پدر به خدای آسمان ها سوگند
پدر به کویر و کوه و دریا سوگند
در عشق تو دیوانه ترم از مجنون
سوگند به عشق پاک لیلا سوگند
روز پدر مبارک
پدر به خدای آسمان ها سوگند
پدر به کویر و کوه و دریا سوگند
در عشق تو دیوانه ترم از مجنون
سوگند به عشق پاک لیلا سوگند
روز پدر مبارک
تو را مرور میکنم
تا خاموشیم نشان فراموشیم نباشد
ای فراموش نشدنی
افشین علا
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺷﺒﯽ ﻋﺎﺷــﻖ ﺷﻮﯼ
ﺁﺭﺯﻭ ﺩﺍﺭﻡ ﺑﻔﻬﻤـــــــــــ ﯽـﺩﺭﺩ ﺭﺍ
ﺗﻠﺨﯽ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩﻫﺎﯼ ﺳــــــــﺮﺩ ﺭﺍ
ﻣﯿﺮﺳﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻟﺤﻈﻪ ﻫﺎ ﺭﺍ ﺳﺮ ﮐﻨﯽ
ﻣﯿﺮﺳﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺮﮔــــــِ ﻋﺸﻖ ﺭﺍ ﺑﺎﻭﺭ ﮐﻨﯽ
ﻣﯿﺮﺳﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺷﺒﻬﺎ ﺩﺭ ﮐﻨـــــﺎﺭ ﻋﮑﺲ ﻣﻦ
ﻧــــــــﺎﻣﻪ ﻫﺎﯼ ﮐﻬﻨﻪ ﺍﻡ ﺭﺍ ﻣﻮ ﺑﻪ ﻣﻮ ﺍﺯ
ﺑﺮﮐﻨﯽ
گذشت پائیز آمــد فصل سرما سر آغازش شب زیبـــای یلدا
چه شبهای درازی دارد این فصل یقین زلف سیاه گسیـــوی یلدا
دراین فصل زمستان یکدلی به محبت دوستی سیمـــــای یلدا
شب یلـــــدا عجب نیکو فتاده به ماه دی که آید بوبـــی یلدا
در ایام گذشته کـــرسی عشق بپا بـــــود از شب والای یلدا
به روی کرسی و سینی فراوان عیان بود از صفا صد خوی یلدا
لحاف و منقل و آتش بــه خانه نشسته دور هــم همسوی یلدا
زبرف و داستان راه مـــــانده سخنها رفتــــه از سرمای یلدا
زسنجدآش کشک وقصه گفتن بسی دریــــای قصه پای یلدا
ز نو رسمی بپا از بهــــر فردا صفا و خرمــــــی فردای یلدا
مبارک باد فصل بــرف وباران به یٌمن نعمت دیمــــــای یلدا
مقدم شکـــر ایزد کن به عالم ز حاصل پر ثمـــر دارای یلدا
سلام ای فصل سرد و برف و باران خوش آمد گویمت فصل زمستان
اگـــــــر چه زحمتی را نیز داری ولکــن رحمت آری باغ وبستان
شاعر: منصور مقدم

خوشا از دل نم اشکی فشاندن
به آبی آتش دل را نشاندن
خوشا زان عشقبازان ياد کردن
زبان را زخمه فرياد کردن
خوشا از نی خوشا از سر سرودن
خوشا نی نامه ای ديگر سرودن
نوای نی نوايی آتشين است
بگو از سر بگيرد، دلنشين است
نوای نی نوای بی نوايی است
هوای ناله هايش، نينوايی است
نوای نی دوای هر دل تنگ
شفای خواب گُل، بيماری سنگ
قلم،تصوير جانکاهی است از نی
علم،تمثيل کوتاهی است از نی
خدا چون دست بر لوح و قلم زد
سر او را به خط نی رقم زد
دل نی ناله ها دارد از آن روز
از آن روز است نی را ناله پرسوز
چه رفت آن روز در انديشه نی
که اينسان شد پريشان بيشه نی؟
سری سر مست شور و بی قراری
چو مجنون در هوای نی سواری
پر از عشق نيستان سينه او
غم غربت،غم ديرينه او
غم نی بند بند پيکر اوست
هوای آن نيستان در سر اوست
دلش را با غريبی، آشنايی است
به هم اعضای او وصل از جدايی است
سرش برنی، تنش در قعر گودال
ادب را گه الف گرديد، گه دال
ره نی پيچ و خم بسيار دارد
نوايش زير و بم بسيار دارد
سری برنيزه ای منزل به منزل
به همراهش هزاران کاروان دل
چگونه پا ز گل بردارد اشتر
که با خود باری از سر دارد اشتر؟
گران باری به محمل بود بر نی
نه از سر،باری از دل بود بر نی
چو از جان پيش پای عشق سر داد
سرش بر نی ، نوای عشق سر داد
به روی نيزه و شيرين زبانی !
عجب نبود ز نی شکر فشانی
اگر نی پرده ای ديگر بخواند
نيستان را به آتش می کشاند
سزد گر چشمها در خون نشينند
چو دريا را به روی نيزه بينند
شگفتا بی سرو سامانی عشق!
به روی نيزه سرگردانی عشق!
ز دست عشق در عالم هياهوست
تمام فتنه ها زير سر اوست !
((مرحوم استاد قیصر امین پور))
روز قسمت بود.خدا هستي را قسمت ميکرد.خدا گفت: چيزي از من بخواهيد هر چه باشد.شما را خواهم داد .سهمتان را از هستي طلب کنيد زيرا خدا بخشنده است. و هر که آمد چيزي خواست.يکي بالي براي پريدن و ديگري پايي براي دويدن.يکي جثه اي بزرگ خواست و آن يکي چشماني تيز.يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرمي کوچک جلو آمد و به خدا گفت:خدايا من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم.نه چشماني تيز ونه جثه اي بزرگ نه بال و نه پايي ونه آسمان ونه دريا .....تنها کمي از خودت.تنها کمي از خودت به من بده و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد.خدا گفت: آن که نوري با خود دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد.تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگ کوچکي پنهان مي شوي و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد که اين کرم کوچک بهترين را خواست.زيرا که از خدا جز خدا نبايد خواست.
عرفان نظرآهاری.
از الف اول امام از بعد پيغمبر علي است
آمر امر الهي شاه دينپرور علي است
ب برادر با نبي بيرق فراز دين حق
بحر احسان باب لطف بيحد و بيمر علي است
ت تبارك تاج و طاها تخت و نصراله سپاه
تيغآور خسرو مستغني از لشگر علي است
ث ثري مقدم ثريا متكا ثابت قدم
ثاني احمد به ذات كبريا مظهر علي است
ج جاه و قدرش ار خواهي به نزد ذوالجلال
جل شانه جز نبي از جمله بالاتر علي است
ح حدوثش با قدم مقرون حديثش حرف حق
حاكم حكم اللهي حيه در حيدر علي است
خ خداوند ظفر خيبر گشا مرحب شكار
خسرو ملك ولايت خلق را رهبر علي است
د داماد نبي دست خدا داراي دين
داعي ايجاد موجودات از داور علي است
ذ ذاتش ذوالجلال و ذالمنن وز ذوالفقار
ذلت افزا بر عدوي ملحد ابتر علي است
ر رفيعالقدر و والا رتبه روح افزا سخن
رهنماي خلق عالم ساقي كوثر علي است
ز زبر دست و زكي و زاهد و زهد آفرين
زيب بخش مسجد و زينت ده منبر علي است
س سعيد و سيد و سرور سلوني انتساب
سر لا رطب و لا يا بس سر و سرور علي است
ش شفيع المذنبين شير خدا شاه نجف
شمع ايوان هدايت شافع محشر علي است
ص صديق و صبور و صالح و صاحب كرم
صبح صادق از درون شب پديدآور علي است
ض ضرغام شجاعت پيشهي روشن ضمير
ضاربي كز ضربش المضروب لايخبر علي است
ط طبيب طبعدان مطلوب ارباب طلب
طاق نه كاخ مطبق طرح را لنگر علي است
ظ ظهير ملك و ملت ظاهر و باطن امام
ظل ممدود خداي خالق اكبر علي است
ع عينالله و علي جاه و علام الغيوب
عالم علم علي الاشيا ز خشك و تر علي است
غ غران شير يزدان غيرت الله المبين
غالب اندر غزوهها بر خصم بد گوهر علي است
ف فصيح و فاضل و فخر عرب مير عجم
فارس ميدان مردي فاتح خيبر علي است
ق قلب عالم امكان قسيم خلد و نار
قاضي روز قيامت خواجهي قنبر علي است
ك كنز علم ماكان و علوم مايكون
كاشف سر و علن از اكبر و اصغر علي است
ل لطفش شامل احوال كل ما خلق
لازم التعظيم شاه معدلت گستر علي است
م ممدوح صحف موصوف تورات و زبور
مصحف وز انجيل را مصداق و المصدر علي است
ن نظام نه فلك از نام نيكش وز جمال
نور بخش مهر و ماه و انجم و اختر علي است
و واجب منزلت ممكن نما والا گهر
واقف از ماوقع و از ما وقع يك سر علي است
هـ هوالهادي المضلين في الصراط المستقيم
هر چه بهتر خوانمش صد بار از آن بهتر علي است
ي يدالله فوق ايديهم يكي از مدح او
يك سر از يا تا الف هر حرف را مضمر علي است
آدم و نوح سليمان و خليل بيخلل
موسي با اقتدار و عيسي با فر علي است
جان علي جانان علي ظاهر علي باطن علي
مي علي مينا علي ساقي علي ساغر علي است
گويي ار مدح علي ديگر چه غم داري صغير
ياور خلق جهاني گر ترا ياور علي است
اسم صاحب اون خونه، مولای مردا علی بود
نصف شبا بلند می شد ، یه کیسه داشت که بر می داشت
خرما و نون و خوردنی ، هرچی که داشت تو اون می ذاشت
راهی کوچه ها می شد ، تا یتیما رو سیر کنه
تا سفره خالی شون و پر از نون و پنیر کنه
شب تا سحر پرسه می زد ، پس کوچه های کوفه رو
تا بوی بارون بکنه ، پاهای بی شکوفه رو
عبادت علی مگه می تونه غیر از این باشه
باید مثل علی بشه ، هرکی که اهل دین باشه
بعد از علی کی می تونه مرهم راز من بشه
درد دلامو گوش کنه ، دچار ساز من بشه
شعر از : زنده یاد مرحوم آقاسی
بی وضو در کوچه ی لیلا نشست
عشق آن شب مست مستش کرده بود
فارغ از جـام الســــتــش کرده بود
ســــــــجده ای زد بر لب درگاه او
پــر ز لیلا شـــــــد دل پـــــر آه او
گفت:یا رب از چه خوارم کرده ای
بر صـــــــلیب عشق دارم کرده ای
جام لیـــــــــــلا را به دستم داده ای
وندر این بازی شکســـــــتم داده ای
نیشـــــــتر عشقش به جانم می زنی
دردم از لیــــــــــلاست آنم می زنی
خستــه ام زین عشق دل خونم نکن
من که مجـــــــــنونم تو مجنونم نکن
مـــــــــرد این بازیچه دیگر نیستم
این تو ولیــــــــــلای تو من نیسـتم
گفت: ای دیـــــــــوانه لیلایت منم
در رگ پنــــــــــهان وپیـدایت منم
سالها با جور لیـــــــــلا ساختی
من کنــــــــــارت بودم ونشناختی
عشق لیــــــــــلا در دلـــت انداختم
صد قمار عشق یکجـــــــــا باختم
کردمـــــــــــت آواره ی صحرا نشد
گفتم عاقـــــــــل می شوی اما نشد
سوختم در حســـــــــرت یک یا ربت
غیر لیــــــــــــــلا بر نیامد از لبت
روز وشب او را صــــــدا کردی ولی
دیدم امشــــــــب با منی گفتم : بلی
مطمـــــــئن بودم به من سر می زنی
در حریم خانــــــــه ام در می زنی
حال این لــــیلا که خوارت کرده بود
درس عشقش بی قرارت کرده بود
مرد راهش باش تا شـــــــاهت کنم
صد چو لیلا کشته در راهت کنم
عید مهر ومهربانی مبارک
یک نفر دلش شکسته بود
/ توی ایستگاه استجابت دعا
/ منتظر نشسته بود
/ منتتظر،ولی دعای او
/ دیر کرده بود
/ او خبر نداشت که دعای کوچکش
/ توی چار راه آسمان
/ پشت یک چراغ قرمز شلوغ...
دعا می کنم همه دعا ها بر آورده بشه
"داییم مریضه ، شما هم دعا کنین دایی من خوب بشه"

من گمان می کردم،
دوستی همچون سروی سرسبز،
چار فصلش همه آراستگی است
من چه می دانستم،
دلِ هر کس دل نیست
قلبها ، ز آهن و سنگ
قلب ها ، بی خبر از عاطفه اند
در میان من و تو فاصله هاست
گاه می اندیشم،
می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
سیلِ سیالِ نگاهِ سبزت،
همه بنیان وجودم را ویرانه کنان می کاود
من به چشمان خیال انگیزت معتادم؛
و در این راه تباه،
عاقبت هستی خود را دادم
می توان ،
از میان فاصله ها را برداشت
دل من با دل تو ،
هر دو بیزار از این فاصله هاست
شیشه پنجره را باران شست
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
گرچه شب تاریک است
دل قوی دار ،
سحر نزدیک است
چشم من ، چشمه زاینده اشک ،
گونه ام بستر رود
کاشکی همچو حبابی بر آب
درنگاه تو رها می شدم از بود و نبود
می توانی تو به من ،
زندگانی بخشی ؛
یا بگیری از من ،
آنچه را می بخشی
معلم پای تخته داد می زد
صورتش از خشم گلگون بود
و دستانش به زیر پوششی از گرد پنهان بود
ولی آخر
ولی آخر کلاسی ها
لواشک بین خود تقسیم می کردند
و آن یکی در گوشه ای دیگر “جوانان” را ورق می زد
برای اینکه بی خود های و هو می کرد و با آن شور بی پایان
تساوی های جبری را نشان می داد
با خطی خوانا بر روی تخته ای کز ظلمتی تاریک
غمگین بود
تساوی را چنین نوشت ٬ یک با یک برابر است .
از میان جمع شاگردان یکی برخاست
همیشه یک نفر باید به پا خیزد …
به آرامی سخن سر داد :
تساوی اشتباهی فاحش و محض است
نگاه بچه ها ناگه به یک سو خیره گشت
و معلم مات بر جا ماند
و او پرسید :اگر یک فرد انسان ٬ واحد یک بود
آیا باز یک با یک برابر بود ؟
سکوت مدهشی بود و سئوالی سخت
معلم خشمگین فریاد زد : آری برابر بود
و او با پوزخندی گفت :
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه زور و زر به دامن داشت بالا بود و آنکه
قلبی پاکی و دستی فاقد زر داشت پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
آنکه صورت نقره گون ٬ چون قرص مه می داشت بالا بود
وان سیه چرده که می نامید پایین بود؟
اگر یک فرد انسان واحد یک بود
این تساوی زیر و رو می شد
حال می پرسم یک اگر با یک برابر بود
نان و مال مفت خواران از کجا آماده می گردید ؟
یا چه کس دیوار چین ها را بنا می کرد ؟
یک اگر با یک برابر بود
پس که پشتش زیر بار فقر خم می شد ؟
یا که زیر شلاق در می گشت؟
یک اگر با یک برابر بود
پس چه کس آزادگان را در قفس می کرد ؟
معلم ناله آسا گفت :
بچه ها در جزوه های خویش بنویسید:
یک با یک برابر نیستدلم برای کسی تنگ است که دل تنگ است…
دلم برای کسی تنگ است که طلوع عشق را به قلب من هدیه می دهد …
دلم برای کسی تنگ است که با زیبایی کلا مش مرا در عشقش غرق می کند…
دلم برای کسی تنگ است که تنم آغوشش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که دستانم دستان پر مهرش را می طلبد…
دلم برای کسی تنگ است که سرم شانه هایش را آرزو دارد…
دلم برای کسی تنگ است که گوشهایم شنیدن صدایش را حسرت می کشد …
دلم برای کسی تنگ است که چشمانم ، چشمانش را می طلبد …
دلم برای کسی تنگ است که مشامم به دنبال عطر تن اوست…
دلم برای کسی تنگ است که اشکهایم را دیده…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییم را چشیده…
دلم برای کسی تنگ است که سرنوشتش همانند من است…
دلم برای کسی تنگ است که دلش همانند دل من است…
دلم برای کسی تنگ است که تنهاییش تنهایی من است…
دلم برای کسی تنگ است که مرهم زخمهای کهنه است…
دلم برای کسی تنگ است که محرم اسرار است…
دلم برای کسی تنگ است که راهنمای زندگیست…
دلم برای کسی تنگ است که قلب من برای داشتنش عمرها صبر می کند…
دلم برای کسی تنگ است که دوست نام اوست…
دلم برای کسی تنگ است که دوستیش بدون (( تا )) است…
دلم برای کسی تنگ است که دل تنگ دل تنگی هایم استاینجا:آمفی تئاتر دانشگاه تریبت معلم آذربایجان
مهمانها :جعی از نخبگان و دانش آموختگان منطقه گوگان
مراسم مثل هر سال بود با این تفاوت که امسال نخبه زیاد بود وافتخار گوگانی بودنمون فزون یافت .
امسال در مقاطع دکتری وارشد پذیرفته شدگان زیادی داشتیم ودر مقطع کارشناسی دوستانمون در رشته های خوب و دانشگاه های خوب قبول شده بودن که باعث شدن باز هم به ایرانی و آذری وگوگانی بودنمون ببالیم.
اگه تلاش بچه ها ی سالهای بعد هم اینجوری باشه ،سال بعد این سالن کفاف نخبگان دیار ما رو نمیده ،
به امید اینکه گوگان وگوگانی همیشه در اوج باشند.
عاشیق دئیه ر:بیر نازلی یار وارایمیش
عشقیندن اودلانیب یانار وارایمیش
بیر سازلی-سوزلی شهریار وارایمیش
اودلار سونوب ،اونون اودی سونمه ییب
فلک چونوب، اونون چرخی چونمه ییب
حیدر بابا آلچاقلارون کوشک اولشون
بیزدن سورا،قالانلارا عشق اولسون
کچمیشلردن ،گلنلره مشق اولسون
اولادیمیز،مذهبنی دانماسین!
هر ایچی بوش سوزلره آللانماسین!
**************************************
حیدر بابا،شیطان بیزی آزدیریب
محبتی اورکلرده قازدیریب
قره گونون سر نوشتین یازدیریب
سالیب خلقی بیر –بیرینون جانینا!
باریشیغی بلشدیروب قانینا!
*******************************************
حیدر بابا ،کندین گونی باتاندا
اوشاقلارون شامین ییوب یاتاندا
آی بولوتدان چیخوب قاش-گوز آتاندا!
بیزدن ده بیرسن اولارا قصه ده
قصه میزده چوخلی غم وغصه ده
مخمد حسین بهجت تبریزی(شهریار)
عید رمضان آمد و ماه رمضان رفت
صد شکر که این آمد و صد حیف که آن رفت
خدایا :رحمتی کن تا ایمان , نام و نان برایم نیاورد
قوتم بخش تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم
تا از آنها باشم که پول دنیا را می گیرند و برای دین کار می کنند
نه آنها که پول دین را می گیرند و برای دنیا کار می کنند
دکتر شریعتی
گاهي گمان نمي كني ولي مي شود
گاهي نمي شود، نمي شود كه نمي شود
گاهي هزار دوره دعا بي اجابت است
گاهي نگفته قرعه به نام تو مي شود
گاهي گداي گداي گدايي و بخت نيست
گاهي تمام شهر گداي تو مي شود...
دكتر علي شريعتي

تو یه همچین روزی،
ناگهان آسمان ترک برداشت ،
فرق آفتاب شکافته شد،
دل زینب بی قرار شده بود ،
زینب روی پدر روان شده بود،
در ودیوار تمنا می کرد ،
در ودیوار مهربان شده بود،
وقت گریه اذان شده بود ،
کعبه سوی محراب روان شده بود،
باد در کوچه ها نوحه خوان شده بود،

عالم و آدم بی علی شده بود.

خوش به حال مامان وبابام که بیست واندی سال پیش تو این روز خوب صاحب یه دختر تپل مپل وخوشگل وناز ودوست داشتنی شدن ![]()
پس همگی بگین تولدت مبارک![]()

آیا قطره می تواند دریا را انکار کند
آیا گل مینا می تواند آفتاب را انکار کند
آیا شراره آتش می تواند شعله را انکار کند
آیا برگ، شکوفه ومیوه می توانند ریشه را انکار کنند
آیا کودک میتواند مادرش را انکار کند
آنگاه می پرسی که خدا کجاست؟
خدا در خانه توست برادرم !
او در درون توست ؛ در روح تو
لازم نیست به هیچ زیارتگاه
یا مکان مقدسی بشتابی
او را بطلب
با اشک عشق او را بخوان
او را با ذوق وشوق کودکان
نسبت به مادر خویش بخوان
تی.ال. واسوانی

گریه نکردن چشم از سختی دل است
سختی دل از گناه بسیار است
گناه بسیار از آرزوهای بزرگ است
آرزو های بزرگ از فراموشی مرگ است
فراموشی مرگ از حب دنیا است
حب دنیا از دوری از خدا است
وبه یاد خدا بودن مشگل گشای همه سختی ها است
بهترین روزهای خدا رو یکی یکی داریم از دست می دیم ،این روزا که برا ما بنده های رو سیه حکم پل برگشت رو داره.
ولی ما باز بی خیال وشتابان پا تو این جاده گذاشتیم و داریم مثل نور رد می شیم اگه فقط یه نگاه به مسیری که اومدیم والان توش قدم میزنیم بندازیم ،به خدا قدر روزهای باقی مانده رو می فهمیم.
فقط یه نیش ترمز لازمه تا به خودمون بیایم!
فقط یه تلنگر لازمه تا بفهمیم!
فقط چند تا الله اکبر تا بخشیده شدنمون مونده!
فقط چند تا قنوت سبز لازمه تا خدا دستمونو بگیره!
فقط همین......
بدو تا دیر نشده،خدا خیلی وقته منتظرمونه!


اگه تو تاریکی کلمات گم شدی
اگه تو قعر لحظات گم شدی
فقط کافی انگشت اشاره ات را به طرفش دراز کنی
اونوقته که می بینی انگشتت پر از چلچراغ شکوفه ها میشه
هر کی هستی اگه غریبی ،تنهایی، پشیمونی فقط لازمه که صداش کنی
اونوقته که میتونی راز اقاقیا را بفهمی وعطر مریم را بشنوی اونوقته که رود ها ودریا ها را می بینی
اونوقته که می تونن صدات بزنن بنده خدا
چه اسم قشنگی!

اوخو ای بلبل هجران کش آخر بخت یار اولدو
زمستان کؤچدو ،فرقت قورتولوب فصل خزان اولدو
یاشیل کؤنیک گئیب داغلار ،گول آچدی باغچالار باغلار
بهشته بنزه ییر عالم ،سراسر لاله زار اولدو
اسیر باد صبا شانه ویریر زلف پریشانه
داراسین زلف دلداری موفق ایندی یار اولدو
یاشیل باش دورنالار به به اوزور چایلاردا ،گللرده
آچیب غازلار قاناد گؤیده سوریلن همقطار اولدو
اَلی حنالی کهلیکلر اوجا داغلاردا قاقیلدیلیرلار
چیخیبدیر سئره جیرانلار گزیرلر هر دیار اولدو
بولودلار گؤیده شاقیلدیر تؤکر مرجان کیمین اشکین
سولار سئللر داشیب هر بیر طرفدن آبشار اولدو
تبسم ائیله ییر گلزاردا آغ قرمزی گوللر
گول عطریله دولوب عالم سراسر مشگبار اولدو
نسیم صبح اسیر عالم دولوب عطریله سرتاسر
مشامه آلدی بولبوللر گولون عطرین ،خمار اولدو
ویرن هر نعمتی خلقه فقط پروردگار اولدو!