
نگاهت کافیست تا دوباره در هوای آمدنت بمیرم
تو همیشه دعوتی ، راس ساعت دلتنگی . . .
کنار خیابون ایستاده بود... تنها ، بدون چتر ،
اشاره کرد مستقیم ... جلوی پاش ترمز کردم ،
در عقب رو باز کرد و نشست ،
- ممنون
- خواهش می کنم ...
حواسم به برف پاک کنای ماشین بود که یکی در میون کار می کردن
و قطره های بارون که درشت و محکم خودشون می کوبوندن به
شیشه ماشین ،
یک لحظه کوتاه کافی بود که همه چیز منو بهم بریزه و اون لحظه ،
لحظه ای بود که چشم های من صورتش رو توی آینه ماشین تماشا
کرد ،
نفسم حبس شد ، پام ناخودآگاه چسبید روی ترمز ،
- چیزی شده ؟
چشمامو از نگاهش دزدیدم ،
- نه .. ببخشید ،
خودش بود ، شک نکردم ، خودش بود
بعد از ۴ سال ، بعد از۴ سال .... خودش بود .
با همون چشمای قهوه ای و جدی
نبضم تند شده بود ، عرق سردی نشست روی تنم ، دیگه حواسم
به هیچ چی نبود ،
می ترسیدم دوباره نگاهش کنم ، می ترسیدم از تلاقی نگاهم با
نگاهش بعد از ۴سال ندیدن ،
دستام و پاهام دیگه به حال خودشون نبودن ،
برف پاک کنا اصلا کار نمی کردن، بارون بود و بارون ... پرسید :
مسیرتون کجاست ؟
گلوم خشک شده بود ،
سعی کردم چیزی بگم اما نمی شد ، با دست اشاره کردم ...
مستقیم .
گفت : من میرم خیابون بهار ، مسیرتون می خوره ؟
به آینه نگاه نکردم ، سرمو تکون دادم ،
صدای خودش بود ، صدای قشنگ و بم خودش بود ،
قطره اشکم چکید ، چکید و چکید ، گرم بود ، داغ بود ، حکایت از یک
داستان پرغصه داشت ،
به چشمام جرات دادم ،
از پشت پرده اشک دوباره دیدمش ، داشت خیابونو نگاه میکرد ،
سرعت ماشینو کم کردم ، بغض بد جور توی گلوم
می تپید ،
خاطره ها ، مثل سکانس های یک فیلم با دور تند ، از جلو چشمام
عبور می کرد ، به خدا خودش بود
به چشمای خودم نگاه کردم ، سرخ بود و خیس ،
خدا کنه منو نشناسه ، اگه بشناسم چی میشه ، آخه اینجا چیکار
می کنه ؟ !
یعنی تنهاست ؟ ازدواج نکرده ؟ ازدواج کرده ؟ طلاق گرفته ؟ بچه
نداره ؟ خدای من ... خدای من ....
به یک مرد۳۰ ساله نمی خورد ، خیلی به جا افتاده تر و پخته تر
نشون میداد
زمان به سرعت می گذشت ، قطره های اشک من انگار پایان
نداشت ، بارون هم لجباز تر از همیشه ،
پشت چراغ قرمز ترمز کردم ،
به ساعتش نگاه کرد ، با گوشیش اسمس داد
دلم می خواست فریاد بکشم ، بغض داشت خفم می کرد ، کاش
میشد از ماشین بزنم بیرون و تموم خیابون رو زیر بارون بدوم و داد
بزنم ، قطره های عرق از روی پیشونیم میچکید توی چشمام و با
قطره های اشک قاطی میشد و می ریخت روی لباسم ، زیر بارون
نرفته بودم اما .. خیس بودم، خیس ِ خیس ...
چیکار باید می کردم ، بهش بگم ؟ بهش بگم منم کی ام ؟ برگردم و
توی چشاش نگاه کنم ؟ دستامو بذارم روی گونه هاش ؟ می
دونستم که منو خیلی زود میشناسه ، مگه میشه منو نشناسه ،
نه .. اینکارو نمی تونم بکنم ، می ترسم ، همیشه این ترس لعنتی
کارا رو خراب می کرد ،
توی این ۴ سال لحظه به لحظه توی زندگیم بود و ... نبود
بود ، توی هر چیزی که اندک شباهتی بهش داشت ،
بود ، پر رنگ تر از خود اون چیز ، زیباتر از خود اون چیز ،
باحسرت به دست آوردنش..
تنهاییم با جستجوی اون دیگه تنهایی نبود ، یه جور شیدایی بود ،
خل بودم دیگه ،
نرسیدم بهش تاهمیشه دنبالش باشم،عاشقی کنم براش
میگفت : بهت نیاز دارم ... ساکت می موندم ،
میگفت : بیا پیشم ، میگفتم : میام ... اما نرفتم ،
میگفت دوست باشیم درحق همدیگه نامردی نکنیم..نکردم ولی به
فکر رفتن بود..رفت و منو باتنهاییام تنها گذاشت
زمان برای من کند میگذشت و برای اون تند تر از همیشه ، دلم می
خواست بسوزم ،
شاید یه جور خود آزاری که البته بیشتر باعث آزار اون شد ،
قصه عشق من افسانه شدو معشوق من،از دستم پرید
مثل پرنده کوچکی که دلش تاب سکوت درخت رو نداشت .
صدای بوق ماشین پشت سر، منو به خودم آورد ، چراغ سبز شده
بود ،
آهسته حرکت کردم ، چشام چسبید روی آینه ، حریصانه نگاهش
کردم ، حریصانه و بی تاب ،
چرا این اشکای لعنتی بس نمی کنن ،
آخه چرا خودش ماشینشو نمیروند و سوار ماشین یه دختر شده..
شایدم اونقد تو خودش بود که نفهمید پشت فرمون یه خانوم
نشسته
شقیقه هام می سوخت ، احساس می کردم هر لحظه ممکنه
سکته کنم ، قلبم عجیب تند می زد ، تند تر از همیشه ، تند تر ازتمام
مدتی که توی این چهارسال میزد
- همینجا پیاده میشم .
پام چسبید روی ترمز ، چشمامو بستم ،
- بفرمایین ...
دستشو آورده بود جلو ، توی دستش یک هزار تومنی بود و یک
حلقه تو دستش ، قلبم ایستاد ،
با همه انرژیم سعی کردم حرفی بزنم ..
- لازم نیست ..
- نه خواهش می کنم ...
پولو گذاشت روی صندلی جلو ...
صدای باز شدن در اومد و بعد ... بسته شدنش .
خشکم زده بود ، حتی نمی تونستم سرمو تکون بدم .
برای چند لحظه همونطور موندم ،
یکدفه به خودم اومدمو و درماشینو باز کردم ،
تصمیم خودم گرفته بود برای صدا کردنش ،
برای فریاد کردنش ،
برای ترکوندن همه بغضم توی این جهارسال ،
دیدمش ... چند قدم مونده بود تا برسه به زنی که با چتر باز
منتظرش بود ، و ... دختربچه ای که تو بغلش بود
زنی که میشناختمش..همونی بود که منو ازون دور کرد..
دوستم بود و میگفت طاقت دیدن دوتاتونو باهم ندارم
بخاطر حرفای اون بود که دیگه منو باور نداشت..
و بالاخره اونو خواست..
صدا توی گلوم شکست ...
اسمش گره خورد با بغضم و ترکید .
قطره های سرد بارون و اشکهای تلخ و داغم با هم قاطی شد .
رفت ، رفتند توی خیابون ، سه نفری ،
زیر چتر باز ...
صدای خنده شون از دور می اومد ...
سر خوردم روی زمین خیس ،
صدای هق هق خودم بود که صدای خنده شون رو از توی گوشم پاک کرد ...
مثل بچه ها زار زدم .. زار زدم ...
منو بارون .. ، زار زدیم ،
اونقدر زار زدم تا سه نفریشون مثل نقطه شدن ،
به زحمت خودمو کشوندم توی ماشین ،
بوی عطرش ماشینو پر کرده بود ،
هزار تومنی رو از روی صندلی جلو برداشتم و
بو کردم ...
بوی عطر خودش بود ، بوی تنش ، بوی دستش ،
بعد از چهار سال ، دوباره از دستش دادم ، اینبار پررنگ تر ، دردناک تر
و برای همیشه ..
یعنی این نقطه ی پایان بود برای عشق من ؟ نه ...
عاشق تر شده بودم عاشق تر و دیوانه تر ...
چه کردی با من تو ... چه کردی ...
بارون لجبازانه تر می بارید
خیابان بهار ، آبی بود .
آبی تر از همیشه ...
دیگر هیچ چیز مشترکی بین ما نیست
تنها آسمانمان یکیست
