همیشه دوست داشتم وقتی بزرگ شدم یک خلبان باشم آن هم نه خلبان عادی که خلبان جت و جنگنده .یکی مثل شریفی "عقابها" یا "شیرودی" و "کشوری" سیمرغ یکی مثل عباس بابایی که عکس و پوسترش در اکثر مغازه و خانه های مردم قزوین به چشم میخورد یا همین حسین لشکری همه به او افتخار می کنند .

دوست داشتم خلبان هواپیما یا هلی کوپترهای جنگی باشم تا وقتی صدام یا آمریکا دوباره هوس حمله به ایران به سرشان زد جت جنگنده ام را آماده کنم و بروم بزنم به قلب دشمن و طی یک عملیات افتخار آمیز عراقی ها و آمریکاییها و اسرائیلی های خونخوار را نفله کنم و مثل قهرمان برگردم به کشورم و بروم بنشینم کنار رهبر و رئیس جمهور خاتمی و خالاصه بشوم افتخار مملکت.

بعد سریال سیمرغ هم خودم را خلبانی میدیدم که سوار بر هلی کوپتری که صدایش را خودم در میآوردم شده و به جنگ دشمن رفته و با بمب های ویرانگری که باز هم صدایشان با انواع و اقسام شیوه ها همراه با تفهای ضمیمه  تقلید میکردم دشمن را ناکوت میکند و از پای در میآورد .


یک روز صبح  از خواب که بیدار شدم صدای خش خش کاغذ را شنیدم بالای سرم را که نگاه کردم پدرم را دیدم که هول هولکی کادوی روز تولد را پشتش قایم کرد فهمیدم داستان از چه قرار است سمج شدم و اصرار کردم که کادو را به من نشان دهد اما بعد کلی انکار که "بابا  کادویی در کار نیست "سعی میکرد من را قانع کند که هدیه را شب موقع جشن تولد باز کند نهایتا هم کادو را برد و گذاشت بالای جای رختخوابها . بعد کلی اصرار و گریه و التماس بود که کادو را باز کرد و از من قول گرفت که "حالا که کادویت را بازش میکنم  تو هم قول بده به هیچکس نگویی درون کادو را دیده ای "چسب های رویش را یکی یکی با دقت کند  و هدیه روز تولد را به من نشان داد موقع باز شدن کاغذ کادو و دیدن محتویات درونش ذوق مرگ شده بودم و سر از پای نمیشناختم هدیه روز تولد بابا یک لباس خلبانی بود آنهم از نوع درجه دارش پرسیدم لباس پلیسه و جواب داد "نه لباس خلبانیه همون چیزی دوست داشتی " با کلی اصرار لباس را بر تن کردم و بعد درآوردن از تن بابا دوباره از من قول گرفت که شتر دیدی  ندیدی و از این موضوع به کسی حرفی نزن.

موقعی که مامان از مدرسه به خانه آمد عهد شکستم و با کلی ذوق همه ی جریان را برایش تعریف کردم .آماده شدیم برای مراسم تولد و موقعی که مهمان ها برسند. 

جشن تولد که شروع شد موقع بازکردن همه ی کادوهای تولد  با بی قراری تمام هم اعلام کردم  که اول از همه میخوام کادوی بابا رو باز کنم و بپوشمش و باهاش عکس بندازم" 

گرچه از ایل و تبار شاه شاپورم رفیق

ناگزیر از زندگی در دولت زورم رفیق

یادگار آرمان های بزرگ کورشم

بودمان خواری ایران مغرورم رفیق

می توانم با سرانگشتم بفهمم ظلم را

گر چه می خواهند لال و ابله و کورم رفیق

همنشین آتشم تا نشئه دودم شوید

حبه ی تریاک چسبان روی بافورم رفیق

امتیاز سیری سگ گرگ های کوچه ام

بره قربانی در دست ساتورم رفیق

موجم و در تنگ ماهی پایبندم کرده اند

(ماهی آزادم) و زندانی تورم رفیق

سوز دلسردیم از سرمای این سی سال نیست

از پناه آتش زرتشتیان دورم رفیق

گاه طغیان میکنم چون رود کارون در بهار

ترک یاغی می شود روح سلحشورم رفیق

آب وآتش می شوند اندیشه و دلبستگی

زیر پا له می شود جنگی ی شیپورم رفیق

برنو ام را توی پستو می گذارم باز هم

دختري دارم كه بابائيست ، مجبورم رفیق

دشمنیشان بعد مرگم نیز خواهد بود آه

بر نمی دارند حتی دست از گورم رفیق

 

علی بهمنی

از لاله زار كه ميگذرم،زخمي تر از ترانه ام

تشنه ی محكوميت يه حكم عاشقانه ام 
از لاله زار كه ميگذرم، حسرت گولهّ با منه  
وقتی كه دست تو مي خواد،تير خلاصُِ بزنه 
رفاقت خشم تو با، ماشه ی منتظر ميگه 
دستای بيصدای ما، نميرسن به همديگه 
فاصله بين من و تو، همين گلوله بود و بس       
منو بزن كه خسته ام از زنده بودن تُو قفس  
لاله زار كاش ميتونستيم، تا ابد با تو بمونيم 
تو بهارستان دوباره، شعر بی داری بخونيم 
نارفيقانه ورق خورد، دفتر گذشته ما 
قد كشيديم توی بن بست، با هم اما تك و تنها 
از لاله زار كه ميگذرم، ميرسه سال ما شدن  
سال نفس تنگيه عشق سال، زمين خردن من  
از لاله زار كه ميگذرم، زخمای كهنه وا ميشن 
دوباره كوچه ها پر از، مردم همصدا ميشن 
دوباره بوی نفت و خون، دوباره تابستونه داغ 
ميتينگای تك نفره، دوباره سايه ی چماق 
وقتی همه بادبادكا، بنده ی حذب باد شدن 
عربده های مرده باد، يكشبه زنده باد شدن 
ما توی پس تويه عطش، فيلم رهايی ميديم
                                                                                توی تئاتر زندگی...گریه مون و می دزدیدیم...

 
یغما گلرویی 

پیرمرد دلشکسته تکیه داده بر عصایش
راستی را تکیه‌گاه ماست صدق بی ریایش

در عبایی خویش را پیچیده و کنجی نشسته
نه ادا با آن عبا و نه ریا زین بوریایش

تکیه داده بر عصای خویشتن آرام، امّا
گردبادی تند سر بر می‌کشد از چشم‌هایش

حاصل دنیا عطایی گاهی و گاهی لقایی
چون عطایش را نمی‌خواهد، نمی‌خواهد لقایش

با هوای کیست؟ حالش چیست؟ کاین گونه رها کرد

آن جهان را با جنانش، این جهان را با جفایش

ایستاده زیر لب با خویش می‌گوید که‌ای داد
مرد تنها را رها کن ‌ای جهان! تنها رهایش

مثل باران است، تا اعماق اقیانوس راهی است
در نهان ما خموشان راه می‌جوید صدایش

کوه را ماند بلندایش که پوشیده است گردون
از سپیدی ابرهای مهربان بر تن قبایش

جاودان چون آتش زرتشت، گرمای کلامش
بی امان چون نعرۀ سیمرغ، آوای رسایش

قصّۀ ققنوس را ماند دوام جاودانش
جلوۀ طاووس را ماند کلام جانفزایش

رَسته، امّا خسته از مکر و فریب نا رفیقان
خسته، امّا رسته از بیگانه، هم از آشنایش

کی به راز و رمز قهر و مهر او راهی بجویند
دشمنان بی حیایش، دوستان بی وفایش

بلکه مبهوت درشتی‌ها و نرمی‌های اویند
دوستان بی وفایش، دشمنان بی حیایش

پیرمرد از آن سوی تاریخ با لبخند تلخی
طعنه دارد می‌زند بر مدّعی و مدّعایش

شیر در زنجیر، حتّی پیر، امّا شیر ـ آری
نه! که خود زنجیر هم از عجز می‌افتد به پایش

از پس پشت نگاه سادۀ او می‌توان دید
موبه مو پیچیدگی‌هایی که دارد ماجرایش

چون درختی یکّه و تنها که در شب‌های طوفان
خم نشد هرگز به زیر بار وحشت شانه‌هایش

چشمه‌ها آیینه در آیینه سرگردان راهش
چشم‌ها تصویر در تصویر محو ردّ پایش

موج‌ها همگام طوفان یک به یک در التهابش
سروها در زیر باران، صف به صف در اقتدایش

عقل سرخ از مشرق پیشانی او در تجلّی
گلشن راز جهان سبز معنا فکر و رایش

کهنه رندی که سبو نشکست و در مستی نگه داشت
حرمت می‌را درست از ابتدا تا انتهایش

تسمه می‌خواهد کشید از گُردۀ نیرنگ و افسون
پهلوان پیر ما با پنجة صدق و صفایش

شیونش را در هوای میهنش آیا شنیدی؟
قرن‌ها اندوه ما را می‌نوازد با نوایش

چیست جز بالندگی تقدیر یاران صبورش
نیست جز شرمندگی سهم حریفان دغایش

مرگ؟ هِه! این زندۀ بیدار، این پیر میاندار
زندگی بخشد جوانمردان عالَم را دعایش

در زمین و سرزمینی که به جز فریاد و بیداد
نشنوی و ننگری وقتی بگردی هر کجایش

در فریب‌آباد بی بنیاد این بیدادْ خانه
این که تاریخ سراب است آفت جغرافیایش

در دیاری که عطش از هر کجایش می‌تراود
شعله‌ها برخاسته با دودِ آه از هر سرایش

با زلالی‌های یاد او به سرشاری رسیدیم
چشمه‌ای جاری است، خاک تشنه سیراب از عطایش

یاد او باغی است با روشن چراغی در دل شب
می‌توان عمری نفس زد در بهار دلگشایش

در نهان آرامشی دارد چنان چون خواب دریا
در عیان هم غرّشی، بیداری ما با صلایش

عزلتی چون پیر کنعان، خلوتی چون بیت‌الاحزان
یوسفی گم کرد و پیدا کرد خون را در خدایش

قصّه و افسانه بود از سِحر و افسون هر چه گفتند
پیر ما همسنگ اعجاز است امّا کیمیایش

پیرمرد از کژدم غربت جگر آزرده، دلخون
آشنایی کو نهد مرهم به درد بی دوایش

احمدآباد است این جا یا که یُمگان است؟ گویا
فرق چندانی ندارد این و آن حال و هوایش

حبس می‌خواهد نفس را بس که دلتنگ است و بیزار
از چنین ایّام نامسعود، در زندان نایش

پیرمرد امّا هنوز آن گوشه در کنج غریبی
زیر چشمی، همچنان که تکیه داده بر عصایش

خیره بر ما می‌شود گاهی و گاهی با نگاهی
راز می‌گوید به ما فرزندهای بینوایش

رازی از دیروز تاریخی، که تو امروز آنی
لکّة ننگی نباشی،‌هان پسر! فردا برایش

همچنان تنهای تنها، پیرمرد اِستاده امّا
جاده‌ای در پیش رویش، کوله‌باری در قفایش

شعر از :  سهیل محمودی 

خداحافظ

خدا حافظ ! صمیمی ! فصل رویاهای یأس انگیـز !


حلالم کن که کم کم رفع زحمت می کنم پاییــز !


علی اکبر یاغی تبار

بهمن گفته بودند

به من گفته بودند آدم بمانم به من گفته بودند عاشق نباشم

به من گفته بودند دائم بخندم پر از غم نباشم پر از دق نباشم

به من گفته بودند در شعرهايم فقط بلبل و دختر و گل برويد 

سياست به شعرم نريزد زماني و از دوستانِ مصدق نباشم

به من گفته بودند در اين لجنزار به خون خو كنم آب را تف بريزم

به من گفته بودند انگل بمانم و يك لحظه حتي شقايق نباشم

و ميخواستند از من و شعرهايم نموداري از جنس كذب و تملق

وگفتند اراجيفِ بيخود بگويم و با واقعيت موافق نباشم

نوشتم... ولي من نوشتم..(...) نداريد...نوشتند : زندان، نوشتند :اعدام

و داغي به روي زبانم نهادند كه فريادِ دردِ خلايق نباشم

من اما من اين ساده مرد دهاتي من اما من اين صورت و دل نمايان

مگر ميتوانم كه شاعر نباشم؟ مگر ميتوانم كه كه عاشق، نباشم؟


علي بهمني

تاریخ کارگاه اراده ی معصوم ملت هاست...

در خویش می سازم تو را ، در خویش ویران می کنم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم


جانی به تلخی می کنم جسمی به سختی می کشم

روزی به آخر می برم ، خوابی پریشان می کنم


در تار و پود عقل و جان آب است و آتش توامان

یک روز عاقل می شوم ، یک روز طغیان می کنم


یا جان کافر کیش را تا مرز مردن می برم

یا عقل دور اندیش را تسلیم شیطان می کنم


دیوار رویاروی من از جنس خاک و سنگ نیست

یک عمر زندان توام ، یک عمر کتمان می کنم


از عشق از آیین تو، از جهل تو، از دین تو

انگشتری دارم که دیوان را سلیمان می کنم


یا تو مسلمان نیستی یا من مسلمان نیستم

می ترسم از حرفی که باید گفت و پنهان می کنم


عبدالجبار كاكايي

عشقت به من

در شعری بود که مینوشتی

همه دنیا می خواندند

حسادت میکردند به من

به ما

نمیدانستند تو آن گوشه اتاق نشسته ای ، مینویسی

من این گوشه تنها ترین آدم دنیام ...


شقايق جعفري جوزاني

بياييد محسن نامجو

بياييد محسن نامجو
تلفيقي از دو غزل بياييد و بميريد مولانا جلال الدين بلخي با ريتم سيزده ضربي .از نحوه گزينش ابيات و چينش آنها كنار هم و نوع اداي كلمات و سبك تلفيقي ، حس و حال جنون و سرمستي و بي وزني مولانا هنگام سرودن ابيات القا مي شود . ب
ه نظر من اين همان شور و سماع شلخته ايست كه مولانا هنگام سرودن اين ابيات متوازن و گنگ به آن مي رسيده همان فارغ شدن از زن و فرزند و خانواده و آشنايان همان فرار از مقام منطق غزالي واستدلال و درس و فقه به سمت عشق خالص همان عربده شمس است هنگام يافتن مولانا همان خنده و گريه ي ديوانه وار همان رميدن و همان وحشيگري موقع وصل به دلدار
بكوبيد دهل ها و دگر هيچ مگوييد 
چه جاي دل وعقلست كه جان نيز رميدست 
اين همان زنجير پاره كردن و همان شورشي است كه مولانا را تا پاي مرگ مي كشانده و دگران را به اين نوع مرگ فراخوانده. و نامجو چه زيبا ما را به ابياتي از اين غزل ديگر مولانا وصل كرده
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بمیرید بمیرید و زین مرگ مترسید
کز این خاک برآیید سماوات بگیری
 http://www.mohsennamjoo.com/audio/138album/02-Biyaid.mp3

ياس و پريشاني

خون شد دل برگا از دست اين سرما

سرماي طوفاني

شبهاي طولاني

خوكا همه هشيار 

خرسا همه بيدار

ما آدمك ها در خواب زمستاني

گرگا همه آزاد شهري پر از بيداد

شيراي شهر من در خانه زنداني

قلباي پيچاپيچ ذهناي پوچ از هيچ

مغزاي پر گشته از علم ناداني

دلها شده خسته لب ها ولي بسته

حرفاي سر بسته از قتل زنداني

رحمت رفته از ياد نفرت شده فرياد

حرفاي پنهاني از عشق انساني

ظهراي باراني 

عصر يخبنداني 

مردم سرگشته هر شب پي ناني

اين شهر سبز و سرخ اين شهر نوراني 

حالا شده غرق ياس و پريشاني


شعر وعكس:
عارف زماني