پیدا کردم پسوردمو

تابستان 1402

من و بطری آبم

دیوونم هنوز.

بعد از 17 سال بطری که همیشه ازش اب میخوردم شکست.این بطری کلی از حالتهای من رو دیده.خیلی دوسش داشتم.باهم بزرگ شدیم.

بردهامو دیده .باختامو دیده.خندهام رو دیده و اعصبانیتم.خیلی منو میشناسه.نمیدونم چرا اینقدر وسایل قدیمیم رو دوس دارم.حیفش بود و حقش بود براش مینوشتم.خودش نیست خداش که هست.خیلی برام زحمت کشید.خدا خیرش بده.

 

 

 

 

 

 

 

الان بطری رو گذاشتم جلوی میز ارایش نیگاش میکنم.بغلش میکنم.روانیم.

خدا روح امیر فعله گری رو شاد کند

سلام.خیلی وقته که  وقت به روز کردن رو نداشتم.

بعد از کلی وقت فهمیدم که داداش یکی از اعضای 414 و یکی از دوستان خوب دوره دانشجوییم به علت  گاز گرفتگی رحمت خدا رفت.خدایش بیامرزد.وحید فعله گری یکی از دوستان صمیمی و هم اتاقی من در دوره کارشناسی بود.از وحید بگم براتون:

وحید یه فرد بسیار شیطون و تقریبا شری بود.من با وی هم اتاق بودم.با هم نون و نمک خوردیم.همدیگر  رو خیلی دوست داریم و داشتیم.من دوستام رو دوست دارم.از ته قلبم برا موفقیتشون دعا می کنم.خیلی ناراحت شدم که  شنیدم امیر رحمت خدا  رفته.وحید کار خلاف زیاد انجام میداد به خاطرش زیاد من سین جین شده بودم ولی به هر صورت دوست داشتن وحید و بچه های 414 رو به همه چیز ترجیح میدادم.هر وقت کنترل وحید برام سخت میشد میگفتم به امیر زنگ میزنم.دیگه وحید دست برمی داشت..مثل اینکه امیر خدا بیامرز یه فرد مورد احترام همه بود و وحید هم میترسید هم خیلی بهش احترام می گذاشت.خیلی ناراحت شدم.وحید که شعور نداشت و قدر برادرش رو ندونست.راسیتش برادر یه عضو خانواده ادم هست که خیلی به درد ادم می خوره.شانه های برادر جای بغل کردن و گریه کردن  و بسیار دوست داشتن هست.در زندگی ادم برادر پیدا بشو نیست.برادر کسی هست  که به دریغ و بی منت برای سلامتیت و راحتیت تلاش میکنه.وحید یه برادر خوب داشت که قدرش رو ندونست واسه همین میگم شعورش نرسید.خدا بیامرزدش اقا وحید دوستت دارم و اهل نصیحت کردن نیستم و در حد نصیحت کردن به کسی نیستم ولی از بابت رفاقتی که داشتیم بهت میگم قدر خانوادت رو بدون.عالمیان رو به خونواده ترجیح نده.هیشکی خانواده نمیشه.کاری نکن بیشتر حسرت بخوری.





امیر جان حس و حال عجیبی داری که من نمیتونم درکت کنم ولی هستی. تو این حس و حال عجیب و غریب  دوتا بال می خوای امیر جان که روی شونته  ،تو از هر مسیری که بری می رسی ، تو از هر دری بگذری خونته. از این سفرها معجزه دور نیست ، ببین دست دنیا تو دست منه دعا میکنم تا اجابت بشه دعا میکنم چون دلم روشنه.


وحید این خبر رو اس ام اس برام فرستاد.تو دلم گفتم ای کشاش وحید می مرد.امیر خیلی بدرد بخور و ادم خوبی بود.دهنت سرویس شد وحید خان.کی روزی خودت میشه با دست خودم بزارمت تو گل.کی میشه خدا شر وحید رو  از زمین کم کنی.( شوخی بودااااا )





خدا دوستان منو ناراحت و غمگین نکن.کاش من میمردم به جای امیر تا وحید کمتر ناراحت میشد.والسلام.






ستایش مخصوص پروردگار جهانیان هست

بسمه الله الرحمن الرحيم. 

الحمد الله رب العالمین

الحمد الله رب العالمین

الحمد الله رب العالمین.الرحمن الرحیم.مالک یوم الدین.ایاک نعبد و ایاک نستعین.اهدنا الصراط المستقیم.صراط الذین انعمت علیهم غیر المغضوب علیهم ولاالضالین.





برایم به اندازه ارادتم به شما سوره حمدی از ته دل بخوانید که محتاج محتاجم به دعا.

سلام به دو پیر مرد ولی مرد

در دنیای ورزش همیشه چندین نام خیلی می درخشند.

یکی از این نام ها مطلق به مربی شیاطین سرخ (منچستر یونایتد) سر الکس فرگوسن می باشد .با اینکه از فوتبال ایران بدم میاد ولی همیشه ارادت زیادی به تیم منچستر و به شخص فرگوسن داشتم و دارم.واقعا مرد می خواد یک تیم را حدود ۲۵ سال در صدر ده تیم برتر جهان نگه دارد.من خاطرات فرگوسن رو خوندم میگه من هنوز ساعت ۴ از خواب بیدار میشوم و ساعت ۶ در دفترم باز است.

پیر مرد خسته نباشی.خیلی از فرگوسن خوشم میاد.

یکی از اسامی خستگی ناپذیر ورزش ستاره دنیای کشتی کج اندرتیکر است که با اینکه در وسطهای ده ی ششم زندگیش هست ولی هنوز مثل یه جوان به حریفانش ضربه میزنه.دختر این ستاره بی حد و حصر دنیای کشتی کج سنش از من بیشتر هست.چند شب پیش بازیش رو در اسمک دان دیدم یه ضربه هایی میزد که من از صداش میترسیدم. در کشتی کج نامردی زیادی ولی یکی از مردهای اندرتیکر است.


پیرمرد خسته نباشی.










هرگز سعی نکنید از گوش بپسندید بلکه از عمل بپسندید.بقیه پستا رو سیاسی مینویسم


سفر به سرزمین مالایی ها

سلام.خوبید شما.ممنون که سرزدید.

با پرواز ای ار ۸۴۰ ساعت یازده نیم شب فرودگاه امام رو به مقصد کولالامپور ترک کردیم.داداشم اینا هم بودند و منم با خانومم و خانواده خانومم بودیم. پرواز هشت ساعت طول کشید و اختلاف ساعت ایران با مالزی ۴ ساعت بود.یعنی اگر ایران ساعت ۵ ظهر باشه مالزی ساعت یک ظهر است.

شب بود و همه خواب تا رسیدیم به کولالامپور.

از نظر فرهنگی بیش از ۶۰ درصد مردم مسلمان و در صد قابل توجهی بودایی و درصد کمی هم مسیحی بودند.نژادی که اونجا زندگی می کرد ۶۰ در صد مالایی ۲۰ در صد چینی و بقیه هم پاکستانی و هندی بودند.مردم  مالزی فوق العاده ارام و مودب.اکثریت مردم از دولت و نظام خود راضی بودند.نظام مالزی شاهنشاهی است که شاه  دارند ولی قدرت دست نخست وزیر است.نخست وزیر قبلی مهات تیر محمد بود که اکثر سازندگی مالزی از بابات اون بوده است.

از نظر شهر سازی همه شهرهای مالزی انگلیسی ساز بوده و خیابان ها و ماشین ها به شکل خیابانها و ماشین های انگلستان است.شهرها فوق العاده تمیز.به سختی اشغال پیدا می کنید.مردم معمولا در خیابان و مکان عمومی سیگار نمی کشند.اگر به جای پول هوایی از خیابان رد شودید نزدیک به هفتصد هزار تومان جریمه می شوید.(با توجه به استوایی بودن مالزی و باران بسیار شدید که اگر اون باران نیم ساعت بیاد ایران رو اب میبره تا یونان) خیابان جوری ساخته شده که بعد از ده دقیقه اثری از اب در خیابان ها نمیبینیم.یک عبور گذر اسمارتم داره که حوصله ندارم تعریف کنم ولی چیز باحالیه.

از نظر اقتصادی :

مردم مالزی ۲۸ میلیون نفر می باشد.دقیقا همین مقدار توریست دارند و بسیار از توریسم استفاده می کنند.تورم این کشور ۳ درصد می باشد.اکثر مردم از درامد خود راضی هستند.مکانهای فروشگاهی بسیار زیبایی دارند.واحد پول مالزی رینگت است.درامد متوسط مردم حدودا ۴۰۰۰ رینگت درماه معادل ۴ میلیون و پانصد هزار  تومان می باشد.مکانهای تفریحی خیلی خوبی دارند.از دانشجوها نیز درامد خیلی خوبی دارند.هر دانشجوی ایرانی غیر بورسیه حدودا سالی بیست میلیون فقط پول دانشگاه میده.

دولت مالزی اقامت به احدی غیر از مالزیایی نمی دهد فقط یک شرط داره اونم اینکه زن مالایی بگیری و ده سال با اون زندگی کنی.

از خدمات دولت به مردم مالزی این است که در خرید خانه و ماشین وامهای ۶۵ ساله میده(به فرض مثال :یک مالزیی می تواند یک ماشین ۳۰۰ میلیونی بخرد در عوضش فقط سی میلیون میدهد وبقیه رو با قسطهای اندک طی ۶۵ سال میدهد.اون مالزیی یه خونه می خره ۷۰۰ میلیون و فقط ۷۰ میلیون میده و با صد میلیون هم یه ماشین خوب هم یه خونه خوب میخره.لازم به ذکر است بگم قیمت ماشین اونجا ارزانتر از ایران و قیمت خونه هم با ایران تقریبا برابری میکنه. 

 

قصه های شخصیه رو با عکس در پست بعد میزارم

 

 

 

 

 

 

ما هنوز شهادت بی درد میطلبیم، غافل از اینکه شهادت را جز به اهل درد نمی دهند.آنانکه یک عمر مرده اند یک لحظه هم شهید نمی شوند.اصلا مگر مردگان هم شهید می شوند که ما شهید بشویم.

شهادت تنها برای زنده هاست.شهادت را نه در جنگ بلکه در مبارزه می دهند

9 دی

سلام.خوب هستید.ممنونم که وب من رو تماشا می کنید.

می خواستم اول یه پست دیگه بزارم ولی مصادف شد با ۹ دی .

۹ دی تولد من هست.همیشه تو فکر این بودم که چرا روز تولدم  تو تاریخ خالی هست.هر تاریخی پیدا می کردم می نوشتم روز تولد علیرضا عالمیان.تو فکر این بودم که وقتی که مردم بگند فلان روز روز تولد این اقاست ولی چند سال پیش یه اتفاقی افتاد که به تولدم در این روزبیشتر خوشحال شدم.

۹ دی ماه در تاریخ ایران به نام روز بصیرت شکل گرفت.خدا کنه ما هم با بصیرت باشیم.۹ دی مبارک بر شماو بر من به خاطر تولد.

 

 

 

 

 

 

مردم ایران فتنه را در نطفه خفه می کنند.

به نام خدای 414

به نام خدا.به نام خدای محمد.به نام خدای وحید.به نام خدای جوادین و به نام خدای علیرضا.به نام خدای ۴۱۴.به نام خدایی که این اتاق و اهالی این اتاق رو خیلی خیلی دوست داشت و داره و انشالله داشته باشه.

سلام رفقا.دیروز دوست و امروز آشنا.چطورید.زندگی به کامتان خوش می گذرد.انشالله که هرروز زندگی شیرین تری داشته باشید و در پناه خدا در امان بمانید.

یادش بخیر انگار همین دیروز بود که من و شما با هم اشنا شدیم.شما امدید خونه معلم.یادتون میاد من اول اونجا بودم.دستم رو گرفتید بردید پیش خودتون.من پیش چابک می خوابیدم.چقدر اذیت کردیم.یادتونه خونه اتیش گرفت همه شهر با خبر شدند.

باهم رفیق شدیم.باهم دعوا کردیم.ولی جلوی بقیه همیشه پشت هم بودیم.ناراحتم بودیم بازم تو دانشگاه با هم راه میرفتیم.راستی چی شد که اخرا باهم راه نمیرفتیم.بگذریم.همیشه بقیه از باهم رفتن و امدنمون میگفتن.چقدر اذیت کردیم.اون بوقلمون رو یادتون میاد که امد پیش غفار.خفتش کردیم.

یادتون میاد سیوان رو چقدر اذیتش کردیم.

وحید رو تو برف فرستادیم مزار شهدا کلی فیض برد.

در کل خیلی دوستون دارم.خیلی باهاتون حال کردم.با یه فردی صحبت می کردم می گفت بهترین دوران زندگی دوران دانشجویی و سربازی هست.البته من سعی کردم برا خودم همه ی دوران رو بهترین دوران کنم و حداکثر استفاده رو بکنم.الانم از همه لحظه های زندگیم راضی و همه لحظه ها رو خیلی دوست دارم.دانشگاه هم خوب بود مثل بقیه لحظه هام ولی بهترین نبود.سربازی رو هم سربازای اسلام باید بگن که این بخش رو جواد خان توضیح میدند که در شرف اش خوری هستند.

چقدر کنار هم بودن حال میداد.

این که همتون یقین دارید که اگه بتونم کاری براتون انجام بدم با تمام قلب انجام میدم ممنونم ازتون.

دعاتون میکنم که همیشه سر زنده و فعال و درست کار و بدانید که فقط و فقط نیک است که می ماند.

این شکلی دعاتون میکنم.

این عکس رو با فتوشاپ اینجوری نکردما.دوستان عکس هنری است.با ذوق خودم گرفتم در مسجدالنبی.برا رفقاتون مرد باشید اینجوری دعا کنید.رفقا هرجا باشید موفق باشید.دوستون دارم.هم اتاقی فقط خودتون.دلم براتون تنگ شده.ببخشید من رو حلال کنید.

 

 

 

 

 

 

امام حسین (ع):عقل جز از طریق پیروی از حق کامل نمیشود و همچنین پنج نعمت بزرگ است که هر کس از این پنج نعمت برخوردار نباشد از زندگی زیاد بهرمند نمیشود و انها عبارتند از :عقل،دین،ادب،حیا،خوش اخلاقی.

 

محرم

سلام.

حادثه کربلا یعنی این که برخی اوقات من و تو و شما باید از تمام دنیای مادی خود دل بکنیم و حسینی شویم.

عكس

 

 

 

محرم را قدر بدانیم.ما هرچه داریم از این محرم و از این قیام است.

 

 

 

 

 

 

 

 

در مراسمات به فکر این حقیر هم باشید

چقدر صحنه های می توانند در عین خوبی و زیبایی زجر اور باشند

سلام.امروز از دل تنگم مینویسم.از دلی که برخی مواقع میسوزد و برخی مواقع اهی میکشد.

دلم تنگ دوستان خدایست.زندگی در عین زیبایی یه تصمیمات مخالف نظر ادمی هم می گیرد.و من اصلا تاب ندارم و نمی تونم جلو خودم رو بگیرم و تحمل کنم و فقط منتظر می مانم و خود خوری می کنم تا یادمان باشد تا در دلم بسوزم و دل سوختن را نبینم.فکرهایی در من هستند که زیبایی خاصی دارند و تصمیماتی که برخی اوقات من رو از دموکراسی دل زده می کند و از رای و رای گیری متنفر میکنه.یادم به برخی تصمیمات امام خمینی میفتم که خیلی صریح می گفت و همه از اون گفتن میترسیدند.ولی ایا ما هم میتونیم.....

                     قصه از اینجا شروع میشه که ما ادما

فکر میکنم که برخی اوقات خیلی خیلی خوبیم و از درونمون هیچی بیرون نمی اید.حس انسان دوستی ها به مرور زمان در حال مرگ است و قوانین در حال جایگزینی اون.من اینا رو نمی فهمم و این من رو ازار میده.شاید تا علان هم در بند قوانین نبودم در حس و جوانیم بودم ولی برخی مواقع این قوانین ضد حال پشت ضد حال به من میزنند و حس مرگ رو بهم میدند و ارزوی مردن و ندیدن اون صحنه ها رو به من میدند.

چرا بازم از بدبختی روزگار نوشتن شد سهم من بهتون میگم چرا

چون من مردم و تمام حس مردانگی در وجودم هست و این حس برخی اوقات ارزوی مردن را برایم زنده می کنه.

حلا چرا اینجوری نوشتم:

دیدید تا حالا چه حس زیبایی داره کمک به همنوع .از گرفتن یه کیسه از دست یه پیر مرد در خیابون تا هزارتا کار دیگه.الله اکبر.یه حس بهت یه حالت خاص وصف شدنی میده.با خودت حال می کنی.چون اون موقع خدا هم با تو حال میکنه و لحظه ای از افریدن تو به خودش می بالد.این که مثلا تو دانشگاه هر که کارش گیر میکنه سراغت بیاد و بری کارش رو انجام بدی.دیدی این صحنه ها رو.چه حال می ده.

همیشه سعی میکنم با مشکلاتم خودم رو تو این صحنه ها بزارم و خودم رو درگیر کنم از روی این صحنه ها خیلی وقتا ابرو هایی از من رفته که هرکی بود از این کارا دست میکشید ولی بازم همون حس مردونگیم به من اجازه نمیده که از اون کارا دست بکشم.البته به خاطر خدا بودن باعث ابرو داری بیشتری هم برای علیرضا عالمیان شد اما خدا بزار برات بگم دلم شکست چون امید را نامید کردم.بگذر خدا البته می دونی صد درصد دسم نبود خدا شاهدی خودت میدانی در دلم چه می گذشت و ناتوان بودم.

امروز برعکس شد و من شدم یه جونی که خواستم برم کیسه ای از دست یه پیرمرد بردارم و کمکی کرده باشم و به اون پیرمرد قول دادم و کیسه اش رو پاره کردم و اون به اون کیسه نیاز داشت.ولی پیرمرد فقط نگریست و رفت.و در دلش نگاه داشت اون شکستن رو ومن خاکبرسرم شد.

وقتی کیسه پاره شد دل من هم پاره شد که چرا وقتی نمیتونی کمک کنی میری جلو.خدایا از سر تقصیرات من بگذر. شاید بعدها اگر پیرمردی گفت کمکم کن نرفتم جلو..............................

ولی خدا تو که میدونی بازم میرم جلو پس قدرتی بده که دست تمامی پیر مردها را بگیرم بدون پاره شدن کیسه های انها و تو را به هرکی دوست داری قسمت میدم نذار همچین صحنه هایی را زنده باشم و ببینم.قلبم نمی کشد.زورم نمیرسد.وقتی نامردی میکنم شدیدا دلم میگیرد.نمیتونم. ببینم.درست خیلی بدم ولی به خدا نمیکشم.......

 

 رفتم در وب قدیانی و کلی تشابهات اشتباه از نظر من درمورد دکتر شریعتی دیدم.نظر من در مورد دکتر اینه که درسته دکتر یه اشتباهاتی داشته ولی سهم دکتر در کشیدن جوانها به انقلاب با سهم شهید مطهری یکیست.این که یه وب توهین کنه به نوشته های دکتر اون هم این شکله که اول بیاد یه تیتر بچه گول بزنانه بنویسه در کل مطلب به هر شکلی توهین کنه خیلی ناراحتم میکنه.هنوز خیلی از نوشته های دکتر سرمشق خیلی ها زد و باید قیاس دکتر را با قلیان سرا ها نکنیم که بد قیاسیست.

 

 

 

 

بحث در مبحث ازادی بیان

سلام.

هفته دفاع مقدس بر شیر مردان و شیر زنان دوران هشت سال دفاع مقدس و ادامه دهندگان راهشان مبارک



مبحث مورد بحث:

ازادی بیان در مملکت اسلامی هست یا نه؟

ایا هر کسی میتواند با هر اعتقادی اظهار نظر کند؟

ازادی بیان چیست؟









چه جنگ باشد چه نباشد راه ما از کربلا می گذرد.

برایمان دعا کنید شهدای جنگ تحمیلی که محتاجیم

از دوریت چه گویم

سلام.

در زندگی روزمره خودم خیلی کارها را انجام میدم.دونبال کسب درامد میرم.دونبال نقد کردن و گیر دادن به این و اون هم خیلی زیاد میریم.نمی دونم چیه که من نقاط نقص کار و ادما  و خودم رو سریع می فهمم و این فهمیدن عزابم می دهد.اینکه نگاه به خانواده ها کنی و ببینی از پولدار تا فقیر از مذهبی تا بی مذهب یه مشکل بزرگ دارند و منم سریع این مشکل رو می فهمم عزابم میده.گاهی اوقات نگاه به همسرم می کنم و می بینم خیلی با هم فرق میکنیم.همسرم هیچ وقت دل کسی رو نمی شکونه،ولی من فقط دونبال اینم که به یکی گیر بدم.خیلی هم خندان هستما ولی دوست دارم همیشه به مردم تذکر بدم.به خودمم تذکر میدما.شاید لازم بوده که من این شکلی بشم.خیلیا من رو که میبینن میگن که نوشته هات با ظاهر خودت زمین تا اسمون فرق میکنه.ول کنیم این حرفا رو.در این قصه های بی معنی روزانه من گاهی اوقات دلم می گیرد.دلم می گیرد و در خودم فرو میریزم.برخی روزها و شبها نیز این دل گرفتن باعث می شود که بغضم بترکد.وقتی یاد می کنم دلم احساس خاصی دارد.دلم می گیرد و حسرت می خورم.وقت اذان که می شود تلویزیون را که روشن میکنم منظره ای از حرم علی بن موسی الرضا(ع) که می بینم دیگر بیشتر حسرت می خورم و این حسرت  دیوانم می کنه ولی انرژی بخش هستش یعنی با این حسرت انرژی می گیرم.یاد حرم میکنم و فقط دوست دارم گریه کنم.

یا علی بن موسی الرضا(ع)  شما را به جان مادرتون زهرا(س) می خواهم از خدا بخواهید که:

1-                  فرج مولایمان اقا امام زمان (عج) را سرعت ببخشد.

2-                  نائب بر حقش حضرت ایت الله خامنه ای را سالم تا ظهورش نگه بدار.

3-                  ما را به زیارت حرم علی بن موسی الرضا(ع) مشرف بگردان.

4-                  دیگه چیزی نمی خوام.

 

 

 

 

 

 

 

 

برخی زمانها  ما فکر می کنم  اگر به وصال برسیم که چه کارها خواهیم و در فراغ چه زجرها می کشیم ولی قصه یه چیز دیگریست....یا علی بن موسی الرضا(ع).

مسابقات نزدیک است

مسابقات قهرمانی کشور کیک بوکسینگ wofبا میزبانی اصفهان برگزار شد.

طی این مسابقات میزبان اول فارس دوم و اذربایجان سوم شدند.

مسابقات جشنواره جهانی کیک بوکسینگ ۹۸ روز دیگر در انتالیای ترکیه برگزار خواهد شد.

 

 

مسابقات جشنواری اسیای هم ۱۳۰ روز دیگر در کیش برگزار خواهد شد.درحال تمرین هستم برا اردوی این مسابقات.

 

 

 

 

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم .لاحول ولا قوه الا بالله

ای خوشا خاطر زنور علم مشحون داشتن....تیرگیها را ازین اقلیم بیرون داشتن

دیدار رهبری با دانشجویان

دیشب فیلم دیدار رهبری با دانشجویان رو نگاه کردم.برام مهم بود که دانشجویان از فرد اول نظام چی می خواند.البته همه مصاحبه ها رو نشون نداد ولی تو این چهار نفر به نظرم حرفای خوبی رد و بدل شد،که جای بحث داره.

اولین نکته این بود که مجری گفتند حضرات اقا صحبت می کنید یا گوش می دهید.حضرت اقا هم با میل زیاد فرمودند گوش می دهم.

نماینده بسیج رفت بالا.وی فرمانده بسیج دانشگاه شهید بهشتی بود.به نظر حرفاش غیر کاربردی بود.و اهمیت انچنانی نداشت.راستیتش بسیج فاصله دارد با ان بسیج امام.خیلی فاصله دارد.

نفر دوم دارنده مدال برنز المپیاد شیمی بود.اول که باید بگویند المپیاد شیمی جهانی یا کشوری.اگر کشوری بود پس چرا نفر اول حرف نزد.نکنه جریان فرار مغزهاست و نفر اول یا در کاناداست یا در امریکاست یا در انگلیس.اون بهتر از نماینده بسیج حرف زد.من منتظر سیاسیون بودم.

ایوب توکلیان به نمایندگی جامعه اسلامی بالا رفت.جامعه اسلامی رو که می شناسید.چون نمی شناسید یکم توضیح می دم.هرسال دیدار رهبری با دانشجویان هست.پارسال جامعه درحال دوشقه شدن بود در ماه رمضان درحال فحش و فحش کشی به هم بودند.راستش از بچه های جامعه خودمون هم اونجا خیلیا بودند.بخاطرهمین پارسال طیف علامه تهران اونجا نماینده داشت و جامعه درحال فحش و فحش کشی بودند.اونم سر چی.برسر اساس نامه (که قانون یک تشکله) مشکل داشتند.جریان کشید به اونجایی که برخی از اونا برا خودشون طیف ساختند.بدون رعایت قانون.خودشون رو هم کردند دبیر.در اینترنت بزنید دبیر طیف خراسان جامعه یه چیزایی می فهمید.بعد یکم وعده و وعید هم دادند.خلاصه حضرت اقا فرمودند از انشعاب بپرهیزید. خیلیا سر عقل اومدند.فهمیدند کاری انسانانه نکردند و مصداق متن جامعه های اسلامی و اسلامی های غیر جامعه بودند.ولی خیلیاشون هنوز نفهمند.این رو رو حسابی میگم که در پستهای پایانی سال هشتادو نه نوشتند از کارمون پشیمان نشدم و منظورشان همون زیر پا گذاشتن حرف رهبری بود و دنبال انشعاب بودند خودشان بود.خلاصه جامعه کاملا بیعت شکنی کرده بود.

درتاریخ تاسیس جامعه هم که نگاه میکنی می بینید که اقا چندین بار مخالفت کردند با تاسیس همچین تشکلی و نوعی تفرقه از انجمن اسلامی می دانستند.جامعه اسلامی از نظر فکری از حزب اصول گرا اونهم از نوع تندش حمایت می کند.روزی از ایت الله هاشمی رفسنجانی حمایت می کند و روزی از دکتر احمدی نژاد.جامعه اسلامی از تشکلهای دانشجویی هست که حزبیست.

با این تفاسیر بالا ایوب توکلیان چی باید بگوید.

مسلما غیر از بیعت مجدد بخاطر بیعت شکنی کار دیگه ای دارد.ولی بازهم خوبه.ایوب بیعت دوباره بست و از اتحادی گفت.خدایش بخواید راستش رو بگیم حرفای قشنگی زد ولی این که اساس بدنده جامعه اسلامی با تکیه به ولایت مطلقه است قبول ولی یک واو کم دارد.باید میگفتد اساس جامعه ولایت مطلقه فقیه هست و اصول گرای و حزبی گری.کمتر کسی از اهالی جامعه این حرف رو قبول نداره.

ولی نکته قابل تذکر.

ترا پرواز بس زودست و دشوار .........زنوکاران که خواهد کار دشوار

دیدم در وبی که مدیریت ان یک فرد که فی الحال دبیر جامعه هستند نوشته ولایی ترین تشکل.

البته اگر من نوعی از خودم تعریف نکنم کی از من تعریف کند(در زمانی که همه از من بدشون میاد).ولی هنر ان است که خارجی از تو تعریف کند.هنر ان است که دولت های بیگانه ایران رو به اسم قدرت خاورمیانه بشناسند.این که گفتم مثال بود.

می خواهم بدانم روی کدام استدلال ولایی ترین را اوردید؟

حتما می دانید واژه ترین صفت برتری بخشی است.

در کدام مسابقه اهالی جامعه اسلامی این صفت را دارا شدند؟

نکند پارسال در اون فحش و فحش کشی بود که این لقبها تقسیم شد در اونجا از این القاب را به هم می دادید.

 

نکند حزبی گری باعث شده که به این لقب دست پیدا کنید؟

من نمی دانم که چرا مردم با این القاب که خود به خود می دهند و فقط حرص ادم رو در می اورد،چه کار می کنند.

وقتی که اولین بزرگان جامعه اسلامی هنوز روی زمین وجود نداشتند و دانشگاهمون دست اجنبی ها بود همه مارکسیسم بودند.کیا گفتند: حی علی  الصلاه.

وقتی که هنوز یک جامعه  ای روی زمین نبودو  هنوز ولایتی انچنانی نبود. انها دنبال حی علی الصلاه بودند.حال انها رفتند و شهید شدند و بچه هایی تند رو از بچه های اون جامعه های که در بالا گفتم امدند و خودشون رو با واژه ولایی ترین تشکل زینت می بخشند.البته اینها باعث خنده امسال من می شود.حداقل می نوشتید ولایی.ولی چون نوشتید ولایی ترین یعنی از جامعه اسلامی(اسلامی غیر جامعه) تشکلی ولایی تر نیست.خجالت بکشید و طلب عفو از درگاه خدا کنید.و بدانید نه چیزی بودید نه چیزی هستید(چیز از نوع اون چیزایی که محمود احمدی نژاد گفت). در درگاه ولایت هم من می گویم ولایت پذیرنیستید.

همانا انهایی که ذره ای کار خوبی کنند جزا میبینند و کسانی که ذره ای کار بد کنند بلا.

بگذریم.نفر چهارم کسی نبود جز خانم سمیه چینی عضو شورا مرکزی دفتر تحکیم وحدت که خدایشش بهترین سخنان رو از دل دانشجو گفت و تذکر داد در مورد اسیب تفکیک جنسیت در دانشگاه ها و چندین نقد قدرتمند که خیلی من را مسرور کرد.البته هنوز حرفای سینا رو ندیدم.

 

 

 

مرا در دامها بسیار بستند ....زبالم کودکان پرها شکستند

هجوم فتنه های اسمانی ....مرا اموخت رسم زندگانی

 

 

 

 

 

چند وقتی می خوام یه سوالاتی فوق العاده تند بپرسم.میترسم غیر از فیلتر کردن وبم بیان و دستگیرم کنند.البته درباره دزد های داخلی هستش.

خاطرات دوران کودکی

خاطرات دوران کودکی خودم:

فردا اولین امتحان ترم من می باشد الانم همه ی اتاقمون خوابدند و من در حال نوشتن.تو فکرم خطور کرد که یکم یاد خاطرات بچگیم کنم ببینم هنوز چیزایی یادم میاد از اون دوران.خاطراتی که مینویسم در مورد 4سالگی تا 7 ساگی میباشد.از اینکه بدون سانسور میگم ناراحت نشید و دوست دارم از خوندن مطلب لذت ببرید:

1-      با بابام رفته بودم مسجد بزرگ شهر برا احیا.بابام نمیذاشت بخوابم.منم سردم شده بود.خوابیدم وقتی بیدار شدم دیدم همه جا رو خیس کردم.بابا بنده خدا تا ظهر اونجا بود و فرشی که من کثیف کرده بودم رو شسته بود.

2-رفته بودیم مشهد.از مشهد هنوز اون اهنگی که چندتا پسر بچه می خوننش یادم میاد(السلام یا علی بن موسی الرضا علیه السلام).من تو حرم گمشده بودم  و من رو فرستادند توی اتاقی که زندون شکل بود.خیلی  گریه کردم.بخاطر اون گمشدن در دوره راهنمایی سه تا انشاء با موضوع گمشدن در مشهد نوشتم(من در دوره راهنمایی سلطان نوشتن انشاء بودم و همیشه کلاس و معلم انشاءمنتظر انشاءجدیدم بودند مثل شما که منتظر مطلب جدیدم هستید).بابام رو یادم میاد که من رو میگذاشت روی دستش و به زور میفرستادم در ضریح من از کمبود اکسیژن خفه میشدم ولی مردم دلشون میسوخت و خلاصه دستمون میرسد به زری امام و یکسالمون تضمین میشد.

3-یادم میاد که جزءسی قران رو حفظ بودم و بخاطرش کلی جایزه از بابام گرفتم ولی حیف که الان متاسفانه دیگر حفظ نیستم.

4-من میرفتم مهد کودک.یادم میاد چند بار بخاطر درگیری مامانم رو اوردند مهد و شکایتم کردند ولی مامانم هیچی بهم نمی گفت.چند تا دوست داشتم که اسم محمد برام اشنا هستش.با نجمه نامی هم رفیق بودم.رفیق صمیمی.اون نجمه باباش نجار بود.مغازه باباشم یادم میاد(برایش ارزوی موفقیت و سر بلندی و خوشبختی میکنم).یادم میاد تو مهد کودک من تائترهم بازی میکردم.من نقش چوپان را بازی میکردم.یادم میاد تو مهد نون درست میکردیم چه خوشمزه بود.

5-یادم میاد با عموم فوتبال بازی میکردیم تکل زدم زدمش زمین کلی ترسدم که الان بابام دعوام میکنه که نکرد.

6-اون موقع هنوز اپارتمان نداشتیم یه خونه باصفای بزرگ داشتیم و کلی پرنده خانگی مثل مرغ و خروس و اردک.عشقم اردک بود و هست.یه بار خروسی که متعلق به من بود به داداشم حمله کرد و سرداداشم خورد به دیوار و خون امد.وقتی که اردکم رو بابام کشت کلی ناراحت شدم لب به گوشتش هم نزدم.نوک اردکم همه تا چند سال داشتم.

7-حیاط بزرگی داشتیم بالای حیاط دو درخت لیمو داشتیم و پایین حیاط دو درخت نارنج.همیشه یه چاقو توی درخت لیمو بود ومن هر ظهر لیمو میخوردم.

8-بابام همیشه بابت خوردن لواشک و پفک دعوام میکرد.

9-مامان بزرگم(مادر بابام-خدابیامرزدش)رو یادم میاد که همیشه تو جیبش دونبال نقل و اجیل میگشتم.

10-صمیمیتی که در اقوام بود و از دست رفت.البته شاید برای بچه های هم سن و سال دوران کودکی من هنوز باشد.

 

 

 

 

 

 

دوستان تمام خاطرات زندگیم شیرین هست و یاد اوریش باعث حس جالبی در من و در شما میشود ولی دوستان از یه خاطرش بدجوری ناراحت و احساس حقارت میکنم اونم حفظ بودن جزء سی قران بود که الان دیگه حفظ نیستم.

نزدیک فرجه

سلامی به بوی خوش آشنایی

الان در حال شروع شدن فرجه ها هستیم.داریم خودمون رو برای امتحان آماده می کنیم.شما چی کاره هسیتید؟

ترم خوبی بود.راضی هستم به رضایت خدای جهان

از دور و نزدیک که بگم که یه کارای خوبی در دانشگاه شده و میشه.افرین.کرسی های ازاد اندیشی در دانشگاه ما هم راه افتاد .مرسی از اینکه حرف حضرت اقا رو عملی کردید با این کرسی ها به دانشجویان تحلیل ارائه میدید و باعث  پیشرفت اسلام در دانشگاه میشد.یکی از بهترین فعالیتهای دانشجویی راه اندازی کرسی های ازاد اندیشی هست و رو این حساب میتونیم به تحلیلات جالبی برسیم.من هنوز خوشحال هستم به خاطر اتفاقات دور و نزدیکم.در نقد در دانشگاه ما باز شده و چه زیبا راه اندازی شد این بحث ها و نقدها.بازهم راضیم از من شروع بشه.من رو نقد کنید تا من هروز قوی تر از دیروز باشم.الان می خوام فقط یه چند جمله زیبا در مورد شهادت بنویسم و منتظر نظر شما هستم.

این نوشته ها برگرفته از کتاب شاهد بیاورم اثر علی بقائی می باشد.بخونید ضرر نمی کنید.

شهادت راز هستی است،وتا چشم ها کم سوست ،هماره راز خواهد ماند...

مگر مردگان هم شهید می شوند که ما شهید شویم!؟شهادت تنها برای زنده هاست...

آنانکه یک عمر مرده اند ،یک لحظه هم شهید نخواهند شد...

باورتان اگر نیست که می شود زنده بود و نبود مرا ببینید!واگر زنده نبود بود شهدا را...

شهادت یعنی ماندن برای نماندن و نماندن برای ماندن ؟شهادت یعنی ماندن...

ما هنوز شهادت بی درد می طلبیم؟غافل که شهادت را جز به اهل درد نمی دهند...

برای من که هنوز تلفظ عشق را نمی توانم،شهادت آیا معنا خواهد شد...

بالت اگر شکسته است اگر،غمت مباد!شهادت ،بال نمی خواهد،حال می خواهد....بال را پس از شهادت می دهند،نه پیش از آن....

پرنده ها به حال ما غبطه خواهند خورد،روزی که بی بال پرواز کنیم...

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

ما اگر اعتقادی به حضرت اقا داریم باید اقا الگوی ما باشد.حضرت اقا منتقدی حرفه ای هست.من اعتقاد دارم که اقای منتظری بهشتی است.چون حضرت اقا برایش دعا کرد.من به دعای حضرت اقا اعتماد دارم.حال ما در نقدهایمان کاری  به کار حضرت اقا نداریم.فقط میکوبیم.ما بویی از حضرت اقا نبوردیم.

دوستان نگذارید حرف رهبری زمین بیفتد

سلام بر دوستان گرامی که پا به این وب گذاشتید.امروز می خواهم از سیاستی حرف بزنم که مرده.نمی دونم که چرا خیلی حرفهایی که نمی تونم هرجایی بزنم اینجا راحت میزنم.احساس میکنم که اینجا راحتم.خدا کنه ناراحت نشید از من، چون من فردی مسئولم.مسئولم تا نظر خودم رو در بحث بزارم تا مردم بیایند و نظراتشون رو بدند.شاید بعد از این متن بگید این فرد از سیاست بوق حالیش نیست ولی بخونید.

 

من عادت ندارم که وقتی نقد میکنم درست نقد کنم.دانشجو مطالبه گر است.این حرف رو یه بزرگی زده که قبلا می گفتند باید نگذاریم حرف این فرد روی زمین بماند.وقتی به مطلب نگاه میکنم میبنم که این حرف خاک شده زیر زمین تا کسی نبیند.ای کاش زیر زمین این حرف خاک می خورد.نقطه ای که من رو اتشم میزند اینکه این حرف جلوی چشم خودم است ولی هیچ کاری نمی کنم.یعنی میبینیم و کاری بهش نداریم.من وقتی نقد میکنم خیلی بد صحبت میکنم شاید از روی اینه که خیلی ناراحت میشم.ولی سبک خودم رو بسیار دوست دارم.مردم چرا در قران به برخی افراد گفته اند انها همانند چهارپایان هستند بلکه بدتر.چرا برخی را که کتاب را حمل می کنند و از محتوای آن چیزی نمی فهمند را به الاغ تشبیه کرده است.به نظرم خدای تبارک و تعالی خواسته تا با تشبیه انسان به حیوان ،تلنگری به انسان بزند تا شاید به اصل خویش برگردد.چرا قران درست نقد نکرده اعوذبالله.خدا خواسته بگه که انسان تو به حیوان خیلی شبیه هستی اگر همچین شباهتهایی داشته باشی.من با این تفسیر نقد میکنم.ناراحت هم نمیشم کسی به این شکل نقدم کند.

ابلهی می گفت فلانی طرفدار مشایی است.من نه طرفدار مشایی هستم نه مخالف وی.حضرت اقا گفته اهمیت ندید.منم اهمیت نمی دهم.حالا گروهی هرچی فحش بلدند بدند.گروهی هم هرچی میتونند تبلیغ وی رو کنند.من با هردو گروه مخالفم.

درباره علی مطهری.علی مطهری فرزند شهید مرتضی مطهری نماینده مجلس است.این فرد از هیچ حزبی نه حمایت میشه نه خط میگیره.همیشه هم تند نقد میکنه.ولی با نقدهای بجا و بی جای خودش خیلی کمک کرد.وقتی که باید از  دکتراحمدی نژاد  حمایت کرد،وقتی به نظرش امد که باید نقد کنه.بد جوری نقد کرد.در مورد مفاسد اقتصادی نامه بسیار جالبی و قابل تاملی نوشت که فقط خونده شد.راستش چون از جایی خط نمی گرفت وکمی در نقد ها به سبکی که بالا توضیح دادم به نقد پرداخت .به علی مطهری هر وصله ای را چسباندند.خُب اخه ملت اگه مخالف نباشه که ما باید بمیریم.اگه در مملکت اسلامی زندگی می کنید که خط دهی این مملکت از شهید مطهری است که اون بنده خدا گفته کمکی که بی دینها در ترویج اسلام کردند با دینها نکردند.حرف شهید زیر پا له شد.همون مذهبی شکلها زیر پا له کردند.علی مطهری رو فحش دادند.هر لقبی هم که باید میدادند دادند ولی حرفهای علی مطهری برا زنده کردن اسلام و مملکت اسلامی داد رو زیر ترور شخصیتی کشتند.امروز بحث مفاسد اقتصادی می کنند.یه سر سراغ نامه علی مطهری برید خیلی چیزا واضح میشه.علی مطهری از من به تو نصیحت که بری زیر نظر یه حذب که هر غلطی که دوست داری بکنی و کسی نتونه به تو بگه تو.

 

من نمی دونم چه مرگی که ما می خواییم نشون بدیم همه ولایت پذیرند.بابا خیلیا قبول ندارند ولایت رو .باید بذارید نظر بدند.یک ملت از همه مدل اقشار درست شده.این که ما سر ولایت یه قدم عقب نمی کشیم درست ولی چه مرگی که به زور می خوایم نشون بدیم که همه ولایت پذیر و همه اسلام دوست هستند.اسلام مخالف زیاد داره ولی دین پاکی است.باید مخالف را منقلب کرد،عوض کرد اونم از راه خودش.

 

از چیزی میگم که خودم شخصا از این مسئله خون دل می خورم.دانشجو باید سیاسی باشد.لعنت خدا برکسانی که نمی خواهند دانشجو سیاسی باشد.من منظورم رو بد رسوندم.لعنت خدا بر تشکیلاتی هایی که با ندونم کاری و بی عقلی دانشجو را از کارهای فرهنگی روندند.لعنت خدا بر تشکیلاتی هایی که با برنامه هاشون بجای نشون دادن اسلام واقعی فخر فروختند به دانشجویان.لعنت خدا به انها که با لجبازی بر سر عقیده خبیث خود دانشجو را از تشکیلات متنفر کردند.لعنت خدا بر آنهایی که با ندانم کاری و مدریت غلط خود دلسرد کردند دانشجو رو از فعالیت.

روی حرفم به فعالان تشکلها هست.

چرا تشکلها هر روز کمرنگ تر از دیروز میشوند.چرا؟چرا فعالین هروز کمتر از دیروز میشند.چرا؟چرا تشکلها برنامه های بیشتری نسبت به دیروز انجام دادند ولی خروجی نداشتند.چرا؟

 

سیاست از نظر بنده این است که برنامه ای بریزیم که بتواند دانشجویان را به کارهای تشکیلاتی اسلامی و به فرهنگ اسلامی علاقه مند کند.یعنی اینکه یه برنامه که یه مفسده عمده دانشجویان را حل کند یک سیاست موفق است.حالا ای فعالان چرا مردید؟

تشکلهای اسلامی وظیفه رساندن مشکلات دانشجو به مسئولین است.وظیفه انها رفتار اسلامی است تا مردم بیشتر به اسلام کشیده بشودند.اخلاق تشکیلاتی کجاست.ما عادت داریم فقط حفظ کنیم.وقت عمل مرده ایم.فقط جزوه های تشکیلاتی را بخونیم.فقط وقت عمل که شد همه ی انها را به گور ببریم.

حرف دانشجو اسلامی در دانشگاه کجاست؟جای حرف دانشجو را نمی گم کجاست.خودتون ببینید.

دوستان تاحالا به اطراف خود نگاه کردید.دیدید که رسانه ها چه شکلی دارند از خیانت حرف میزنند.منظورم از رسانه ها همه رسانه هاست.روابط نامشروع ها تا کجا آمده است.هم فیلمهای ایرانی هم فیلمهای خارجی درحال ترویج خیانت است.من دیدم در دانشگاه خودمون چه شکلی خیانت کردند!تشکلها کجایید که دانشجو در حال مفسده بزرگی است.خیانت.اون هم از هر مدلیش.وضع حجاب که تعطیله.مشکلی نیست تشکلها دارند برنامه میدند بیرون.کو دل دانشجو.کجایید تشکلها؟خوابید یا مرده؟

ای کاش مرده.زنده ای هستید که از مرده بدترید.آیا می دانید روابط دختر ،پسری در دانشگاه به کجا رسیده.قبلا می دیدیم که یه چند وقتی طول میکشه تا یکی بتونه یه کارای بدی رو با یکی دیگه بکنه.اما امروز میبینیم که با پیامک سوم پسر تمام میل و علاقه خودش رو به دختر دانشجو میگه.دختر هم یه دو ساعتی قهر میکنه و بعد دوباره جواب میده.و جوابی بدتر از قبل به این پسر میده.من گاهی اوقات به همراه همسرم میریم کافی شاپ بیرون از دانشگاه.اکثر اوقات پنج شنبه ها و جمعه هاست.تو اون کافی شاپ هم دانشگاهی ها رو به همه شکل میبینیم.خدا رو شکر تشکلها در حال انجام برنامه ها هستند.وضع حجاب دانشگاه تعطیل.کجایید تشکلها؟مردید؟چرا صدایی ازتون در نمیاد؟

سیاست تشکلها می طلبد که فعلا به مسئله بحرین گیر بدند.بیانیه میدند.تازه در مورد حجاب جلسه هم میزارند.نمایشگاه و همایش.گور بابای حجاب.گور بابای اینکه هم دانشگاهیت داره تو این لجن زار می افتد.بابا یه بیانیه در مورد حجاب بدید.دانشجو بدبخت است که گیر همچین تشکلهایی افتاده است.از علاقه دانشجویان به رابطه با جنس مخالف بپرسید؟نه گور بابای این کارا.مهم اینه که تشکلها یه کارایی میکنند.وای بر ما وای برما.لعنت خدا بر مایی که ادعای همه چیز را داریم.هر روز حجاب بدتر از دیروز.

 

دلیل همه این بدبختی ها اینجاست که بجای اینکه افراد مغز وارد تشکلها شوند افراد فعال وارد انها شدند.افرادی که عشقشون فقط و فقط فعالیت است.هرروز برنامه.

 

 

 

 

 

 

 

 

بیش از نود درصد از شهدا در وصیت خود اوردند که نگذارید حرف امام روی زمین بیفتد.اما حالا.امام کیه؟

دور و نزدیک

سلام و درود بر پیکر پاک امام شهدا و شهدای گرانقدر و شما عزیزان.

یکم دیر به روز کردم و غیبت طولانی مدتی داشتم.مطلبهایم اماده هست ولی نمیتونستم به روز کنم.مطلب بعدم حتما سیاسی هستش.این مطلب در مورد رخدادهای من در دوروبرم هست.

محمود اشرافی کامنتی گذاشتند که باعث شد من این رخدادها را این چنین توصیف کنم.

من به طوری خیلی جالب در درگیری(فیزیکی) قرار گرفتم که اصلا به من ربط نداشت،به من ربطش داده بودند.یگانه دشمن همیشگی من بازم شروع به شانتاژ خبری بر ضد من کرد.وقتی درگیری به من ربط نداشته باشه و شانتاژ اون خبر به من ربط داشته باشه،من مختصری ناراحت شدم اینکه همه جا به اسم دوستای اقای عالمیان تمام شد.یعنی در این جمله اقای عالمیان کلمه بارزش هست.ولی از این خوشحال شدم که پس از درگیری ترم گذشته با یگانه دشمنم ،من برنده شدم.اونهایی که میگفتند من میشم ظالم و اون میشه مظلوم هم اشتباه کردند.دیگه اون دشمنم تو یه اتاق سه نفری که همه از صمیمی ترین دوستاش هستند حرف میزنه هیشکی قبول نمیکنه.من مطمئنم اگراون فرد  برگشت داده میشد به اون زمان،هیچ وقت همچین غلطی رو تکرار نمی کرد.اما واقعیت اون چیزی که الان اتفاق افتاده.نتیجه کار من یه شش ،هفت ماه بعد از اون کار نمایان میشه.من کلا از همه اون فعالیتهای قبلی راضیم.یه ابلهی می گفت :بعد از این واقعه و حمله شما به فلان تشکل مردم شخصیت سازی بدی نسبت به شما داشتند.جواب من به اون ابله:اول نگو مردم بگو اون تشکل .در همون تشکل هم همه این فکر را نسبت به من ندارند.این پیش نویس مطلب جدیدم بود که تقدیم کردم به یگانه دشمنم.

 

 

1-شب بود ساعت یک و نیم.با سید صادق داشتیم میرفتیم خوابگاه.قبل از عید اس ام اس داده بود که حلال کنید دارم میرم حج.من فراموش کرده بودم این مطلب رو.یهویی گفت مکه بودیم.راستش یکم ناراحت شدم به روی خودم نیاوردم.تو دلم گفتم چقدر بی لیاقتم.بعد بلند گفتم ما که شانس نداریم ما فقط تونستیم بریم شهدا گمنام.از خصوصیات فردی و رفتاری سید صادق خوشم میاد.فردی با خصوصیات رفتاری اسلامی هستش(ولی بجاش از تفکرات سیاسیش متنفرم).یه حرفی زد که خیلی قشنگ بود.گفت شاید من برا اتصال به خدا نیاز داشته باشم از اینجا بکوبم برم مکه ولی یکی دیگه از همین جا با خدا اتصال برقرار کنه.یکی هم بره مکه و بازم متصل نشه.بازم به روی خودم نیاوردم که حرفش دیونم کرد.خیلی حرف زیبایی بود.برایش دعا میکنم  که هر روز بهتر از دیروز باشه.

2-از اینکه من باعث و بانی کارای خیرم که کسی شک نداره.بعد از ازدواج  من ، منی که فقط با دلم ازدواج کردم .خیلیا ازدواج کردند و خیلیا می خواند ازدواج کنند.شاید به نظر نرسه که این عمل من راه رو هموار کرد ولی دوستان سعی کنید به نظرتون برسه،چون واقعا هموار کرد.به این دلیل من از اونایی که ازدواج دانشجویی میکنند خواهش میکنم که شیرینی ویژه ای به من بدهند،وگرنه میدونید که من تو وبلاگم خیلی چیزا مینویسم.میتونم یه پستم در مورد شما ها بنویسم.

 3-یه نقطه نظر و یه نقد به همه دوستان وبلاگ نویس من.همه یکی پس از دیگری که میمیرید.از من که سرتون شلوغتر که نیست.خیلی به  روز نکردند خیلیا هم مردند.

4-یک هفته دیگه شهادت حضرت زهرا(س) هستش.به همون حضرت زهرا(س) قسم میدم که ما رو در دعاهایتان فراموش نکنید.

5-چندین دلایلی که من رو از زیاد گشت زدن در دنیای سایبر منع میکند رو میگم که شما هم ناراحت نباشید.من چندین تا پروژه سنگین برداشتم که انشالله آینده تحصیلی من رو تضمین میکنه.من از ساعت هفت تا ده هر شب در حال تمرین هستم.ساعاتی که قبلا در اینترنت بودم.بعد هم که بر میگردم مثل جنازه هستم.در سال جهاد اقتصادی من هم از اول سال دونبال عملی کردن سخنان حضرت اقا بودم.خدا رو شکر کار گیرم امد.ولی به خاطر این کار مجبورم هر چهارشنبه یه سفر برم تهران.خیلی وقتا این سفر تا جمعه هم به طول می انجامد.برام دعا کنید.

6-جدیدا متوجه شدم که قبلا برا کامنت وبلاگم هم جلسه تشکیل میشد و می شود.ازادی اندیشه با تحریم کردن نمیشه.همه اونایی که از طرف راستی ها میاند و نظر میدادند رو چوب تو آستینشون کردند و گفتند نظر ندید.مهم خوندن مطلبم هست که خودتون رو هم بُکشید از خوندن اون مطالب هم نمیتونید جلو گیری کنید .بابا به جای جلسه گرفتن در مورد کامنتهای وبلاگ فلانی.برید برسید به کارای خودتون که یکی پس از دیگری شکست می خوره.

7-نمیدونم چه مشکلی دارم که یه حسی همیشه میگه که من باید نقد کنم.احتمالا نقدهایم در یه مقاله میدم بیرون.

 

 

 

 

 

 

 

 

 

با دکتر سیاهکوهیان بودیم(مقاله هایی که کار میکنیم با همکاری وی هستش)فرد بسیار پرکاری و دقیقی هست.دوستم گفت فشار کاری روی ما زیاد شده.دکتر گفت:از خواب خودتون کم کنید.من فکر کردم دیدم هر موفقیتی که کسب کردم وقتی بوده که از خوابم زدم.

هرکسی میتونه تفسیر کنه

رفتم مزار شهدا گمنام.اونجوری که خودم دیدم میگم.

یه صندلی چوبی کلنگی داره دقیقا رو بروی مزار هستش.

از اونجا داشتم نگاه میکردم به دور و ورم که دوستم که ارشد داده بود  و الان بیکار هستش و داره ول میگرده گفت نگاه کن به سبلان.دقیقا از وسط طاق مزار شهدا سبلان با عظمت معلوم بود.منم از حس خودم الان استفاده میکنم.من نگاه کردم به سمت چپ. سمت چپم دریاچه بود و سمت راستم کتابخانه.

دریاچه نزدیک تر بود تا کتابخانه.یعنی اول دریاچه بود بعد مزار بود و بعد از اون کتابخانه و بعدش قله کوه.همون قله که نشانه عظمت هستش.دریاچه نشان دل پاکی.زلالت و ارامش.مزار شهدا هم مسیر راست به اون قله.کتابخانه هم نزدیک کننده به قله.در راه قله ‌‌٬کوه ها و پستی های بسیاری هست.

 

دوست دارم هرکی میتونه تفسیر کنه؟نیاید و نظر نذارید.حتما تفسیر کنید.

 

 

 

 

 

 

روزی علی (ع)به مالک گفت:مالک اگر شب دیدی کسی گناهی کرده.فردای اون روز با اون چشم دیشب نگاهش نکن.شاید هنگام سحر توبه کرده باشد.

همه از خداییم و به سوی خدا می رویم

 

شاید یه اتفاق بود.ولی افتاد همچین اتفاقی.من در این چند روزی که بروز نکردم مطالب خاصی رو مینوشتم.من حدود پنج پست جدید رو کار کردم ولی یه چیزی حساب کتابم رو خراب کرد.

امروز جامعه رزمی اردبیل در سوگ نشستند.با کمی تاخیر متوجه شدم که ورزشکار با اخلاق رزمی اردبیل قهرمان مسابقات جهانی ایتالیا رضا فروغی در سن 31 سالگی در اثر عارضه  ایست قلبی از این دنیا رفت.روحش شاد.من که ناراحت شدم.یه خاطر از اقا رضا میگم.من همیشه با دوستانم خاطرات خنده داری داشتم.مسابقات موی تای انتخاب تیم ملی بود.من و اقا رضا فروغی دوست بودیم.در جمعی نشستیم.با نیما مجیدی و شلاگردش .رضا دور بعد با حریف ارومیه ای خود افتاده بود.گفتیم بابا رضا حریفت خیلی وحشیه.گفت بابا به من میگن رضا بلدیزر.رفت و حریفش رو خیلی قشنگ زد و بازی رو برد.خدایا چقدر مقتدری.رضا با اون قدرت رو با گرفتن یک رگ جابجاش کردی.خدایا در قدرت تو من هیچم.

خدایا خیلی قادری.خدایا تو بی منت دادی و من ناشکرم.خدایا دوستت دارم به خاطر عظمتت.اولین روزی که امدم دانشگاه رفتم باشگاه اقا رضا فروغی.یاد خاطرات کردیم و کلی خندیدیم.یادش گرامی باد.

یادش بخیر پارسال اقا هادی مغنی عباسی را هم راهی اون دنیا شد.خیلی بد جور این انتقال بر من اثر گذاشت.در اول سال تحصیلی من و هادی کلی شوخی با هم کردیم.هفته بعد من رفتم مسافرت اقا هادی از دوستان حال من رو جویا شد امدم که ببینمش که یهو خبر تصادفش ضد حالی به وجودم زد.دوستان رفتند و نظر گذاشتند در وبلاگش.وبلاگش وقتی بود روزی 110 تا بیننده تقریبا داشت.ولی امروز به عدد 8  رسیده.نشون میده بینندگاه به مرور زمان از یاد بردند هادی مغنی عباسی را.روحش شاد.خدایا اونجا به قهرمانان امتیاز ویژه میدند یا نه.برای شادی روح دو دوست ورزشی و فرهنگی من یه فاتحه بفرستید.روحشان شاد.

 

 

 

و چقدر زود دیر میشود.و روزی میفهمید زندگی همان چیزی بود که روزی رفتنش را ارزو میکردی.

 

آخرین پست 89

سلام.

به روزهای آخر سال نزدیک میشویم.منم تصمیم دارم یه متن طولانی بزارم که الان که وقت دارید تماماً را بخوانید و به تمامی متن نظر بدید.نظر شما هم مثل همیشه سازنده است.

سعی میکنم از همه چی بگم.البته طبقه بندی میکنم.

شهدا:

اولین چیزی که من رو تو این روزا یکم دلتنگ خودش کرد.اردوی با صفای راهیان نور است.خیلی دوست داشتم برم.چندین بار هم به این اردو با صفا مشرف شدم ولی بازم خیلی حال میده.اونایی که رفتن اونجا ما رو یادتون نره.تو دلم یه جوری میشم وقتی در مورد اردوی جنوب حرف میزنند.فقط یک جمله:شهدا شرمنده ایم.

در این مدت چند نمایشگاه شهدا که یکیشون خیلی جالب بود(منظورم نمایشگاه گروه ستاره بود)در دانشگاه برپا بود.دست ،دست اندر کاران نمایشگاه منظور درد نکنه.

علائم ظهور:

دوستان مهدویت هم یه همایش که واقعا همایش بود.ارائه دادند.همه راضی بودند.همه.خیلی همایش جالب و تاثیر گذاری بود.در کل در طول شش ماه اخر بهترین کار همایشی از نظر بنده حقیر به همایش کانون مهدویت تعلق دارد.

 سرگرمی ها:

دوستان چهارشنبه سوری در راه است.استفاده بهینه رو از این روز با صفا کنید.یه آتشی بپا کنید.آجیل بخورید.با اقوام برید بیرون ،ترقه بازی کنید(البته ترقه های مجاز).کلا حال کنید.انشالله اگه تونستید اول کار یه سوره قران هم بخونید.تو این روز باستانی برا فرج آقا مونم دعا کنید.صله ارحام یادتون نره.سعی کنید فقط شاد باشید.شادی چیزی نیست که به راحتی بتونید کسب کنید.چندتا قصه تلخ و شیرین از چارشنبه سوری های خودم و چهارشنبه سوزی های من.

مورد1:

سال دوم دبیرستان بودیم یکی از دوستان که فکر کنم چند سال اول دبیرستان مردود شده بود،از فعالان چهارشنبه سوزی بود.وی که سازنده انواع نارنجک های دستی بود(تو شیراز بهش میگن اکلیل سرنج.نام شمیایی ماده هست).یک روز که ما خوشحال امدیم مدرسه دیدیم که همون فرد با صورتی متفاوت.بیچاره صورتش سوخته بود.تا مدتها مثل اینکه خواب نداشت.بعد از چند سال هم که دیدمش بازم جاهای سوختگی رو صورتش بود.نکنید این کارا.

مورد 2:

فردای چهارشنبه سوری همون سال.ما و دوستان رفتیم بیرون داشتیم شوخی میکردیم که یکی دوستان برای ترسوندن دوست ما دست کرد روی زمین که مثلا سنگ بزن به دوست ما تا دیگه اون دوستمون این دوستمون رو اذیت نکنه.یه نارنجک دستی (این از نارنجک دستی هایی بود که دیشب عمل نکرده بود.روی زمین مونده بود)برداشت و انداخت طرف دوست ما.نکته اول این بود که با انفجار اون ما شوکه شدیم،خود همون دوستم که فکر میکرد سنگ پرتاب کرده فرار کرد ونکته دوم و نکته سازندهی این انفجار این بود که دوستمون که اذیت میکرد تا اخر وقتی که با هم بودیم مثل یک بچه خوب بود وهیچ گونه مشکلی نداشت.طفلکی میگفت باد و سنگ ریزه های اون نارنجک دستی خورده بود بهش.فکر کنید که یهو دوست ما رو دود فرا گرفت.کلی خندیدیم.

مورد3:

خود من در حین چهارشنبه سوری بودم که دچار چهارشنبه سوزی اندکی شدم.

یکی از دوستان فشفشه هایی(ما میگیم قلیونی) که رنگهای متفاوتی را داشت به طرف من گرفت منم گفتم جرات زدن نداره.نگو که دوستمون خیلی با جرات بود.فشفشه قشنگ به زیر چشم من اصابت کرد و سوزاند پوست صورت من رو.منم در عوض یه کتک مفصل با سس اضافه به اون دوستمان زدم که تا عمر داره دیگه این شوخی ها رو با هیچ جانداری نمی کنه.

به بقیه نمی پردازم.شیراز چهارشنبه سوری های وحشتناکی داره.من تو همه ی وحشتناکاش بودم.تو بدترین جا های ممکنش هم بودم.

از من به شما توصیه.این سوختگی من در اثر ترقه های مجاز بوده است.یعنی دوستان دل زیاد به مجاز و غیر مجاز بودن ترقه ها نبندید.باید حواستان باشد.کاری نکنید که شادی جاش رو با ناراحتی عوض کند.

سال نو:

یا مقلب القلوب والبصار. یا مدبر الیل والنهار. یا محول الحول والحوال.حول حالنا احسن الحال.

سال نو همتون مبارک باشه.من به شما پیشنهاد میکنم که یه سری به کارای یک ساله گذشته خودتون بکنید.من خودم به شخصه دلِ خیلی از دوستان رو خون کردم که خواستارم من رو عف و ببخشند.در کل سال نوروز خیلی خوبه.برید سراغ اقوام .کدورتها رو بذارید کنار.به همه اس ام اس تحویل سال بدید. برید خونه اقوام فقط از خوشی ها بگید.تحویل سال پیش شهدا خیلی حال باید بده.من نرفتم.اونایی که پیش شهدا بودند تحویل سال رو میگن.

نمیدونم ولی دیدید عید و باز دیدها، باز دیدهای خوشی و بدون داشتن جنبه های منفی است.کسی غیبت نمی کنه و....

برا منم دعا کنید.

روزهای نوروز:

این روزها با اینکه به خوشی میگذرد ولی زمان مناسبی برای مطالعه هم دارد.حالا هرچه دوست دارید بخونید.هرچی که باشه.من که عاشق بادم هندی هستم.حالا نمیدونم که بادم هندی خوردنی هست یا خوندنی.قاط زدم.

سیاسی:

دولت محترم در طرحی روز عید رو در تخت جمشید بسر میبرند که انصافا امری پسندیده میباشد.حضرت آقا هم که انشالله خدا عمر ایشان را تا ظهور امام زمان(عج)نگه داره هم بهمون عیدی میدن.منظورم سر سال نو هست که با فرمایشاتشون نورانی میکنند خونمون رو.

تخیلات:

من خواب و خیال بندرت میبینم.ولی یک هفته قبل خواب عمار رو دیدم که تو خوابم گفت همه ی مشکلاتم حل شده.دکترا هم قبول شدم.فقط داشت از خوشی میگفت.بیدار شدم رفتم تو فکردیدم عمار مکه بود.

http://www.gpic.ir/images/35372653542890161737.jpg

 

 

ترجیح میدهم پسری طلایی باشم و کارهای مذهبی کنم تا پسری مذهبی باشم و کارهای طلایی کنم.والسلام.

بهترین صحنه

ارومیه بودم.

برف میبارید.

من از پنجره بیرون را نگاه میکردم.

کودکی ۷-۸ساله رو دیدم.

کودک پارو به دست درحال پاک کردن برفهای خیابان بود.

هربار که اون کودک داشت درخیال خود و در بازی کودکانه خود برفها را به جوی آب میریخت کلی احساس پیروزی بهش دست میداد.

اون کودک به سراغ برفهای روی درختان رفت.چند بار با گوله برف ان درختان را زد.برفها پایین نیامدند.در اخر با پارو به درخت زد.برفها فرود امدند.کودک حس خیلی خوبی داشت.درحال خوشحالی بی حد و حصری بود.

خیلی از ادمها بی حس از کنار ان صحنه رد شدند.خیلی از بزرگان.

من هم هم اندازه ان کودک از خوشحالی ان کودک خوشحال شدم.

 

 

 

 

 

وقتی علی (ع)را در محراب کوفه شهید کردند خیلی ها گفتند مگر علی(ع)نماز هم میخوند.دوستان تبلیغات خیلی اوقات.....نیک است که می ماند

بصیرت در رینگ بوکس

بصیرت در رینگ بوکس

در این مطلب من نیازی به این نیست که شما حتما از بوکس چیزی بدانید.همین که از بصیرت بدانید کافی هست.البته به نظرمن اگر کسی این پست من رو خوب فهمید یک مبارز خوب میشود.

مطلب رو با چند تا سوال شروع میکنم.

1-آیا  بصیرت در بوکس جایگاهی دارد؟

2-آیا بصیرت به معنی دانش است؟

3-آیا شما معنی  بصیرت را می دانید؟

4-آیا شما معنی یک جنگجو(fighter) را می دانید؟

5-آیا یک بازیکن در بوکس باید دارای سیاست باشد؟

6-سیاست در بوکس جایگاهی دارد؟

خب دوستان به تحلیل مقوله ای  بسیار مشککی می پردازیم.

سوالات ما کمی مبهم بود که سعی میکنم برای شما مطلبم رو باز کنم.انشاالله که شما مطلبم رو متوجه بشید .

بوکس(boxing) یک مسابقه ای است که در آن دو جنگجو مقابل هم به مبارزه می پردازند که طول مدت بازی فقط اجازه استفاده از ضربات خاص مشت می باشند.کاری با ضربات ندارم.

من فقط به تحلیل یک مسابقه می پردازم و سعی میکنم جوّ یک مبارزه را توصیف کنم.

شاید یک مبارزه رو لااقل در فیلم دیده باشید.

معمولا جنگ جویان از نظر ظاهری باهم تفاوت دارند دارند ولی اکثرا در این ظواهری که من میگم ظاهر میشوند.

1-جنگجویی با قیافه ای ترسناک ولی از نظر کارکرد و اعتماد بنفس بسیار ضعیف.این جنگجودر ابتدا بازی را با تمام قدرت شروع میکند.چون دارای اعتماد بنفس کاذبی هست و در خیال خود فکر میکند با مشت اول حریف خود را ناک اوت میکند.به همین دلیل مشت های اول خود را با فشار زیادی به سوی حریف بدون هدف گیری میزند وبعد از چند مشتِ کوتاه خود جنگجو ناک اوت میشود و ادامه رویاهای خود را درخوابی نزدیک به خواب مرگ میبیند.(این جنگ جو از ضعیف ترین نوع جنگ جویان میباشد و درخیال بافی خود به زندگی و قهرمانی های زیادی میرسد.چون این جنگجو به نفس خود میبازد نه به تکنیک حریف)

2-جنگجویی که از نظر قیافه، قیافه ای آرام دارد ولی از نظر توانایی جسمی و روحی بسیار ضعیف است وی در ابتدای مسابقه کمی تامل میکند و بعد از چند دقیقه به طرز وحشتناکی ناک اوت میشود.در مسابقه این جنگجو با جنگجویی اول این جنگ جو بخاطر نگه داشتن نفس خود پیروز میشود.(این جنگ جو از نظر توانایی مثل اولی است فقط چون به تکنیک خود میبازد جا دارد که با تمرینات به درجات بالاتری دست یابد.وی بازی را به نداشتن تکنیک می بازد)

3-این جنگجوی با فیزیکی کاملا خشن و وحشتناک پا به میدان مبارزه می گذارد.در ضمن اینکه قیافه ای وحشتناک دارد توانایی های بلقوه ای هم دارد.یعنی اعتماد بنفس بالا و توانایی بالاتر.وی اکثر حریفان خود را ناک اوت میکند و جز قهرمانهای این ورزش میباشد.(این مبارز اعتماد به نفس عالی دارد.در مقابله با دو جنگجوی قبلی از سطح متفاوتی برخوردار هست)

4- وی بسیار ارام است و فوق العاده خطرناک .هرکس که او را در غیر از مسابقه ببیند با یک فرد ضعیف اشتباهش میگیرد.در طول بازی همیشه با فکر بازی میکند.با قدرت تفکرش خیلی از دسته سومی ها را ناقص میکند.این دسته از جنگجویان از قهرمانان سطح بین المللی این مسابقات هستند.

 

حال این قصه چه ربطی به بصیرت داشت.بخاطر اینکه شما بتوانید راحت مطالب را به خاطر بسپارید این پست را قسمت بندی خواهم کرد.

اول به توصیف جنگجویان پرداختم بعد به توصیف بصیرت و شناخت صحنه می پردازم.

 

 

 

صرفا برای اقایان.

ده دشمن مرد بهتر از یک دوست زن است

در حاشیه ها

از حاشیه دادگاه.مصاحبه نیک نیوز با متهم.

 

خبرگزاری نیک است که می ماند در حاشیه این دادگاه با مصاحبه با متهم مورد نظر سعی کرد به اطلاعاتی جدید بدست بیاورد.در ابتدای کار ما خبری در مورد دادگاه و جلسات اتی دادگاه از قاضی سوالاتی پرسیدیم.

قاضی پرونده در گفت گو با ما گفتند: که جلسه اول دادگاه بسیار مفید بوده است.ما اطلاعاتی خوبی در مورد وضعیت متهم پیدا کردیم.وی افزود که جلسه بعدی دادگاه را متقابلا اعلام خواهیم کرد ولی بخاطر افزایش پرونده ها به این زودی ها برگزار نخواهد شد.

متهم ع.ر.ع درخواست نیک نیوز در مورد مصاحبه را پذیرفت.

نیک نیوز:جلسه دادگاه به نفع شما بود؟

ع.ر.ع:بله .حقیقت در حال  مشخص شدن هست وپرده ها درحال برداشتن است.

نیک نیوز:جلسه بعدی دادگاه به تاریخ پیوست یا به زودی برگزار می شود؟

ع.ر.ع:نمیدونم مثل اینکه قاضی پرونده می خواد به تعویق بندازه این پرونده رو.

نیک نیوز: برای این ترم خود چه برنامه ای دارید؟سیاسی کار میکنید یا به ورزش قهرمانی خود ادامه میدید؟

ع.ر.ع:فعلا قصد دارم که به درسم برسم و یکمی درس بخونم و خودم رو برا امتحان ارشد سال دیگه اماده کنم.انشالله می خوام همون سال اول قبول بشم.در مورد فعالیت تشکلی منتظر پیشنهاد از تشکل ها هستم.در مورد سیاسی که ما همیشه باید سیاسی باشیم چون سیاست ما عین دیانت ماست.در مورد ورزش قهرمانی یکم از نظر بدنی عقب هستم که این ترم به امید خدا جبران میکنم.وقت بسیاری دارم.

نیک نیوز:به چند نکته اشاره کردید که به ترتیب ازشما سوال می کنم.

شما گفتید که منتظر پیشنهاد از طرف تشکلها هستید.مسئله اول این است که آیا شما به کار تشکلی می پردازید؟ در این ترم؟آیا از تشکلی پیشنهادی دارید؟چرا باید تشکلی از شما درخواست فعالیت کند؟

ع.ر.ع:من منتظر پیشنهاد تشکل ها برای پیوستن به آنها هستم.البته باید این پیشنهاد از نظر مادی ومعنوی برای من سود داشته باشد.در حال حاضر بین فصل هست و من هم یک فعال آزاد هستم مثل یک بازیکن آزاد.هر تشکلی که از من درخواست فعالیت کند پیشرفت خواهد کرد .

نیک نیوز:یعنی شما میگید دلیل پیشرفت تشکلی شما هستید؟آیا به مستقل برمیگردید؟

ع.ر.ع: من فردی تاثیر گذار هستم.مسلما هرکه من رو انتخاب کند پیشرفت و هرکه من رو بیرون کند ضرر خواهد کرد.من هیچ نسبتی با مستقل ندارم.به هیچ عنوان هم به مستقل برنخواهم گشت.حتی به عنوان عضو آن هم نخواهم بود.

نیک نیوز:دبیر کنونی مستقل که میگه مثل برادرش هستی؟شما نظرتون چیه؟

ع.ر.ع:دروغ میگه.من با اون هیچ نسبتی ندارم.کی دیدی این شکلی برادرش رو له کنه؟دروغ است .یک بازی سیاسی هست.

نیک نیوز:بریم سراغ سوالات دیگه.با ورزش قهرمانی خودتون چیکار میکنی؟اخرین مسابقه رسمی شما کی و کجا بود؟

ع.ر.ع:من یه حرفه ای هستم.الان من یکم از نظر بدنی ضعیف شدم ولی از نظر مغزی پیشرفت کردم .قصد داشتم ادامه ورزشم رو در کشور های همسایه ادامه بدم ولی هنوز پایان خدمتم نیومده.البته به امید خدا هرچه سریع تر میاد.در مراحل اخرش هست.منتظر کارت هستم.همین کاره ورزشیم  رو عقب انداخت.

اخرین مسابقه من انتخابی تیم ملی در تیرماه۸۹ بود.که من به عضویت تیم ملی در امدم.ولی به خاطر مشکل سربازی مجبور شدم در اردوهای دیگه تیم ملی شرکت نکنم.

نیک نیوز:انتخابی تیم ملی چه شکلی بود؟

ع.ر.ع:راستیتش اردو ها خیلی سنگین بود ما هم از امتحانات میرفتیم،اذیت شدیم.من وزنم سنگین شده بود بخاطر همین رفتم رو وزن 79.من تو همین وزنم طلا آسیا گرفته بودم ولی با سختی زیاد.

تفاوت این سری این بود که وزن 79 شده بود وزن اخر یا وزن آزاد.بخاطر همین هم که همه 95 بودند.من فقط 78 بودم.بقیه همه بالاتر بودند.خیلی اذیت شدم.ولی راضی هستم به رضایت خدا.خدا رو شکر.موفق شدم.

 

 

مرد خانه میسازد،زن آشیانه.

 

 

دادگاه رسمی هست (قسمت اول)

دادگاه رسمی است.

دادگاه رسمی رسیدگی به پرونده882ب414 در دادگاه عالی وجدان خودم.

بعد از بررسی پرونده مجرم ع.ر.ع و گزارشات بازپرس پرونده وی این دادگاه در تاریخ 12 /12/1389 تشکیل شد.متن دادگاه توسط خبرگزاری نیک است که می ماند منتشر می شود.

بعد از قرائت اتحامات وارده  توسط قاضی پرونده متهم برای دفاع از خود به  جایگاه فرا خوانده شد.قاضی کلاهی،قاضی پرونده مجرم ع.ر.ع میباشد.

قاضی کلاهی:در اردیبهشت ماه چه اتفاقاتی افتاد؟

ع.ر.ع:من به دبیری انجمن انتخاب شدم.راستش تو اون انتخابات من به خودم رای ندادم.یعنی با رای بقیه انتخاب شدم.

ق.ک:خوب فعالیت خود رو از کی و با چی شروع کردی؟

ع.ر.ع:راستش یه برنامه ریزی شش ماهه کردیم.ولی اهم اتفاق در ترم بهار تظاهرات و راهپیمایی به خاطر وقف دانشگاه ازاد بود.

ق.ک:از اون تظاهرات و اتفاقات بعدی تظاهرات بیشتر بگو.

ع.ر.ع:راستش من تو بحث اون تظاهرات نبودم.اقای عباس.ز که از فعالین بودند من رو باخبر کردند و گفتند که بریم بهتره.در صورتی که ما اصلا مجوز نداشتیم و این تظاهرات غیر قانونی بود.

ق.ک:از خود تظاهرات بیشتر بگو.

ع.ر.ع:اصل آتیش این تظاهرات به همان تشکلی بر میگردد که من به خاطر آن اینجا هستم و محاکمه می شوم.آنها همیشه در جوی احساساتی قرار دارند و من بعد از انجام این کار فهمیدم که اشتباه کردم.

ق.ک:آیا اقای عباس.ز هم همین نظر را دارد؟

ع.ر.ع:خیر وی هنوز بر سر اعتقادات خود پابند است.

ق.ک:مگه اقای سید کاظم.م اعلان نکرد که به اشتباه خود پی برده است و از همه به خاطر رفتار خود عذر خواهی نکرد؟

ع.ر.ع:آقای قاضی شما کمی تامل کنید.میبینید که وقتی می خواهید کسی را گول بزنید از این رفتار باید استفاده کنید.من با دیدن اون پیامک درخواست کردم که پیامک را همگانی نکنید چون اشتباه و جو سازی هست ولی امان از جوگیری.آقای قاضی خیلی وقتها است که جوانها با احساسات جوانی خود می خواهند کاری خیر انجام دهند ولی میبینند که اشتباه میکنند.جوانی می کنند.بی عقلی میکنند.پخش کردن اون پیامک یعنی تشدید اشتباه.شاید یکی از دلایل تعویض استاندار همین کار اشتباه بود.مسئول دانشگاه گفت که این نماینده مجلس که به عنوان هیئت امنا دانشگاه بود دیگه اجازه دادن امکانات به دانشگاه را ندادند.بعد با فشاری به مسئولین دانشگاه باعث شد که در تابستان چیزی را به تصویب برسانند که ما نتوانیم در دانشگاه تظاهراتی در مورد سوزاندن قرآن داشته باشیم.حال کدام مهمتر است؟ حال شما کمی فکر کنید.ببینید که آیا شورای نگهبان اجازه میداد که وقف دانشگاه آزاد صورت گیرد.آیا واقعا دانشگاه آزاد را خدا آزاد کرد.اینها دید ماست آقای قاضی.دانشگاه آزاد-خدا آزاد کرد؟این فقط جوسازی هست.فقط.

 

این داستانها ادامه دارد.فقط جهت آگاهی دوستان و واضح شدن یکسری فعالیتهایی که فکر کردیم اسلامی بود ولی کو اسلام.اسلام فقط سر زبان ما می باشد.در عمل .....بدون فحش .بدون توهین و بدون هیچ چیز دیگری.

 

 

ابله ترین دهقان بزرگترین سیب زمینی را به بار می اورند

 

انسان باید کلاه خود راقاضی کند.قاضی کلاهی همون کلاه خودم میباشد.

دیدار ولی المر مسلمین جهان

سلام و علیکم.

یک اردوی زیبای یک روزه به مقصد تهران و با هدف دیدار سرورمون و اقامون و مولامون داشتیم.نوشته خودم از اردو.رخ دادهایی که اتفاق افتاد.اسم میبرم از بچه ها ولی هیشکی ناراحت نشه.از دانشگاه ما افتخار این دیدار با:

۱-خودم۲-سید علی عباس زاده۳-سید مرتضی مصدقی۴-ساجد نعیمی۵-بختیار بارنامه۶-توحید لطفی۷-مسعود عراقی۸-فرزان لاهوت۹-امین گلی۱۰-اصغر ساویز ۱۱-احمد محفوظی۱۲-مهدی جدی۱۳-اقای جباری۱۴-ساسان دشتی۱۵-عادل ۱۶-سعید لشکری

مدیریت اردو هم با کارشناس نهاد دانشگاه علوم پزشکی محمد علی پور(همونی که تا ترم قبل تو نهاد خودمون بودا.کارشناس زیست)

اول از همه دل اونایی که نرفتن بسوزه.دوم فهمیدم از نهاد ۵نفر خانم هم بعدا اضافه شده بودند که با اجازتون خانم منم بود.

داشتم خودم رو اماده میکردم برا رفتن.دیدار مولامون بود دیگه.رفتم مزار شهدا(نمیدونم چرا ولی یکم با مزار شهدا انس گرفتم)رفتم اونجا.سر مزار بودم به تحلیل ناقص خودم به شهدا گفتم سلامتون رو به مولام میرسونم(نمیدونم که درست بود حرفم یا نه).داشتم حال میکردم که فرزان زنگ زد.اخه صبح قرار نبود فرزان بیاد.کلا قرار بود ۹نفر باشیم ولی شدیم۱۶تا.

فرزان گفت:بابا خبری که تو علوم پزشکی که نیست من اونجام هیشکی نیست(فرزان همیشه خدا با من خیلی مودب حرف میزنه.البته با همه اینجوره ولی با من خوب میگه میخنده.فکر کنم یکم دوستم داره)

خودم:الان میام.

رفتم اونجا و بچه ها رو دیدم.عادل رو دیدم و در مورد کتابهایی که پولش رو نداده بودم حرف زدیم و گفت تو من رو اذیت میکردی و پول رو نمیدادی.فکر کنم عباس بهش پول داده بود.

بچه ها رو دیدیم و کلی خندیدم که اقای علیپور امد.

علیپور:بریم سوار اتوبوس که ساعت شش باید دانشگاه تهران شویم.

رفتیم سوار اولین کسی رو که تو اتوبوس دیدم ساجد بود.اونم بعد از سلام به سبک خواستی گفت تو کجا؟کنایه ای بود دیگه.بقیه هم امدند و کلی سلام احول پرسی ومن و ساسان کنار هم نشستیم.

اتفاق خاص ناراحت کننده ابتدای کار این بود که محمد رضا گرزی هم بدون هماهنگی می خواست به عشق رهبر بیاد که نشد.ناراحت شدم.محمد رضا خیلی دوست داشتنی هست.چند دقیقه که گذشت ساجد یه تیکه ای ناراحت کننده به سید مرتضی پروند که خیلی ناراحت شدم.ساجد جان اگه کسی حقش بود که بیاد اون هم محمد رضا بود.

 نکته خاصی نبود تقریبا تا وقت نماز مغرب و عشا.پیاده شدیم سر امام زاده ای در نزدیکی فکر کنم استارا بود.پیاده شدیم و رفتیم دست شویی و وضو گرفتیم و امدیم بیرون.امدم نماز بخونم که فردی در خواست کرد که نماز را جماعت بخوانیم.منم گفتم که هیشکی برا من تو این جمع عادل نیست که دیدم سید مرتضی امد.سید مرتضی برا من عادل بود.واستادم نماز خوندم.نماز اول که تموم شد.به سبک خاصی که کسی متوجه نشه نگاهی به دورو ورم انداختم.دیدم کسی که همه رو به جماعت کرده داره فرادا نماز می خونه.احتمالا دلیل خاصی داره.

نماز تموم شد من و چندتا بچه ها یه سر زدیم به امام زاده.منم یه حلوا دیدم و افتادم به جونش.بقیه رو هم تحریک کردم.

افرادی که با ما بود افرادی خاص با اخلاقیات خاص بودند.

کلا اصغر و امین و فرزان و بختیار و جباری و احمدو عادل از یک نوع اخلاق بودند و ارام بودندو ساده.

مسعود و ساجد و مهدی خیلی شلوغ بودند ولی مسلما مسعود تو شلوغی بهترین بود.

من و سید علی و سید مرتضی و ساسان و سعید تقریبا ارام ولی پیچیده.

توحید هم انسان خاصی هست.

تو راه کلی دوستان به فرد خاصی ارادت داشتند که من هم بلند بلند خندیدم.

شب شد و غذا خوردیم و نکته خاصی نبود تا وقتی که همه شروع به خوابیدن کردند.منم هندزفری زدم و شروع به گوش کردن مداحی(شهید گمنام سلام)یه نگاه خاص کردم به ساسان.یک ساعت قبل به من گفت تو اتوبوس خوابم نمیبره.خواب خواب بود.همه خواب بودند.بجز احمد که در حال گوش کردن نمیدونم چی بود و درحال نگاه کردن به کلیپ های فعالیت تشکلی خودش(از اون فاصله دیدم که داره کلیپ چی نگاه میکنه)تو حال خودم بودم که صدای مسعود بلند شدو داشت مشایی رو تحلیل میکرد.کلی به خودم حرف زدم که چرا هندزفری تو گوشم بود.مداحی رو قطع کردم و به تحلیل مفسر بین المللی دانشگاه گوش دادم.داشت برا یه راننده سیاسی حرف میزد.خیلی با بحث شون حال کردم.

راننده:اقا به نظر دوره بعد هم کروبی و موسوی میان؟(نخندین بابا از یه راننده چی می خواین)

مسعود:نه بابا تعیین صلاحیت نمی شند

*مسعود خان ما دنبال مجازات شدن اینا می گردیم نه تعیین رد صلاحیت.یه کم هم به سخنان سخنگوی قوه قضایه گوش کن.

راننده:پس سری بعد کیا کاندید میشند؟

مسعود:مشایی و جلیلی و چندتای دیگه که خدا کنه ادم خوبی هم توش باشه.

راننده:به نظرت اگه موسوی میشد کشف حجاب میکرد؟

مسعود:نه بابا ولی به نیروی انتظامی مثل خاتمی اجازه میداد که مردم با وضع بد بیان بیرون

*مسعود خان این و به راننده بدبخت گفتی میری به یه راننده دیگه میگه مسخرش میکنند.اخه تو کدوم قانون اساسی اختیار نیروی انتظامی دادند به قوه مجریه.برادر نیروی انتظامی زیر نظر اقاست.ربطی به دولت ندارد.

راننده:این جریان یارانه ها چی شده(مثلا مسعود رو ختم تحلیل دیده این سوال رو پرسید)؟

مسعود: بابا احمدی نژاد حلش کرد.انصافا با این همه فحشی که بهش میدند ولی خوب کار میکنه.دیدی فردای اون روزی که یارانه ها پرداخت شد.دیدی مردم صف کشیدند و پولشون رو از عابر بانکها کشیدند بیرون تا دولت یه وقت پول رو پس نگیره؟دیدی فرداش احمدی نژاد امد گفت افرین به مردم که اصلا به بانکها نرفتند.با این کارش چه جو خوبی داد به یارانه ها و کلی کارا رو پیش برد.

*مسعود خان اول که من ندیدم که مردم صف بکشند برا یارانه ها.دوم درصورت اینکه حرف شما متین.آیا درست هست فردی برای پیش برد اهدافش دروغ بگه و با دروغ جوی رو به وجود بیاره؟قابل قبول نیست.

مردم ما فهیمند.اگه دروغ گفته باشه همون مردم بهش .... میدند. 

اقا ما با کلی خنده خوابمون برد.

صبح شد و ما تو دانشگاه تهران بودیم پیاده شدم. هوا سرد بود امدیم پایین و دوان دوان رفتیم به سمت مسجد دانشگاه.من اول فکر کردم امدیم دانشگاه تربیت معلم.چون ما از سر در اصلی نرفتیم.از نگهبانیه پرسیدم دانشگاه تهرانه.گفت از کجا امدی .گفتم اردبیل.ترکی گفت.گفتم ترک نیستم دانشجو هستم اونجا یه خنده ای کرد و گفت درست امدی.رفتیم به سمت مسجد و فقط در حالت خواب می خندیدیم.پشت سر سید مرتضی رو گرفتم تا رسیدم به مسجد.مسجد تو حد بندسلیگا(لیگ فوتبال المان).تند یه جا پیدا کردم و خوابیدم.پر ادم بود.بدون هیچی خوابیدم.جای هیشکی نبود من یه جا اندازه ی یک نفر پیدا کردم و خوابیدم.نیم ساعت بعد یکی امد بالا سرم و گفت این بنده خدا جای من خوابیده.منم خودم روزدم بخواب و یک ساعتی خوابیدم .بعد دیدم کسی  از خودی ها نیست.من طرف زنانه مسجد خوابیده بودم(فکر بد نکنید طرف زنانه بود .کیپ تا کیپ مرد خوابیده بود).رفتم طرف مردانه دیدم اصغر و فرزان و امین.همون جا خوابیدم.بعد اذان گفتند بیدار شدم تا وضو گرفتم نماز جماعت تموم شده بود.انصافا دست شویی جای سوزن انداختن نبود.

این مداحه امد و کلی حرف الکی زدو گفت ۴تا شعار بیشتر ندید کلی هم تمرین کردیم تا جلو اقا منظم باشیم.انصافا فقط یکیش رو جلو اقا گفتیم.رفتیم بیرون و کارت ملاقات حضرت رو گرفتیم و گفتند به دو صف شروع به حرکت کنیم که فکر کنم حداقل ۱۳ صف بودیم.اونجا چفیه رو برا اولین بار گرفتم دستم.برا اولین بار.انداختم رو شونم دیدم چقدر بهم میاد(شاید تو مراسمات استفاده کردم).در همین زمانها بود.مثل اینکه ساجد یک کارتون کیک گرفته یا شایدم....هرچه بود در حرکتی عظیم به سرعت خاصی اون رو به اتوبوس ما که در نا کجا اباد بود گذاشت و من یک روز بعد فهمیدم.

کلی خندیدم و شعار دادیم افتادیم تو خیابون و کلی شعار دادیم و رفتیم به نزدیکی بیت رهبری.بعد از گشتن فراوان وارد شدیم.من اطلاعاتی از نوع رفتار اخباری انجا دریافتم که به خاطر رعایت امنیت اونجا نمیگم.

ساسان میگفت علی بدو که اخر صف هستیم.همه وسایلم رو تحویل دادم بجز کلید و یه فلش.فلش رو گرفتند.رفتیم به سمت حسینیه امام.یه چیز خاصی که نظر من رو جلب کرد حفاظت منطقه بود که دست نیروی سپاه بود.برام جالب بود.بعد شرو به حرکت در خیابان های اونجا کردیم.تو خیابان های اطراف بیت.وقت چندانی نداشتم و گرنه اونجا رو کامل بازرسی میکردم.به خیالم اونجا فقط افراد خاص زندگی میکنندولی...میگم به وقتش.

نزدیکی های حسینیه بودیم.بازم من حواسم به نکات امنیتی بود که بازم نمی گم.اولین چیزی که پرسیدم از یک سرباز این بود که اقا رو هم میبینی.اونم گفت اره.زیاد.چه افتخاری .چه افتخاری.

رفتم نزدیکی حسینیه امام.اولین نکته دیدن فرش قدیمی اون حسینیه بود.برام جای تعجب داشت.یه وقت هست میری دیدن یه عمانی.میبینی فقط خونش از طلا و جواهرات هست.و مبینی مساجد هم خیلی مجهز هستند.میای دیدار ولی المر مسلمین جهان این سادگی رو میدیدی.البته جای زیاد تعجبی ندارد.چون اگه این جا مثل عمان بود رهبر ما هم اینقدر عاشق و سرباز نداشت.خیلی ساده ولی جا های خاصی بود.اخه اونجا جای امام خمینی(ره) و حضرت اقا بوده و هست.

رفتیم داخل مسجد.ابتدا با محل دیدار اقا یه سی قدمی فاصله داشتم.از ساسان جدا بودم ولی رسیده بودم به فرزان.فرزان میگفت اخر باشیم برا بیرون رفتن بهتر.ولی راستش من تو دلم طاقت نمیاوردم.دوست داشتم زیر دست اقا بشینم ولی اونجا که جای ما نیست.ولی دوست داشتم.

اولین نکته قابل توجه من مسائل امنیتی بود که بازم نمیگم.

نشسته بودیم.

 اون مداحه امد وگفت:دوباره تمرین کنیم تا جلو اقا منظم باشیم.یه سوتی داد اونم این بود که گفت وقتی من رفتم بدونید اقا میاد.این بنده خدا هم حرفاش رو زد و رفت.همه گفتند شاید اقا امد از جا پاشدند.من از این فرصت استفاده بهینه کردم و فاصلم رو به اقا از سی قدم به هفت قدمی رسوندم.مردم با ولی المر مسلمین فقط هفت قدم.گوش کنید هفت قدم متوسط.شعار دادن مردم شروع شد تا دیدم دناشجویان که اقا رو دیدند دارن میگن :این همه لشکر امده به عشق رهبر امده.منم نگاهم رو دادم به سمت در و.....

اقا امد.

اقا امد.

اقا امد.

دانشجویان به طرز زیبایی در حال فشار امدن به یک دیگر بودند (دلیل گفتن کلمه زیبا این بود که با اینکه فشار سختی بود ولی زیبا بود.با ارزش بود).

 حضرت را با  چشمم دیدم

حضرت را با  چشمم دیدم

حضرت را با  چشمم دیدم

واقعا .....در کلمه نمی گنجد.حیفم امد احساسم رو بیارم در کلمه.یک لحظه احساس پاکی کردم.حس خیلی خوبی بود.تا حالا نداشتم.حضرت امدند و دست تکان دادند.(سر حضرت در هنگام دست تکان دادن پایین بود و این هم از نشانه های رعفت و افتادگی اقا بود)حضرت نشست.ما هم نشستیم.من در حال نظاره وی بودم که یک لحظه دیدم که این چهره که میبینم با چهره ای که در تلویزیون میبینم خیلی فرق میکنه.حضرت نورانی بودند.ولی اون نورانی که فکر میکنید نه.صورتی زیبا.پیچش موی صورتی خارق العاده داشتند.خیلی جذاب بودند.وای که چه حسی داشتم و الان در حال نوشتن این پست دارم.

دست وپام در حال شکستن بود.ولی همه اینا فدای یک لحظه دیدن مولایم.خیلی چهره عجیبی داشت.ریش یک دست سفیدی با پیچش خارق العاده.خیلی زیبا بود.نمیدونم چه کار پسندیده ای کرده بودم که این نصیبم شد.من فقط متحیر بودم.فقط متحیر.اصلا هر کاری میکنم نمیتونم جلوی احساساتم رو بگیرم.نمی تونم احساساتم رو به نوشتن تبدیل کنم.شاید با نوشتن ظلمی در حق احساسم کرده باشم.مردم در حال عذاداری شدند و من در جایی که به راحتی و واضحی تمام میتوانستم ببینم رهبرم رو.از سیمای ظاهر چیزی برایم تعجب اور بود.اون هم چفیه بود که چرا اقا همیشه چفیه دارند(این مطلب رو پیگیری میکنم و به عنوان یک پست کار خواهم کرد).و حسرت خوردن  اون چفیه اقا.خیلی دوست داشتم اون چفیه رو از اقا بگیرم.نمیشه حالا حالا ها.یه نکته دیگه.انگشتری حضرت بودند.که هیچ وقت ندیدم انگشتری در دست چپشون نباشد.(دیدید که برخی روحانیون انگشتری دست چپ ندارند واعتقادی ندارند).

من مرجع تقلیدم را دیدم.

سیمای ظاهر اقا که دلم رو برد.فقط یه چیز رو بگم که دوربین نمیتواند زیبایی اقا را نشان بدهد.چشم انسان یه چیز دیگست. رفتم تو رفتار اقا.از اول تا وقتی که اونجا بودند.فقط برا صحبت های روحانی مورد نظر سر را تا حدی متوسط بالا اوردند.وگرنه در بقیه موارد سر اقا پایین بود.

اصلا نخندیدند و رفتاری محزون داشتند.(یه احتمال که به یقین نزدیک هست این است که اربعین بود.یه احتمال هم ناراحتی اقا از دسته های عزاداری دانشجویی بود که احتمال کمتری دارد).

من که منقلب شدم.

وقت نماز شد واقا رفتند ونماز را به امامت ایت الله جنتی خواندیم.نماز جالبی بود.پذیرایی شدیم و خورشت قیمه خوردیم.خیلی خوش مزه بود.یه بار تو جلسه ای بودیم با حضور ایت الله راشد یزدی.وی گفتند که من تهران میرم میرم پیش رهبری و استفاده میکنیم از اقا ولی پیشش غذا نمی خورم چون اقا غذا کم میدند.ولی انصافا پذیرایی جالبی بود ومن سیر شدم.بعد امدیم که بیایم بیرون.من با تعجب به مردم نزدیکی که به بیت رهبری بودند نگاه میکردم.به قیافشون انسان های خاصی نمی خورد.این مطلب داشت دیونم میکرد و خیلی از فکرم رو به خودش اختصاص داده بود.امدیم یه سوالاتی درمورد نوع پذیرایی کردیم و امدیم از اخرین درب بیرون که یک محلی حفاظتی دیدم رفتم اونجا و چندتا سوال پرسیدم.

من:اقا سلام.ببخشید میتونم وقتتون رو بگیرم؟

مسئول حفاظت:سلام.بفرمایید.

  من:راستیتش استیل این افراد به به افراد معروف نمی خوره.مگه اینا نباید از افراد خاص یا از نزدیک های حضرت باشند.

م.ح:نه اقا کی گفته.اینا مردم عادی هستند فقط در منطقه حفاظت شده ای هستند

من:مرسی(به سبکی که خیلی تعجب کردم خداحافظی کردم و امدم بیرون)

امدیم و بچه ها رو پیدا کردیم سر خیابان فلسطین بودیم.دیدم مسعود داره میگه داشجویان پلی نمیدونم چی اردبیل.دیدم همه دارند می خندند.انصافا خنده دار بود.یکم گوش دادم به حرف دو سه نفر دیدم که دارند میگن دانشجوهای محقق از نظر درسی هیچی نیستند.منم ناراحت شدم ولی سکوت کردم.

امدیم و سوار اتوبوس شدیم.کلی خندیدیم.خواستیم بریم قوم حضرت معصومه (ع)نطلبیدند.حرم امام هم نشد.برگشتیم.تو راه کلی اذیت سعید کردم. بازم شب شد و مسعود شروع کرد به بحث این دفعه

رفت سراغ سید علی.

می گفت چرا بودجه دانشگاه شیراز در طول یک سال یک میلیارد و دانشگاه ما فقط پانزده میلیون هست.تازه بنده خدا فعالیت نهاد دانشگاه ما هم خیلی بیشتره.فقط این بودجه بخاطر جو سیاسی دانشگاه شیراز هست.

*اخه مسعود خان.اندازه کل اردبیل حجم دانشگاه شیراز هست برادر.بعدشم.قراره از دانشگاه شیراز افراد مهم یک مملکت در بیان.از اردبیل چی؟اخه تو دانشگاه شیراز رو دیدی؟میدونی توی خود دانشگاه چقدر جای فساد هست.میدونی شیراز چقدر جای فساد داره.میدونی اب و هواش اونقدر خوبه که چقدر افراد جذب اون اب و هوا میشند.میدونی چقدر مفسد این اب و هوا را می پسندند.میدونی چقدر شیراز جای دیدینی داره که باعث میشه وقت دانشجویانش گرفته شود.اونا کافی هست برا رسیدن به باغ ارم فقط یک خیابان رد کنند.فاصله ای کمتر از یک دقیقه.اگه اینا رو میدونستی این حرف رو نمیزدی.

برادر اردبیل چی داره؟هوای یخ بندان و مزخرف.جای زیاد دیدنی.هیچی نداره.پس پانزده میلیون زیادشم هست.تو این هوا کی میتونه تیپ بزنه بیاد بیرون تبلیغ فساد کنه.اصلا کی میاد بیرون.

در اردبیل یه جای خیلی خوب داره اونم مزار شهداش هست.تابستونش هست که دانشجو نیست.بخاطر مزار شهداش حتما تابستونا میام اردبیل اگه خدا عمری بده. 

وای اگر خامنه ای حکم جهادم دهد.....ارتش دنیا نتواند که جوابم دهد.

سلام بردوستان.امیدوارم که از امتحانات سربلند بیرون امده باشید.

 

همیشه قبل از اینکه به اخر برسی خودت خودت رو به اخر برسون.این جمله تفسیر خاصی داره.حوصله تفسیر هم ندارم.

می خوام پرونده اعمال و فعالیت هایم رو در طول یک ترم کاری برای شما باز گو کنم ببینم که شما نمره قبولی مدید یا مردودم میکنید.

1-چندتا کار ورزشی باحال کردم.

2-کلاس ورزشی گذاشتم و زکات علمم رو دادم به دوستانم.

3-رفتم در محلی به اسم نهروان با خوارجی که مشخصه اصلی انها پینه های پیشانیشان بود جنگیدم و همه رو به هلاکت رسوندم.

4-یه چندتا مشت محکم به دهن اسرائیل بد ذات لجن زدم.

5-به مامان بزرگم زنگ زدم.

6-وبم رو با نکاتی اموزنده پرکردم و درسی به دانش جویان وبم دادم که یادشون نخواهد رفت.

7-درفضای سایبری به شدت به جنگ نرم پرداختم.

8-دشمنان اسلام و انقلاب رو ناامید کردم.

9-با شیطان درونی خود به مبارزه رینگی پرداختم.طی این مبارزه سخت بعد از گذشتن 4 راند من در حالی که جانی نمانده بود شیطان رو از پای در اوردم.بازم بردم .مثل اکثر اوقات.من چقدر بردن رو دوست دارم.

10-بازی فوتبال ایران با کره شمالی رو نگاه کردم.

حالا با این پرونده ی طلایی به نظرتون پاداش طلایی که میتونه به من داده بشه چیه؟

1-کلید یک اپارتمان در معالی اباد شیراز؟همراه با یک خودروی لگزوز؟

پاسخ:بابا این که ارزشی نداره پیش من.پاداش این اعمال خوب من با این بی ارزش ها که داده نمیشه؟گزینه بعد.

2-سفر به دور دنیا در سه ماه تابستان؟بهترین امکانات رفاهی در بهترین شهر جهان به انتخاب خودت؟

پاسخ:از این چیزای مادی نگو.

3-سفر زیارتی کربلای معلی؟

پاسخ:این حرفت که دیونم کرد ولی هنوز اونقدر کار خوب نکردم که دوباره برم پابوس.برا اون باید خیلی پاک شم خیلی.این دفعه برم کربلا .....

 

بگذریم که نتونستی بگی جایزه ی این همه از خود گذشتگی دیدار با سرور و اقا و مولایم هست.در اربعین شهادت سرورو اقایمان دیدار با رهبر بر حقم خیلی جای شکر دارد.خیلی.اونقدر خوشحالم که شبها ...بگذریم.فقط بدانید که خواب ندارم.

رهبرم سرورم و اقایم برایمان دعا کن.انجا برای شما هم دعا می کنم حلال کنید اگه  به شما ظلمی کردم که نکردم ولی حلال کنید

من به عنوان افسر خوبی در جنگ نرم به دیدار رهبرم و سرورم و مولایم میروم.من به عنوان با بصیرت ترین میروم.

راستی وقت نداشتم که بگم.روز تولد من نه دی ماه هست.نه دی به عنوان روز بصیرت نام گذاری شد شاید هم من با بصیرت ترین باشم که تو این روز....

خیلی ها خیلی خوشحال شدند.خوشحالی شما ارزوی ماست.

 

 

خدایا ....کمکم کن هرچه شکسته ام دل نباشد

سلام بر بینندگان گرامی

الان که مینویسم با چند موضوع روز در خدمت شما حاضرم.رخدادهای روزانه هست دیگه.

1- وسط امتحانات هستیم و من در پنج روز اخیر شش تا امتحان دادم که یکیش با اجازتون دوازده و نیم و دیگری نوزده و نیم شده.فکر کنم استاد درس اسیب شناسی یادش رفته نمره کنفرانسم رو بزنه.باید یه سر برای امر اخذ نمره برم پیش استاد.شما هم دعا کنید که انشاالله نمره بده.همه اساتید نمره بدند.یادم میاد قبلا با یکی سر نمره بحث میکردیم اون بنده خدا می گفت نمره گرفتنی هست و من میگفتم دادنی.هنوزم از سیستم دادن استفاده میکنم.یعنی شش تا امتحان تو پنج روزخیلی سخته.برا همه موفقیت و سربلندی در امتحانات مهم زندگی ارزو می کنم.

 2-تو این مدت دوتا از دوستان امدند و یه بحث درباره مقام معظم رهبری کردند در اتاق ماالبته بحث نبود اونا داشتند نقد تندی میکردند و ما دفاع.اخه اتاق ازاد اندیشی به معنای واقعی کلمه اتاق ماست.این بحث رو تو یک بحث مفصل به شکل خاصی به امید خدا در اینده مینویسم.

3-من به گروه ستاره متعلق بودم و هستم و خواهم بود.خیلی هم این گروه رو دوست دارم.

4-دوست دارم از کلمات سیاسی واری صحبت کنم که جالب باشه.یکم.سعی میکنم مثل همیشه هدف دار باشه.اگه شد مینویسم.

5-یکی از دوستان ساعت دو نصف شب تو اتاقمون به درجه رفیعی رسید ودر دادگاه شعبه 414 دانشگاه به چنگال حق رسید.

6-تو امتحانات هم با هیچ احد الناسی تقلب نکردم.یعنی با هیشکی.یه مثال میزنم قشنگ متوجه میشید.با یه بنده خدایی بر سر تقلب صحبت میکردیم اون بنده خدا می گفت تقلب حق الناسه من میگفتم جزئی از امتحانه.یعنی اگه یه امتحانی شصت دقیقه مهلت داشته باشد یک دهم ان را باید صرف تقلب کرد البته اگه مثل من بنده حقیر یکم زیاده روی کنی نه دهم از اون رو خرج تقلب کنی همه مراقب ها می فهمند و کلی حال بهت میدند.

7-یکی از امتحانات رو بد داده بودم و یکیش رو عالی .رفتم پیش استاد اون درسها(هردوی اونها بایک استاد بود)گفتم:اون درس من بدون کنفرانس بیست میشم لطف کنید نمره کنفرانس اون درس رو بزنید برا این درس.گفتند:اخه که دیدی نمره کنفرانس درس مبانی رو بده بجای درس سنجش.گفتم:بستگی داره به کرم شما.یه لبخند زد و رفت.

8- اتاق خیلی باحالی داریم.پنج نفر ادم با عقاید خاص.اتاقمونم همیشه هشت نه نفر هستند.پاتوق همه هست.

9-دوستان علاقه زیاد دارند به من گفتن تو دانشگاه پیدام نیست.امتحان دارم.تموم شد.یک هفته بیکار پیشتونم .این قدر براتون حرف بزنم تا همتون عاصی بشید.

۱۰-من به شخصه از تشکلی که از شون نقد غیر منصفانه کردم عذر خواهی میکنم و طلب بخشش میکنم.

بریم سراغ الفاظ سیاسی:

این الفاظ به هیشکی ربط نداره.لطفا با حساب و کتاب خاصی نخونید.چون حساب کتاب من فقط خوشحال کردن شماست.

سه مورد رو نوشتم بازم پاک کردم گفتم شاید به دوستان بربخوره.

سیاست ما ایا عین دیانت ماست؟نمیدونم شهید مطهری چرا اینجوری نوشت.ولش کن...شهید مطهری زیر یه وجب خاکه الان.برا یه سری افراد وجود نداره حالا نمیدونم ما جزء همان دسته هستیم یا جزء همان دسته که شهید مطهری زندهست.

*کسی که خوب فکر میکند لازم نیست زیاد فکر کند.

*درختان ایستاده میمیرند،خشک و بیجان اما استوار و باشکوه.

**برای کشتن پشه احتیاجی به شمشیر نیست**

نکته هفته:

:بازگشت به خدا

نباید گناه را کوچک دانست.علت اینکه خدای متعال می فرماید می امرزیم این است که بازگشت به خدا،خیلی مهم است.نه این که گناه،کم و کوچک است.گناه عملی خطرناک است ،منتها بازگشت به خدا و توجه به خدا و ذکر او این قدر اهمیت دارد که اگر کسی این را صادقانه و درست و حقیقی انجام دهد.هربیماری صعب العلاج حل میشود

 

 

امام خامنه ای:
اگر ما بتوانیم این من درونی ،این هوای نفس ،این فرعون باطنی ،شیطانی را که درون ماست مهار کنیم،یا اقلا قدری مهار کنیم ،قبل از هر چیز خود ما ادم خواهیم شدو بعد همه امور اصلاح خواهد شد وبه فلاح خواهیم رسید

 

من تمام منتقدان رو با اغوش باز میپزیرم.حال ببینیم که کرم شما چیه.خیلی ها پست ها رو می خونند ولی نظر نمیدند.من تمامی مشتهای شما را با روی باز خریدار هستم.بهتون قول میدم همه رو هم تایید کنم.قول هرچه می خواهد دل تنگت بگو.

در مورد نظرات.که من نوشتم مشت بزن داری میبازی.یه دوست داشتم که همیشه با اون بوکس میکردیم.اون و من دقیقا ۷۳ کیلو بودیم.وقتی با هم بازی میکردیم از همون اول جوری به هم مشت میزدیم که خیلی ها میترسیدن از مشت زدنمون.البته حرفه ها حال میکردن.همیشه من میرفتم ۷۵ و اون میرفت ۶۹ اونم بزارید رو حساب اینکه من همیشه دوست دارم سخت تر بازی کنم.از مسابقات ساده بدم میاد.بعد یه مدت اون سنگین کرد و رفت ۸۱ و من کم کردم و رفتم ۶۹ جوری میزدیم همدیگه رو که....من بعد از چند سال تمرین با اون شدم پدیده مسابقات و همه رو ناک اوت کردم و اون هم نفر دوم مسابقات حرفه بوکس شد.دانشگاه ما رو از هم جدا کرد اون بعد از چند وقت چون حریف تو سطح خودش نداشت ضعیف شد و بعد از شکستن استخوان دماغ(با خود دماغ متفاوت هستش)بوکس و بوسید و گذاشت کنار.منم اینجا به خاطر نداشتن حریف هم سطح زیاد نه ولی یکم ضعیف شدم.قصه طولانی بود یه نکته داشت.اونم دوست ادم اونیه که ضعف های ادمی رو به ادم بگه من و دوستم واسه هم دوست بودیم و با مشتهای خودمون ضعفها رو به هم نشون میدادیم تا بتونیم حریفهای خودمون رو ببریم.احمد جانه نوروزی هرجا که هستی سلامت و با خدا باشید.یعنی از نظر خلق و خو هم هردوی ما رو به خوش اخلاقی همه جا میشناختند.تو عمرمم سنگین ترین ضربات رو از اون خوردم ولی بهترین بود.هیچ وقت بازی جلوی مربی سوئد رو یادم نمیره.احمد جان تو هم یادت نرفته که....

شما هم اگه دوستید بزنید این مشتها رو.بزنید که با کمال میل می خورم مشت شما رو تا نخورم مشت حریف رو.

 

 

 

ناراحتي

سلام.بازم من همه رو ناراحت كردم.خانمم هم (كه الهي فداش بشم)ناراحت شده.امروز با اون امده بوديم و كامنتها رو تاييد كرديم.خيلي از دوستان ارادتها به ما داشتند كه ممنونم.سعي كردم در حد توانم جوابگو باشم.

خانمم هم از مطلب من ناراحت شده.چون اون ناراحت شده احتمالا خداهم ناراحت شده.نه ببخشيد حتما خدا هم ناراحت شده.(مگه نشنيديد كه  همسر از همسرش راضي باشه خدا هم راضيه و اگر نباشه خدا هم ناراضيه )

منم كه عاشق خدا و عاشق خانمم هستم.ببخشيد عزيزم  كه ناراحت شدي.

يه اشكال باحال هم ازم گرفت.گفت تو كه ميگي فلاني به چه حقي ابروي فلاني رو برد چرا خودت بردي پس؟

راست فرمودند.منم كه عاشقشم.منم كه مرده اين همه اخلاق خوبشم.باور كنيد در مسائلي كه من اصلا قدرت بخشش ندارم همسر عزيزم مثل اب خوردن ميبخشد افراد را.خدايا از اين خلق و خو به ما هم بده.الهي امين يا رب العالمين.

خانمم هم خجالت كشيد و ميگه مگه من امامم اين چيزا رو مينويسي در موردم.

نه فدات شم شما امام نيستي ولي تاج سر من هستي.خيلي دوست دارم.

الان فهميدم خدا هم ناراحت شده من اين بحثا رو ادامه نميدم.از همه عذر مي خوام.سعي ميكنم كه بعدا از دل همه در بيارم.سعي ميكنم....شما هم كه ناراحت شديد سعي كنيد كه ناراحت نباشيد ديگه.



خدايا در مطلب قبل نوشتم عهدي با تو بستم كه با هيچ كس نبستم و خدا نكنه كه تا ابد بشكنمش ولي تو ادامه مطلب شكوندم عهدم را.

خدايا دوباره عهد ميبندم و اينبار انشاالله  نشكانم عهدم را



خانمم گفت افرين كلي خوشحالم كرد.فدات شم  عزيزم

یک روز من

 

سلام.می خوام یه روز خودم رو به روی کاغذ بیارم.نه روی وب.اقایون از اون مطلب من بگذرند.دارم ناراحت میشم.دارم میبینم صف ارایی رو .دارم میبینم ولی در کل به ضرر یه  

شنبه

امروز ساعت ۹ صبح امتحان ترم ژیمناستیک داشتیم.ساعت ۸:۵۵ دقیقه از خواب بیدار شدم.رفتم به سمت کلاس چی بگم.امتحان رو دادم بد بود باید برای کسب نمره بیشتر یه سر برم و روی مخ استاد و

سرکلاس

استاد:اقای عالمیان چقدر گفتم غیبت نکن جلسات اول شما مثل جلسات اخر شماست؟۷جلسه غیبت کردی الان نمره خوبی هم می خوای ؟حرکات هم که اشتباه میزنی.نمره چی بهت بدم

خودم:(رفتم تو فکر اینکه چه شکلی مخ استاد رو بزنم.خیلی داره سخت گیری میکنه ولی من از اون استاد نمره خوب میگیرم.فکر این میکردم که تو سر جلسات این بنده خدا چقدر خواب موندم.چقدر؟

امدیم بیرون از کلاس .یکم گیر دادم به دوستم که چرا کمک نکردی اونم بهونه الکی میاورد.رفتم پول مبایلم رو از عابر بانک دادم .مهدی نیاسری رو دیدم کلی با هم حرف زدیم دعوتش کردم به بادم زمینی قسمت نبود بخوره.رفتم که کلید دفتر کشاورزی رو تحویل دکتر برهانی فر بدم. تو راه عباس و دیدم و توحید دیدم داشتند با هم حرف میزدند .نشستم پیش عباس نگاه توحید کردم دیدم که چند وقت دیگه با اینا اونجوری رابطه نخواهم داشت ولی .توحید رو دوست دارم هنوز .فکر اون روزم که از این تشکل میرم و کار اینا رو میبینم و با حسرت به کاراشون نگاه میکنم ولی نه.من بهتر کار کردم. یه نگاه به عباس کردیم رفتیم تو بحث وبلاگ ومطلب من و وبلاگ جدید عباس و.....هی که چقدر با یه مطلب دل همه رو خون کردم.نمیدونم که ایا صلاح هست وقتی به کسی نقد داری این شکلی بهش بگی.الان که من میبینم شاید درست نباشد کاری کنم که خیلیا ناراحت بشند.ولی به نظر خودم باید بگم.ولش کن داشتم با عباس حرف میزدم خدافظی کردم و امدم طرف دفتر دکتر.یه بنده خدایی که من رو خیلییییییی دوست داره.خیلی کسی هم قسد نداره من رو بی ابرو کنه.البته براش دارم.با حالتی عصبانی بدون نگاه کردن به من رفت.ولی میدونستم که من رو دیده.اگه تو این جریان از من عذر خواهی کردی که کردی وگرنه بدون الان چیزی نمی گم چون حوصله ندارم خیلی ها رو خوشحال کنم ولی منتظر من باش.بیا مثل ادم عذر خواهی کن تا ....بگذریم.نه نگذریم.یه بنده خدایی که خیلی من رو دوست داره.خیلی واقعا.تو اون حدی که دوست داره سر به تن من نباشه.(این رو میگم بخندیم).نری پرینت بگیری به پسر نانوا هم بدیا.

دیروز اون دوست من با من تماس گرفت و اول گفت:تو رو بخشیدم ولی اون دوتا رو نه.گفتم به درک من رو هم نبخش.بعد دوباره زنگ زد و گفت :به امام زمان(ع) قسمت میدم بگو اون فرد کیه.بازم قطع کرد یه چند دقیقه دیگه زنگ زد و گفت :سر پل صراط میبینیم همدیگه رو.(نمیدونم این اقا مسئول چند کار دانشگاه و شهر هست.برا فلانی که کار میکنه تو نهاد که فیکس تو دانشگاه فعال ترینه به خیال واهی.حالا غیر از اینا امده مسئول پل صراط هم شده.نمیگه روز قیامت میگه پل صراط .مگه مسئول پل صراط هم شدی حکمتو خدا نوشته.)اینم خنده ی امروز.بینندگان محترم تا اتمام مسئولیت من دیگه تو وبم هیچ نقدی نمی بینید.بابا نمیدونید که اسلام درحال پیشرفته .نمیبینید که دانشگاه داره به سمت مدینه فاضله حرکت میکنه.مگه نمیبینید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

جا نقد نداره دیگه.ولش کن داشتم مینوشتم وحید گفت حرف موفت ننویس.منم گوش دادم و پاک کردم اون قسمت رو.

رفتم به طرف دفتر دکتر دکتر نبود مسئول دفتر هم نبود رفتم خوابگاه و خوابیدم تا اینکه یکی زنگ زد دیدم دکتر چمنی هستش با ادب و متانت خاصی با من صحبت کرد خیلی حال کردم .پریدم رفتم کلید رو بهش دادم دوباره کلی با ادب خاصی با من حرف زد اونقدر ادم باحالی بود که دوست داشتم لپش رو بگیرم و بکشم.

امدم خوابگاه.عصر بود داشتم فعالیت خبیثی میکردم که مرتضی بابایی امد.من رو نگاه کرد نگاه معنی دار بدی.به من گفت که عوض شدم.منم ناراحت شدم ولی تا اخرش هم نگفت(ولی انصافا من یکم بد شدم.یکم.خودم خوشم نمیاد از این نوع فعالیت ها.به نظرم ترم پیش معصوم تر بودم.)نگاه وضعیتم کرد و تعجب خاصی کرد.همون تیپ منحصر به فرد خوابگاه.کلی خالیبندی در مورد ازدواج و بچش کرد فکر کرد میتونه ما رو بیپیچونه.کلی مسخرش کردیم.کلی.(خانمم گفته این کار رو باید ترک کنی .باشه فدات شم کم کم ترک میکنم.)خلاصه کلی بهش خندیدم ولی محاکمش نکردیم.تازه یکی از هم اتاقی ها رو هم سر کار گذاشتیم و زنش  دادیم و ....کلی خندیدیم و اون داشت سکته میزد.الان اون دوستم کنارم هست.اون کسی نیست جز محمد .اون میگه از خدام بود بگه تا کلی بخندیم.ولی انصافا میگم منتظرم محمد زن بگیره باهاش برم مسافرت.سلطان خنده اتاق هست .فوق العاده حال میکنم باهاش.یکم از جو وحشتناک ۴۱۴ بگم.نه بخاطر اینکه دوباره از اتحادیه زنگ نزنن نمی گم.فقط خیلی ها تو این اتاق به کارای خودشون اعتراف کردند.هرکی میاد در رو قلف میکنیم و.....بعد طرف دیگه به هیچ وجه ممکن تو اتاق ۴۱۴ نمیاد.بگذریم که بعد باز کردن در تو سالن هم مسخرش میکنیم.خلاصه بابایی از همه چیز بی خبر امد و شروع به سرکار گذاشتن محمد کرد.چه بد اشتباهی کرد.هی خالی میبست و از زن و بچش میگفت.میگفت ترم پیش حلقه من رو ندیدی.نه ندیدم.وحید داشت اذیت من میکرد جوادم اذیت محمد میکرد.کلی خندیدیم.مرتضی از دوران دانشجویش میگفت و بازم خالی بندی کرد.اذیتش نکردم فقط گفتم عصر تو وب حالت رو میگیرم.از جزوهای مورد نظر فقط یکی رو داشتم اونم اقا وحید...کرد.الانم توسایت درحال نوشتن بودم.داشتیم برا محمد میرفتیم خواستگاری.از محمد نخواستن و از ما خواستن.نمیدونم چرا محمد از سیبیلای اونی که پیشنهاد دادیم خوشش نمیومد.خلاصی مطلب ما اون طرف رو قالب کردیم به محمد و شرینیش رو خوردیم و تمام.محمد و یه عمر گریه و زاری.

خدایا!

هدایتم کن!

که ظلم نکنمُ زیرا می دانم که ظلم چه گناه نابخشودنی است.

خدایا باز من مورد ازمایش قرار گرفتم وباز شکست خوردم.خدایا دوباره من با کسی بد شدم و اون رو دشمن خونی خودم دیدم.خدایا در این مورد که سرافکنده هستم.خدایا در امتحان بعد سرافکنده ام نکن.

الان یکشنبه هست دیروز نتونستم این کار رو بکنم ولی تا اخر شب یه اتفاقاتی افتاد.من توسایت بودم درحال بازی فوتبال.

مجتبی وطن دوست امد و به زور ازم فوتبال گرفت و نشست بازی دوتا گل از بارسلونا خورد و من رو بازنده کرد کلی بحث خاص هم کردیم که نباید بگم وگرنه...

و اخرشب رو به خوردن غذا گذراندیم

خدایا عهدی با تو بستم که با هیچ کس نبستم.خدایا نگذار تا ابد اون عهد رو بشکنم