|
حامی
دلم آرامش می خواد... نوشتن آرومم می کنه.... پس من اینجا آرومم!
|
گویی جوهرش تمام شده... به رسم دوران کودکی؛ به لب گرفته ؛ ها ها کردم.... روی بخاری گرفتمش ...بلکه قطره جوهری منت نهاده ؛ سر ذوق آمده و شروع به نوشتن کند .... اما ننوشت.
شاید نه دیگر قدرت نفسم برای ها کردن قدرت کودکی را دارد و نه بخاری ها ؛ بخاری های قدیمی اند.... دقیقا... هیچ چیز مثل قبل نیست... همه چیز خشک شده.. حتی آدمیانش نیز خشک زده اند.
آری؛ جوهرش تمام شده... ذهنم را می گویم. نای نوشتن ندارد........
[ یکشنبه بیست و سوم آذر ۱۳۹۹ ] [ 10:37 ] [ حامی ]
[ ]
دنیا, جهان ... هر چی که اسمشو بذاری...کره خاکی... بهرحال حال خوشی ندارد. و در این ناخوشی دنیا.. در این بلوا و شوب ها.... اینجا اما امن است... اینجا مثل همیشه آرام است.... [ جمعه هفدهم مرداد ۱۳۹۹ ] [ 1:18 ] [ حامی ]
[ ]
امروز بعد سالها تجدید خاطره کردم اما نه اینجا... نمیدونم اینستا یجور حوو برا بلاگفا بشمار میاد یا نه ؟! اما حتی اگه اینطورم باشه بنظر من از اوناس که اولی بهیچ وجه من الوجوه قابل جایگزین نیست! اصلا مگه داریم همچی چیزی؟! من که باورم نمیشه .. وقتی یکی دیگه سر اولی میاد تو زندگی یعنی اولی قابل قبول نبوده یا دل زده بوده که دومی اومده دیگه.. اما نه.. تازه الان فهمیدم گاها البته فقط گاها میشه مهر اولی تا ابد تو دلت بمونه و بنابه دلایلی مجبور به انتخاب دومی باشی.. اوووووو.. از کجا به کجا رسیدم. اصلا من تا حدی فمینیسم معتقدم خدا یکی یار یکی.... اصلا این با اون قابل قیاس نیست.. بهرحال حال... واقعا عجیبه ولی.. حس و حال نوشتن اینجا کجا و اونجا کجا.. الان که دارم مینوسیم انگشتام با سرعت و اشتیاق بیشتری تایپ میکنه... چشام میدرخشه و خنده رو لبامه..حس آزادی دارم .... هنوزم ذهنم حامی وار بکار نیفتاده ولی خیلی طول نمیکشه.. مطمِنم.... [ جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۹ ] [ 21:35 ] [ حامی ]
[ ]
نارین عزیزتر از جانم...
چه خوب که در این پاییز، خزانم را توبهاری.. پ.ن: عجیب دلم هوای اینجارو کرده..... [ یکشنبه هفتم آذر ۱۳۹۵ ] [ 23:26 ] [ حامی ]
[ ]
نمیدونم.... شاید چون دیگه همه چی به نوعی عادی شده... قلم هم از نوشتن سر باز می زنه...!!! موضوعاتی که قبلا عجیب و قابل ذکر بودن.. الان دیگه چیزی بعید و ناممکن نیست.. و به واقع خود ناممکن، ناممکن است!! اما همچنان ذهن می بیند و حلاجی میکند... تا شاید برای نسل های بعدی بماند و بخوانند و به جایی برسند.. پ.ن : فعلا در حال چوب خط انداختن برای آمدن دخترم هستم.... دخترمممممم.. نازتر از برگ گلم. [ یکشنبه شانزدهم خرداد ۱۳۹۵ ] [ 12:34 ] [ حامی ]
[ ]
دلتنگی روز تولد از اون دلتنگی های شیرینه... خیلی شیرین.. 29 امین سالی که واردش شدم.. سومین سالی که تولدمو پیش عشقم بودم.. و اولین سالی که با وجود معجزه زندگیم همراه بود... دختر گلم... چندین سال پیش وقتی برای روزهای اینده زندگیم و به ویژه سی سالگی ام برنامه ریزی می کردم خودم رو در هر جایگاهی می دیدم... هر برنامه ای می ریختم.. هر تصوری داشتم غیر از تو...! میدونستم سی سالگیم توام با اتفاق مهمی خواهد شد.. اما هر فکری می کردم غیر از تو...! نمی دونم.. شاید از اینکه به جیاگاه تصورات و برنامه ریزی های دیگه ام نرسیدم ناراحتم... اما قطعا وجود تو همه چیزو دگرگون می کنه... همه چیز رو.. تولدم مبارک. همین! [ دوشنبه بیست و چهارم اسفند ۱۳۹۴ ] [ 1:27 ] [ حامی ]
[ ]
خدای مهربون من.... من... همین جا.. صراحتا اعلام می دارم و اعتراف می کنم.. ظرفیتم برای صبر و تحمل در برابر مشکلات بزرگتر تقریبا از مرز صفر پایین تر آمده.. پس لطفا کمی هوامو داشته باش... لطفا. پ.ن : کاش می شد.. یه روزی،یه جایی،یه وقتی.. دوستان فابریک وبلاگی قراری با هم می ذاشتیم.. دور یک میز و به همراه چند فنجان قهوه تلخ...! و سکوت و ناگهان کلماتی چند از جنس همین وبلاگ ها... [ یکشنبه شانزدهم اسفند ۱۳۹۴ ] [ 0:19 ] [ حامی ]
[ ]
منـــــــــــــن از ان سال شدم دونفر...! یــــــــــــــــکی که خوب حرف می زد و دیــــــــگری که فقط گوش می داد!
[ سه شنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 13:34 ] [ حامی ]
[ ]
خواستم بگم روزها چقدر زود می گدرند بدون انکه بفهمیم.. دیدم نه... ! آنقدر ها هم زود نبود و آنی... وقتی به هر لحظه و ثانیه اش فکر می کنی..
اما آن طرف تر شاید بهتر باشه بگم چقدر روزهایی که حتی فکرش رو هم نمیکردی چقدر یهوویی و شاید زود میرسه.. تا جایی که هنوز خودتم باورت نشه.. امشب با مرور نوشته های حامی چقدر در سالها و ماه ها و روزها زندگی کردم.. و چقدر از صمیم قلبم خوشحال شدم که حامی هست.. که دارمش هنوز.. که گوشزدم می کند .. که یاداوریم می کند.. که دلتنگم می کند.. امروز من برگ دیگری بر دفتر سرنوشتم در بهترین سند عمرم به یادگار می گذارم.. امروز شصت و هفتمین روز از چشم انتظاریم برای به دنیا معجزه ای که در من زندگی میکند گذشت.. پ.ن: این حامی هم برای خودش تاریخ نگاری شده ها.... پ.ن: گاهی دلم میگیره ؛ کاش روزای گذشته بودن.. بعدش می گم.. نه اونی که الان هست بود.. بعد در کنار اون روزای گذشته هم بودن... [ یکشنبه چهارم بهمن ۱۳۹۴ ] [ 0:44 ] [ حامی ]
[ ]
دیشب گزارشی میدیدم مبنی بر لغو قانون تک فرزندی در چین و اجازه آوردن فرزند دوم به خانواده ها... خدای من چقدر برنامه ریزی شده.. حتی سر اینکه چرا این قانون لغو شده و اینکه مملکت در حال حاضر آمادگی پذیرای جمعیتی بالغ بر جمعیت حاضر و کمااینکه جمعیت جوان را دارد.. خدای من! کشور من سرشار از استعدادها و مغزهایی است که شاید به جرات بتوان گفت با مغزهای هرکجای دنیا برابری کنند..اما صد حیف که کاربلدان محکوم به سکوتند و نابلدان همه کاره.... به ذهن جامعه تزریق کرده اند که فله ای بچه بیاورید....! فقط بیاورید...! اینکه کار و مسکن و ...... خواهد داشت یا نه.... شاید فرجی حاصل شود! [ جمعه هشتم آبان ۱۳۹۴ ] [ 23:52 ] [ حامی ]
[ ]
|
|
| [ فالب وبلاگ : وبلاگ اسکین ] [ Weblog Themes By : weblog skin ] |