داستان خلقت زن
خداوند گفت :
خداوند گفت:
"قدر خودش را نمی داند . . .
«... ترجیح می دهم که صراحی های الماس احساسم، اندیشه هایم، معانی طلای کلمات اهورائیم را که رنگ و طعم وحی دارد و لطافت الهام، همواره تا مرگ من پنهان ماند و حتی بشکنم و بدست این نگاه ها و فهم های پیر ُسرفه ای مسلول خر نیافتد، "اَخ ُتف دان"ش نکنند...»
شریعتی
ای که همه هستی برا توست،تو خود برای که هستی؟چگونه هستی و نمی پرستی؟
وقتی سنتهای میرنده و عادات گذرنده و بی دوام را با مذهب توجیح می کنند،سنتهای کهنه را نمی توانند به زور مذهب نگاه دارند،اما مذهب را کهنه و میرنده نشان می دهند و همراه سنت از دست می دهند
شریعتی
رقص اشکهایم را بر گونه هایم در آینه می نگرم و صدای عشق بازی باد را بر روی برگهای درخت حس می کنم و خدا را می خوانم
شریعتی
چه باک که من بمیرم و شبنم فرو خشکد.
وشبگیر خاموش شود و شباهنگ گنگ گردد.
و مهتاب رنگ بازد و ستاره ی سحری بازگردد.
و راه کهکشان بسته شود...
بگذار سپیده سرزند و پروانه به سوی آفتاب پَرکشد.
شریعتی
و لذتم تنها این که...
آری کارم سخت است و دردم سخت
و از هرچه شیرینی و شادی و بازی است محروم
امّا...
این بس که می فهمم!
خوب است...
احمق نیستم.
شریعتی
هر چه هستم مهم نیست. مهم این است که در هرچه هستم بهترین باشم ولو در بی دینی
شریعتی
دروغ مي گويند ، دروغ نمي فهمند يا مي فهمند و نمي خواهند ، نمي توانند بخواهند ، اگر عشق نباشد چه آتشي زندگي را گرم کند ؟
اگر نيايش و پرستش نباشد زندگي را به چه کار شايسته اي صرف توان کرد؟
اگر انتظار مسيحي ، امام قائمي ، موعودي در دلها نباشد ماندن براي چيست؟
و اگر ميعادي نباشد ماندن براي چيست؟
اگر ديداري نباشد ديدن را چه سود؟
ديده را فايده آن است که دلبر بيند
اگر نبيند چه بود فايده بينايي را
اگر بهشت نباشد صبر بر رنج و تحمل زندگي دوزخ چرا؟
اگر ساحل آن رود مقدس نباشد بردباري در عطش از بهر چه؟
و من در شگفتم که آنها مي خواهند معبود را از هستي بر گيرند چگونه انتظار دارند انسان در خلاء دم زند؟
شريعتي