آزادي

نباید شیشه را با سنـــــــــگ بازی داد !

نباید مست را در حال ِ مستــــــی . . .

دست ِ قاضـــــــــی داد !

نباید بی تفاوت !

چتر ماتـــــــــــــــــم را . . .

به دست ِ خیــــــــــــــــس باران داد !

کبوترها که جز پرواز، آزادی نمی خواهند !

نباید در حصار میـــــــــــــله ها،

با دانه ی گنــــــدم . . . به او تعلیم مانـــــــــــدن داد!

مردگي


خوب است که مردگان بعد از مرگ به جهان بر نمی گردند ، زیرا حتی اگر بر

 می گشتند هم ، نه جهان دیگر آنها را می خواست و نه آنها جهان را.

حتی اگر یک روز هم مرده باشی ، زندگی از یادت خواهد رفت . از مرگ که

 برگردی با عالم و آدم غریبه ای. نه تو دیگران را می شناسی و نه دیگران ،

 دیگر تو را.

هر سفر نوعی مرگ است ، گسستن و کندن.

و آن هنگام که بر می گردی ، آن هنگام که ناگ

زیری دوباره گره بزنی ، دوباره متصل کنی ، دوباره بهم بچسپانی ، دوباره

 برقرار کنی ، هزار اتفاق پاره و هزار ماجرای گسسته را ، گویی که درد

 زادنی هزار باره را می آزمایی.

زیرا که سفر ، طعم بی تعلقی مرگ و یله گی نبودن را به تو چشانیده

 است.

و حضَر، بندِ بودن است و حصرِ زیستن.
*
از سفر بازگشته ام اما بر لبه دیواری نشسته ام از برزخ. میان سفر و حضَر

 نیز جایی ست ، جایی میانه بودن و نبودن ، جایی که نه مرگ است و نه

 زندگی ...


عرفان نظرآهاری

زیرا که سفر ، طعم بی تعلقی مرگ و یله گی نبودن را به تو چشانیده 

است.

و حضَر، بندِ بودن است و حصرِ زیستن.

از سفر بازگشته ام اما بر لبه دیواری نشسته ام از برزخ. میان سفر و حضَر

 نیز جایی ست ، جایی میانه بودن و نبودن ، جایی که نه مرگ است و نه

 زندگی ...


عرفان نظرآهاری

زیرا که سفر ، طعم بی تعلقی مرگ و یله گی نبودن را به تو چشانیده است.
و حضَر، بندِ بودن است و حصرِ زیستن.
*
از سفر بازگشته ام اما بر لبه دیواری نشسته ام از برزخ. میان سفر و حضَر

 نیز جایی ست ، جایی میانه بودن و نبودن ، جایی که نه مرگ است و نه

 زندگی ...


عرفان نظرآهاری

آرزو


اگرچه تنها هنرِ من، گریاندنِ تو ست؛ ولی به خدا قسم که جز خندیدن‌ات

 آرزویی نداشتم.


دنیای من، دنیای آینه‌ها ست که هر چه در آن خواهی یافت، عکسِ حقیقتِ

 زنده‌گی ست.

چه سیاه‌بخت‌اند آنان که به نیّتِ خیر، همواره در معرضِ اتهام‌اند!

و چه نگون‌بخت‌اند آنان که با همه‌ی صداقت‌ها، همیشه متهم به دروغ

 می‌شوند!


دنیا چرا این‌گونه است؟

چرا کارِ جهان درست نیست؟

و چرا این جورچین، جور، چیده نمی‌شود؟

تلاش نکن که بیش از اندازه مهربان باشی؛ چرا که مهربانی‌ی بسیار، خود،

 اعترافِ به نامهربانی ست.

چه قدر می‌کوشی تا عاشق باشی؟ که عشقِ زیاد، خود، گواهِ نفرت است.

همان باش که هستی؛ چون تو را همان‌گونه که هستی دوست می‌دارم.

با عشق، خفه‌ام نکن!

چندان چون کودکی که در آغوشِ فشرده‌ی مادر، جان خواهد داد، نفسم از

 این همه علاقه، خواهد گرفت.

بگذار این کودکِ نوپا، در کوچه‌های خطر، بازی کند!

بگذار این نهالِ نورس، در تندبادِ حوادث، پا بگیرد!

بگذار عاطفه، در خلوتی که دست می‌دهد، هوایی تازه کند!

این همه به پوستِ عشق بخیه زدن، جز زخمِ مزمنِ نفرت نخواهد داشت.

دنیای من، دنیای آن‌سوی آینه است که عناصر، عکسِ حقیقتِ خویش‌اند.

در آن دنیا، برای خنداندنِ تو، باید گریست و برای بودنِ تو، باید رفت.

در آن دنیای معکوس؛ اگرچه تنها هنرِ من، گریاندنِ تو ست؛ ولی به خدا

 قسم که جز خندیدن‌ات آرزویی نیست.

.
.
.
آرش خیرآبادی

زندگي


اگر تو ثروتمند باشی، سرما یک نوع تفریح می شود
 تا پالتو پوست بخری، خودت را گرم کنی و به اسکی
 بروی، اگر فقیر باشی، برعکس، سرما بدبختی می
 شود و آن وقت یاد می گیری که حتی از زیبایی یک
 منظره زیر برف متنفر باشی. کودک من! تساوی تنها
 در آن جایی که تو هستی وجود دارد، مثل آزادی. ما
 تنها توی رحم برابر هستیم. نامه به کودکی که هرگز
 زاده نشد/ اوریانا فالاچی


موفقيت به اندازه ي شكست خطرناك است.
آرزو به اندازه ي ترس تو خالي است.
اين كه موفقيت به اندازه ي شكست خطرناك است يعني چه؟
چه از پله هاي نردبان بالا رويد يا از آن پايين آييد،
موقعيت شما متزلزل است.
هنگامي كه با دو پاي خود روي زمين ايستاده ايد،
مي توانيد هميشه تعادلتان را حفظ كنيد.
اين كه آرزو به اندازه ترس توخالي است يعني چه؟
ترس و آرزو هر دو سايه اند؛
آن ها از افكار ما به وجود مي آيند.
وقتي خود را به صورتِ خود نمي بينيم،
چيزي براي ترسيدن و جود ندارد.
دنيا را به صورت خودتان ببينيد.
به چيزها همانطور كه هستند اعتماد كنيد.
جهان را چون خودتان دوست بداريد
سپس مي توانيد آن طور كه بايد مراقب همه چيز باشيد.
تائو تِ چينگ

آزادي


در بعدازظهر خسته کننده ای،
هشت بادکنک که کسی آنها را نمی خرید.
با نخ هاشون تصمیم به پرواز گرفتند.
پروازی آزاد و به هر جا که دلشان می خواست!
یکی بالا رفت که خورشید را لمس کند – پاپ!
یکی فکر کرد سری به بزرگراهها بزند – پاپ!
یکی خواست روی کاکتوس ها چرتی بزند – پاپ!
یکی ایستاد که با بچه بی حواسی بازی کند – پاپ!
یکی خواست تخمه داغ بشکند – پاپ!
یکی عاشق یک جوجه تیغی شد – پاپ!
یکی دندان های یک کروکدیل را معاینه کرد – پاپ!
یکی هم آنقدر معطل کرد که بادش در رفت – ووش!
هشت بادکنک که کسی نمی خرید،
آزاد بودن پرواز کنند و در هوا معلق باشند.
آزاد بودند هر موقع خواستند بترکند!

"شل سیلور استاین"

فريدون مشيري


ياد من باشد فردا دم صبح
جور ديگر باشم
بد نگويم به هوا، آب ، زمين
مهربان باشم، با مردم شهر
و فراموش کنم، هر چه گذشت
خانه ي دل، بتکانم ازغم
و به دستمالي از جنس گذشت ،
بزدايم ديگر،تار کدورت، از دل
مشت را باز کنم، تا که دستي گردد
و به لبخندي خوش
دست در دست زمان بگذارم

ياد من باشد فردا دم صبح
به نسيم از سر صدق، سلامي بدهم
و به انگشت نخي خواهم بست
تا فراموش، نگردد فردا
زندگي شيرين است، زندگي بايد کرد
گرچه دير است ولي
کاسه اي آب به پشت سر لبخند بريزم ،شايد
به سلامت ز سفر برگردد
بذر اميد بکارم، در دل
لحظه را در يابم
من به بازار محبت بروم فردا صبح
مهرباني خودم، عرضه کنم
يک بغل عشق از آنجا بخرم

ياد من باشد فردا حتما
به سلامي، دل همسايه ي خود شاد کنم
بگذرم از سر تقصير رفيق ، بنشينم دم در
چشم بر کوچه بدوزم با شوق
تا که شايد برسد همسفري ، ببرد اين دل مارا با خود
و بدانم ديگر قهر هم چيز بديست

ياد من باشد فردا حتما
باور اين را بکنم، که دگر فرصت نيست
و بدانم که اگر دير کنم ،مهلتي نيست مرا
و بدانم که شبي خواهم رفت
و شبي هست، که نيست، پس از آن فردايي

ياد من باشد
باز اگر فردا، غفلت کردم
آخرين لحظه ي از فردا شب ،
من به خود باز بگويم
اين را
مهربان باشم با مردم شهر
و فراموش کنم هر چه گذشت......ـ

فريدون مشيرى

ماندلا


ما زاده شده ایم تا شکوه و بزرگی خداوندی را که در درونمان است،آشکار سازیم و این امر،همه ی انسانها را در بر میگیرد.نلسون ماندلا


برگريزان

آرزو داشتم طبع شعر مي داشتم و براي درخت شاهتوت حياط شعري مي گفتم ؛ 

درخت زيباي ما ديرتر از همه درختان برگهايش سبز مي شوند و همه با هم و تقريبا بطور همزمان رشد مي كنند ؛ 

سرتاسر تابستان و اوايل پاييز سبز و باطراوتند ، 

همه با هم زرد مي شوند و همچنان با قوت با شاخه هايشان چسبيده اند ؛ 

با اولين برف زمستاني دسته جمعي از شاخه ها جدا شده و روي زمين مي ريزند ؛ 

يك برگ ريزان واقعي و زيبا ؛ 

وسپس فراقت و خواب زمستاني ؛ 

چه همبستگي دلنشيني ، 

و چه خواب لذت بخشي .

همدلي

ياد دارم در غروبي سد سرد 
می گذشت از کوچه ما دوره گرد
داد می زد : کهنه قالی می خرم
دسته دوم جنس عالی می خرم
کاسه و ظرف سفالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
عاقبت آهی کشید بغضش شکست
اول ماه است و نان در سفره نیست
ای خدا شکرت ولی این زندگیست؟
بوی نان تازه هوشش برده بود
اتفاقا مادرم هم روزه بود
خواهرم بی روسری بیرون دوید
گفت :اقا سفره خالی می خرید !

مرگ

مرگ را باور ندارم ،

مرگ نخواهد توانست عشق ما را بكشد ، 

مرگ پايان عشق ما نخواهد بود ، 

هنوز هم گرماي عشق  ات را احساس مي كنم ، 

مرگ را باور نخواهم كرد ، 

كسي چه مي داند چه وقت 

يك روز من نيز سوار بر اسب تند پاي مرگ 

به ديدارت خواهم آمد ، 

آن روز به تو خواهم گفت  

مرگ را باور ندارم .

                                                                     (حميرا )

كوير


میتوان با کلامی زیبا از عشق سخن گفت، اما از زندگی چطور؟ در حالیکه این زندگانی است که بر فراز عشق می ایستد. هر چند که عشق، مادر گریز ناپذیر هستی است.زندگی هیچگاه نباید به زور در عشق راه یابد، اما عشق میتواند چنین کند. عشق میتواند محنت و بلا باشد اما زندگی اینگونه نیست. 

همین که عشق از زندگی آبستن باشد، باید او را پاس داشت؛ اما اگر عشق از خودش بخواهد زندگی بزایاند آنگاه چیزی جز یک پوسته ناپایدار نیست. من در برابر مادری که مرا زایاند سخن میگویم، من خود را از این زهدان جدا میسازم.دیگر سخنان من برای عشق نیست بلکه برای زندگی است. واژه ها برای من سنگین شده اند، و به دشواری خودشان را از چنگ ِ جان من رها میسازند.

درهای سنگین برنز بسته شده اند. آتش خاموش و تبدیل به خاکستر گشته است. چاه خشک و بی آب است و آنجا که دریا بود حال دیگر سرزمینی خشک و سترون است. برج وباروی من در کویر است. خوشا به آنکه میتواند در کویر خود، راهب ای گوشه نشین باشد. او زندگی را سپری خواهد کرد. 

این نیروی تن نیست که باید بشکند، بلکه این عشق است که باید چنین شود آنهم برای خاطر زندگی... زیرا که زندگی بر فراز عشق می ایستد. یک مرد به مادر خود تا به حد رشد و شکوفائی نیاز دارد. آنگاه باید از او جدا بشود. و بدینگونه زندگی نیز آنگاه که به رسائی خود رسید از عشق گسسته خواهد شد. جدائی مادر و کودک دشوار است، اما جدائی عشق از زندگی دشوارتر! عشق میجوید که تصاحب کند و در دستان اش نگه دارد اما زندگی بیش از اینها میخواهد... آغازِ هر چیزی عشق است، اما وجود هر چیزی زندگی است. این تفاوت چه بد است! 

چرا؛ آه ای روح ژرفای تاریک، من را بر آن داشته ای که بگویم هرکس که عشق می ورزد زندگانی نمیکند و هر کس که زندگانی میکند عشق نمی ورزد؟ من همواره عقبگرد آن را می بینم. آیا هر چیزی باید به ضد خود برگردد؟ آیا دریایی هست که معبد "دایمون"( نیمه خدا- نیمه انسان) در آن برافراشته باشد؟ آیا این جزیره مرموز در عمیق ترین بخش زمین غرق خواهد شد؟ در گرداب سیلی که پیش از این انسانها و سرزمین ها را بلعیده بود؟ آیا در اعماق دریاست که کوههای"ارارات" بر افراشته خواهد شد؟


- کارل گوستاو یونگ / کتاب قرمز

نادر ابراهيمي


هلیای من !
به شکوه آنچه بازیچه نیست بیندیش
من خوب آگاهم که زندگی یک سر ، صفحه ی بازیست 
من خوب میدانم
اما بدان که همه کس برای بازیهای حقیر آفریده نشده است ...
مرا به بازی کوچک شکست خوردگی مکشان 
به همه سوی خود بنگر و بازمیگویم که مگذارزمان ، پشیمانی بیافریند 
به زندگی بیندیش با میدان گاهی پهناور و نامحدود 
به زندگی بیندیش که میخواهد باز بازیگرانش را با دست خویش انتخاب کند 
به روزهای اندوهباری بیندیش که تسلیم شدگی را نفرین خواهی کرد 
و به روزهائی که هزار نفرین ، حتی لحظه ای را بر نمیگرداند
تو امروز بر فرازی ایستاده ای که هزار راه را میتوانی دید
و دیدگان تو به تو امان میدهند که راه ها را تا اعماقشان بپائی
در آن لحظه ای که تو یک « آری » را با تمام زندگی تعویض میکنی ،
در آن لحظه های خطیر که سپر می افکنی و میگذاری دیگران به جای تو بیندیشند ،
در آن لحظه هائی که تو ناتوانی خویش را در برابر فریاد های دیگران احساس می کنی ، 
در آن لحظه ای که تو از فراز ، پا در راهی می گذاری که آنسوی آن اختتام تمام اندیشه ها و رویاهاست ، 
در تمام لحظه هائی که تو میدانی ، می شناسی و خواهی شناخت ، 
به یاد داشته باش 
بار دیگر شهری که دوست میداشتم - نادر ابراهیمی

همدلي


بعضی از آدمها مثل یه آپارتمان هستند مُبله، شیک، راحت اما دو روز كه توش می شینی دلت تا سرحد مرگ میگیره... بعضی ها به یه قلعه شباهت دارند، خودت رو می كُشی تابری توش بعد می بینی اون داخل هیچی نیست جُز چندتا سنگ كهنه و رنگ و رو رفته ... اما..بعضی ها مثل دیوارِ قدیمیِ یه باغ می مونند میری داخل و مُدام قدم میزنی، نگاه می كنی، عطرهارو بو می كشی، رنگ ها رو تماشا می كنی، میری و میری... آخری دركار نیست. به دیوار که رسیدی، بن بستی نیست. میتونی دور باغ بگردی و... چه آرامشی داره همنفس بودن باکسی که عمق سینه ش، سرشارِ از عطر گلهای سُرخ و بهارِ نارنج...

(مطلب از يك دوست ناشناس )

فروغ


بدی های من به خاطر بدی كردن نيست. 
به خاطر احساس شديد خوبی های بی‌حاصل است. 
می خواهم به اعماق زمين برسم. 
عشق من آن‌جاست، در آنجايی كه دانه‌ها سبز می شوند و ريشه‌ها به‌هم می رسند و آفرينش، در ميان پوسيدگی خود را ادامه می دهد. 
گويی بدن من يك شكل موقتی و زودگذر آن است.
می خواهم به اصلش برسم.
می خواهم قلبم را مثل يك ميوه‌ی رسيده به همه‌ی شاخه‌های درختان آويزان كنم .

فروغ فرخزاد |

نشاط كوهستان

درگذشت دوست وبلاگ نويس آقاي پرويز ستوده شايقمدير وبلاگ نشاط كوهستان را به همه وبلاگ نويسان و كوهنوردان و خانواده محترم ايشان صميمانه تسليت عرض مي كنم و براي شان صبر آرزومندم .

گاهي چه زود دير مي شود 


دوست

در زندگي قشنگ ترين لحظه ها در كنار دوستان تجربه مي شود ؛ 

دوست شادترين لبخند و گرم ترين قطره اشك را براي مان هموار مي سازد ؛ 

و سخت ترين و دردناك ترين رخداد فقدان دوست است ، از دست دادن دوست غمي جانكاه است ، بخصوص كه اين دوست شريك زندگي ات باشد !


بيگانه


همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد ...

آلبر کامو - بیگانه
همیشه روزهایی هست که انسان در آن کسانی را که دوست می داشته بیگانه می یابد ...

آلبر کامو  - بیگانه

يونگ


بهتر است بیاموزیم که با «خود» شکیبا باشیم تا به نبرد با «خود» بپردازیم.

 اگر انسان ها یاد گرفته بودند پستیِ طبیعت خود را ببینند، جای امیدواری

 بود که به این شیوه، قادر به درک بهترِ همنوعان خود شوند و دوست شان

 داشته باشند.


تنها، کاستن از ریاکاری و افزودن به شکیبایی در برابر خود، می تواند نتایج

 مثبتی برای درک طرف مقابل داشته باشد. زیرا انسان ها به آسانی،

 گرایش به انتقالِ نگرانی و خشونت که طبیعت خود آنان را آزار می

 دهند_ بر همنوعان خود دارند.



ــ کارل گوستاو یونگ/ کتاب "روح و زندگی"

------------------------------

خوشبختي


خوشبختی کجاست؟
شخصی از خدا پرسید:خوشبختی را در کجا میتوان یافت؟
خدافرمود:آنرا در خواسته هایت جستجو کن واز من بخواه تا بتو بدهم
اوباخود فکر کرد و گفت :اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم.
خداوند به او خانه ای بزرگ عنایت فرمود.
دوباره گفت :اگر پول فراوان داشتم؛یقینا خوشبخت ترین مردم بودم.
خداوند به او پول فراوان عطا کرد.
اگر....اگر......اگر....
اینک همه چیز داشت اما خوشبخت نبود.از خداوند پرسید:حالا همه چیز دارم اما خوشبختی را نیافتم.خداوند فرمود باز هم بخواه.
او گفت چه بخواهم؟هر آنچه را هست دارم
خداوند فرمودبخواه که دوست بداری؛بخواه که به دیگران کمک کنی و هر چه را داری با مردم قسمت کنی.
و او دوست داشت و کمک کرد ودر کمال تعجب دید لبخندی که بر لبها مینشیند و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت میبخشد.
رو به آسمان کرد و گفت:خدایا خوشبختی اینجاست در نگاه و لبخند دیگران