رفتی که مثلا بگی چی؟

بعد از مدتها شروع میکنم به نوشتن

واقعا هم وبلاگ اولین خونه ما بود.

روزای دکترا روزای تهران روزای رها شدن خیلی سخته...

دستها هم در حریم خانه ی ما سرما میخورند

رگ دستم گرفته است

از مچ نمیتوانم تکانش دهم

رفتم شام را بکشم که دستم درد گرفت

کودک کوچک دوساله ی  26 ساله ام میگوید:

چیزی نشده عزیزم یکمی سرما خورده حتما

عجب!!


یک روز از نوع فراموش شدنی

سنگ فرش خیابان طوسی جیگری طوسی جیگری

به فاصله ی یک دانشگاه تا یک فلکه قدم زدیم با هم

به فاصلهی تعریف یک خواب پریشان

و انگار خوش گذشت از امروز این قسمتش بیشتر

روز عریانی بود هرچه بود رو بود در دل چیزی نماند


+کنکور ارشد فیزیک هم امسال رفتو به تاریخ پیوست.من قبول نشوم که میخواهد قبول شود؟!!

+یک نفر امروز دوپینگ کرده بود برای کنکور با قوطی اب معدنی اش :)



دفترم تا دیروز بویی نمیداد امروز عجیب حواسم را پرت خودش کرده

پشت میز کامپیوترم نشسته ام و دفتر شعرهایم را گشوده ام و دارم شعر نابی را از صفحهی مانیتور به کاغذ دفترم وارد میکنم

با دست راستم خودکار ابیم را(خداهم برای من ابیست کمی اسمانی تر از رنگ خودکارم)را گرفته ام و با دست چپم لبهی دفترم را تا بینی ام بالا اورده ام

ناگهان حس غریبی به من دست میدهد

بوی عجیبی میاید

واقعا هم بوی عجیبیست

از لا به لای دفترم میاید

بوی دبیرستان میدهد

نه که فکر کنید حس دبیرستان نه

بوی دبیرستان

حالا که دارم مینویسم قبل از همین خط دوباره دفترم را بلند کردمو نفس عمیقی کشیدم واقعا بو میدهد

نمیدانم بوی کاغذ است یا هرچه ولی حسو حال قشنگیست و همانقدر قشنگ نیست

هم سر ذوقم میاورد هم غمگینم میکند

نمیفهمم

گاوهایی هستند که نه تنها به رنگ قرمز بلکه به تمام رنگها بد نگاه میکنند

سنگین است

و گاهی خیلی سنگین است

این باری که روی دوشم گذاشته ام گاهی بزرگتر از دهانم است

ولی می ارزد

زمین خوردمو این روزها همچنان دارم زمین میخورم ولی فرق امروزو دیروزم در نوع نگاهم به بلند شدنم و ادامه دادن است

دلم که میگیرد پیله ام تنگتر میشود.

قصد پروانه شدن دارم ولی اینجا زمان حاکم مطلق است

من دلم دوبال میخواهد برای پرواز

اینهمه تنهایی برای پیله ام زیادیست


+از چیزی میترسم که مطمئنا اگر فاش بشود مطلقا نمیتوانم دیگر چیزی که از دست میدهم را برگردانم از خدا که پوشاننده عیبهاست خواستم که ستارالعیوبم باشد ولی اگر بخواهد فاش شود مجبورم تمام عواقبش را به گردن بگیرم .من پشیمانم و پشیمانی اصلا برای این کارم کافی نیست :((

+سرم به شدت درد میکند


+پیامی از اشنایی گرفتم که فردا تا جایی همراهی اش کنم.با خود فکر میکنم انقدر که گاهی برای دیگران مایه میگذارم برایم از خودشان محبتشان حضورشان خرج نمیکنند.شاید به این خاطر که هیچگاه اینطور نبوده ام که این حضور انها را بطلبم همیشه منتظر بوده ام که نطلبیده بیایند.


+حاشیه ها حاشیه ها حاشیه ها.گاهی از اینکه در حاشیه بنشینم لذت میبرم کیف میکنم از خارج از گود بودنو تماشا کردن .کار لذت بخشیست اما گاهش حاشیه های دیگران که به زور خود چارچوب خود را به حاشیه ی من راه میدهند به شدت ازارم میدهد.از انجایی که نمیشود جلوی این ادمهای گاو(بله دقیقا گاو)را گرفت حاشیه ام را نصف میکنم اینطرف مال خودم است که لذت میبرم ان طرف برای گاوهایی که بد نگاه میکنند...من از این کنج دنج خالیه تنهایی لذت میبرم.ان کنج بماند برای انهایی که روحشان حقیر است.

یک روز بیرونی

ترسیده ام

میدانم هرچه خدا بخواهد است اما

میترسم




+شدیدا به بیرون نیاز داشتم فقط بیرون از هر نوعی

+کتاب جدیدی شروع کرده ام.شروع ها را دوست دارم همانقدر که خانهی کتاب گرگان را

هروقت میروم داخلش مردی چارشانه روی راحتی جلوی در نشسته و گیتار میزند ارام

از همانهایی که یکی امروز صدایش میاید یکی فردا ولی ارامت میکند.و هیچ حسی با ورق زدن کتابهایی که انتخاب کرده ای که از بینشان بخریو همچنان گوش دادن به صدای گیتار مرد  برابری نمیکند


+پاورقی های زندگی ام از متن زندگی ام بیشتر شده انگار.درحاشیه نشستن انقدرها هم بد نیست

از عجایب عاشقانه

رفته ام زیر پتو دم شومینه میخواهم بخوابم

کودک دوسالهی 26 ساله ام میاید و میگوید بیا تقسیم کار کنیم من میخوابم شما چایی بذار

بعد تندی میخندد و میرود زیر پتو و در انی صدای خرو پفش میاید

من هنوز حیرت زده ام


بعدا نوشت:

نباید بخشید.کسی را که بارها اورا بخشیده ای و نفهمید.تا این بار در ارزوی بخشش تو باشد.....

گاهی نباید صبر کرد باید رها کردو رفت تا بدانند که اگر ماندی رفتن را هم بلد بودی

عزیزه معجزه ی کوچک امروزم را رقم زد

انقدر کسلم که چپیده ام لای پتو و همه اش غلت میخورم .گوشی ام را نگاه میکنم

نه زنگی

نه پیامی

نیاز دارم به یک ذره دوست

نه مثل اینکه خیال زنگ خوردن ندارد

گوشی را برمیدارمو به دوتا از همان یه ذره دوستان پیام میدهم.شاید باب حوصله ام باز شود

ولی نمیشود

جوابی هم نمی اید

به یک دوش نیاز دارم....حس میکنم  حالو هوای بیمارستان و الودگی اش از دیروز هنوز در تنم مانده

اصلا هم منتظر معجزه یا هرچیز خوشحال کننده ای نیستم

یک هو یک پیام انچنان سر شوقم میاورد که اصلا یادم میرود با این حالم نمیشود به مسافرت رفت

ولی من میروم

هفدهم کنکور دارم ولی میروم

مهم نیست

بگذار هرچه میخواهد بشود.من واقعا به یک مسافرت با دوستان دانشگاهم نیاز داشتم

نه

من واقعا به یک مسافرت ان هم مشهد نیاز داشتم

شما نمیبینید

ولی من دو بال دارم

دارم پرواز میکنم

:))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))))