استفراغ
با رفتنش داغی رو به دل همه گذاشت ولی خودش از این دنیا رهایی یافت.
با رفتنش خیلی از چیز ها هم نابود میشه و از بین میره .
هنوزم باور ندارم با عزیزی وداع کردیم که باهاش کلی خاطرات قشنگ و خوب دارم .
نه فقط من که برای برای مادرم وپدرم و برادرهای دیگرم که کلی خاطره ی شیرین یادگاری گذاشت .
برادرم، برای همیشه از پیشمان رفت.
تن سردش به زمین رسید و روح بزرگش نصیب آسمان شد!
سهیل رفت...
دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد
دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد
دلم همیشه برایت تنگ خواهد شد........
سهیل جان
روحت شاد و با امامان محشور باد...
خمیازههای کشدار، سیگار پشت سیگار
شب گوشهای به ناچار، سیگار پشت سیگار
این روح خسته هر شب، جان کندنش غریزیست
لعنت به این خودآزار، سیگار پشت سیگار
پای چپ جهان را، با ارهای بریدن
چپ پاچههای شلوار، سیگار پشت سیگار
در انجماد یک تخت، این لاشه منفجر شد
پاشیده شد به دیوار، سیگار پشت سیگار
بر سنگفرش کوچه، خوابیده بیسرانجام
این مرده کفن خوار، سیگار پشت سیگار
صد صندلی در این ختم، بیسرنشین کبودند
مردی تکیده بیزار، سیگار پشت سیگار
تصعید لاله گوش، با جیغهای رنگی
شک و شروع انکار، سیگار پشت سیگار
مردم از این رهایی، در کوچههای بنبست
انگارها نه انگار، سیگار پشت سیگار
این پنچ پنجه امشب، هم خوابگان خاکند
بدرود دست و گیتار، سیگار پشت سیگار
ماسیده شد تماشا، بر میله میله پولاد
در یک تنور نمدار، سیگار پشت سیگار
صد لنز بیترحم، در چشم شهر جوشید
وین شاعران بیکار، سیگار پشت سیگار
در لابلای هر متن، این صحنه تا ابد هست
مردی به حال اقرار، سیگار پشت سیگار
اسطورههای خاین، در لابلای تاریخ
خوابند عین کفتار، سیگار پشت سیگار
عکس تو بود و قصّه، قاب تو بود و انکار
کوبیدمش به دیوار، سیگار پشت سیگار
مبهوت رد دودم، این شکوهها قدیمیست
تسلیم اصل تکرار، سیگار پشت سیگار
کانسرو شعر سیگار، تاریخ انقضاء خورد
سه، یک، ممیز چهار، سیگار پشت سیگار
ته ماندههای سیگار، در استکانی از چای
هاجند و واج انگار، سیگار پشت سیگار
خودکار من قدیمیست، گاهی نمینویسد
یک مارک بیخریدار،


آدمهای ساده را دوست دارم.
همان ها که بدی هیچ کس را باور
ندارند. همان ها که برای همه
لبخند
دارند. همان ها که همیشه هستند،
......برای همه هستند.
آدمهای ساده را
باید مثل یک تابلوی نقاشی
ساعتها تماشا کرد؛
عمرشان کوتاهاست.
بسکه هر کسی از راه می رسد
یا ازشان سوءاستفاده می کند یا
زمینشان میزند
یا درس ساده نبودن بهشان می دهد.
آدم های ساده را دوست دارم.
بوی ناب
“آدم” می دهند ...
مردم اغلب بی انصاف بی منطق وخودمحورند.ولی آنان را ببخش.
اگر مهربان باشی تورا به داشتن انگیزه پنهانی متهم میکنند ولی مهربان باش.
اگرشریف و درستکار باشی,فریبت میدهندولی شریف ودرستکار باش.
نیکی امروزت رافراموش میکنند,ولی نیکوکارباش.
بهترینهای خودرا به دنیا ببخش,درنهایت میبینی که هرآنچه هست....
همواره میان تو وخداوند است نه میان تو ومردم

برو ادامه مطلب اگه نخونی از دست دادی ...

Doubt that the stars are fire ;
Doubt that the sun doth move ;
Doubt truth to be a liar ;
But never doubt i love .
به این که ستارگان از جنس آتش اند شک کن ;
به حرکت خورشید تردید کن ;
حقیقت را دروغ بشمار ;
ولی هرگز به عشق من شک مکن .
گوسفند بع بع مي كرد سگ واق واق مي كرد و همه با هم فرياد مي زدند حسنك كجايي؟ شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود. حسنك مدت هاي زيادي است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تي شرت هاي تنگ به تن مي كند. او هر روز صبح به جاي غذا دادن به حيوانات جلوي آينه به موهاي خود ژل مي زند. موهاي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست چون او به موهاي خود گلت مي زند. ديروز كه حسنك با كبري چت مي كرد. كبري گفت تصميم بزرگي گرفته است. كبري تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند چون او با پتروس چت مي كرد. پتروس هميشه پاي كامپيوترش نشسته بود و چت مي كرد. پتروس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشت او درد مي كرد چون زياد چت كرده بود. او نمي دانست كه سد تا چند لحظه ي ديگر مي شكند. پتروس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه ريزش كرده اما حوصله نداشت .ريزعلي سردش بود و دلش نمي خواست لباسش را در آورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت. قطار به سنگ ها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما ريزعلي بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الان چند سالي است كه كوكب خانم همسر ريزعلي مهمان ناخوانده ندارد او حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله ي مهمان ندارد. او پول ندارد تا شكم مهمان ها را سير كند. او در خانه تخم مرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد او كلاس بالايي دارد او فاميل هاي پولدار دارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد به همين دليل است كه ديگر در كتاب هاي دبستان آن داستان هاي قشنگ وجود ندارد.
بياييد فقط براي چند لحظه به گذشته مون فكر كنيم و ببينيم كه بودم، كه شديم و چي باعث اين تغييرات شده؟!!!!!
ليلي گفت: موهايم مشکي ست، مثل شب، حلقه حلقه و مواج،
دلت توي حلقه هاي موي من است.
نمي خواهي دلت را آزاد کني؟
نمي خواهي موج گيسوي ليلي را ببيني؟
مجنون دست کشيد به شاخه هاي آشفته بيد و گفت: نه نمي خواهم،
گيسوي مواج ليلي را نمي خواهم.
دلم را هم.
ليلي گفت: چشمهايم جام شيشه اي عسل است، شيرين،
نمي خواهي عکست را توي جام عسل ببيني؟
شيريني ليلي را؟
مجنون چشمهايش را بست و گفت: هزار سال است عکسم ته جام شوکران است، تلخ.
تلخي مجنون را تاب مي آوري؟
ليلي گفت: لبخندم خرماي رسيده نخلستان است.
خرما طعم تنهايي ات را عوض مي کند.
نمي خواهي خرما بچيني؟
مجنون خاري در دهانش گذاشت و گفت: من خار را دوستتر دارم.
ليلي گفت: دستهايم پل است. پلي که مرا به تو مي رساند. بيا و از اين پل بگذر.
مجنون گفت: اما من از اين پل گذشته ام. آنکه مي پرد ديگر به پل نيازي ندارد.
ليلي گفت: قلبم اسب سرکش عربي ست.
بي سوار و بي افسار.
عنانش را خدا بريده، اين اسب را با خودت مي بري؟
مجنون هيچ نگفت.
ليلي که نگاه کرد، مجنون ديگر نبود؛ تنها شيهه اسبي بود و رد پايي بر شن.
ليلي دست بر سينه اش گذاشت، صداي تاختن مي آمد.
لیلی و مجنون های الانم با قدیم فرق کرده ها نه؟
نیستی حالم خرابه
تو رو با یکی دیگه دیدم
داغون شدم مردم
ولی باز تو رو بخشیدم
عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه نداشتن کسي است که الفباي دوست داشتن را برايت تکرار کند و تو از او رسم محبت بياموزي. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه يخ بستن وجود آدمها و بستن چشمهاست عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه به دست فراموشي سپردن قشنگ ترين احساس زندگي است. عميق ترين درد زندگي مردن نيست بلکه ناتمام ماندن قشنگترين داستان زندگي است که مجبوري آخرش را با جدايي به سرانجام برسانی .
در زمان ها ي گذشته ، پادشاهي تخته سنگ را در وسط جاده قرار داد و براي اين كه عكس العمل مردم را ببيند خودش را در جايي مخفي كرد. بعضي از بازرگانان و نديمان ثروتمند پادشاه بي تفاوت از كنار تخته سنگ مي گذشتند. بسياري هم غرولند مي كردند كه اين چه شهري است كه نظم ندارد . حاكم اين شهر عجب مرد بي عرضه اي است و ... با وجود اين هيچ كس تخته سنگ را از وسط بر نمي داشت . نزديك غروب، يك روستايي كه پشتش بار ميوه و سبزيجات بود ، نزديك سنگ شد. بارهايش را زمين گذاشت و با هر زحمتي بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را كناري قرار داد. ناگهان كيسه اي را ديد كه زير تخته سنگ قرار داده شده بود ، كيسه را باز كرد و داخل آن سكه هاي طلا و يك يادداشت پيدا كرد. پادشاه در ان يادداشت نوشته بود :
" هر سد و مانعي مي تواند يك شانس براي تغيير زندگي انسان باشد"

So good
To so bad
So SOON
It went from so good . . . to so bad . . . so soon
So good , to so bad , so soon
But nobody told me , so I never knew
It goes from so good , to so bad , so soon
It went from sunshine . . . to shadows . . . to rain
It went from passion . . . to pleasure . . . to pain
From singing sweet love songs , to cryin’ the blues
So good . . . to so bad . . . so soon
It started with word like forever
And went from always , to sometimes , to never
From give me some lovin’ . . . to give me some room
So good . . . to so bad . . . so soon
It went from so good . . . to so bad . . . so soon
So good . . . to so bad . . . so soon
If nobody’s told you , it’s time that you know
It goes from so good , to so bad , so soon
So good . . . to so bad . . . so soon
از خیلی خوب به خیلی بد
خیلی خوب... خیلی زود تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
هیچ کس چیزی به من نگفت و به همین دلیل هیچ وقت سر در نیاوردم
که خیلی خوب چقدر زود تبدیل می شود به خیلی بد.
آفتاب...تبدیل شد به سایه ، به باران
شور و شوق... تبدیل شد به لذت ، به درد
ترنّم ترانه های دل انگیزعاشقانه جایش را داد به سر دادن سرودهای غم انگیز
با "تا ابد" شروع شد
و ابد تبدیل شد به گاهی ، به هیچ وقت
و "مرا دوست داشته باش" تبدیل شد به "جایی هم(در قلبت)برای من در نظر بگیر"
خیلی زود
خیلی خوب...زود تر از آنکه فکر می کردیم تبدیل شد به خیلی بد
خیلی زود.
اگر هیچ کس به تو نگفته باشد ، حالا دیگر باید بدانی
که خیلی خوب ، خیلی زود تبدیل می شود به خیلی بد.
خیلی زود.
پدر و پسر در كوه ها قدم می زدند.ناگهان پسرك زمین خورد و صدمه دید فریاد كشید ووواو...

باید فراموشت کنم.چندیست تمرین میکنم
من میتوانم! میشود! آرام تلقین میکنم,
حالم؟نه, اصلا خوب نیست...تا بعد,بهتر میشود...
فکری برای این دل آرام غمگین میکنم,
من میپذیرم رفته ای و برنمیگردی همین!
خود را برای درک این, صد بار تحسین میکنم.
فکر میکنی کم کم ز یادم میروی؟؟؟؟؟
آری این روزگار و رسم اوست,
این جمله را با تلخی اش صد بار تضمین میکنم...
داری بهش خيانت ميکنی يهو بياد تو...! داره بهت خيانت ميکنه يهو بری تو...! کدوم بدتره!؟
داری بهش خيانت ميکنی يهو بياد تو...! داره بهت خيانت ميکنه يهو بری تو...! چی کار میکنی!؟
منتظر جوابتون هستم ![]()

One stone is enough to break a window
One sentence is enough to break a heart
One friend is enough to Live for always
جدایی درد بی درمان عشق است
جدایی حرف بی پایان عشق است
جدایی قصه های تلخ دارد
جدایی ناله های سخت دارد
جدایی شاه بی پایان عشق است
جدایی راز بی پایان عشق است
جدایی گریه وفریاد دارد
جدایی مرگ دارد درد دارد
خدایا دور کن درد جدایی
که بیزارم دگر از آشنایی

رفيقان مخلصي حرف كمي نيست اگر دوست بود پيري غمي نيست
رفيقان شب مرگم بكوشيد لباس عشق همه بر تن بپوشيد
شراب از خون سرخ من بگيريد بياريدو بريزيد و بنوشيد
اگر روزي تو را كردم فراموش بدان شمع وجودم گشته خاموش
باران گرفته،خاطره هامان یکی یکی
سر می خورد به قالب دلگیر یک غزل
تنهایی ام درون خودم شعله می کشد
پیراهنت گرفته مرا تنگ در بغل
زلیخا ترین هم که باشی از این جاده می روی
کنعان بگو کجای جهانت نشسته است
اصلا چه فرق می کند اینجا دو تا نگاه
یعقوب تر درون خودش می خورد شکست
یوسف همیشه راه گریزی فراهم است
"قسمت نبود باتو " ...بگو از قضا قدر...
قسمت همیشه خوب ترینش برای تو
سهم من از خزانه ی تقدیر چشم تر
تو می روی عزیز کسی می شوی و باز
کنعان همان اتاق سه در چار میشود
تاریخ بین خلوت من با لباس تو
دارد به جان چشم تو تکرار می شود

خدا حافظ ای قشنگترین آرزوی من
خدا حافظ ای تو بهترین آرزوی من
سلام به همه دوستان امشب یه سایت خیلی جالب پیدا کردم واقعا من که خوشم اومد

گفت : عاشقم شده !
گفتم : کاش می شد به جای اینکه عاشقم باشی دوستم می داشتی..................
گفت :تو چی؟ دوستم داری یاعاشقمی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
گفتم من به اندازه ی تموم دنیا دوستت دارم.
ناراحت شد و ابروهاشو تو هم کشید.
یه روز ازم ناراحت شد و همه چی رو فراموش کرد رفت .۳ سال از اون روزها گذشت
آره اون عشقش تموم شده بود ولی من هنوز دوسش دارم
کاش به جای عاشق بودن دوسم می داشت...!
نتونستم خداحافظی کنم اگه حرف می زدم اشکام می اومد من نمی خواستم اشکامو ببینه من می خواستم غرورمو داشته باشم گریه غرورمو می شست.
رفت
باشه بذار بره اشکالی نداره اگه بخواد خودش برمی گرده نگاش نکن اون دیگه بر نمی گرده تو برو دنبال سرنوشت خودت
کدوم سرنوشت اینکه امروز یکی هست و فردا نیست؟ آره؟
تموم دنیام داشت پیش چشمام زیر آب می رفت و توی مردمک چشمام کوچیک می شد.
دیگه همه چی تموم شد برو دیگه نگاه نکن هنوز منتظری که برگرده؟ محاله.
باشه میرم فقط بگو دوباره میاد زیر قاب پنجره که برام دست تکون بده؟
نه نمیاد دیگه همه چی تموم شد...............
وقتی خدای مهربون بنده هاشو می آفرید
با یه قلم نوک طلا رو پیشونیشون می نوشت قصه ی خوب سرنوشت
وقتی نوبت به من رسید قلم نوک طلا شکست
رو پیشونی من نوشت قصه ی تلخ سرنوشت

من این عفریته ی ننگین که روزی روزگاری قبله گاهم بود نمی خواهم
به دامادش بگویید این عفریته ی ننگین ارزانیت باد
من امشب سخت بیمارم رفیقان باده بردارید و بر بالین این بیمار بگذارید
من امشب از همه بیزار بیزارم .
فلک کور است دل شوریده در شور است
صدای خنده و آواز می آید
ز کوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد
نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم
و با خود زیر لب آهسته می گویم
خدا یا ترس من از چیست ؟
عروس جشن امشب کیست ؟

چروکیده شدم و خمیده ولهیده و خوراک یک عالمه مار و مور.فقط لبخندم مانده است ، سرد وسرگردان ، درست مثل پوزخند ژوکوند ، وقتی نگاهش می کنی و توی ذهنت دنبال رمز و راز او که نه ، در پی داوینچی می گردی. او دارد می خندد به تمام آنها که آن قدر تاویل و تفسیرش کرده اند و باز هم می خندد ... باید بخندد...تا آخر دنیا! اما من انگار زنده بودم و چقدر غصه خوردم که چرا هیچ کس مرا تعبیر نکرد ؟! چرا هیچ مردمکی دنبال رمز و رازم نگشت ؟! اما چرا... در تمام زندگی ام یکی گفت ساده ی ساده ای و دیگری گفت : خیلی پیچیده ای! بعد هر دو چشمان حریصشان را جا گذاشتند و رفتند . نطفه ی نگاهشان در وجودم پا نگرفت ، نگذاشتم ... نخواستم که پا بگیرد. نطفه ها را توی وجود اسیدی ام خفه کردم . نگذاشتم ...نمی گذارم کسی آن طور که می خواهد بارورم کند تا بشوم حمال خوی وخصلت های ناخواسته ی کریه ... تا خونم را بخورند و همین که جان گرفتند ، لگدپرانی کنند و وقتی از من جدا شدند ، بشوند خودشان و صاحب اسم ورسمی ، اما بازهم شیره ی جانم را بمکند و مرا بمکند و هستی ام را بمکند و ... نه نمی گذارم . تو راهم خودم خواستم ، خودم انتخابت کردم . حالا قهقهه می زنم ، مستانه ... دیوانه وار.خوشحالم که مجبور نیستم هزار شب دیگر برایت قصه بگویم.آن روزها گفته بودی:" انتظار سخت است ..." !پس می دانی چقدر سختی کشیدم توی این روزها و شب های نیامدنت از پس آن یک شب و هی دیوار اتاقم روسیاه شد که انتظار کشنده است ، کشنده . از همان وقت که شمارش معکوس تو شروع شد ، من به پایان رسیدم و تجزیه شدم . خودت مرا از لای انبوه کتاب ها بیرون کشیدی و گفتی :" آنجاها دنبال خودت نگردکه یک روز گرد می شوی و می نشینی روی جلد همین کتاب ها و آن وقت یکی می آید و به عشق کتاب تو را لمس می کند و زدوده می شوی و هیچ می شوی و در حسرت عشق مچاله !" بعد نوک انگشتانت روی صورتم لغزیدند و رسیدی به گردن و شانه ی راست : " راستی راستی حیف نیست دیوانه ؟! حیف نیست این حجم چروک بخورد و خمیده شودولهیده و خوراک یک عالمه مار ومور ؟!" چیزی در وجودم ذوب شد ، حتما به خاطر دل انگشتانت بود . زمین نگاهم می کرد و من لرزشش را زیر پایم حس می کردم . چقدر سست! دهان بازکرده بود تا مرا ببلعد و بشوم خوراک مار وموردلش . با انگشتانت چانه ام را لمس کردی و سرم را بالا آوردی : " می شه وقتی با تو حرف می زنم ، به من نگاه کنی؟ " نگاهت کردم ، آرام ومطیع : " چشم هایت تب دارند ، مردمک هایت می سوزند . دل انگشتانت داغ داغ بود. نبضت هم دل دل می کرد! دانه های عرق روی پیشانی ات می درخشد ... تب داری؟!"می خواستم خودم را بزنم به اتش نگاهت که ناگهان چشم هایت را بستی : " تبه! فقط تب!" بعدآن تابلو را دادی دستم که توی روزنامه پیچیده بودی. عکس یک زن توجه ام را به خود جلب کرد ، زیبا بود ، نخواندمش ، به هرحال یا قاتل بود یا مقتول. روزنامه را باز کردم . بازهم چهره ی یک زن بود و امضایت:" تقدیم به...". انگشت اشاره ات را کشیدی روی لب هایم که برخلاف لب های سرگردان توی خیابان ها و با نرمانرم نوازشت ، خودش را کاملا باخت وبی رنگ شد و محو محو ... درست مثل آن زن توی تابلو ... زنی که لب نداشت . گفتی : " چقدر من این طرح ساده را دوست دارم." لب نداشتم ، اما گفتم :" انسان ها زیباترین تابلوی آفرینش هستند." دستی به موهایم کشیدی : " بله زیبا هستند." شرم توی گونه هایم دوید و وقتی فکر کردم تارهای سفید موهایم را شمرده ای ، عرق سردی روی پیشانی ام نشست .از همان روز تمام کتاب هایم را جمع کردم،به جز کلیات نظامی گنجوی. دیگر از نان وشراب سیر شده بودم . نمی خواستم گرد شوم وبنشینم رویشان و به عشقشان لمس شوم.
همین که درکش کنی برام کافیه...!