s

یک شب سیاه سرد

خیلی بده انسان ثروتمند باشه ولی آدم نباشه.

معیار های انسانی خیلی ارزشش بیشتر از پوله

خدا کنه هیچکسی به سر نوشت پولی که قلبش را سنگ کنه دچار نشه

**************************************************

هوای خانمان سرد است

بجز آنجا که ارباب است

کنار آتشی روشن


صدای درب می آید
صدای ناله یک مرگ می اید
صدای کودکی تنها

صدای گریه و غم ها


ببندید پنجره ها را
هوا بس ناجوان مردانه سرد است
شده رنگ تباهی رنگ پوست کودک مظلوم

شدم در جست و جوی آب گرمی لقمه نانی

ولی افسوس  خانه ام خالی است


تن کودک شده سنگ
لبش رو به سیاهی است
فشار این هوای سرد
تنش رو به تباهی است


ببندید پنجره ها را

رفیقم این نوا را گوش ده

آخرین حرف دل یک کودک مظلوم:

خواهرم در کلبه تاریک تنهاست
نجاتش ده
کلبه مان سرد است
نانی نیست

خواهرم تب دارد امشب

دارو هم در بساطم نیست

تو را به جان فرزندت قسم

او را نجاتش ده


روح مظلوم پر گشید و رفت

کودک تنها میان برف

فقط در جست و جوی لقمه ای نان بود

نه تاج پادشاهی

فقط دارو برای خواهرش خواست

نه ملک کاویانی

ولی افسوس از سرما تلف شد

بدون یک سر سوزن توجه


 پر از داد شبانگاهی بر آشفتم

به سوی کلبه ای تاختم


نفس در سینه سنگین شد

که گویا شب نیز غمگین شد

چرا کودک به روی برف

خوابیده

چرا بر روی زیبایش خون مالییده


دمای بدنش کم بود
ولی آن پسر گفت که تب دارد
خدایا کمکش کن
مرا بر جان فرزندم قسم داده
ببخش او را به من
دخترک را بر فضای خانه آوردم
پنجره باز بود
سوز میآمد

 هوا بس نا جوان مردانه سرد است ببندید پنجره ها را


صاحب خانه  کنار آن بخاری بود

به دستش قهوه داغ و عالی بود

گفت خاموشتو مگر کوری

نمی بینی  چای مینوشم

خاموش باش که مجبوری

برف ها زیباست

میخواهم ببینم برف

دگر بس کن تو این حرف

سرم را بردی از بس که گفتی

ببندید پنجره ها را

میخواهم ببینم گر که باز باشد

تو کوته سر بی مغز

چه خواهی گفت

ساکت باش


گفتم کودکم در حال مرگ است

هوا بس نا جوانمردانه سرد است


گفت با صدای چندش آور
خود تو هم زیادی دیگر  نان خور نمیخوام

بیندازش برون از خانه ام حالا


درب را باز کرد
به داد بی امانش گفت
بینداز آن طرف در پشت باغم

شاید لقمه سگ های من گردد


 برون رفتم فرار کردم

ز دست این گنه کار بیرحم

ولی افسوس

دخترک مرد


کنون سی سال از عمر گذشته
از پول و ثروت بی نیازم
کار کردم خانه دارم

ولی بی پنجره 

تا مبادا منظره غافل کن

د من را ز اطرافم

بچه ام مرد

صاحب خانه فقیر گشت و همانگونه که لایق بود تلف شد

جای پای کودک مظلوم

پشت در های زیادی ممکن است باشد

بترسید و شوید آگاه

مبادا یک نفر پشت در خانه

ز سر مای زمان بیهوش افتد تا تلف گردد

(امین)

عشق ماه

از ماه پرسیدم عاشق شده ای ؟
گفت: تا کنون خورشید را دیده ای
گفتم : آری. ولی او که همیشه از تو فراری است
گفت: من برای او زنده ام
نورم را از او میگیرم  . از روز ابتدا ی عمرم در گردشم تا به او برسم و تا آخر دنیا میچرخم شاید به او برسم.

کاش یکم از ماه یاد بگیریم عاشقی را

(امین)


چشمک

برای دیدن تو دیگه عینک نمیخوام

برای شنیدنت دیگه سمعک نمیخوام

دل من زیاده خواهه مهربون کم نمیخواد

چشماتا یه عمر بده یه دونه چشمک نمیخواد

عجله کن وقت نداری

خیلی فکر کردم فرمول شتاب یعنی چی؟ به این نتیجه رسیدم.

f=m*a        یعنی   فردا ی ما(f) برابر حاصلضرب مرگ در آه و حسرته.(m*a)

پس عجله کن وقت نداری.        عاشق نشی ضرر کردی

(امین)



خدایا من غلط کردم

عجب داره این دنیا
یکی کارش به من گیره
یکی داره میاد پیشم
که از این زندگی سیره
نمیدونم جوون مونده
یا که اون پیره
فقط میدونم از سردی
شده رنگ لباش تیره
خدایا من غلط کردم که گفتم وضع من بد بود
به داد این یکی رس تو که داره زود میمیره
(امین)

همه ی قافیه هایم بهم ریخته.

همه ی قافیه هایم بهم ریخته.
کجایی ای قافیه ی  شعر های من.
مرا به جادوگری نمیشناسند
کجایی ای دوام سحر های من
بی تو هر شب پریشانم
کجایی ای آرامش خیال من
برکت از زندگیم رفت بعد تو
کجایی ای برکت ریال من
صدای سازم به هم ریخته است
کجایی ای کوک ساز من
بی تو معما ی که را من حل کنم
کجایی مشکوک ناز من
شعر هایم دگر آهنگ ندارد
کجایی ای وزن شعر های من
بعد از تو مهر های سال سرد است و بی روح
کجایی ای روح مهر های من
دوباره حرفم به آخر رسید و نیامد
مردم زبس تکرار کردم من، کجایی
تو را به جان امینت قسم که برگردی
بیا قبل مرگم که نگویند بی وفایی

(امین)

عزت نفس

عزت نفس آید به دست                 گر که دو دست نفس بست

مهلت نده بر نفس پست               ور نه بسوزد آنچه هست

بر این جهان تو خنده کن               حرص و طمع را بنده کن

امید بر آینده کن                          غم ها در پرونده کن

از نا کسان خواهش مکن                 با دشمنان سازش مکن

خشم بر دشمن ببار                      بر کوچکان بارش مکن

امید بر االه ببند                          با خنده های ما بخند

شهوت انسان را بگیر                        هر دو دست ان ببند

(امین)

زانو زدن مرد

صدای پای آرامش نمی اید
صدای غرش ابر است
از این ابر ها باران نمی بارد
بلا و محنت و درد است
دگر روی زمین گندم نمی کارد
هوای کوچه مان سرد است
لطیفه ها دگر شادی نمی آرد
لب و رخسار ما زرد است
دل از دنیا بریدم من ولی چشمت نمی زارد
ببین زانو زدن ها را که مرگ یک جوانمرد است

(امین)

 


امید ندارم به نجات خود

دیوار های غم زده این خرابه را
 از تو به یادگار گذاشته ام
تا یادم بماند بعد از رفتند
           از همه چیز خودم گذشته ام
رفتی و به خیالت خوش دلم
        افسوس ندیدی بی صدا شکسته ام
برای روزهای خوشی قلبم
        امروز به عزا نشسته ام
با وجود زخم های بی نشان
خود را به ساحل در یا کشانده ام
امید ندارم به نجات خود
زیرا که زهر عشق را به خود چشانده ام

(امین)