http://ghobaar.blogfa.com/

 

 

+ تعطیل است.

د +  ل

دستم را نه ،

دلم را بگیر ...

بتکان

خورد زمین. دردش آمد ولی همین که دید لباسش خاکی و کثیف شده، دردش را فراموش کرد. اشک جمع شد توی چشم هایش، دوید سمت مادرش. مادر دستی کشید به سرش و شروع کرد به تکاندن. خاک ها ریختند، دستش را خیس کرد، کشید روی لباسش. بعد لباسش را شست، شد مثل روز اولش!

کم زمین نمی خوریم، بلندمان می کنی، دردمان تیر می کشد. می تکانی دلمان را. خیس می کنی دستت را از عشق، می کشی روی دلمان.

خدایا محکم بتکان که هر چه خاک دارد بریزد. خیس کن از عشق خودت، نو نوارش کن.

دلمان را بده به یکی که مواظبش باشد...

 

 

 

 

++  توی جاده وقتی پلیس می ایستد، ماشین ها با چراغ یا دست به هم خبر می دهند تا کمکی کرده باشند، برای آن که دیگری جریمه نشود.

وقتی برایت چراغ می زنند و هشدار می دهند، برایشان بوق می زنی،بوق تشکر. گاهی هم دست تکان می دهی.

اما نمی دانم چرا وقتی حرف امر به معروف و نهی از منکر می آید، همه می گویند به دیگران چه ربطی دارد؟!! اصلا من می خواهم بروم جهنم!

آقا کسی به دیگری هشدار ندهد، بگذارید جریمه شوند. به شما چه ربطی دارد؟؟

(مردم فضولنا!!!)

تسلیت

تسلیت واژه ی غریبی است. حتی بلد نیستم صوری به کارش ببرم.

غم بزرگی است ولی از دلت خبر دارم که آن هم بسیار بزرگ است دوست بسیار بسیار عزیزم.

 

می شود برایش فاتحه بخوانید لطفا ؟

 دوستم را از دعای خیرتان محروم نکنید در این ایام پر برکت...

 

پ.ن: بعد از خواندن فاتحه می توانید پست قبل را بخوانید(برای آنها که نخوانده اند)

خوشمزه تر

بعضی مهمان ها خیلی کم رو و تعارفی هستند، میهمانی که می روند، میزبان باید خیلی تعارف کند تا چیزی بردارند، همین می شود که کم نصیب می مانند.

اما بعضی از میزبان ها خیلی مهربانند، هر چقدر تعارفی هم که باشی خودشان برایت جدا می کنند، نمی گذارند بی نصیب بمانی.

ولی وقتی اشتها نداشته باشی، هر قدر هم تعارف کنند نمی توانی بخوری. وقتی بیشتر از یک بشقاب نتوانی بخوری، هزاران غذای خوشمزه هم که جلویت بگذارند، نمی توانی بخوری.

مشکل از میزبان نیست،سنگ تمام گذاشته، ما ظرفیت نداریم.

آمده ایم مهمانی، مثل بچه ها داریم توی حیاط بازی می کنیم. گوشه ی بشقابمان را خوردیم ولی بیشتر از این جا نداریم. بزرگ تر ها نشستند سر سفره، هر چقدر صدایمان می زنند نمی رویم. بازی خوشمزه تر است!

داریم بازی می کنیم حواسمان نیست!

 

اسیر خودمانیم، اسیر این بازی...

اللهم فک کل اسیر

 

لینک نوشت : توصیه برای ماه میهمانی را از اینجا بخوانید.

کمک فنر

ماشین که بی محابا برود روی دست انداز، کمک فنرش خراب می شود.

آن قدر با سرعت و بی محابا از دست اندازهای زندگی ام عبور کرده ام که کمک فنرم درد می کند. حالا هر وقت از دور دست انداز می بیند،شروع می کند به غژغژ کردن، پشت دست اندازها که می رسم، دیگر کار نمی کند.

دست اندازها که کم نیستند توی زندگی،دائم سر و کله شان پیدا می شود، اصلا انگار جاده ی زندگی اگر صاف باشد اسمش جاده نیست.

خدایا نمی خواهم دست اندازها را برداری تا راحت به مقصد برسم، می خواهم سر هر دست انداز که می رسم، برداری مرا، بگذاری ام آن طرف دست انداز.

 

تلنگر نوشت :

تلنگر را طوری باید بزنی که درد داشته باشد، یا اگر درد نداشته باشد بتواند جا به جا کند، یا حداقل تکان دهد تا اگر کسی خوابش برده،از خواب بپرد.

تلنگر اگر نه درد داشته باشد،نه جا به جا کند،نه تکان دهد، نوازش است.

خدایا چقدر نوازشم می کنی! بعضی از بنده هایت(خودم را می گویم) لیاقت این همه نوازش ندارند،نوازششان که می کنی،بیشتر می خوابند...

وسیله

بچه که بود می رفت سراغ ماشین، از ماشین می خواست او را ببرد.

نمی دانست ماشین وسیله است،باید به راننده بگوید!

حالا بزرگ هم که شده، نمی داند اینها وسیله اند، می رود سراغشان، می خواهد اینها برایش کاری کنند!!

"الله ان يجري الامور الا باسبابها ؛ (خداوند هر كاري را با اسبابش انجام مي‌دهد)"

 

 

آخر نوشت : عادتک الاحسان الی  المسیئین(شیوه و عادتت، احسان کردن به بدکاران است)                                   گوشه ای از یکی از ادعیه ی ماه رجب.

دست هایم کوچک است.

فلو شاء لهداکم اجمعین

"اگر خدا می خواست، همه ی شما را به اجبار هدایت می کرد."

                                                                                           آیه ی ۱۴۹ سوره ی انعام

خداوندا

می شود بخواهی؟

هدایت نمی شوم، به اجبار هدایتم می کنی؟

 

 

آخر نوشت :

بچه ها اگر دست خودشان را هم از دست بزرگ ترشان بیرون بکشند، این ور و آن ور بروند، اگر بزرگ تر دستشان را به زور توی دست خودش نگیرد، می روند گم می شوند.

شاید بروند زیر ماشین، له شوند. شاید دست و پایشان بشکند، شاید دیگر هیچ چیزی از آن بچه باقی نماند.

بچه اگر حواسش نباشد به ماشین ها، اگر گوش نکند به حرف بزرگ ترش، اگر نفهمد که بزرگ ترش خیلی خیلی می فهمد، آنوقت بازیگوشی کند و برود،  بزرگ تر دیگر کاری به او ندارد؟

نمی رود دستش را به زور بگیرد؟

دیگر دوستش ندارد؟؟

 

بعدا نوشت : حواسشان نبود دری را که می سوزانند،میخ دارد؟؟؟!

باید برویم

خودمان هم نفهمیدیم چه شد که اینگونه گیر کردیم به دنیا.

ولی حالا خوب می فهمیم که نمی شود دوید.

خوب که آماده ی دویدن می شویم، می بینیم پای دویدن نداریم.

همین که نفس می گیریم،نفسمان می گیرد.

انگار چیزی به پاهایمان چسبیده،چیزی شبیه بند.

بریدن بند ترس دارد، می ترسیم پاهایمان را هم با بند ببریم.

می ترسیم این خودمان که مزاحم است،تکه شود. شاید از دردش می ترسیم. شاید می ترسیم اگر جدا شدیم، به جایی وصل نشویم، سر در گم بمانیم،نفهمیم کجا برویم...

ولی ماندن هم ترس دارد،فشاری که بند می آورد درد دارد.

 

سوت را زده اند، مانده ایم چگونه برویم !

 

عکس نوشت : ببخشید کیفیت عکس با دوربین موبایل بهتر از این نمی شه.