قبل نوشت: خاطره زیر، واقعیتی است دردناک که گوشه گوشه این
جهان دیده میشود و تنها به تربیت ایرانیها تعلق ندارد. متاسفانه دین در نگاه
بعضیها، تنها خم و راست شدن و تحمل تشنگی و گرسنگی شده است. حیف از دیدن این صحنهها....
هنوز چند روزی نیست که از ماه خوب خدا نگذشته ولی دلها رونق نگرفتهاند...
دخترک سراسیمه به طرفم آمد. پاهایش را مثل کسانی که
شلوارشان را خیس کردهاند باز نگهداشته بود و در حالیکه اشک چشمانش را با دستان
کوچک و سفیدش پاک میکرد پرسید: خانم! دستشویی کجاست؟ میخواهم بروم دستشویی.
گفتم: چی شده؟! خودت رو خیس کردی؟!
- نه! فقط شما بگید دستشویی کجاست؟
- عزیزم، دستشویی از اینجا1 خیلی دوره. تنهایی گم میشی. مامانت
کجاست؟
- مامانم تو صف نمازه، اون نمییاد. خودم میرم. گفته تو برو، همون جا بمون خودم
میام دنبالت.
حرفهای دخترک مرا ترساند و نگرانم کرد. اشک طفل معصوم بند
نمیآمد. این جمله معنی بدی را به من منتقل کرد. خواستم بیشتر با دخترک صحبت کنم و
راضیاش کنم برگردد پیش مادرش اما...
- چطور میخواد تو رو پیدا کنه؟! اونجا خیلی شلوغه...
-
اشکال نداره، بذارید گم بشم.
این حرف را که شنیدم فهمیدم مادرش برخورد بدی با او داشته؛
به همین خاطر سعی کردم او را به نزدیکترین دستشویی ببرم تا به موقع برگردم. آخرین
دقایق خدمتم را سپری میکردم و باید کشیکم را تحویل مسئولمان می دادم؛ امام
جماعت هم داشت اقامه نماز مغرب را میخواند؛ اما از طرفی وضعیت این دخترک خیلی مرا
نگران کرده بود و نمیتوانستم به راحتی او را رها کنم.
- بیا بریم دستشوییای که توی همین صحنه و نزدیکه تا زود برگردی و گم نشی.
- نه خانم! شما همون جایی که دوره رو بهم نشون بدید تا خودم برم و گم بشم.
در حال صحبت با دخترک بودم که هنوز داشت اشک میریخت، خانمی
را دیدم لنگه کفش به دست، طوری که میخواهد کسی را کتک بزند جلویمان ایستاده و
دارد به ما نگاه میکند. حدس زدم مادرش باشد. پرسیدم: شما مادر این دختر خانم
هستید؟ تا جواب مثبتش را اعلام کرد، چشمهایم گشاد شد و اخمی به چهرهام نشست.
گفتم: خانم! این کفش چیه گرفتید دستتان؟ چه به این بچه
گفتید که میخواهد برود و گم بشود؟
-
آخه نمیدونید. دقیقاً اذان که دادند گفت من دستشویی دارم. منم عصبانی شدم و
گفتم خودت برو.
- خانم! این بچه است. خبر که نمیکنه کی باید بره یا نره. نمیتونه که تشخیص
بده. حالا کمی دیرتر نماز بخونید. این بچه واجبتره. اصلاً شما نماز میخونید تا
یاد بگیرید با بچهتون چطور رفتار کنید.
- خب من دوست دارم نمازم رو با جماعت بخونم.
- باشه، قبول. ولی این بچه الان واجبتره یا نمازتون؟! میتونید بعداً نماز
بخونید.
زن لبخندی از سر ناچاری زد، به دخترش نگاه کرد و
جواب داد: نماز مهمتره.
این جواب را که
شنیدم انگار یک مشعل توی وجودم روشن کرده باشند. گُر گرفتم و دلم میخواست سر این "مادرنما" داد بزنم و بگویم « تو که بلد نیستی آداب مادری را، چرا
بچه آوردی؟» میخواستم بگویم خانم! بچه امانت الهی است اما ذرهای درک در وجود این
زن احساس نکردم تا مفهوم این جمله را بفهمد. دو قدم آن طرفتر، با پشت دستان
زمختش، صورت طفل معصومش را آنچنان نواخت که صدایش به گوشم رسید. نتوانستم طاقت
بیاورم. رفتم جلو و دوباره سعی کردم قانعش کنم که بابا! این بچه تقصیری ندارد اما
گوش شنوایی پیدا نکردم و دوباره از فرط عصبانیت سیلی محکمی به طرف صورت نحیف دخترک
هجوم برد. اینجا دیگر آخر خط صبرم بود و دخترک را توی بغلم گرفتم و دستش را از
مادرش جدا کردم و اجازه ندادم او را بزند. دخترک که انگار به مأمن امنی رسیده باشد
خودش را به من چسباند اما توان مقابله با زور و حرف و موقعیت مادرک را نداشتم و
دوباره دخترک بین دستان مادرش، اسیر شد. چند قدم که نه، همان لحظه که دخترش را به
چنگ گرفت، این بار با حرصی که شاید از برخورد من یا فکر غلط خود داشته، آنچنان صورت
دخترک را زیر دستانش نواخت که موهایش پریشان شد و توی صورتش پخش شد.
چندتا از خانمها
و دو سه تا بچه کوچک هم از سر دلسوزی داشتند مشاجره من و زن را تماشا میکردند و
منتظر نتیجه کار بودند که ببینند عاقبت دخترک چه میشود.
قدمهایم را یکی
در میان کردم و دوباره دخترک را در بغل گرفتم و با صدای بلند، از مادر قول گرفتم.
من خیلی اهل این قسمها نیستم. نه اینکه قبول
نداشته باشم، نه. بی ادبی میدانم و دلم نمیخواهد سر هر مسئله کوچک و ناچیزی که
نبودش به کاهلی خودم یا دیگران مربوط است از این عزیزان مایه بگذارم. خیلی برایم
سخت بود گرفتن این قول؛ اما این مسئله، از آن دست موضوعاتی بود که به خودم جرأت
دادم و گفتم.
به زن گفتم: قسم
بخورید! قسم بخورید که بخاطر امام رضا(ع) این بچه را نمیزنید. مادرک گفت: باشد.
دلم رضا نبود به این یک کلمه و دوباره از مادر دخترک قول گرفتم. مادر، قبول کرد و
من هم بخاطر حرمت این قسمی که میان این ماجرا خورده شد دخترک را با خیال راحتتری
به دست مادرش سپردم.
یکی از زنان
تماشاچی با نگرانی پرسید: این زن،... مادرش بود؟! گفتم بله؛ گفت: پس چرا اینطوری
کتکش میزد؟!.... زن داشت با نگاهش آن "مادرنما" را بدرقه میکرد؛ ولی من دل این بدرقه را نداشتم. زن ادامه
داد: باز هم کتکش زد. این را که گفت؛ دلم به حال مادرک سوخت که بی حرمتی کرد و
جواب دادم: مادری که مادری بلد نباشد میشود همین دیگر!!!
و دخترک همچنان
چشمهایش بارانی بود....
1. صحن انقلاب
پ.نوشت: هیچ جیز
نمیتواند مرا تا مرز انفجار ببرد الا دیدن کتک خوردن و بی احترامی به بچهها از
طرف پدر و مادرهایشان، خصوصاً آنها که آنقدر با ادباند که هیچ نمیگویند یا آنها
که آنقدر کوچکاند که توان دفاعی از خود ندارند.