دوست داشتم خلبان هواپیما یا هلی کوپترهای جنگی باشم تا وقتی صدام یا آمریکا دوباره هوس حمله به ایران به سرشان زد جت جنگنده ام را آماده کنم و بروم بزنم به قلب دشمن و طی یک عملیات افتخار آمیز عراقی ها و آمریکاییها و اسرائیلی های خونخوار را نفله کنم و مثل قهرمان برگردم به کشورم و بروم بنشینم کنار رهبر و رئیس جمهور خاتمی و خالاصه بشوم افتخار مملکت.
بعد سریال سیمرغ هم خودم را خلبانی میدیدم که سوار بر هلی کوپتری که صدایش را خودم در میآوردم شده و به جنگ دشمن رفته و با بمب های ویرانگری که باز هم صدایشان با انواع و اقسام شیوه ها همراه با تفهای ضمیمه تقلید میکردم دشمن را ناکوت میکند و از پای در میآورد .
یک روز صبح از خواب که بیدار شدم صدای خش خش کاغذ را شنیدم بالای سرم را که نگاه کردم پدرم را دیدم که هول هولکی کادوی روز تولد را پشتش قایم کرد فهمیدم داستان از چه قرار است سمج شدم و اصرار کردم که کادو را به من نشان دهد اما بعد کلی انکار که "بابا کادویی در کار نیست "سعی میکرد من را قانع کند که هدیه را شب موقع جشن تولد باز کند نهایتا هم کادو را برد و گذاشت بالای جای رختخوابها . بعد کلی اصرار و گریه و التماس بود که کادو را باز کرد و از من قول گرفت که "حالا که کادویت را بازش میکنم تو هم قول بده به هیچکس نگویی درون کادو را دیده ای "چسب های رویش را یکی یکی با دقت کند و هدیه روز تولد را به من نشان داد موقع باز شدن کاغذ کادو و دیدن محتویات درونش ذوق مرگ شده بودم و سر از پای نمیشناختم هدیه روز تولد بابا یک لباس خلبانی بود آنهم از نوع درجه دارش پرسیدم لباس پلیسه و جواب داد "نه لباس خلبانیه همون چیزی دوست داشتی " با کلی اصرار لباس را بر تن کردم و بعد درآوردن از تن بابا دوباره از من قول گرفت که شتر دیدی ندیدی و از این موضوع به کسی حرفی نزن.
موقعی که مامان از مدرسه به خانه آمد عهد شکستم و با کلی ذوق همه ی جریان را برایش تعریف کردم .آماده شدیم برای مراسم تولد و موقعی که مهمان ها برسند.
جشن تولد که شروع شد موقع بازکردن همه ی کادوهای تولد با بی قراری تمام هم اعلام کردم که اول از همه میخوام کادوی بابا رو باز کنم و بپوشمش و باهاش عکس بندازم"

