتصال میلیاردها انسان به امام زمان (عجل الله تعالی فرجه الشریف)که همه تحت ولایت وفرماندهی

آن حضرت می باشند وتو خود یک سلول از مجموعه انسان ها ومومنینی هستی که امام( علیه

السلام) فرمانده وقلب آنهاست. بنابراین وقتی کار ثوابی می کنی ویا خدایی ناکرده گناه،فوری

به امام (علیه السلام )منتقل می شود و امام (علیه السلام) می فرماید:وقتی مردم کار خوب

می کنند خوشحال می شوم ودعایشان می کنم و هنگامی که گناه می کنند،ناراحت می

شوم و برایشان استغفار می کنم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:43  توسط حلماء  | 
یکی از آسیب های اجتماعی بدحجابی بانوان می باشد، امری که خداوند متعال عذابی سخت برای آن در نظر گرفته است، اما جالب است بدانید، این افراد در هنگام قرار گرفتن در قبر با خنده ی فرشتگان روبرو می شوند!؟
شاید شما نیز تعجب کرده باشید که چرا با خنده فرشتگان؟ البته باید توجه داشت که این خنده از روی شادمانی نمی باشد، بلکه حالت تمسخر و نیشخند دارد، چنانچه آمده است روزی حضرت محمد (صلی الله و علیه و آله و سلم) از جبرئیل سوال نمود که آیا فرشتگان خنده و گریه دارند؟ جبرئیل پاسخ داد: بله. 
یکی از لحظاتی که فرشتگان الهی می خندند، زمانی است که زن بدحجاب و بی حجابی می میرد، و بستگانش او را در قبر قرار می دهند و روی آن را با خِشت و گِل و خاک می پوشانند تا بدنش دیده نشود. در آن هنگام فرشتگان می خندند و می گویند: تا وقتی که جوان بود و با اندام خود هر کسی را تحریک می کرد و به گناه می انداخت پدر، برادر، شوهرش از خود غیرتی نشان نمی دادند و او را نپوشاندند، ولی اکنون که مرده و همه از دیدنش نفرت دارند، او را می پوشانند! 
بی حجابی از جاهلیت است: امیه دختر رقیه خدمت پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد تا با وی بیعت نماید. پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: «با تو بیعت می کنم که به خداوند شرک نورزی، دزدی نکنی، مرتکب عمل زنا نشوی، فرزندت را به قتل نرسانی، به مردم تهمت و افتراء نبندی، نوحه نخوانی و مانند جاهلیت گذشته، خودت را میان بیگانگان به نمایش نگذاری.» 
بی حجابی باعث لعنت و دوری از رحمت خدا می شود: پیامبراکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرموده است: «به زودی در پایان امت من، زنانی می آیند که به ظاهر، لباس پوشیده اند ولی در واقع، عریان و لخت اند. آنها را لعنت کنید زیرا آنها ملعون اند.» 
بی حجابی کار شیاطین است: نگاهی به ماجرای آدم و حوا به ما نشان می دهد که ابلیس، این دشمن خدا، چه علاقه زیادی دارد تا عورات را آشکار سازد، پرده های حجاب را پاره کند و به فساد و فحشاء دامن زند. میتوان گفت که هدف اساسی ابلیس، پرده دری و بی حجابی است. خداوند می فرماید:«یَابَنِیْ آدَمَ لا یَفْتِنَنَّکُمُ الشَّیطَانُ کَمَاأَخْرَجَ أَبَوَیْکُمْ مِنَ الْجَنَّةِ یَنْزِعُ عَنْهُمَالِبَاسَهُمَالِیُرِیَهُمَا سَوْءَاتِهِمَا» (أعراف: ۲۷) 

« ای فرزندان آدم! (مواظب باشید) شیطان شما را نفریبد همانگونه که پدر و مادرتان را (فریفت) و از بهشت بیرون کرد و لباس شان را از تن شان بیرون ساخت تا عورات شان را برای آنها نمایان سازد. »

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 21:34  توسط حلماء  | 

شیرینی زخم

در یکی از روزهای گرم تابستان پسر بچه ای در رودخانه ای مشغول شنا کردن بود و مادرش هم او را از بالا تماشا می کرد که ناگهان متوجه شد که تمساحی، پنهانی به فرزندش نزدیک می شود. مادر برای کمک فرزندش، به طرف او دوید و وقتی دست و بازوی فرزندش را گرفت که تمساح هم پاهای بچه را به دهان برده بود. مادر با زور و تلاش، فرزندش را به طرف خود می کشید و تمساح هم او را به طرف خود می بُرد؛ کا در اثر جیغ و فریادهای زن، چند نفر به کمک آمدند و تمساح را فراری دادند.

وقتی با پسرک مصاحبه می کردند زخم های پایش را که در اثر دندان های تمساح بود، نشان می داد. مصاحبه گر پرسید: زخم هایروی بازویت برای چیست؟

پسرک با افتخار گفت: این زخم های عشق مادری است که برای نجات من(در اثر  ناخن های مادرم)روی بازویم ایجاد شده است. من این زخم ها را دوست دارم.

هدایت

بسیاری از مصیبت ها و ابتلائات، بلکه همه ی آنها برای مومن، زخم ها و دردهای عشق الهی است که برای نجات ما از تمساح دنیا و هواهای نفسانی نازل می شود؛ که اگر این مصایب و ابتلائات نباشد، یقین بدانیم که تمساح دنیا و نفس، پنهانی به ما نزدیک شده و ما را به هلاکت و نیستی می رسانند. این ابتلائات و گرفتاری ها و نداری هاست که ما را متنبه و آگاه می کند و نجاتمان می دهد. هر چند تلخ و دردناک است، اما تلخی و دردی است از سر عشق الهی به بندگان مومنش.

لذا به همین خاطر است که بندگان آگاه و بیدار دل الهی، در عین تلاش، کار و کوشش و مبارزه با مشکلات، در مقابل سختی ها و بلاها فریاد نمی زدند و بی صبری نمی کردند. چون هم منجی آنها بود و هم نشانه عشق محبوبشان یعنی پروردگار عالم. چنان که شاعر می گوید: در بلاها هم می کشم لذت او.

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:34  توسط حلماء  | 


مرگ بريده شدن علاقه روح از بدن است .مرگ يعنى آغاز سفر از اين دنيا به سراى آخرت.بعد از مرگ، انسان را به جايى منتقل مى كنند كه نامش ‍ قبر است، و قبر منزل موقتى مردگان مى باشد. در هنگام مرگ و قبض روح، ممكن است سختيها و شدايد فراوانى - در اثر اعمال و افكارى كه در دنيا كسب نموده است - به انسان هجوم آورد. و بعد از اين ناراحتيها و رنجهاى عالم قبر و برزخ شروع مى شود، تاريكى و ظلمت قبر، سوال نكير و منكر، فشار قبر، حمله حيوانات گوناگون به بدن و ...





ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم بهمن ۱۳۹۲ساعت 19:21  توسط حلماء  | 
روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و بود.

علت ناراحتی اش را پرسید. شخص پاسخ داد :

در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم. سلام کردم جواب نداد و با بی

اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت و من از این طرز رفتار او خیلی

رنجیدم.

سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟

مرد با تعجب گفت: خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است.

سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از درد به

خود می پیچد.

آیا از دست او دلخور و رنجیده می شدی ؟

مرد گفت : مسلم است که هرگز دلخور نمی شدم. آدم از بیمار بودن

کسی دلخور نمی شود.

سقراط پرسید: به جای دلخوری چه احساسی می یافتی و چه می کردی؟

مرد جواب داد : احساس دلسوزی و شفقت و سعی می کردم طبیب یا

دارویی به او برسانم.

سقراط گفت : همه این کارها را به خاطر آن می کردی که او را بیمار می

دانستی،‌آیا کسی که رفتارش نا درست است، روانش بیمار نیست ؟

بیماری فکری و روان نامش “غفلت” است. و باید به جای دلخوری و رنجش

نسبت به کسی که بدی می کند و غافل است دل سوزاند و کمک کرد.

پس از دست هیچ کس دلخور مشو و کینه به دل مگیر.

بدان که هر وقت کسی بدی می کند در آن لحظه بیمار است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:42  توسط حلماء  | 
پیــــرمرد روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب

پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد

آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!

روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی

من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن:

خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه

بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــراے تبریک

نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست

اسب دیگـــر به خانه بر گشت!

پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــےدانید که ایــن از خوش

شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟

فـــــــردای آن روز پـــسر پیــــرمرد در میان اسب های وحشی، زمین

خــــورد و پایش شـــکست. همسایه ها بار دیگــــر آمدند و گـــفتند:

عـــجب شانس بدی! و کـــشاورز پیــــر گفت: از کجـــا مــے دانید که این از

خوش شانسی مـــن بوده یا از بد شانسی ام؟

و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب مـــعلومه که از بد

شانسیه تـــو بـوده پیـــرمرد کـــودن!

چــــند روز بــعد نیــــروهای دولتــــے برای ســــربازگیری از راه رسیدند و

تمام جـــوانان ســـالم را برای جـــنگ در ســــرزمینی دوردست با خود

بردند. پســـر کشاورز پیر به خاطـــــر پاے شـــکسته اش از اعــــزام،

مـــعاف شد.

هـــمسایه ها بار دیگـــــر بـــرای تبـــریک به خانــه پیــــرمرد رفتند: عجب

شانسی آوردی که پســـرت مــعاف شد! و کــشاورز پیــــر گفت: از کــجا

مـــے دانید که…؟

خیلی از ما اتفاقاتی در زندگــــــــے خــــود داشتیم؛اتفاقـــاتی کـــه از نظر

ظـــاهـــری بـــرای ما بـــد بوده اند اما براے مــا خـــیر زیادی در آن نهفته

بوده است…

خـــــداوند یگــــانه تکیه گــــاه من و توست!
پس…

بـــه “تدبیرش” اعتماد کـــــن..

بـــه “حـکمتش” دل بســـپار…

بـــه او “تـوکــــــــــــل” کـــــن…

و …
بـــه سمت او “قدمـے بردار”

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:33  توسط حلماء  | 
پیــــرمرد روستا زاده اے بود که یک پســـر و یک اسب داشت؛ روزی اسب پیرمرد فــــرار کـــرد، همه همسایه ها بـــرای دلـــداری به خـــانه پیـــرمرد آمدند و گفتند: عجـــب شـــانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!
روستا زاده پیــــر جواب داد: از کـــجا می دانید که ایـــن از خوش شانسی من بـــوده یا از بـــد شانسی ام؟ همسایه ها با تـــعجب جــــواب دادن: خــــوب معلومه که این از بد شانسیه!
هنوز یک هفته از این ماجــــرا نگذشته بـــود که اسب پیــــرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه بـــرگشت. این بار همسایه ها بــــراے تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی کـــه اسبت به همراه بیست اسب دیگـــر به خانه بر گشت!
پیر مرد بار دیگــــر در جــواب گـــفت: از کجا مـــےدانید که ایــن از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی ام؟
فـــــــردای آن روز پـــسر پیــــرمرد در میان اسب های وحشی، زمین خــــورد و پایش شـــکست. همسایه ها بار دیگــــر آمدند و گـــفتند: عـــجب شانس بدی! و کـــشاورز پیــــر گفت: از کجـــا مــے دانید که این از خوش شانسی مـــن بوده یا از بد شانسی ام؟
و چند تا از همسایه ها با عصبانیت گـــفتند: خب مـــعلومه که از بد شانسیه تـــو بـوده پیـــرمرد کـــودن!
چــــند روز بــعد نیــــروهای دولتــــے برای ســــربازگیری از راه رسیدند و تمام جـــوانان ســـالم را برای جـــنگ در ســــرزمینی دوردست با خود بردند. پســـر کشاورز پیر به خاطـــــر پاے شـــکسته اش از اعــــزام، مـــعاف شد.
هـــمسایه ها بار دیگـــــر بـــرای تبـــریک به خانــه پیــــرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پســـرت مــعاف شد! و کــشاورز پیــــر گفت: از کــجا مـــے دانید که…؟
خیلی از ما اتفاقاتی در زندگــــــــے خــــود داشتیم؛اتفاقـــاتی کـــه از نظر ظـــاهـــری بـــرای ما بـــد بوده اند اما براے مــا خـــیر زیادی در آن نهفته بوده است…
خـــــداوند یگــــانه تکیه گــــاه من و توست!
پس…
بـــه “تدبیرش” اعتماد کـــــن..
بـــه “حـکمتش” دل بســـپار…
بـــه او “تـوکــــــــــــل” کـــــن…
و …
بـــه سمت او “قدمـے بردار”

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم دی ۱۳۹۲ساعت 15:30  توسط حلماء  | 

راوی داستان:
حاج آقا سید حسین مومنی

میگن فرعون قبر کن بوده قبرای خیلی خوبی هم میکنده یه بار گذرش میوفته مصر قبرستونشو آباد میکنه مردم میبینن نه بابا طرف کارش درسته میذارن شهردار و بعد میشه فرماندار و بعد میشه فرمانروا و چه چه چه و آخرشم میگه آی مردم من خدای شمام
چند سالی بود مصر خشکسالی اومده بود مردم جمع میشن میگن بریم پیش فرعون میگن مگه تو نمیگی من خدای شمام حالا خدا بگو بارون بیاد
فرعون چنان اطمینانی داشت که گفت برید فردا سحر میگم بارون بیاد
شب که شد فرعون لباس خدایی شو در اورد لباس بندگی پوشید چسبید به خدا هی گفت خدا من که میدونم تو خدایی ومن بنده تم خدا من که میدونم تو همه کاره ای و من هیچ کاره
خدا من به این مردم قول دادم خدا بازم خدایی کن ونذا آبروم بره
به پهنای صورت اشک میریخت ومیگفت سبوح قدوس ربنا ورب الملئکه والروح
سحر که شد چنان بارونی صر اومد که اونایی ام که شک داشتن که فرعون خداست یقین کردن
موسی پاشد عصبانی رفت کوه طور گفت خدا مسخره کردی؟از یه طرف به من میگی برو با فرعون بجنگ از یه طرف دعاشو مستجاب میکنی
خدا گفت آی موسی سحر نبودی ببینی
نبودی موسی
ندیدی این بنده ام چه زار میزد
نبودی ببینی
هی میگفت
سبوح قدوس ربنا ورب الملئکه والروح

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:23  توسط حلماء  | 
دختر بچه ای کاغذی رو به بقال داد و گفت:



مامانم گفته هر چی تو این کاغذ نوشته بهم بدید این هم پولش



بقال کاغذ رو گرفت اجناس لازم رو برداشت به دختر بچه داد و گفت:



چون دختر خوبی هستی و به حرف مامانت گوش می‌دی، می‌تونی یک مشت شکلات به عنوان جایزه برداری.



اما دختر کوچولو از جاش تکون نخورد.



بقال که فکر کرد دختر خجالت می‌کشه گفت:



دخترم خجالت نکش بیا شکلات هاتو بردار!



دخترک گفت:



عمو نمی‌خوام خودم شکلات بردارم نمی‌شه شما بهم بدین؟


بقال: چرا دخترم؟ مگه چه فرقی داره؟


دخترک گفت: آخه مشت شما از مشت من بزرگتره



.


.


.



کاش ما هم باور کنیم مشت خدا از مشت ما خیـــــــــــلی بزرگتره


سُبْحَانَهُ وَ تَعَالَى عَمَّا یقُولُونَ عُلُوًّا كَبِیرًا


او پاک و برتر است از آنچه آنها می‌گویند، بسیار برتر و بزرگتر!


«الإسراء/43»


کاش ما هم اینقدر عجول نبودیم و خیر رو از خود خدا می‌خواستیم...


وَیدْعُ الْإِنْسَانُ بِالشَّرِّ دُعَاءَهُ بِالْخَیرِ وَكَانَ الْإِنْسَانُ عَجُولًا


انسان (بر اثر شتابزدگی)، بدی ها را طلب می‌کند آن گونه که نیکی ها را می‌طلبد؛

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:20  توسط حلماء  | 
فقيركسي نيست كه كم دارد،فقيركسي است كه

بيشتر ميطلبد!!

خدایا شکرت........  ما دیگر فقیر نیستیم!!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 13:10  توسط حلماء  |