سواری لذت بخش

 

سنگ فرش‌های صحن انقلاب را سعی می‌کنم زودتر از همیشه طی کنم و خودم را به آسایشگاه برسانم تا کمی استراحت کنم. بین راه موردهایی که می‌بینم با اشاره چشم و چوب‌پری که به دست دارم تذکر می‌دهم. برخی را نیز زبانی. نزدیک سقاخانه‌ام که دو تا خانم جوان با چادر رنگی می‌بینم. یکی از آنها کمی موهایش پیداست. بعد از تذکرم با خوشرویی به درخواستم جواب مثبت می دهد و می‌گوید: ای وای! باز هم دیده می‌شه!

من قصد دارم خودم را به استراحتگاه‌مان برسانم که سوالش مرا میخکوب می‌کند. می‌پرسد: ببخشید خانم! باب‌الجواد کجاست؟ دو مسیر را که می‌تواند به مقصدش برسد نشانش می‌دهم. خودش ادامه می‌دهد: با این ماشین‌هایی که جلوتر هستند نمی‌شود برویم!؟ به قد و قامت‌شان نگاه می‌کنم و بعد با خنده می‌گویم: آن ماشین‌ها مخصوص سالمندان است! آنها نیز می‌خندند و جواب می‌دهند: آخه خیلی کیف داره، تا حالا شما سوار نشدی؟! می‌گویم: هنوز نه! البته در حد یک بار که کیف کنم دوست دارم اما هر بار که عجله داشتم و می‌خواستم زودتر به جایی برسم صف‌ش آنقدر شلوغ بود که ترجیح دادم پیاده بروم و زودتر از آنها می‌رسیدم... 

لحظه‌‌های خوب بازی

 

داشت گریه می کرد و در تکاپوی قانع کردن مادرش بود تا بیشتر بماند. مادر به سوی درب خروجی باب الرضا قدم برمی‌داشت و او به طرف حوض خودش را می‌کشاند. صدای گریه‌اش توجهم را جلب کرد. قدم زنان به سمتش رفتم و پرسیدم «دوست داری اینجا بمونی؟» در میان اشک‌هایش، سری به نشانه آری تکان داد. بعد روی سنگ‌های مربعی شکلی که به عنوان سرپوش چاهی میان صحن حرم به شکل بازی سودوکو چیده شده بودند شروع کرد به بازی کردن. از اینکه پاهای کوچکش را روی سنگ‌های لغزان می گذاشت خوشش می‌آمد.

 


 

پ.نوشت: معتقدم مادر و پدرهایی که با فرزندان کوچک‌شان به مکان‌های زیارتی می‌آیند بهتر است سعی کنند تا ثمره زندگی‌شان از تمامی لحظه‌های بودنش در چنین فضایی لذت ببرد. قطعاً این فرشته‌های کوچک از دویدن در صحن‌های بزرگ حرم و آب بازی کنار حوض‌ها و دیدن کبوتران بیشتر لذت می‌برند و تحمل یک دعا و نماز مفصل را کنار والدین، بدون هیچ هم‌بازی یا هر سرگرمی دیگر ندارند. همین که در هوای بهشتی حرم نفس بکشند به یقین روی روح پاکشان اثرگذار است و اگر این اثر با خوبی و خوشی همراه باشد سودمند است و کم‌کم به امام هم علاقه‌مند می‌شوند. البته ناگفته نماند هر سنی مقتضیات خاص خودش را می‌طلبد و این نسخه صرفاً یکی از راه های علاقه‌مند کردن فرزندان به امام و مکان‌های زیارتی مثل مسجد و ... است.

    

الگو

دلم می سوزد و گاهی تا مدت‌ها مرا رنج می دهد، هربار که مادری را می بینم که به دختر نوجوانش می‌گوید؛ برو کنار حوض وضو بگیر!


 

تو خود حدیث مفصل بخوان از این مجمل!!!

جواب دو زبانه

ایستاده بودم بین راهروی مسقفی که صحن هدایت را به بست نواب صفوی وصل می‌کرد. چند نفر خانم پاکستانی از کنارم رد شدند که یکی از آن‌ها یکباره قدمش را به عقب برگرداند و روبرویم ایستاد. شالی که از سرمای اولین بارش‌های زمستانه این روزهای مشهد جلوی صورتش گرفته بود را کنار زد و با لحنی سوالی گفت صحن انقلاب و بعد با دستش به کمی جلوتر به سمت ابتدای بست نواب صفوی اشاره کرد، یعنی می‌خواست بداند مسیر را درست می‌‌رود و آدرس همین است که اشاره می‌کند ... من نیز شال را از جلوی دهانم پایین کشیدم... نمی‌دانم از شدت سرما بود یا کمی غرق شدن در فکرهای مختلف یا فراموش کردن ملیت این خانم که جواب دادم « نعم، to right ».

نوکر...

نوکر آن نیست که در کیسه پشیزی دارد

 نوکـــر آن است که اربــــاب عزیزی  دارد!

یک قرار عاشقانه

 

یک شکلات به من تعارف کرد و یکی هم به دوستم که کنار حوض باب الرضا ایستاده بودیم و تقریبا داشتیم کمی سرما می خوردیم... از آن مردهای پر انرژی روزگار بود و البته زائری عزیز که این روزها کمتر چنین آدم‌هایی به چشم می‌بینم. موهایش تقریبا داشت به سفیدی می‌زد. می‌گفت: من هر روز صبح به آقا عرض ارادت می‌کنم و بعد می روم سر کار، بعد از نذری هم که کردم هر چهارشنبه هرجای دنیا باشم، خودم را به حرمش می‌رسانم... وعده و قرارم را با امام‌م حاضر نیستم با هیچ کجای دنیا عوض کنم! 

سلام...

سلام میهمان عزیز حرم هشت!

این روزها حرم، بوی کربلایی را می‌دهد که هنوز نصیبم نشده و «بر مشامم می‌رسد هر لحظه بوی کربلا»، وصف حال روزهای من است...

صاحب حرم هم لابد در ماتم «مصیبه ما اعظمها و اعظم  رزیتها فی الاسلام و فی جمیع السماوات و الارض» چشم‌های نازنین و مهربانش خیس است...

و این روزها نیز امام زمان(عج) نیز جلوی صف عزادارن حسینی است و بی شک او مصداق زائر و عزادار عارف به حق سالار شهیدان است...

...

من نیز در پشت کوچه‌های معرفت، به دنیال گوشه‌ای هستم تا اشکی و آهی و ذره ای معرفت و حب حسین(ع)، از این «ما رأیت الا جمیلا» روزی‌ام شود...

دعا گوی همه هستم به حکم وظیفه! چه شما که اینجا را می‌شناختی و حتی شمایی که تازه میهمان این خانه مجازی شدی! 


اگر یادتان بود و دل‌تان بارانی ماه خون بر شمشیر شد مرا هم یاد کنید!

 

بهترین آب

 

پسرک کمی از آب لیوان را سر کشید و بعد رو به مادرش کرد و گفت: این بهترین آب دنیاست!

 


 

پ.نوشت: همان آبی که به آب شفا معروف است، همان که قوطی قوطی، گالن گالن، زائران برای بردنش صف می‌کشند... آب سقاخانه اسماعیل طلایی معروف به سقاخانه!

پ.نوشت2: گاهی بعضی حرف ها را باور داری اما به زبان نمی آوری... شنیدن این باور با این صلابت از زبان پسر بچه ای 10 ، 12 ساله بسی برایم شیرین و گوارا آمد. خدا حفظش کند.

امیدهای کذایی

 

خانم! اینجا فقط برای آب خوردن است و وضو با آن باطل است...

زن دارد دست‌هایش را مسح می‌کشد... من به اندازه آبی که می‌خواهم بخورم وضو می‌گیرم. حالا این یک ذره آب چه اشکالی دارد؟

اشکالش این است که وضوی شما باطل است و نماز با آن صحیح نیست، مقدمه نماز صحیح هم، وضوی درست است.

زن دارد جوراب‌هایش را به پا می‌کند... خدا خودش می‌بخشد و قبول می‌کند انشاالله!!

چه بخششی مادر من... وقتی حکمش را می‌دانیم و خدا گفته وضو صحیح نیست آن وقت چطور می‌گویید قبول است. شما از چراغ قرمز هم که رد شوید بالاخره جریمه می‌شوید، مگر می‌شود چراغ قرمز را ندیده بگیرید و بعد بگویید پلیس می‌بخشد... جریمه نمی‌کند؟!!

خانمی که سنش به مادربزرگ‌م می‌مانست گفت: حالا انشالله که درست است. وضوخانه دور است و من هم به نماز نمی‌رسم.

گفتم: شما اگر به نماز دیر برسید اما وضوی درستی بگیرید بهتر است، با دستم به سمت وضوخانه‌ای که نزدیکی باب‌الجواد است اشاره می‌کنم و می‌گویم: انتهای همین فرش‌ها، آنجا که چراغش روشن است، کنار ساعت دیواری، ببینید... می‌توانید آنجا وضو بگیرید... صدای اذان بلند شد.

- من با همین وضو نماز می‌خوانم. اشکال نداردی هم گفت و رفت توی صف جماعت نشست.

 


 

پ.نوشت: بعضی‌ها انگار معنای احکام الهی را نمی‌دانند. اینکه باطل چیست یا مستحب یا مکروه یا حرام یا حتی حلال را!!!! بعضی افراد به دستورات و واجبات الهی که می‌رسند، تنبلی می‌کنند و اینجا هم منفعت شخصی‌شان را ملاک عمل خود قرار می‌دهند... متاسفانه!!!  

رفتارهای بی ربط ما

 

توی این مدت که اینجا را به روز نکرده ام، هر بار که توفیق خدمت هفتگی نصیبم می‌شد با خودم می‌گفتم امروز این سوژه را می‌نویسم اما همین که پایم به منزل می‌رسید نای حرف زدن نداشتم چه برسد به نوشتن!! به علاوه تکالیف و وظایف دیگری که داشتم و باید برای فردا آماده می‌کردم و لذا اولویت می‌شد چیز دیگری...

حالا هم که فرصتی روزی‌ام شده و قلمی، هرچه فکر می‌کنم نمی‌دانم کدام موضوع و سوژه را انتخاب کنم؛ لذا این بار سوژه مخصوصی نیست و فقط یک نکته هست که این روزها در گوشه گوشه شهر که بماند، در جای جای حرم امام رئوف(ع) هم می‌بینم و شرمنده می‌شوم از دیدنش... از بیانش... از غفلت‌ها... از نادیده گرفتن‌ها...

از دیدن بانوانی که وقتی می‌گویم حجاب، اخم می‌کنند و می‌گویند بیشتر از این نمی‌توانم و من، درمانده ام از پیوند این جواب و عمل زنان مسلمان ایران زمین و ادعای حبّ ایشان با بانوی مظلوم و پهلو شکسته‌ای در مدینه که فرموده‌اند: « بهترین زن آن است که نه مردی او را ببیند و نه او مردی را»1!!!

به قول استاد عزیزی، ایام فاطمیه باید همچون محرم و صفر زنده شود تا شاید کمی از سرافکندگی ما نسبت به ظلمی که در حق صدیقه طاهره(سلام‌الله علیها) شده، جبران شود.

 


پ.نوشت1: این حدیث زیبا، تعابیر متفاوتی دارد و حجاب ظاهری، بخشی از آن است که البته این مهم نیز ارزشمند و قابل ستایش است.

پ.نوشت2: کم کاری ما شیعیان، نسبت به روشن کردن اذهان عمومی در مورد واقعه سقیفه، کم دردی نیست. کتاب "سقیفه" نوشته علامه عسکری، در بین منابع، کتاب باارزشی است که ماجرای این واقعه را به طور کامل شرح داده است. کتابی کم حجم و ارزشمند، برای کسانی که به دنبال حقیقت‌اند می‌باشد.

دست‌های پاکیزه

 

پیرزن با چهره چروکیده و چادر کهنه و صدای گرفته‌ای جلویم سبز شد و گفت: خانم! یک لقمه نان نداری؛ خیلی گرسنه‌ام...

هنوز داشتم به این فکر می‌کردم که چه جوابی به پیرزن بدهم و توی شرمندگی جوابم گیر کرده بودم که دست پسری جوان با چند تا اسکناس هزاری و دوهزار تومانی لای انگشتانش، بین فاصله من و پیرزن را پرکرد و گفت: حاج خانم! این پول را بگیر و برو بیرون از حرم برای خودت چیزی بخر و بعد غیبش زد.

پیرزن رفت و پسر جوان نیز و من داشتم به این ماجرا فکر می‌کردم و به حال جوان غبطه خوردم که خوش بحالش، خوش اقبالی‌ای که خدا برایش جور کرده را با زرنگی و زیرکی تمام، با پول کم‌ش، به سود فراوان تبدیل کرد.

 


خدایا! این زرنگی و زیرکی را نصیبمان بفرما!

و این جوان را در پناه خود، نگهدار!

منشور زندگی جمعی

 

 

خانم ببخشید این راست است که می‌گویند کسی خواب دیده اگر کسی حجابش را رعایت نکند و به زیارت بیاید، آقا(ع)، زیارتش را قبول نمی‌کند؟!

به نظر می‌آمد زن اهل جنوب باشد. چادرش رنگی بود و مثل آبادانی‌ها، یک طرفش را در جهت مخالف، روی شانه‌اش انداخته و بچه‌اش را به بغل گرفته بود. گفتم: راستش نمی‌توانم آن را تایید کنم؛ اما همین قدر می‌دانم ما با هر گناهی که انجام می‌دهیم دل آقا(ع) را می‌رنجانیم.

 

این داستان واقعی، مقدمه‌ای بود برای چند روایت از امام رئوف‌مان(ع) تا با عمل کردن به آنها قلب ایشان را از خود راضی سازیم و شاید هدیه‌ای بشود برای تولدشان. گرچه این خاندان آنقدر کریم اند که روز تولدشان، آنها به ما هدیه می‌دهند؛ هرچند وقتی خوب دقت می‌کنم می‌بینم هیچ ندارم تا قابل هدیه دادن به ایشان باشد جز دست‌هایی که برای گدایی آماده‌ی آماده‌اند؛

کتابی به نام «سبک زندگی» به قلم وتحقیق حجت‌الاسلام محمدباقر پورامینی1 را این روزها، فراوان می‌توان از باجه‌های راهنمای زائر در ورودی‌های حرم تهیه کرد که انصافاً احادیث نابی دارد و راهگشایی برای فرار از زندگی ماشینی امروز است. لابلای این کتاب کوچک و 95 صفحه‌ای ولی بسیار ارزشمند، روایتی وجود دارد با عنوان «منشور زندگی جمعی» که به نظر حقیر، این حدیث، بسیاری از مسائلی که به آن مبتلا هستیم را پاسخگوست؛

« عبدالعظیم! سلام مرا به دوستانم برسان و به آنها بگو:

شیطان را به دل‌های خویش راه ندهند،

در گفتار خویش راست‌گو باشند

و امانت را ادا کنند؛

خاموشی را پیشه خود سازند،

از جدال و نزاع بیهوده‌ای که سودی برایشان ندارد دوری کنند،

به همدیگر روی آورند

و به دیدار و ملاقات هم بروند؛ زیرا این کار موجب نزدیکی به من است.

خود را به دشمنی و بدگویی با یکدیگر مشغول نسازند؛ زیرا با خود عهد کرده‌ام که اگر کسی چنین کاری انجام دهد و دوستی از دوستانم را ناراحت کند و به خشم آورَد، خداوند را بخوانم تا او را در دنیا با شدیدترین عذاب‌ها مجازات کند و در آن سرا نیز از زیانکاران خواهد بود.

به ایشان بگو: همانا پروردگار نیکوکارانشان را آمرزیده و از خطای گنهکارانشان درگذشته است؛

مگر کسی که به خدا شرک بورزد

یا دوستی از دوستانش را بیازارد

یا کینه آنها را به دل بگیرد.

به درستی که خداوند او را نخواهد بخشید تا آنکه از کردار ناشایست خویش دست بکشد. هرگاه از این اعمال نادرست دوری گزیند، آمرزش خدا را شامل خود گردانده است، وگرنه روح ایمان از قلبش بیرون رفته و از «ولایت» ما خارج شده است و بهره‌ای از ولایت ما نخواهد برد. پناه بر خدا از این.»2

 

 

1.این کتاب به کوشش معاونت تبلیغات و ارتباطات اسلامی آستان قدس رضوی چاپ شده است. اگر دوست دارید می‌تونید از سایت آستان قدس رضوی  این کتاب رو دانلود کنید.

2. بحارالانوار، ج71، ص230.

3.امشب که شب تولد امام‌مونه ما هم خدمت فوق‌العاده داریم و تا صبح انشاءالله حرم ایشون هستیم. از طرف همه‌تون انشاءالله نایب الزیاره خواهیم بود.

4.عیدتون مبارک و التماس دعا.

 

نماز به قیمت دروغ

صدای مکبر به گوش می رسید. زن میانسال خم شد به سمت شیر آب کنار حوض باب الجواد. گفتم: خانم! اینجا وضو نمی شه بگیرید. وضوخانه کمی جلوتره." گفت: نه دخترم! می خوام دستهام رو بشورم."

همان جا ایستادم  تا زن که چادرش را تا روی دست هایش کشیده بود برخیزد اما داشت وضو می گرفت.

 


پ.نوشت: شما خودتان را بگذارید به جای بنده، چه می کردید؟! جایی که زمانی برای گفتن و گوشی برای شنیدن نبود.

چشم‌های بارانی یک طفل معصوم

 

 

قبل نوشت: خاطره زیر، واقعیتی است دردناک که گوشه گوشه این جهان دیده می‌شود و تنها به تربیت ایرانی‌ها تعلق ندارد. متاسفانه دین در نگاه بعضی‌ها، تنها خم و راست شدن و تحمل تشنگی و گرسنگی شده است. حیف از دیدن این صحنه‌ها.... هنوز چند روزی نیست که از ماه خوب خدا نگذشته ولی دل‌ها رونق نگرفته‌اند...

 

دخترک سراسیمه به طرفم آمد. پاهایش را مثل کسانی که شلوارشان را خیس کرده‌اند باز نگهداشته بود و در حالیکه اشک چشمانش را با دستان کوچک و سفیدش پاک می‌کرد پرسید: خانم! دستشویی کجاست؟ می‌خواهم بروم دستشویی.

گفتم: چی شده؟! خودت رو خیس کردی؟!

-  نه! فقط شما بگید دستشویی کجاست؟

-  عزیزم، دستشویی از اینجا1 خیلی دوره. تنهایی گم می‌شی. مامانت کجاست؟

-  مامانم تو صف نمازه، اون نمی‌یاد. خودم می‌رم. گفته تو برو، همون جا بمون خودم میام دنبالت.

حرف‌های دخترک مرا ترساند و نگرانم کرد. اشک طفل معصوم بند نمی‌آمد. این جمله معنی بدی را به من منتقل کرد. خواستم بیشتر با دخترک صحبت کنم و راضی‌اش کنم برگردد پیش مادرش اما...

-  چطور می‌خواد تو رو پیدا کنه؟! اونجا خیلی شلوغه...

- اشکال نداره، بذارید گم بشم.

این حرف را که شنیدم فهمیدم مادرش برخورد بدی با او داشته؛ به همین خاطر سعی کردم او را به نزدیک‌ترین دستشویی ببرم تا به موقع برگردم. آخرین دقایق خدمتم را سپری می‌کردم و باید کشیک‌م را تحویل مسئول‌مان می دادم؛ امام جماعت هم داشت اقامه نماز مغرب را می‌خواند؛ اما از طرفی وضعیت این دخترک خیلی مرا نگران کرده بود و نمی‌توانستم به راحتی او را رها کنم.

- بیا بریم دستشویی‌ای که توی همین صحنه و نزدیکه تا زود برگردی و گم نشی.

- نه خانم! شما همون جایی که دوره رو بهم نشون بدید تا خودم برم و گم بشم.

در حال صحبت با دخترک بودم که هنوز داشت اشک می‌ریخت، خانمی را دیدم لنگه کفش به دست، طوری که می‌خواهد کسی را کتک بزند جلوی‌مان ایستاده و دارد به ما نگاه می‌کند. حدس زدم مادرش باشد. پرسیدم: شما مادر این دختر خانم هستید؟ تا جواب مثبتش را اعلام کرد، چشم‌هایم گشاد شد و اخمی به چهره‌ام نشست.

گفتم: خانم! این کفش چیه گرفتید دستتان؟ چه به این بچه گفتید که می‌خواهد برود و گم بشود؟

- آخه نمی‌دونید. دقیقاً اذان که دادند گفت من دستشویی دارم. منم عصبانی شدم و گفتم خودت برو.

- خانم! این بچه است. خبر که نمی‌کنه کی باید بره یا نره. نمی‌تونه که تشخیص بده. حالا کمی دیرتر نماز بخونید. این بچه واجب‌تره. اصلاً شما نماز می‌خونید تا یاد بگیرید با بچه‌تون چطور رفتار کنید.

- خب من دوست دارم نمازم رو با جماعت بخونم.

- باشه، قبول. ولی این بچه الان واجب‌تره یا نمازتون؟! می‌تونید بعداً نماز بخونید.

زن لبخندی از سر ناچاری زد، به دخترش نگاه کرد و جواب داد: نماز مهم‌تره.

این جواب را که شنیدم انگار یک مشعل توی وجودم روشن کرده باشند. گُر گرفتم و دلم می‌خواست سر این "مادرنما" داد بزنم و بگویم « تو که بلد نیستی آداب مادری را، چرا بچه آوردی؟» می‌خواستم بگویم خانم! بچه امانت الهی است اما ذره‌ای درک در وجود این زن احساس نکردم تا مفهوم این جمله را بفهمد. دو قدم آن طرف‌تر، با پشت دستان زمختش، صورت طفل معصومش را آنچنان نواخت که صدایش به گوشم رسید. نتوانستم طاقت بیاورم. رفتم جلو و دوباره سعی کردم قانعش کنم که بابا! این بچه تقصیری ندارد اما گوش شنوایی پیدا نکردم و دوباره از فرط عصبانیت سیلی محکمی به طرف صورت نحیف دخترک هجوم برد. اینجا دیگر آخر خط صبرم بود و دخترک را توی بغلم گرفتم و دستش را از مادرش جدا کردم و اجازه ندادم او را بزند. دخترک که انگار به مأمن امنی رسیده باشد خودش را به من چسباند اما توان مقابله با زور و حرف و موقعیت مادرک را نداشتم و دوباره دخترک بین دستان مادرش، اسیر شد. چند قدم که نه، همان لحظه که دخترش را به چنگ گرفت، این بار با حرصی که شاید از برخورد من یا فکر غلط خود داشته، آنچنان صورت دخترک را زیر دستانش نواخت که موهایش پریشان شد و توی صورتش پخش شد.

چندتا از خانم‌ها و دو سه تا بچه کوچک هم از سر دلسوزی داشتند مشاجره من و زن را تماشا می‌کردند و منتظر نتیجه کار بودند که ببینند عاقبت دخترک چه می‌شود.

قدم‌هایم را یکی در میان کردم و دوباره دخترک را در بغل گرفتم و با صدای بلند، از مادر قول گرفتم.

 من خیلی اهل این قسم‌ها نیستم. نه اینکه قبول نداشته باشم، نه. بی ادبی می‌دانم و دلم نمی‌خواهد سر هر مسئله کوچک و ناچیزی که نبودش به کاهلی خودم یا دیگران مربوط است از این عزیزان مایه بگذارم. خیلی برایم سخت بود گرفتن این قول؛ اما این مسئله، از آن دست موضوعاتی بود که به خودم جرأت دادم و گفتم.

به زن گفتم: قسم بخورید! قسم بخورید که بخاطر امام رضا(ع) این بچه را نمی‌زنید. مادرک گفت: باشد. دلم رضا نبود به این یک کلمه و دوباره از مادر دخترک قول گرفتم. مادر، قبول کرد و من هم بخاطر حرمت این قسمی که میان این ماجرا خورده شد دخترک را با خیال راحت‌تری به دست مادرش سپردم.

یکی از زنان تماشاچی با نگرانی پرسید: این زن،... مادرش بود؟! گفتم بله؛ گفت: پس چرا اینطوری کتکش می‌زد؟!.... زن داشت با نگاهش آن "مادرنما" را بدرقه می‌کرد؛ ولی من دل این بدرقه را نداشتم. زن ادامه داد: باز هم کتکش زد. این را که گفت؛ دلم به حال مادرک سوخت که بی حرمتی کرد و جواب دادم: مادری که مادری بلد نباشد می‌شود همین دیگر!!!

و دخترک همچنان چشم‌هایش بارانی بود....

 


1. صحن انقلاب

پ.نوشت: هیچ جیز نمی‌تواند مرا تا مرز انفجار ببرد الا دیدن کتک خوردن و بی احترامی به بچه‌ها از طرف پدر و مادرهایشان، خصوصاً آنها که آنقدر با ادب‌اند که هیچ نمی‌گویند یا آنها که آنقدر کوچک‌اند که توان دفاعی از خود ندارند.

 

 

سفره صاحبخانه پهن است

 

خانم، ببخشید! ما چطوری می‌تونیم از افطاری حرم استفاده کنیم؟

این سوالی بود که دیروز، یکی در میان، دو تا در میان، زائرها از من می‌پرسیدند. از این میان، زن و شوهری همین سوال را داشتند و گفتند یکی از همکارانتان گفته با فلان شماره تماس بگیرید، فیش افطار را می‌توانید جور کنید. با تعجب و البته قاطعیتی تمام گفتم: بنده خودم از مسئول این کار شخصاً پیگیر همین مسئله بودم و تا جایی که می‌دانم این روش شما جزء راه‌های رسیدن به غذای نذری حضرت نبوده مگر اینکه، این شماره دفتر نذورات باشد و شما بخواهید یک رأس گوسفند نذر حضرت کنید تا دو تا فیش به شما بدهند!

خنده‌ای کردند و بعد هم روضه خوانی من برای این زوج جوان شروع شد و گفتم از اینکه آب سقاخانه‌اش هم شفاست، اصلاً همین که توی این سن، توانستید اینجا بایستید باید خوشحال باشید و کم توفیقی نیست و نصیب هر کسی نمی‌شود. می‌دانید خیلی‌ها آرزوی تنها یک سفر به مشهد را دارند ولی نمی‌توانند بیایند یا بعد از سال‌های دور اینجا آمده‌اند. حضور شما در اینجا، یعنی در این میهمانی شرکت دارید و خاطره دیگری برایشان گفتم از روزهایی در همین ماه مبارک که خانمی تقریباً کهنسال به همراه دخترش را دیدم که توانسته بودند بعد از 30 سال به زیارت بیایند و دخترش که هم‌سن  شما بود اولین زیارتش بود و چه احساس لطیفی داشتند این مادر و دختر نسبت به زیارت و حرم و لطف امام رضا(ع).

 


پ.نوشت: زوج جوان، با سعه صدر به حرف‌های چند دقیقه‌ای من گوش ‌دادند ولی نمی‌دانم قانع شدند یا نه؛ اما هر چه بود لبخندی که بر لبانشان نشسته بود بیش از هر چیز توی آن لحظه برایم ارزشمند بود و با التماس دعا و توفیق افطاری حضرت(ع) با آنها خداحافظی کردم.

 

نسیم ماه مبارک

 

اولین باری که قرار بود ماه مبارک را در تابستان بگذرانیم، بیشتر از هر چیز، نگران لحظه‌هایی بودم که باید در حرم خدمت می‌کردم. اولین روز را به هزار سلام و صلوات گذراندم که مبادا طاقتم طاق شود و وسط صحن ولو شوم اما ماه رمضان تمام شد و تنها لحظاتی که احساس نشاط داشتم روزهای خدمتم بود.

حالا هم همینطور است و این تجربه شیرین فقط مخصوص من نیست. این روحیه را در دیگر دوستان حرمی‌ام نیز می‌بینم.

نسیم رمضان مبارک در حرم علی بن موسی الرضا(علیه السلام) بیشتر از هر جای دیگر دلنشین‌ و شیرین‌ است و از همین حالا نگران شب‌هایی هستم که بیش از هزار ماه است و پرونده یکساله‌ای که فقط دعا می‌کنم آخرش هر چه که می‌خواهد بشود، بشود فقط عاقبت بخیری پایان داستانش باشد!

 


پ.نوشت: اولین روز ماه مبارک، روز خدمتم بود و طبق معمول وظیفه، دعاگوی دوستان دور و نزدیک، غریب و آشنا بودیم.

آخرین‌ها...

 

خدایا! رحمی به حال ما کن؛

ما منتظر آخرین سردار ...

و او منتظر آخرین سرباز؟؟؟!!!!

 


 پ.نوشت: میلاد آخرین منجی بشریت، صاحب زمان (عج) بر دوستداران و شیعیانش مبارک و خواری چشم و ناامیدی دشمنانش.

 

حرف گوش کن‌ها به بهشت می‌روند

 

نصف حوض آزادی را با حالتی بین دویدن و قدم زدن طی می‌کنم و قبل از اینکه دستشان را پر از آب کنند دو تا شیرهای آب را می‌بندم. طوری که هر دوشان بشنوند می‌گویم: وضو اینجا ممنوعه!

یکی از آنها خانم جوانی است و همسرش کنارش ایستاده و مثلاً مواظب است تا نامحرم‌ها نبینند. دیگری خانمی میانسال به نظر می‌رسد. خانم دومی که چادر رنگه‌ای سرش کرده، می‌پرسد چرا؟! خانم جوان هم ظاهراً همین سوال در ذهنش است و منتظر جوابی قانع کننده است.

به هر دوشان می‌گویم: اولاً این همه نامحرم اینجا هستن و اگه یک لحظه حواستون نباشه و دست و پاتون دیده بشه شما مقصرید. دوماً قانون حرم اینه که خانم‌ها کنار حوض وضو نگیرند. سوماً آدم که دوست نداره خودش رو توی چاه بندازه. چهارماً ازتون خواهش می‌کنم تو این روز عزیز یاد بگیرید به حرف خدا بکنید تا خدا هم به حرفتون بکنه.1 

 


1. یا أيّها الذین آمنوا إن تنصروا الله ینصرکم و یثبّت أقدامکم. (محمد/7)

2. خاطره روز ولادت حضرت زهرا(سلام الله علیهم). 11/2/حماسه سیاسی، حماسه اقتصادی

تحویلی متفاوت

 

چقدر خوب است که اولین لحظه‌های سال‌ت را در کنار بهترین خلق خدا سپری کنی، به این امید که در طول سال هم با او باشی و از او بخواهی زندگی‌ات را اداره کند و بشود وکیل تمامی لحظات عمرت.

سال‌های قبل به طور فوق‌العاده میهمان حریم رضوی و خادم زائرانش می‌شدیم و چقدر خوب می‌گذشت ثانیه‌های تحویل سال و تعویض سال قدیم با سال جدید؛

اما امسال، انگار همه چیز دست به دست هم داده تا غوطه ور شوم در دریای محبت امامم و دست به دامان معجزه و تقدیری شوم که خدایم برایم رقم زده. تفاوت امسال در این است که روز خدمت مخصوص‌مان و روز زیارتی حضرت همراه شده با لحظه تحویل سال و نمی‌دانم چطور شکرگزار این نعمت الهی باشم و چگونه حکمت این همه رحمت را درک کنم و بفهمم!!!

 


پ.نوشت ویژه: التماس دعا

پ.نوشت ویژه‌تر: دعاگویتان هستیم

ذهن بسته

 

داشتند آماده می‌شدند برای گرفتن عکس دسته جمعی روبروی ایوان طلای صحن انقلاب که بهشان رسیدم و تذکری برای حجابشان دادم. تا مرا دیدند بی خیال گرفتن عکس شدند و پرسیدند: خانم! چطور یک زیارت درست و صحیح انجام بدهیم؟

-         این سوال شما خیلی تخصصیه و بعید می‌دونم جوابم کامل و جامع باشه.

-         آخه مربی‌مون گفتند باید فلان کار رو انجام بدید و ...

تقریباً روی صورت همه‌شان می‌شد آثار آرایش را دید. روی بعضی صورت‌ها بیشتر و روی بعضی‌ها بیشترتر و بعضی‌ها هم کمی کمتر. پرسیدم: شما دانش‌آموزید یا دانشجو؟! چند نفری با هم و یک صدا جواب دادند: دانش‌آموز. چطور مگه؟ به قیافه‌مان نمی‌خورد!؟‌ کمی مکث کردم و گفتم: چیز مهمی نیست، فقط می‌خواستم بدانم. و بعد چند نفر دیگرشان پرسیدند: یعنی فکر کردید ما دانشجوییم؟! گفتم: نه، هیچکدامش بهتان نمی‌خورد. یکی از آنها پرسید: یعنی چی؟ که دوستی از میانشان به همان دوست، اشاره کرد و گفت: من فهمیدم منظورشان چیست و گفت‌و‌گوی شاید کمتر از دقیقه‌ای‌مان به پایان رسید.

من اما نه به خاطر آرایش و وضع و ظاهرشان این سوال را کردم؛ بلکه به خاطر سوالی بود که ابتدا خودشان پرسیدند. چون ذهن تحلیل‌گری درشان ندیدم. بی چون و چرا قرار بوده حرف مربی‌شان را که به نظر و اطلاع بنده اشتباه بوده بپذیرند و عمل کنند. البته همین که این سوال را پرسیدند خودش نشانه خوبی است اما این ضعف نه فقط مخصوص این چند نفر که مختص خیلی از ماست. حالا هر کسی به زعم و توانایی و موقعیت خودش دارد کاری را چشم و گوش بسته و بی چون و چرا انجام می‌دهد و کمتر کسی پیدا می‌شود سوالی در ذهن خود ایجاد کند و چرایی بسازد. متاسفانه بیشتر ما آدم‌ها، خصوصاً ایرانی‌ها چراهایمان آنجایی است که نباید باشد و در عوض آنجا که خطر فکری و دینی و فرهنگی و اجتماعی ما را تهدید می‌کند را بی خیال شده‌ایم.

مثلاً تا می‌خواهیم کار خیری در زمینه مالی انجام بدهیم این چرا در درون ما فوران می‌کند که مبادا ریالی از درآمدمان کسر شود؛ ولی آنجا که عمل ما ریشه در اعتقادات و فرهنگ دارد را به راحتی درون قلب و ذهن‌مان راه می‌دهیم و آن را مهمان دل‌هایی پاک می‌کنیم که خدا به ما هدیه کرده است. نمونه‌اش همین سوال دخترها که به حرف یک مربی که شاید چیزی از آداب زیارت نمی‌دانست را می‌خواستند عمل کنند.


پ.نوشت: التماس دعا

 

نگاه

 

می‌گویم: خانم! موهاتون دیده میشه...

می‌گوید: دیگه دارم از حرم می‌رم بیرون...

می‌گویم: از اینجا می‌رید بیرون، یعنی خدا دیگه نیست، امام دیگه شما رو نمی‌بینند؟!

ترس‌های ماندگار

 

پسرک صورتش را به سمت آسمان بالا گرفته و مادرش دستش را با دستمالی که آغشته به خون شده محکم روی بینی پسرک گذاشته بود تا دیگر صورتش قرمز رنگ نشود. بدون کفش کنار حوض آزادی آمد و یک پایش را روی حوض گذاشت و صورت پسرش را به سمت شیر پایین آورد تا خون‌هایی که روی صورتش ریخته را بشوید. به مادرش گفتم: « اگه خون دماغ شده ببریدش فوریت‌های پزشکی، اونجا دکتر هست کمکتون می‌کنه.» اما هر چه چشم چرخاندم تا تابلوی این مورد را در صحن ببینم نشد که نشد. هر چه هم به مخم فشار آوردم تا یادم بیاید افاقه نکرد و آخرینش این بود که اینجا را از این نعمت بی بهره کرده‌اند و برایش برنامه‌ای نریختند و پابرجایی این یک مورد مفید در حرم در این صحن پر رفت‌و‌آمد سازماندهی نشده است!!!

نگاه مادر به دهان من بود تا جوابی بشنود و بناچار گفتم: « بذارید از همکارم بپرسم بهتون می‌گم.» بنده خدا هم با سابقه‌ای که بیشتر از بنده داشت راه به جایی نبرد و دست آخر از مهارت مادرانه‌اش استفاده کرد و گفت: « خون دماغ نیاز به دکتر نداره، فقط کافیه دستش رو محکم روی بینی بگیره. خودش بند میاد.»

دوباره با بلند کردن قدم‌هایم برای کوتاه کردن انتظار مادر، برگشتم پیش زن؛ اما نگو اسم دکتر آوردن همانا و اشکِ چشمِ پسرک درآمدن همانا!

مادرش گفت: « شما که اسم دکتر آوردی ترسیده و داره گریه می‌کنه.»

من هم نه گذاشتم و نه برداشتم، در جهت دفاع از گریه پسرک، گفتم: « این بخاطر اینه که شما پسرتون رو از دکتر ترسوندین.»

همکارم وقتی گریه پسرک را دید و متوجه ماجرا شد، پیشنهادی داد تا مادر راضی و پسرش خوشحال و ما هم راحت شویم؛ اینکه از یکی از دفاتر، دستمال کاغذی بگیرد و به داد خون‌هایی برسد که از دماغ پسر همچنان شرّه می‌کند.


 

پ.نوشت: امان از دست مادرانی که بچگانشان را به انواع مختلف، از چیزهای مفید و غیر مفید و تخیلی و واقعی و بی اهمیت و با اهمیت می‌ترسانند و غافل از اثراتش هستند.

...

 

حال و هوای پنجره فولاد دارم
از کودکی این صحنه را در یاد دارم

شیرینی یاد تو در زیر زبان است
از بس برای تو به دل فرهاد دارم

از صحن های مختلف قابش نمودم
تصویر گنبد را به هر ابعاد دارم

با هشت من دلبسته ام بر نمره ی بیست
گرچه ارادت بر همه اعداد دارم

باشد که من یک گوشه ی صحنت نشینم
خیلی به دل بغض دم فریاد دارم

کاری بکن که گوش بر فرمان تو باشم
وقتی به رأی خویش استبداد دارم

اصلاً شعورم را بدون واو خواهی
با من بگو آقا که استعداد دارم؟

چیزی نمانده تا نماز صبح آقا
خیلی هوای صحن گوهرشاد دارم

اوّل عنایات شما دوم عزیزم
عشق تو را صد اشک مادرزاد دارم

 


پ.نوشت: قصد نوشتن خاطره‌ای دیگر داشتم که وقتی پیغام‌های وبلاگ را باز کردم، میهمانی، این شعر را گذاشته بود. وقتی خواندمش یاد حال و هوای خودم افتادم زمانی که در حرم نیستم و هستم و به یاد همه التماس دعاها. 

پ.نوشت2: این بار، نوشته این پست به کوشش آقای « علیرضا» از وبلاگ کریمانهبه روز شد.

دستان پدر

 

دختر بچه تقریباً 5 یا 6 ساله به نظر می‌رسید. جلوی دهانش را با دستانش گرفته بود و فشار می‌داد. مثل اینکه بغضی بر گلویش سنگینی می‌کند اما نمی‌تواند رهایش کند و می‌ترسد از ابراز ناله‌اش. دخترک در هوای سرد پاییزی که با یک کاپشن تنها هم این سرما را کنار می‌زند روی حوض باب الجواد ایستاده و هر از گاهی رویش را از پدرش برمی‌گرداند. ظاهراً پدر از دخترش چیزی می‌خواهد یا دختر کوچکش دارد بهانه نبود کسی یا چیزی را می‌گیرد. به هر حال این پدر است که کف دستان زمخت و محکمش را به نشانه اینکه « اگر کریه کنی می‌زنمت»  روبروی نگاه دختر نشان می‌دهد. هر از گاهی نیز تن نحیف دخترک مهمان همان کف دستان پدر می‌شود و دخترک سعی می‌کند با قدم‌هایی که برمی‌دارد خود را از فریاد و نگاه خشمگین پدر دور ‌کند.

 

 


 

پ.نوشت: اینجا، در حریم امن رضوی، دختر از پدر می‌نالد و از آغوشش فرار می‌کند اما در کربلا آغوشی برای بغل گرفتن دخترکان نبود تا در سایه پر مهر پدرانشان آرام بگیرند و باید از زیر دست و پای سپاه شیطان به دشت کربلا پناه می‌بردند. 

آخ باران...

این بار باران بی ترانه

می خورد بر بام خانه

یادم آرد کربلا را

دشت پر شور و بلا را

گردش یک ظهر غمگین

گرم و خونین

لرزش طفلان نالان

زیر تیغ و نیزه ها را

با صدای گریه های کودکانه

واندرین صحرای سوزان

می دود طفلی سه ساله

پر زناله، دلشکسته، پای خسته

باز باران

قطره قطره می چکد از چوب محمل... آخ باران

کی بباری بر تن عطشان یاران

تر کنند از آن گلو را

آخ باران... آخ باران

بوی عیدی

 

هنوز صحن و سرای این حریم، بوی عید و ولادت صاحبش را می‌دهد...

حیف که دوربین نداشتم تا حوض آزادی را با سبدها و طبق‌هایی از گل‌های زیبایش را اینجا به نمایش بگذارم!

حیف که نمی‌توانم صوت دلنشین نقاره خانه را اینجا به اشتراک بگذارم!

امروز هم اشک‌هایی را دیدم که تنها و تنها دلخوشی‌شان بودن در حریم رضوی بود و بس!

کودکانی که هنوز راست از چپ را تشخیص نمی‌دادند و شوق وضو گرفتن در کنار حوض را داشتند!

زوج‌های جوانی که اولین روزهای زندگی‌شان را با حضور در این مکان مقدس، متبرک کرده بودند!

دانش آموزانی که آغاز بهار تحصیلی‌شان را با میلاد امام رضا(ع)، جشن می‌گرفتند!

حاجت‌مندانی که دست نیاز را به سوی صاحبخانه مهربانی‌ آورده بودند و او را تنها پناهشان می‌دانستند!

 

 


پ.نوشت: خوبانی که بنده را لایق التماس دعا می‌دانستند و می‌دانند در این روزهای زیبا و در حریم نور هشتم، یاد کردیم.

عیدتان مبارک!

عمل باطل

 

پسرک 3 یا 4 ساله شیر آب را باز کرده بود. لیوانش را پر می‌کرد و توی حوض1 خالی می‌کرد.

 

 


۱. حوض صحن جمهوری

برخورد

 

قسمت اول: گوهر شاد- ساعت9:30 صبح

خانمی دست پسر حدود 7 ساله‌اش را در دست گرفته. دوشادوش مادرش از راهروی صحن قدس به مسجد وارد می‌شوند. از لهجه‌شان متوجه می‌شوم شمالی هستند. خانم، مانتویی تمام قرمز که تا زیر زانوهایش است پوشیده. شالی هم از همه رنگ روی سرش است و کمی از موهایش دیده می‌شود. به نظر می‌آید ته آرایشی هم داشته باشد. قدم‌هایم را به سمتشان هدایت می‌کنم و به خانم می‌گویم: مانتویی که پوشیده‌اید مثل همان چراغ قرمز چهار راه دارد چشمک می‌زند. می‌خندد. می‌گوید: این را پوشیدم تا اگر گم شدم تابلو باشم. من هم از حرفش خنده‌ام می‌گیرد. می‌گویم: اما اینجا حریم امام است. اینطوری جلب توجه می‌کنید. بهتر است طوری باشیم که امام دوست دارند. با همین گفته، از آنها خداحافظی می‌کنم. بعد از چند دقیقه، دوباره آنها را می بینم؛ اما این بار چادرش را به دور خودش حجاب کرده، طوری که مانتو و شالش دیده نمی‌شود.

قسمت دوم- مسجد گوهرشاد- ساعت 11 صبح.

 زن چادر مشکی کش داری روی مقنعه کرمی‌‌اش پوشیده. حجاب خوبی دارد. ساق دستی هم زیر مانتو دارد تا دست‌هایش دیده نشود. از کنار حوض رد می‌شود و من از روبرویش. با چشم به او اشاره می‌کنم که چادرش را طوری بگیرد تا جلویش را بپوشاند و از کنارش با قدم‌های کوتاه عبور می‌کنم. صدایی از پشت سر به گوشم می‌رسد. همان خانم است و می‌پرسد: چی گفتید؟ با من بودید؟! جواب می‌دهم: بله. راستش برجستگی بدنتان مشخص است. اگر چادرتان روی مقنعه‌تان هم بیفتد بهتر است. خانم بعد از اینکه متوجه منظورم می‌شود، چشمانش را درشت می‌کند و ابروهایش را درهم و از من دور می‌شود و با همان سبک قبلی حجابش، از من دور می‌شود.

 


پ.نوشت: این ها واقعیتی است که به چشم دیده‌ام. اما انواع دیگری از برخورد ها هم وجود دارد. هم خوب و هم بد. یک وقت کسی رگ غیرتش به جوش نیاید که ما اینطور نیستیم. بنده هم قبول دارم. اما اینها هم جزئی از واقعیت جامعه است که شاید به کرّات اطراف خود دیده باشید. یکی دلش آماده است و دیگری نه. ما فقط وسیله‌ایم و به قول یک دوست، خدا کند خدا این وسیله شدن‌ها را از ما نگیرد و روز به روز برخوردهای بهتری داشته باشیم.

یادم، جهنم تو را فراموش

 

تک پله را زیر پایش می‌گذارد. چادرش را کمی در دستانش جمع می‌کند تا روی زمین نیفتد و خیس نشود. خم می‌شود تا جوراب‌هایش را در بیاورد. لبه‌های چادر را کمی به سمت جلو می‌کشد تا صورت و دست‌هایش را زیر سیاهی آن پنهان کند. آستین‌هایش را تا بالای آرنج می‌زند بالا و می‌نشیند کنار حوض. عرض حوض جمهوری را وقتی در حال خم شدن است طی می‌کنم و خودم را به او می‌رسانم. همسرش که مردی است با موهایی نصف سفید، نصف سیاه و دست به کمر و کمی خمیده بالای سر خانمش ایستاده مثلاً مواظب است کسی او را نبیند. فاصله‌ام را با او کم می‌کنم و می‌گویم: خانم! وضوخانه کمی جلوتر است. تشریف ببرید آنجا. اینجا اشکال دارد... هنوز حرف‌هایم تمام نشده، مرد می‌پرد وسط و در جواب می‌گوید: « خدا بزرگ‌تر از این حرف‌هاست. می‌بخشد. شما سخت نگیرید.» می‌گویم: « ما سخت نمی‌گیریم. شما خیلی آسان گرفتید. در بخشنده بودن خدا شکی ندارم؛ اما همین خدایی که بخشنده است، به وقتش عادل و حسابگر هم هست.» مرد کمی بیشتر به سمت خانمش خم می‌شود و کمکش می‌کند تا وضویش را تمام کند. جوراب‌ها را به دست زن می‌دهد و هر دو با هم از کنار حوض دور می‌شوند.

پرش اجباری

 

پسرک دو پایش را در خود جمع کرده و لب حوض نشسته بود. داشت آب بازی می کرد تا آبی به سر و صورتش بزند و گرمای هوا را از صورتش رد کند که فشار دستانی هم قواره دستان خودش از پشت٬ یک پرش اجباری نصیبش  کرد و با صورت وارد حوض۱ شد.

 


پ.نوشت۱: حوض صحن آزادی.

پ.نوشت۲: فکر کنم حسابی خنک شد.