صدامو داری؟!
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر سفر نکني ،
اگر به اصوات زندگي گوش ندهي ،
اگر از خودت قدرداني نکني .
به آرامي آغاز به مردن مي کني
زمانيکه خودباوري را درخودت بکشي ،
وقتي نگذاري ديگران به تو کمک کنند
به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر از شور و حرارت ،
از احساسات سرکش ،
و از چيزهايي که چشمانت را به درخشش وا ميدارند
وضربان قلبت را تندتر مي کنند ،
دوري کني .....
تو به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر برده عادت شوي ،
اگر هميشه از يک راه تکراري بروي ....
اگر روز مرگي را تغيير ندهي
اگر رنگهاي متفاوت به تن نکني ،
يا اگر با فراد ناشناس صحبت نکني
تو به آرامي آغاز به مردن مي کني
اگر هنگامي که با شغلت ، يا عشقت شاد نيستي ، آنرا عوض نکني
اگر براي مطمئن در نامطمئن خطر نکني
اگر وراي روياها نروي ،
اگر به خودت اجازه ندهي
که حداقل يکبار در تمام زندگيت
وراي مصلحت انديشي بروي ...
امروز کاري بکن!
امروز مخاطره کن !
امروز زندگي را آغاز کن !
نگذار که به آرامي بميري ...
شادي را فراموش نکن !
اما...حاشا
وعده کردم که به تو سر نزنم
برسم تا دم در ،در نزنم
قول دادم به غزلهای خودم
زل به چشمان تو دیگر نزنم
مطمئــ(ن)ـباش خیالت راحت
گله ای از تو به دفتر نزنم
این چه رسمیست که باید یک عمر
حرف خود را به تو اخر نزنم
برو ای عشق برو تا دیگر
روی دستان تو پرپر نزنم
معیّت - معرفی
هنوز دوسش دارم. مثل سابق...
اومدم بنویسم که یه وبلاگی درست کردم واسه ثبت سیاه مشقام...
آدرسش رو میذارم.
یا علی
درس
سلام
الان نمیدونم چی بنویسم چی بگم. جملات توی ذهنم مثل حس و حالات مختلف این روزام دارن معلق میزنن! نمیدونم الان حال شمایی که حتی بصورت گذری این نوشته رو میخونی چجوریه؟ با حالت شادی ، دلتنگی ، حسرت ، بغض و یا اصلا سوژه بازانه (!) به این متن خیره شدی. منتظری من یه چیزی خاص بگم یا به یه مطلب جالب اشاره کنم و چه بدونم مثل همه و یا بهتره بگم اکثر وبلاگها و سایتهایی که الان هستن و فعالیت میکنن و جملات قشنگ و با معنی که غالبا با احساسات شاعرانه همراهه از احوالاتی بگم که گذرا هستن و بعد یه هفته با یه جمله دیگه بیام نقضشون کنم! اما نه ، دوس دارم کلی صحبت کنم ، کلی ای که اجزا رو هم در بر بگیره.. خیلی چیزا توی ذهنم بود و مد نظر داشتم که بگم. آخرش به این نتیجه رسیدم که بعد از بازگشت چندین ماهه م ، هرجور که پا میده بنویسم. الان (بقول های مختلف) مود من این بود. مثل دوستان دیگه م حس خوبی ندارم از اینکه وبلاگا رو بستیم رو آوردیم به سایت مضخرف ف.ب . درسته توی همه جای این دنیای دروغین همه خوبن ، اخلاقا توپ و مشتی ، همه اهل دل ، همه خسته و خیانت دیده و بی نقصن اما احساسی که توی وبلاگها و نوشته های وبلاگی بود و کماکان هست بسیار صادقانه تر از جاهای دیگه از جمله سایت مذکور هست.
نمیخوام کش بدم ، عنوان مطلبم رو "درس"انتخاب کردم چون درسهایی از این روزهایی که گذروندیم یاد گرفتم ، برحسب رفاقت معنوی ای که روح هامون رو مدیون هم میکنه یه گپی زده باشیم:
اول از همه طاعاتتون ایشالا مورد قبول خداوند قرار گرفته باشه. یه دعای کلیشه ای ولی بسیار زیبا هست که میگه خدایا اگر تا به این ساعت از ماه امید و مهربانیت منو نیامرزیدی ، به بزرگی و جلالت و بحق حجت حی و حاضری که لیاقت نداریم حتی باهاش خلوت کنیم و به مناجات مقبولش ما رو ببخش. آمین

بریم سراغ درس: اولین درسی که از ماه رمضان 1392 هـ.ش گرفتم این بود که دنیا و البته آرزوهای دنیایی بسیار کوچک و قابل دسترس هستند. این درس رو افطار به من داد. انسان روزه دار از هنگام بیدار شدنش بعداز خوردن سحری مدام دقایق و ساعات رو میشمره و هی بخودش میگه مثلا 6ساعت مونده ، 1 ساعت مونده ، یک ربع مونده و ... خدایا زمان افطار رو زودتر برسون. تقریبا تنها خواسته ست که خیلی با پافشاری از خئا میخوایم! : ) اگه افطار بشه آب میخورم 2پارچ ، 2تا نون میخورم ، فلان چیزو میخرم میخورم و فلان کارو انجام میدم فلان جا میرم. وقتی هنگامه افطار میرسه و صدای اذان به گوشش میرسه و کنار سفره پر از خوراک میشینه به کوچیکی آرزوهای طول روزش پی میبره. با خودش میگه کاش چیز بزرگتر و ارزشمندتری از خدا میخواستم... افسوس! افسوس که زمان گذشته و این "ای کاش"ها بر لب و در ذهن میمونه.
درس دومی که رمضان به من یادداد هنگام سحر بود. سحری و رسیدن اذان صبح به من "قنـاعت" یاد داد. دنیا مجالش دو دقیقه مونده به اذان صبح روزه داره. اگر انبارهایی از میوه ، خوراکی ، غذا و نوشیدنی و ... داشته باشی فقط به اندازه 2دقیقه میتونی از اونا استفاده کنی. دنیا هم همینطوریه. اگر برای پول و اندوخته های طمع کارانه ی غیرانسانی و آسایش شیطانی تن به هرکاری بدی و دست به هرکاری بزنی و هرچند به احتمالی بهشونم برسی ، فقط و فقط حرص الکی زدی و ضررشم به خودت میرسه. درسته که حق هایی که این وسط ناحق میشن گزند دنیائیش به دیگران میرسه که این زیان اگر براشون توی این دنیا قابل جبران نباشه یه جایی هست که یه نفر به بزرگی خدا خسارتش رو میپردازه بهشون. بحثش مفصله خیلی هم مفصّله. فقط میخوام یادآوری بشه که خدای منوتو روزی همه رو برای اون "دو دقیقه" میرسونه ؛ به آب و آتش زدن از روی طمع ، باقی مونده بعد از اذان میشه...که دردی رو دوا نمیکنه.
همیشه آرزوهای خوب و دعاهای بزرگ پشت هم کنیم که وقتی رو در رو میرسیم صمیمیتمون بتونه خاطره رقم بزنه. و یادمون باشه وقتی آفتاب بزنه نمازمون قضا میشه... یه سر به ادامه مطلب بزن.
با آرزوی موفقیت در ماه های مونده تا رمضان 93 بشرط حیات..
اللهم عجّل لولیک الفرج
یاحق
اطلاعات لطفا
خوشحالم ک بعد از چند ماه دوری از اینجا میتونم دوباره سلام کنم. ب همه اونایی ک دوستم هستن و نظر میدن ، ب همه اونایی ک دوستم هستن و نظر نمیدن ، اونایی ک همینجوری گذری میان اینجا و مطالب رو میخونن و میرن ، حتی اونایی ک اتفاقی از طریق جستوجوی ی کلمه توی گوگل یا بینگ یا یاهو یا هرچیز دیگه وارد شدن... خیلی دلم تنگ شده بود واسه اینجا. واسه فضاش ک وقتی میبینمش و پستای قبلیم رو میخونم یاد حال و هوای گوناگونم توی برهه های مختلف زمانی میفتم. یاد خاطراتش ، دغدغه هاش ، مشکلاتش ، شیرینی هاش و ... بهم حس خوبی میده.
توی این مدتی ک نبودم درگیر خیلی چیزها بودم. خدا رو شکر اکثرشون ب خوبی و خوشی گذشت. بجز ی مورد ک بدون شک صلاح خداوند بوده و صد در صد خیر بوده. شاید و مطمئنا ب چشم من و یا دوستان دیگه شر باشه ولی واقعیت همون ک عرض کردم. هفتم آبانماه ۱۳۹۱ ک همین امسال باشه من از کلاس اجزای ماشین با همکلاسیام برمیگشتم. رسیدیم ترمینال قزوین و سوار اتوبوس شدیم ک راهی تهران بشیم. نشسته بودیم همینجوری صحبت و شوخی و ... ک یهو گوشی من زنگ خورد. رفیقم علی بود. گوشی رو برداشتم *گفت سلام کجایی؟ *گفتم ترمینال. *گفت خبر داری چی شده؟ گ*فتم ک نه.چی شده؟ *گفت خونه رفیقم نیما آتیش گرفته و خودش و پدر و مادرش سوختن.الانم بیمارستانن* واقعا حالم بد شد. اصلا توو حال خودم نبودم. با هزارتا دلهره و اینور و اونور خودمو رسوندم خونه و رفتم سراغش. کل ماجرا رو ازش پرسیدم. فرداش رفتیم ملاقات نیما. قبلش هماهنگ کرده بودیم ک کلی نیما رو بخندونیم و شادش کنیم بلکه ی مقدار از اون حال و هوای حادثه دربیاد. وقتی رسیدیم من با لباس بیمارستان دیدمش ، کسی ک همیشه باهم بودیم و میخندیدیمو سوژه بازی میکردیم رو با اون حالت و صورت سوخته دیدم بغضم گرفت. فقط نگاش میکردم. اولین بار بود ک همدیگرو میدیدیمو نمیخندیدیم. خلاصه اونروز متوجه شدیم ک خودش و پدرش ۲۰ و ۲۵درصد سوختگی داشتن و مادرش ۷۰درصد. همگی دست ب دعا برداشتیم واسه همشون بخصوص مادرش. همینجوری روزها با دلهره میگذشت و ما ملاقات میرفتیم و دعا میکردیم تا ب روز جمعه ۱۲آبانماه ک من بازهم با دوستان توی اتوبوس بودم و همونجایی ک خبر سوختگی رو دادن. بر حسب اتفاق ی روضه میخواستم گوش بدم ، غروب بود. خیلی سنگین بود اونروز..واقعا دوس ندارم دوباره تجربه ش کنم. باز گوشیم زنگ خورد. بازم علی بود. گوشی رو برداشتم دیدم با صدای گریه و هق هق علی گفت علیرضا کجایی بدبخت شدیم. گفتم بگو چی شده؟ گفت مادر نیما فوت شد. معنی خراب شدن دنیا روی سر کسی رو ب معنای واقعی درک کردم.. قطع کردم. اونشب طولانی ترین مصافت ممکن بین تهران و قزوین رو تجربه کردم. همش اون روضه واقعا سوزناک تو گوشم بود. همش بچه ها تماس میگرفتن و خبرو میدادن. نمیدونم با چه حالی رسیدم خونه و شب و صبح کردم. صبح درحالیکه نیما و پدرش همچنان تو بیمارستان بستری بودن بیخبر از ماجرای فوت مادرش ؛ مادر نیما رو با شکوه تشییع و خاک سپاری کردیم. واقعا مث مادر خودم بود. انگار ... بعد از دوسه روز با تصمیمات و جدلهای فراوون ب پدرش و فرداش ب خود نیما خبر رو رسوندیم. واقعا سخت بود ، واقعا سخت بود. خدا رو شکر منطقی با ماجرا کنار اومدن. ولی پس همین کنار اومدن خیلی ماجراها خوابیده...
پوزش بخاطر گرفتن وقتتون و تشکر از اونایی ک تا اینجا باهام پا ب پا اومدن. ی هدیه ناقابل واستون دارم. ی داستان شیرین ک من نمیدونم چی باید بگم از احساسم وقتی خوندمش. همینو بگم ک باعث دوباره نوشتن من شد... قبل از خداحافظی بگم ک چند روزی تا محرم نمونده. خدا رو شکر ک تا همینجاشو دیدیم. امیدوارم زنده باشم و بتونم محرم و حال و هواش رو ببینم. همینجا از همه دوستام حلالیت میطلبم. با دیدن صحنه ها و مراسمات و غسالخونه و ... آدم واقعا ایمانش ب اینکه ب هیچ بنده توو دلش مستحکم تر میشه. پس حلالم کنید.
صل الله علیک یا ابا عبدالله

ماه عسل
سلامی ب اندازه و لذت ثواب یک روز روزه با اخلاص
چقدر خوبه احساس چند دقیقه مونده ب افطار
ی آرزو دارم و اون اینه ک خدا هیچوقت این روزه رو از ما نگیره..
با این ادعاها و دلایل خیلی منطقی و بحق(!!!) دوستان و مردم مبنی بر روزه نگرفتناشون و رد کردن امر روزه برای انسان مدرن، اگر تا ۵ سال دیگه روزه دار باشیم (منظورم ماه رمضان هاست) و عقایدمونو عوض نکنن ، باید خدامونو شکر کنیم!
بگذریم..دوستان هدفم ازاین آپ اول تبریک ماه مبارک بود و دوم اینکه ب اطلاعتون برسونم با افتخار هشتمین مهمون ماه عسل (واقعی) قبیله هواداران احسان علیخانی بودم و روایت دوست عزیزم حامد رو بازگو کردم..ازتون دعوت میکنم تشریف ببرید و مطالعه کنید..

عشقی ..
سرزمین من جایی ست که "چوپانانش" را "فداکار" و "دهقانانش" را "دروغگو" میخوانند...
***
در تله ی تعصبات دیگران گرفتار نشوید که این زندگی کردن با حاصل تفکرات آنهاست...
***
آقا ما تف،شما آبشار نیاگارا ؛ما بدبختو حقیر،شما کوروش کبیر؛ما واشر،شما ارباب حلقه ها؛ما طرح مسکن مهر،شما برج العرب؛ما مینیمم نسبی، شما ماکسیمم مطلق؛ما مداح, شما دی جی؛ما کویر لوت،شما جنگل بلوط؛ما 20:30 شماBBC؛آقا اصلا ما قیژقیژ دیال آپ،شما امواج وایرلس
دوست داریم...
***
درخت! نه به خاطر ميوهش، به خاطر سايهش
ديوار! نه به خاطر بلنديش، واسه اينكه هيچوقت پشت آدم رو خالي نميكنه
دريا: نه به خاطر بزرگيش..... واسه يكرنگيش
سايه كه هيچوقت آدم رو تنها نميذاره!
پرچم ايران كه سه رنگه، تخم مرغ كه دو رنگه، رفيق كه يكرنگه
همه اونايي كه دوستشون داريم و نميدونن، دوستمون دارن و نميدونيم
نهنگ! كه گندهلات درياست
به سلامتي زنجير نه به خاطر اينكه درازه به خاطر اينكه به هم پيوستس
به سلامتي سه تن : ناموس و رفيق و وطن
به سلامتي سه کس : زندوني و سرباز و بي کس
به سلامتي دهقاني که پاييز رو از بهار بيشتر دوست داره
به سلامتي آزادي ... به سلامتي زندوني هاي بي ملاقاتي
به سلامتي عمو جغد شاخدار که با همه بدي هاش آخر بنر رو نخورد ( کپي رايت روني )
به سلامتيِ لبو ، نه بخاطر بوش ، بخاطر لب قرمزش ...
به سلامتي درخت..به خاطر اينكه ريشش ك.ن زمين رو پاره كرده..
به سلامتي دريا كه غم تمام ماهي هاي كوچولو رو با ابش ميبره
به سلامتي همه كسايي كه تو جزاير هاوايي دارن با عشقشون شنا ميكنن
به سلامتي خيار نه به خاطر (خ)ش فقط به خاطر يارش
به سلامتي شلغم نه به خاطر (شل)ش فقط به خاطري غمش
به سلامتي کرم خاکي نه بخاطر کرم بودنش بخاطر خاکي بودنش
به سلامتي پل عابر پياده که هم مردها از روش رد ميشن هم نامردا .
مي خوريم به سلامتيه برف كه هم روش سفيده هم توش ، نمي خوريم به سلامتيه دختر كه روش سفيده و توش قرمز !
مي خوريم به سلامتيه ديوار كه چه بهش پشت كني چه رو كني يه جور مي كنه .
مي خوريم به سلامتيه رودخونه كه اونجا سنگايه بزرگ هواي سنگاي كوچيكو دارن .....
مي خوريم به سلامتي ملخ ..... همين جوري الكي .
ميخوريم به سلامتي گاو كه نميگه من ميگه ما....
به سلامتي دريا كه ماهي گنديده هاشو دور نميريزه...
سلامتي ِسنگ بزرگ دريا كه سنگايِ ديگهرو ميگيره دورش!
سلامتيِ اونائي كه پشت ميلهها دارن حبسشو ميكشن.
سلامتيِ خرابه كه هرچقدر هم توش بشاشي ، بازم خرابته!
سلامتيِ بيل، كه هر چقدر بره تو خاك ،بازم براقتر ميشه!
به سلامتي گوسفند که با هيچ کس غريبي نميکنه(عرض شود که گوسفند هر کي رو ميبينه ميگه ب...............ع )
به سلامتي دريا که قربانيا شو پس مياره.....
به سلامتي پياز که چشه نامردو درمياره
به سلامتي تابلوي ورود ممنوع كه يه تنه يه اتوبان رو حريفه
سلامتي در كه هر چي باز و بستش ميكني دردش و پنهان ميكنه.....
به سلامتي به سلامتي رود خونه كه هر چي توش بشاشي بازم پاكه....
به سلامتي سيفون كه هرچقدر هم كلفت بريني با يه فشار ميده پايين ....
به سلامتي شقايق كه جام خون رو سر مي كشه.....
به سلامتي عقرب كه به خاري تن نميده...
(عرض شود كه عقرب وقتي تو اتيش ميره و دورش همش اتيشه ا نيش خودش مي كشه كه كسي ناله هاشو نشنوه)
به سلامتي بلبل كه براي وصال اواز ميخونه.....
به سلامتي سرنوشت ....كه نميشه اونو از سرنوشت
عليحال به سلامتي هر چي نامرده!...چون اگه نبودن، مردا شناخته نميشدن
ميزنم به سلامتي آر دي...نه به خاطر موتور پيکانش.... به خاطره اينکه تو حسرت پژو ِ ...!
به سلامتي سيم خاردار که پشت و رو نداره
به سلامتي ژ-3 كه يه تف بندازي تو لولش از رو ميره
به سلومتي هرچي سرباز فلک زدس
به سلامتي هرچي صندلي که هرکي روش مي شينه بهش خيانت نمي کنه
سلامتي زغال كه با همه ي سياهيش رنگ عوض نميكنه!
سلامتي هرچي زندونيه که قدر آزادي رو ميدونه...
به سلامتي دوست که هر چي ميکشم از اوست
به سلامتي مگس نه به خاطر کثافتش به خاطر سماجتش
به سلامتي خونواده كه اگه نباشه همه اين چيزا پشمه !
به سلامتي شلغم ...نه به خاطر مزش .....به خاطر خاصيتش
به سلامتي پل كه وقتي بارون مياد كشتي ها ميرن زيرش تا خيس نشن
به سلامتي همه اوناي كه تلخ ميخورن .شيزين سخن ميگن
و در آخر مي خوريم به سلامتيه اونايي كه دستشون از اين دنيا كوتاست و به مي ابدي وصلند .....
کلاس ادبیات اینترنتی
امیرالمومنین علی (علیه السلام) :
مواظب افکارت باش ,چون حرفهايت را می سازند
مواظب حرفهايت باش ,چون عادتهايت را می سازند
مواظب عادتهايت باش ,چون کارهايت را می سازند
مواظب کارهايت باش ,چون شخصيتـت رامی سازند
مواظب شخصيتـت باش ,چون سرنوشتـت را می سازند
سلام. ایام فاطمیه ی دوم شهادت مادر بیمزار صاحب الزمان (عج) رو تسلیت میگم. اگه دلتون لرزید منو فراموش نکنین. خواهش میکنم این آپ رو بادقت بخونین. اگه حوصله ی خوندن ندارید بعدا بیاید و بخونیدش. اگر عکسا باز نشد روی ضربدر قرمز راست کلیک کنید و گزینه Show Picture یا Viwe Image رو انتخاب کنید تا نمایش داده بشه.
یک اشتباه نوشتاری بسیار متداول و فراوون که واقعا به همه ی بخشهای روزمره مون (مثل اس ام اس، وبلاگ نویسی، جزوه و ...) سایه انداخته و متاسفانه بیش از 90%مون دچارش میشیم ؛ نادرست بکار بردن و عدم توجه به کسره (ـــِـ) و «ه» هستش. (یعنی بکار بردن «ه» بجای (ـــِـ) در نوشتار محاوره ای)
مثلا : ""صحیح: وب من – غلط: وبه من"" * ""صحیح: صدای بد – غلط: صدایه بد"" * ""و...هزاران مثال دیگه""

اگر به یه نکته ی کوچیک توجه باشیم براحتی میتونیم دچار این اشتباه نشیم. و اون نکته اینه که:
وقتی از «ه» در نوشتار محاوره استفاده میکنیم که صدای واج (ـــِــ) بمعنی "است" یا " ــَـ د" باشه. اگر اینچنین بود از «ه» در آخر کلمه استفاده میکنیم ، درغیراینصورت هیچ حرفی رو به کلماتمون اضافه نمیکنیم.
حالا چندتا مثال برای بکار بردن «ه»:
""صحیح: حالت خوبه؟ («ه» بمعنی "است") – غلط: حالت خوب؟"" * ""صحیح: فلانی آدم خوبیه. – غلط: فلانی آدمه خوبیه یا فلانی آدمه خوبی.""
امیدوارم حداقل کسایی که این متنو میخونن ازاین به بعد کمتر دچار اشتباه بشن. نمیگم "اصلا" چون اشتباه لپی آدم ممکنه انجام بده..
****
ی طنز روزمرگی و جالب:
کاربردهای مختلف ” مُردن ” در فرهنگ ما !!
برو بمیر : برو گمشو !
بمیرم برایت : خیلی دلم برایت می سوزد !
می میرم برایت : عاشقتم !
می مردی ؟ : چرا کار را انجام ندادی ؟
… مردی ؟ : چرا جواب نمی دهی ؟
نمردیم و … : بالاخره اتفاق افتاد !
مردیم تا … : صبرمان تمام شد !
مرده : بی حال !
مردنی : نحیف و لاغر !
مردم : خسته شدم!
من بمیرم ؟ : راست می گی؟

بقیه رو توو ادامه ببینین..
90
شکسته بال وپری زآشیانه میبردند / تن ضعیف غریبانه شبانه میبردند
جنازه ای که همه انبیاء قربانش / چه شد که هفت نفرمخفیانه میبردند . . .
طراحی:[esPes] برای دیدن عکس در سایز و کیفیت اصلی روی آن کلیک کنید
«ایام شهادت مظلومانه ی مادر همه ی خوبی ها ،حضرت فاطمه زهرا (سلام الله علیها) تسلیت باد»
***
سلام
امیدوارم آغازین روزای فصل بهار که نیاکان ما «نوروز» خطابش میکردن ، بهتون خوش گذشته باشه. میدونم الان خیلیا مسافرتن. متاسفانه سفر ما جور نشد و ما جا موندیم از کاروان..
امسال هرکی ازاین در ما اومد داخل ب من این جمله رو گفت: " عجب! علیرضا تویی؟ ب خدا بیرون میدیدمت نمیشناختم. چقد عوض شدی! " نمیدونم این چ تغییریه ک من خودم و خانواده م حسش نکردیم. سخن کوتاه کنیم و بریم سر اصل مطلب.
توو این پست میخوام یه مروری ب اتفاقات سال 1390 کنم و خاطرات و اتفاقاتشو ثبت کنم. سالی ک اتفاقای خوب و بدش یکسان بود اما منصفانه نگاه کنم اتفاقات خوبش یه کم بیشتر بود.
توی این سال دوبار از مرگ ب طور معجزه آسایی نجات پیدا کردم.

عید پارسال ک بیشترش ب تنهایی گذشت. چیز خاصی توو ذهنم ندارم. فقط یه چیزای سیاه و غمناک یادمه ک کنکوری بودم و خیلی استرس داشتم و درسم نمیخوندم ... !
اردیبهشت ماه یه ماه ننگین بود. توی این ماه من از مرگ نجات پیدا کردم. تووی همین داستانا بود ک چندنفر از دوستان منو مورد لطف قرار دادن(!) با اس ام اساشون و باعث شدن ک رابطه ی من با دو دوست بسیار نزدیکم سرد بشه. اصلا دوس نداشتم این مطلب عنوان بشه ولی بقول دوست عزیزم "تک برگ" خواستم توو این وبلاگ دفنش کنم، ک شاید از ذهنم بره بیرون. یه عهدی با خودم بستم و تا الان بهش پایبند بودم در مورد این قضیه. بگذریم...
خرداد و تیرما رو هم ک با جزئیات توو پست خاطرات کنکور نوشتم. هیچ موقع دوس ندارم برگردم ب اون دوران.
مرداد امام رضا (ع) ما رو طلبید و حدود 2-3 روز مونده ب ماه رمضون برای اولین سری توی سال90 رفتیم مشهد با دوستان. یادش بخیر. بد نبود. خیلی صفا داشت.
ماه رمضون و ماه عسل... خوشحال بودم ک تلاش شبانه روزی من و دوستام ب ثمر نشسته بود. لذت میبردم از دیدنش.
شب 18ماه رمضون و زیرگذر میدون آزادی بسمت صادقیه ساعت 2 صبح هیچوقت از یادم نمیره. برای هرکسی ک تعریف کردم گفت تو الان باید مرده باشی. ولی خدا رو هزاران هزار بار شکر میکنم ک هنوز زنده ام و این اجازه رو داد ک بازم توو این دنیای ... باشم و زندگی کنم.
با تموم شدن ماه رمضون و اواسط شهریور آقا دومین بار ما رو طلبید ک بریم و پابوسیشو کنیم. ممنوننشم!
بعد از مشهد مستقیم رفتیم شمال(گرگان). سفر جالبی بود. تا رسیدیم رفتیم والیبال بازی کردیم. انقد والیبال بازی کردیم ک من کل لباسام جوری خیس شده بود ک انگار پریدم توو استخردراومدم. چون جنگل بود هوا بعداز غروب آفتاب خیلی سرد شد و همه چی جور بود ک من یه سرمای مشتی بخورم. این شد ک ما مریض شدیم شدیدا. تب و لرز و اینجور داستانا. شب توو جنگل (فک میکنم اون منطقه اسمش عباس آباد بود) صدای گراز و خرسا از صدمتری شنیده میشد. خیلی وحشتناک و در عین حال جذاب بود.
بعد از بازگشتمون جوابای کنکور اومد و من با هشت انتخابی ک از صد انتخاب رشته داشتم، قبول شدم! خیلی عجیب بود برام ولی بازم خدا رو شکر. (انتخاب رشتمم یه داستان خیلی پیچیده داره ک الان نمیگنجه بگم)
رفتیم دانشگاه، چ روزایی بود. ترم یک.واقعا خوب بود ولی برای یکبار نه بیشتر..
از اینجا ب بعد و کلی و تیتروار میگم :
اتفاقات تلخ :
ماجرای آقای اس.ج.پور – از دست دادن دوست خوبم "حمید" براثر یه حادثه ی وحشتناک (شادی روحش صلوات) – مسموم شدنم توو تاسوعا و عاشورا (اینو توو پرانتز میگم : خیلی بد بود. اولین تاسوعا و عاشورای زندگیم بود ک توو خونه نشستم و هیچ جا نرفتم. ولی عاشورا یه مقدار رفتم. تاسوعا فجیع بود!) – دونصف شدن گوشیم - ...
اتفاقات شیرین :
دانشجویی – پابوسی امام رضا، 3 بار توو کمتر از 6 ماه – اسکار اصغر فرهادی کارگردان محبوبم ( ک سعید خبرشو بهم داد) – قبولی فیزیک پیش ک ب اندازه ی 2 نمره ام ننوشته بودم! (همینجا از استاد خوبم جناب خراسانی تشکرمیکنم ، 12 دادن) – موفقیت آلبوم "کولاک" علی اصحابی خواننده محبوبم (و بخصوص قطعه ی "میشد ک" ک یه جاهایی و یه کسایی رو دیدم این آهنگ رو گذاشتن و گوش میدن ک وقتی یادم میاد باورم نمیشه) – کنفرانسم سرکلاس مصالح ساختمانی ک کولاکی ب پا کرد – تاسیس هیئتمون – تغییرات درونی – وچندین اتفاق دیگه ک الان ب دلایل مختلف نمیشه نوشتشون.
یه خاطره ی شیرین از این سال یادم میاد: (هیچوقت تعریف کردنش مثل خود اون اتفاق نمیتونه شیرین باشه)
من یه روز بعداز ظهرمیخواستم برم دم در خونه ی رفیقم رضا . رسیدم سرکوچه شون دیدم 10-15 نفر آدم ک اکثرشونم زن بودن واستادن نزدیک خونه شون. رفتم رسیدم درخونه شون زنگشونو زدم یهو یه زنه (ک از همون جمعیت بود) از پشت اومد با لهجه ی ترکی ای ک داشت با لحنی گرم گفت: سلام حمید جان! حالت خوبه؟ تورو خدا ببخشید ک توو این مدت نشناختمت. (آخه خیلی میدیدمش همسایه ی رفیقمینا بود) چ عجب! پس کجایی یه ساعت منتظریم.(از اون طرف اون چند نفرم میومدن طرفم) فقط ازاون جمع صداهایی یادمه: به به آقا حمید، حمید ه ها! گَلدی (ب فارسی یعنی اومد) ، حمید بو دی؟ (ب فارسی یعنی حمید اینه؟) ، ...
منم همینجوری مات و مبهوت زبونم بند اومده بود. شوکه شده بودم. فک کردم دوربین مخفی ای چیزیه. شده بود عین فیلمای طنز. منم گفتم : خانم اشتباه گرفتین. من حمید نیستم. من علیرضاام. دوست رضا همسایه تون. یهو صداهایی از اون جمعیت اومد: بو دیور کی (ب فارسی یعنی این نیس ک!) ، هَ ددیما اصلا اوخشامور ( ب فارسی یعنی گفتما اصلا شبیهش نیس) . . .
زنه گفت : اِ شما دوست آقا رضا هستین؟ آها (نه عذرخواهی، نه ببخشید ، کاملا جَو عادی شد...) رفت اونور. آخرم نفهمیدیم این آقا کی بودن ک اینا نمیشناختنش و اینجور مشتاقانه منتظرش بودن.
بعدا رضا اومد بهش گفتم ترکید از خنده. حالا هروقت از کوچه شون میگذرم یاد این داستان میافتم.
در کل امیدوارم سال خوب و خاطره انگیزی برا همه پیش رو باشه. یه نکته یادم رفت بگم اینکه امسال "کلاه قرمزی91" غوغایی کرده. خیلی خیلی مشتیه. مخصوصا این شخصیتی ک از دوسه روز پیش وارد شده "همساده". فوق فوق العاده س. دوشخصیتش کولاکین واسه خودشون "فامیل دور و همساده". امیدوارم پک کاملش زودتر بیاد من تهیه کنم. قسمت 8 ، ورود شخصیت خیلی باحال "همساده" رو دانلود دارم میکنم. لینکش رو هم میذارم. اگر مقدوره دانلودش کنید. معرکه س.
خوب دیگه خیلی طولانی شد. ممنونم از کسایی ک تا اینجا با نوشته ی من همراه شدن و خوندنش. توو ادامه چندتا عکس و یه ویدئو از مشهد میذارم.
ب امید فرج
یا حق



سلام خوش اومدید به وبلاگ. علیرضا هستم.