عادت...

عادت کرده ام
کوتاه بنویسم
کوتاه بخونم
کوتاه حرف بزنم
کوتاه نفس بکشم
تازگی ها
دارم عادت می کنم
کوتاه زندگی می کنم
یا شاید
کوتاه بمیرم
نمی دانم
فقط عادت …

دل...

ای  دل غمزده  در سینه ی  غمناک سلام

کعبه ی  عشق  توئی پاک تر از پاک سلام

مرهمی  نیست   کزآن  درد  تو  آرام  شود

ای به زخم همگان  مرهم و  تریاک   سلام

بی سب  نیست   که  دل   نام   نهادند  ترا

هر چه فهم است توئی خانه ادراک  سلام

هستی  عالم امکان  همه  از  خاک و گلند

همه ی  عالم هستی  زتو ای خاک  سلام

خانه ای  در  قفس  سینه  ترا  ساخته اند

بنگر این خانه که باغیست پر از تاک سلام

می  از آن نوش مرا  غصه  فراموش  کنم

غصه می آورد این می  می  غمناک سلام

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

حرف ها دارم اما ... بزنم یا نزنم ؟

 با تو ام  !  با تو  !  خدا را  ! بزنم یا نزنم ؟

 

همه ی حرف دلم با تو همین است که دوست  

 چه کنم ؟  حرف دلم را بزنم یا  نزنم ؟

 

 عهد کردم دگر از قول و غزل دم نزنم 

 زیر قول  دلم  آیا  بزنم  یا  نزنم ؟

 

گفته بودم که به دریا نزنم دل ، اما 

 کو دلی تا که به دریا بزنم یا نزنم ؟

 

 از ازل تا به ابد پرسش آدم این است: 

 دست بر میوه ی حوّا بزنم یا نزنم ؟

 

 به گناهی که تماشای گل روی تو بود

خار در چشم تمنّا بزنم یا نزنم ؟

 

 دست بر دست همه عمر در این تردیدم :

                                                   بزنم یا نزنم ؟ ها ؟ بزنم یا نزنم ؟

اهل دانشگاهم

اهل دانشگاهم
روزگارم خوش نيست
ژتوني دارم
خرده عقلي
سر سوزن شوقي

تیر نگاه

بر تیر نگاه تو دلم سینه سپر کرد
 تیر آمد و از این سپر و سینه گذر کرد

 چشم تو به زیبایی خود شیفته‌تر شد
 همچون گل نرگس که در آیینه نظر کرد

 با عشق بگو سر به سر دل نگذارد
 طفلی دلکم را غم تو دست به سر کرد

 گفتیم دمی با غم تو راز نهانی
 عالم همه را شور و شر اشک خبر کرد

 سوز جگرم سوخته دامان دلم را
 آهی که کشیدیم در آیینه  اثر کرد

 یک لحظه شدم از دل خود غافل و ناگاه
 چون رود به دریا زد و چون موج خطر کرد

 بی‌صبر و شکیبم که همه صبر و شکیبم
 همراه عزیزان سفر کرده، سفر کرد

 باید به میانجی گری یک سر مویت
 فکری به پریشانی احوال بشر کرد

حسرت همیشگی...

حرفهای ما هنوز ناتمام
تا نگاه می کنی :
وقت رفتن است
باز هم همان حکایت همیشگی !
پیش از آن که با خبر شوی
لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود
آی ...
ای دریغ و حسرت همیشگی!
ناگهان
چقدر زود
دیر می شود !

روز مبادا

وقتی تو نیستی

نه هست های ما

چونانکه بایدند

نه بایدها...

آرزو

امشب تمام حوصله ام را
در یک کلام کوچک
در «تو»
خلاصه کردم:
ای کاش می شد
یک بار
تنها همین
یک بار

تکرار می شدی!
تکرار...

انتظار...

باز امشب اي ستاره تابان نيامدي                   باز اي سپيده شب هجران نيامدي

 

شمعم شكفته بود كه خندد بروي تو               افسوس اي شكوفه خندان نيامدي

 

زنداني تو بودم و مهتاب من چرا                      باز امشب از دريچه زندان نيامدي

 

با ما سر چه داشتي اي تيره شب كه باز          چون سرگذشت عشق به پايان نيامدي

 

شعر من از زبان تو خوش صيد دل كند              افسوس اي غزال غزلخوان نيامدي

 

گفتم بخوان عشق شدم ميزبان ماه                نامهربان من تو كه مهمان نيامدي

 

خوان شكر به خون جگر دست مي دهد           مهمان من چرا به سر خوان نيامدي

 

نشناختي فغان دل رهگذر كه دوش                 اي ماه قصر بر لب ايوان نيامدي

 

گيتي متاع چون منش آيد گران به دست           اما تو هم به دست من ارزان نيامدي

 

صبرم نديده اي كه چه زورق شكسته اي است         اي تخته ام سپرده به طوفان نيامدي

 

در طبع شهريار خزان شد بهار عشق                زيرا تو خرمن گل و ريحان نيامدي

عید همه مبارک

باز هفت سين سرور
ماهي و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادي عيد
آرزوهاي سپيد
باز ليلاي بهار
باز مجنوني بيد
باز هم رنگين کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سوداي ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
يا مقلب القلوب
يا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعيد
باز هم سال جديد
باز هم لاله عشق
خنده و بيم و اميد

عید شما مبارک

این دل...

باز این دل هوس درد کشیدن دارد

باز گویی سر آتش زدن من دارد

دل من در قفس ساده تنهایی خویش

دامنی دست نیاز از نرسیدن دارد

سبز می روید در باغ خیالم هر شب

ساقه ترد نگاه تو که چیدن دارد

ای به من از تب هر حادثه نزدیکترین

چشم های تو از این فاصله دیدن دارد

صبح تاریک مرا حسرت تنهایی سوخت

آفتاب هم هوس دیر دمیدن دارد

قصه کهنه ما گر چه که تکرار شده است

باز چون از دهن توست، شنیدن دارد...

سلام به همه ی دوستای گلم.خوبین؟
ادامه نوشته

نمیدونم اسمشو چی بزارم

سلام دوستای خوب و عزیز.خوبین؟ببخشید که تو این مدت نه بهتون سر زدم و نه مطلب نوشتم چون حوصلشو نداشتم آخه:
ادامه نوشته

باز کن پنجره را...

باز کن پنجره ها را، که نسيم
روز ميلاد اقاقي ها را
جشن مي گيرد،
و بهار،
روي هر شاخه، کنار هر برگ،
شمع روشن کرده است
همه ي چلچله ها برگشتند،
و طراوت را فرياد زدند.
کوچه يکپارچه آواز شده است،
و درخت گيلاس،
هديه ي جشن اقاقي ها را،
گل به دامن کرده است
باز کن پنجره ها را اي دوست!
هيچ يادت هست،
که زمين را عطشي وحشي سوخت؟
برگ ها پژمردند؟
تشنگي با جگر خاک چه کرد؟
هيچ يادت هست،
توي تاريکي شب هاي بلند،
سيلي سرما با خاک چه کرد؟
با سر و سينه ي گل هاي سپيد،
نيمه شب، باد غضبناک چه کرد؟
هيچ يادت هست؟
حاليا معجزه ي باران را باور کن!
و سخاوت را در چشم چمن زار ببين!
و محبت را در روح نسيم،
که در اين کوچه ي تنگ،
با همين دست تهي،
روز ميلاد اقاقي ها
جشن مي گيرد.
خاک، جان يافته است.
تو چرا سنگ شدي؟
تو چرا اين همه دلتنگ شدي؟
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!
باز کن پنجره ها را...
و بهاران را باور کن!


"فريدون مشيري"

غمی غمناک...

شب سردی است و من افسرده

راه دوری است و پایی خسته

تیرگی هست و چراغی مرده

می کنم تنها از جاده عبور

دور ماندند ز من آدمها

سایه ای از سر دیوار گذشت

غمی افزود مرا بر غم ها

فکر تاریکی و این ویرانی

بی خبر آمد تا به دل من

قصه ها ساز کند پنهانی

نیست رنگی که بگوید با من

اندکی صبر سحر نزدیک است

هر دم این بانگ برآرم از دل

وای این شب چه قدر تاریک است

خنده ای کو که به دل انگیزم ؟

قطره ای کو که به دریا ریزم ؟

صخره ای کو که بدان آویزم ؟

مثل این است که شب نمناک است

دیگران را هم غم هست به دل دریا ریزم ؟

غم من لیک غمی غمناک است

 

"سهراب سپهری"

اسیر...

ای وای بر اسیری

کز یاد رفته باشد

در دام مانده باشد

صیاد رفته باشد

آه از دمی که تنها

با داغ او چو لاله

درخون نشسته باشم

چون باد رفته باشد

امشب صدای تیشه

از بیستون نیامد

شاید به خواب شیرین

فرهاد رفته باشد

خونش به تیغ حسرت

یارب حلال بادا

صیدی که از کمندت

آزاد رفته باشد

از آه دردناکی

سازم خبر دلت را

وقتی که کوه صبرم

بر باد رفته باشد

رحم است بر اسیری

کز گرد دام زلفت

با صد امیدواری

ناشاد رفته باشد

شادم که از رقیبان

دامنکشان گذشتی

گو مشت خاک ما هم

بر باد رفته باشد

پرشور از حزین است

امروز کوه و صحرا

مجنون گذشته باشد

فرهاد رفته باشد

چه می پرسی؟

نمی آیی به دیدارم،ز درمانم چه می پرسی؟

خروشان موج ویرانم،ز سامانم چه می پرسی؟

چو دست افشان و پا کوبان،به سوی دوست می تازی

ز شور گریه و حال پریشانم چه می پرسی؟

هوادار توام دانم تو هم این نکته میدانی

که از سنگین دلی هایم پشیمانم چه می پرسی؟

جدا از همرهان بودن طریق زندگانی نیست

از این غربت گرایی سخت حیرانم چه می پرسی؟

نه تنها بازی زلف توام آشفته می دارد

اسیر بازی گردون گردانم چه می پرسی؟

ملول از بخت خویشم ور نه این سرکش دل یاغی

به راهت تا ابد ماند ز پیمانم چه می پرسی؟

دمادم با خیالت واله و دیوانه می گردم

تویی آغاز و انجامم،ز پایانم چه می پرسی؟

ساده رنگ...

آسمان آبی تر

آب،آبی تر

من در ایوانم،رعنا سر حوض

رخت میشوید رعنا،برگها میریزد

مادرم،صبحی میگفت:موسم دلگیریست

من به او گفتم:زندگانی سیبی است

گاز باید زد با پوست...

زن همسایه در پنجره اش،تور می بافد،می خواند.

من "ودا"می خوانم،گاهی نیز

طرح می ریزم سنگی،مرغی،ابری.

آفتابی یک دست

سارها آمده اند،تازه لادن ها پیدا شده اند

من اناری را

میکنم دانه به دل میگویم:

خوب بود این مردم

دانه های دلشان پیدا بود

می پرد در چشمم آب انار

اشک میریزم

مادرم میخندد،رعنا هم...

 

"سهراب سپهری"

ای دوست...

اي دوست قبولم كن و جانم بستان..

.مستم كن و وز هر دو جهانم بستان

با هر چه دلم قرار گيرد بي تو

آتش به من اندر زن و آنم بستان

اي زندگي تن و توانم همه تو

جاني و دلي اي دل و جانم همه تو

تو هستي من شدي ازآني همه من

من نيست شدم در تو ازآنم همه تو

خود ممكن آن نيست كه بردارم دل

آن به كه به سوداي تو بسپارم دل

گر من به غم عشق تو نسپارم دل

دل را چه كنم بهر چه مي‌دارم دل

در عشق تو هر حيله كه كردم هيچ است

هر خون جگر كه بي تو خوردم هيچ است

از درد تو هيچ روي درمانم نيست

درمان كه كند مرا كه دردم هيچ است

من بودم و دوش آن بت بنده نواز

از من همه لابه بود از وي همه ناز

شب رفت و حديث ما به پايان نرسيد

شب را چه كنم حديث ما بود دراز

دل تنگم و ديدار تو درمان من است

بي رنگ رخت زمانه زندان من است

بر هيچ دلي مباد  بر هيچ تني

آن كز قلم چراغ تو بر جان من است 

اي نور دل و ديده و جانم چوني

وي آرزوي هر دو جهانم چوني

من بي لب لعل تو چنانم كه مپرس

تو بي رخ زرد من ندانم چوني

 

افغان كردم بر آن فغانم مي سوخت

خامش كردم چو خامشانم مي سوخت

از جمله كران‌ها برون كرد مرا

رفتم به ميان و در ميانم مي سوخت

 

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نكنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به يادگار دردي دارم

كان درد به صد هزار درمان ندهم

اندر دل بي وفا غم و ماتم باد

آنرا كه وفا نيست از عالم كم باد

ديدي كه مرا هيچ كسي ياد نكرد

جز غم كه هزار آفرين بر غم باد

در عشق توام نصيحت و پند چه سود

زهرآب چشيده‌ام مرا قند چه سود

گويند مرا كه بند بر پاش نهيد

ديوانه دل است پام بر بند چه سود

 

من ذره و خورشيد لقايي تو مرا

بيمار غمم عين دوايي تو مرا

بي بال و پر اندر پي تو مي‌پررم

من كَه شده‌ام چو كهربايي تو مرا

 

غم را بر او گزيده مي بايد كرد

وز چاه طمع بريده مي بايد كرد

خون دل من ريخته مي‌خواهد يار

اين كار مرا به ديده مي‌بايد كرد

 

آبي كه ازاين ديده چو خون مي‌ريزد

خون است بيا ببين كه چون مي‌ريزد

پيداست كه خون من چه برداشت كند

دل مي‌خورد و ديده برون مي‌ريزد

 

دل تنها...

دلم ابری بهاری باش

گهی ابری و بارانی

گهی صاف و دل آرایی

دلم سرمایه ی من باش

که از عشق درون ریزت

کنم عالم خریداری

دلم فردای روشن باش

که ابلیس خیالم را

کنم خاموش ز دیداری

دلم نابودی غم باش

 که از لیلای بی مجنون

نسازی کوه غم باری

دلم پروانه ی شمع باش

که میسوزد ز تنهایی

بریز اشکی ز دلداری

دلم غمخوار عاشق باش

تو معشوقی و تو معبود

که مهرت میکند یاری

دلم خلوت بکن با بیقراری

سکوت و فاصله عشق و جدایی

دلم آیینه باشی یا نباشی

شکستی بی صدا از بی گناهی

...

وبیدی

مجنون شد

به همین سادگی...

فکرش را بکن

زیر درخت بید مجنون باشی

مجنون هم باشی

با همان لیلی

.

.

.

لیلا سر بالا بگیرد و نگاه ناگاهش را تا اعماق کشف نشده ی وجودت فرو کند

بعد چشم بدوزد به بید مجنون

و آرام زمزمه کند

من عاشق بید مجنونم...