دختری...



دختری هستم از تبار باران ...اما ماتم گرفته دلی دارم از جنس شیشه.....اما مه گرفته

دیدگانی دارم به زلالی آب و
دستانی به گرمی خورشید..
نام من آن سپیده تاریک صبحگاهی ست....

روزگار عجیبی ست..


کسی راکه دیروز با خشم از خود میراندمش

اکنون با مهر بر خانه دل نشاندمش..

فردا را نمیدانم چه خواهدشد اما

کاش هرگز روزی را نبینم

که اهل دل را با خشم از خود برانم.

راهی دیار درد

 

می روم از این شهر

..می روم سوی دیار پر درد

می روم آنجا که از آسمانش باران سیاه خاطره می بارد

می روم آنجا که هر سویش گذشته ی تلخ را به رویم سیلی می زند

..آنجا که هر لحظه اش آرزوی هزار بار مرگ است

 ..می روم سوی زادگاهم

..که شاید هم او شود آرامگاهم


تولد.....

 


امروز روز من بود... روزی که من شروع کردم زندگی را...سال ها پیش چنین روزی..به دنیا آمدم با طالعی نحس..

۲۶ تا ۱۴مردادَگذشت...

آره ،امروز تولد منه..چه تلخه اما این تولد...

                                        منو و تنهایی ،یار دیرین..

                                           کیک بی کسی و شمع های سوخته ی به همدمی!

همه فراموش کردن بودنم را..

                        اصلاً شاید نیستم من..

                   هستی بیخود تلاش نکن تو نیستی!

خیلی سخته مرده باشی اما

                                    میون زنده ها زندگی کنی

سخته نفس بکشی اما

                                    کسی حس نکنه بودنت را

جشن امروز به تلخی گذشته ،گذشت..

                                 تازگی نداره!

سالهاست که گم شده ام در خاکستر تنهایی......

هستی...تولدت مرگ باد.

دوستی ......یا....عشق...


دوستی یک رابطه دو سویه است که بر خاسته از دگر خواهی است و محو شدن در یار

عشق اما یک علاقه خود خواهانه است که عاشق و معشوق برای رضایت دل خود عشق میورزند نه دیگری

دوستی برخاسته از شناخت عاقلانه و با آگاهی کامل است

عشق اما بر خاسته از یک حس شدید زودگذر است بدون آنکه واقعیت معشوق را بشناسد.

دوستی در طول زمان محکم ر و عمیق تر می شود,

عشق اما با گذشت زمان رنگ کهنگی و عادت می گیرد.

دوستی حس زیبای زیستن سرشار از آرامش است

عشق اما سراسر آشوب و دلهره و هراس است.

دوستی دل یار را می نگرد و سیما کم اثر است

عشق اما به زیبایی یار نازد و غافل از درون.

دوستی نهر روانی ست که پایانی ندارد

عشق اما جوی باریکی ست که به کویر می رسد.

در دوستی رقیب محبوب است و عزیز        

در عشق اما رقیب منفور است و محکوم به مرگ.

در دوستی نفرت جایی ندارد

اما عشق را تار مویی فاصله است تا تنفر.

دوستی عشقی ماندگار و پایدار است در زندگی.

عشق اما هوسی زودگذر و ویرانگر است در زندگی...              

اما ای دوست!

دوستی آن است پاک و خالص و از صمیم قلب باشد

                                                     پر از مهر و معرفت و صداقت   وآن دوستی که ثابت قدم می شود

                                    عشقی بی حد وحصار

                                                      عشقی پایدار و ماندگار. .

 

                                      

                                                              

 

ترانه پرواز....تقدیم به دوستی که حس زیبا بخشید برای ترانه پرواز

 

با آنکه توانم نیست دگر,ولی باز

پر هیاهو می سرایم ترانه پرواز

عزیزان بیایید غم را به قاصدک و غصه ها را به باد بسپاریم

بیایید از دریچه ی زیبای قناری ها زندگی را بنگریم

دانم که ز تلخی ایام دل پری در سینه دارید

اما پرواز آن است که با بالی خسته در آسمان پر بگشایید

غرق در کوچه های پر پیچ و خم دنیا

غافل از آنیم که بهر ساده زیسن آمدیم نه مکر وریا

گر خنده کودک شیرین سخن را بر دیوار دلت قاب کنی

گر دعای پیرزن خمیده را بدرقه راه فردایت کنی

خواهی دید که آسان می شود زیبا زیستن

خواهی دید چه شیرین می شود بر مخمل ابرها خفتن

آری باز هم باید سر داد: زندگی زیباست

باز هم باید عاشقانه خندید به هر آنچه رویاست

رویاست آن حس پاک صبحگاهی

که باد می نوازد برگ های صنوبر را گاه و بی گاهی

رویا صدای نغمه بلبلکان در گوش درختان

که زمزمه وار برایش می سراید از ترانه باران

گر ز سختی و دشواری ایام نالانی

تو پایان راه نگر که بیهوده سرگردانی

سالها خواهی خفت بی آنکه نفس برآری

این چند صباح دنیا را پس بهتر است غنیمت بشماری


يار شيرين


غربت غم گرفته من پايان نداره

اين دل وصله خورده باز دلداري نداره

باز خواب من آشفته شد از غم بي فردايي

همدم من شده باز آن يار وفادار،تنهايي

باز به ميان جمع هستم و دل در کنح ويرانه آرزوها.

روزگاريست دگر در پي يار نيستم

خواهد آمد اگر خواست به سراغم

اما چه کنم با اين احساسات غم آلود گذشته

سخت ميگذرد بر من هر لحظه از اين دم و باز دم

دل به فردا مي سپارم، شايد امد يار شيرين رويايم..

دخترک وستاره


قصه من، قصه يه دختر تنهاست...دختري که همدم شبهاش سوسوي ستاره هاست...دخترک دلش

از همه آدما گرفته بود. اون، جايي رفته بود که برگ هاش شکسته نبود..دخترک يه ستاره داشت تو

  آسمون که  شبها دلش به چشمک اون خوش بود..ستاره هم تو آسمون ميچرخيد و ميدرخشيد تا

دخترک رو شاد کنه..

ستاره روزا  تاب نداشت تا شب به تماشاي چشاي دخترک بره...دخترک هم که دلش به چشمک

ستاره خوش بود تو آسمون چشم ميچرخوند تا ستاره شو پيدا کنه..ستاره هم با شيطنتاش اون و

خواب کنه...

يه روز دخترک قصه ما دور از چشم ستاره نگاهش به گل نرگس باغ همسايه افتاد و محو تماشاش

شد...تا غروب چش ازش برنداشت..شب که ستاره واسش چشمک ميزد اون همه خيالش پيش

نرگس بود...ستاره کم محليشو به دل نگرفت...اما فردا که شد دخترک باز به تماشا رفت...عطر

نرگس هر روز مستش ميکرد و عشوه هاش خوابش..ديگه شبا تو آسمون دنبال ستاره چشم نمي

چرخوند..

ستاره دلش شکسته بود از بي مهري دخترک...خودشو کنج آسمون،پشت ابر سياه مهربون پنهون

کرده بود..ديگه نه مي درخشيد و نه چشمک ميزد.. دختر ک تنها همدمش شده بود عشق نرگس باغ

همسايه..نرگس که عشق دخترک رو ميخوند از نگاهش..هر روز زياد ميکرد عشوه و نازش.

ستاره ي دل شکسته اشکش چکيد به دامن ابر سياه..ابر سياه غمشو پرسيد و راز دل شکسته شو

فهميد..ابر سياه دلش گرفت از غم ستاره ما...آرووم آرووم اشکش چکيد و گونه ي نرگس رو

خراشيد.. ابر ميباريد ونرگس از بي پناهي در اوج غرور مي لرزيد..کم کم کمر خم کرد و روي

خاک باغچه خوابيد....

فردا که دخترک به شوق ديدن ناز گل نرگس از خواب پريد..وقتي رفت کنار باغ همسايه جاي خالي

نرگس ، قلبشو خراشيد..خيلي چشم چرخوند اما جز چند برگ پژمرده چيز ي نديد....دلش غصه

دار شد و تنها...شبا که تنهايي آزارش داد نگاهش به آسمون پر ستاره افتاد..يادش اومد ستاره اي

داشت اما هر چه نگاه کرد اونو پيدا نميکرد..مي خواست با ستاره درد دل کنه،گله از ابري که

ستارشو ازش گرفت کنه..اما اون نمي دونست که بي مهري خودش دل ستاره رو رنجوند و اشک

ابر سياه رو غلطوند..ستاره هم که يه نگاه ديگه مشغولش کرده بود دخترک و غماشو از ياد برده

بود....دخترک ما باز دلش تنهاشد وغمش قد يه دنيا....!

دلسپردگي

واسه دلسپردگي هام من فقط اجازه مي خوام

واسه نوشتن از تو واژه هاي تازه مي خوام

براي دل بريدن از تو من صبري بي اندازه مي خوام

براي اين همه احساس،من فقط درکي شاعرانه مي خوام

براي طلوع چشمات من شبي بي ستاره مي خوام

براي تحمل دردهام من کمي اراده مي خوام

براي رسيدن به تو،من غمي دوباره مي خوام

براي پيمودن راه پر خطر ،من دلي سنگواره مي خوام

واسه شعر گفتن از تو،من حالي عارفانه مي خوام

براي دلسپردگي هام من فقط اجازه مي خوام

براي درد دل هام من فقط چشمان پر افاده مي خوام

براي ماه،ستاره هاي قلبم من فقط تو رو مي خوام

اي از گل زيباتر،از شبنم زلالتر من فقط تو رو مي خوام..

«تو را گويم اي عشق..»

نه دل ماندنم هست و

                               نه پاي رفتنم

رو به سوي جلو دارم و

           چشم به عقب

دل تورا مي جويد

                         در هر سو و هر نگاه

اما دگر تاب و تحملم نيست

                                        دگر طاقت و صبرم به انتها رسيده

مي خواهم تورا         مثل حس تشنه به آب

دوست دارم تو را     بيشتر از آنچه مجنون ادعايش را داشت

اما چنان روزگار زهر چشم ميگيرد

که توان ادامه را از دست داده ام

سپردم خودرابه باد بي رحم سرنوشت

بستم در کوره داغ دل را

تا که خاکستر شود آنهمه شعله و اتش عشق

اين چه بازيست که هر دم روزگار با من دارد

دست بر هر آنکه مي گذارم

                                               يا چنان پر پروازي ميگيرد که نمي بينم رفتنش را

                                              يا چنان سنگين و بي بال مي شود که دگر خيال پريدنش نيست

همان بهتر که اين دل در خود بميرد

عشق را بايد سوزانيد

نفس را بايد خشکانيد

ديده را خاموش بايد کرد.

از من رنج به دل مگير گر پريدم ز کويت

پر وبالم شکستم تا تو بال و پر بگيري

اما تو قصد پرواز نداري.

بدان گر رفتم از کويت اما

دلم آنجاست..

دگر نه خوشي دارم و نه خنده

                                   نه دل دارم بسوزانم

                                                   نه محبت دارم که برويانم نهال عشق را..

همه را جا گذاشتم..

ميان خطوط پر پيچ دستانت

                                               پشت پلک هاي گريانت

                                                                                    زير درياي ديدگانت...

دلکم...

دلکم مي دونم چقدر غصه ات ميگيره

وقتي فکر مي کني اونم يه روز خنده شو ازت ميگيره

دلکم اشک نريز واسه روزاي تنهايي

مي دونم اون از سفر مي ياد با چشماي رويايي

دلکم ميدونم بازم فکر شکستن داغونت مي کنه

اميدت به خاطره هاش باشه که آرومت ميکنه

دلکم مي دونم چقد دوسش داري،قد يه دنيا

اما شايد ستاره تون تو آسمون جدا بشه،اونم بره تو رويا

دلکم غصه نخور،ماتم نگيراينه رسم زمونه

يکي مي ياد مي شه همه دنيات بعد ميره با يه بهونه

دلکم يادته گفتم اين دلتنگي اسمش وابستگيه

اما تو گوش ندادي حرفمو گفتي اون مث خواباي رنگيه

«وادي فراموشي»


در اين روزگاري که نمي يابي

هيچ چشمي را پناه نگاه نگرانت
در اين سوز وسرماي دلها که
نمي تپد دلي به گرمي يک نگاه
در اين وادي فراموشي مهر و وفا
در اين قحطي واژه هاي اميد و ايمان به انتها،
دلي يافته ام بي کينه و پر مهر و صفا
نگاهي دارد به زلالي اشک عاشقان بي ادعا
صدايي پر از شوق و طنين اميد به فردا
دستاني گرم که، مي برد ز ياد سرماي وجودم را
چشماني رويايي که مي برد دل را به عالم مستان..

«سرنوشت»

 
آسمان؛ سرنوشت مرا بر کدامين ابر سياه نوشته اي؟؟
زمين؛ ردپاي من به کدامين سرزمين شوم خواهد رسيد؟؟
زندگي ان گونه پيش رفتن را نمي خواهم
در عشق اين گونه سوختن را نمي خواهم
به کدامين گناه اين چنين رنج بر من رواست؟
آخر چرا زندگي در اين دنيا سراسر بي مهري و جفاست؟
روزگارم همه در تلخي و ناکامي گذشت
آينده نيزتلخ تر از گذشته خواهد گذشت
زمين و آسمان شما گوييد به من؛
روز تولد چه کس گره بر بخت من بست؟؟

آخر خط...



لحظه ها بمانيد....ثانيه ها توقف کنيد!

اينجا ايست بازرسي زندگيست.
کاش دستم يه عقربه زمان مي رسيد و
يک ساعت از حرکت باز مي داشتمش
محکوم شدم ، گناهم عشقي اهوراييست
گناهم اسطوره عشق شدن است.
پاهاي اسب زمان را مي بينم
که شتابان ميرود به سوي رسوايي
اين حکم را خودم صادر کردم
اکنون مي روم سوي دار مجازات..
آنجا که هوا باراني ست
باران سرزنش و ملامت
مي دانم که ارزشش بيش از اينهاست
اما...
اما گر او بود چنين مخاطره مي کرد
سر در دهان اژدها مي برد بي مهابا؟؟
اين است آن عشق افسانه اي که
هرگز نمي يابي ميان اين دل هاي چرکين
لحظه ها....ثانيه ها..
ساعتي درنگ کنيد
تا شما نيز اسطوره شويد..

او مي آيد..


کسي در راه است
چشم به جاده بي انتها دوختم
او مي آيد..
اگر امشب و فردا شب نيامد
شب هاي دگر حواهد آمد
اميدم به آن کور سوي نوري ست که
در دور دست جاده
هر از گاهي سو سو مي کند
اومردي ست از جنس آسمان
يکرنگ و بي انتها..
دلي دارد به نرمي گلهاي نرگس ،به لطافت باران و
به وسعت درياي بي طوفان
چشمانش همه برپاکي نگرد و
نگاهش طلوعي از ايمان
قامتي دارد به بلنداي سرو سرکشيده ي باغ همسايه
صدايي دارد به دلنشيني صداي قطرات باران بر گونه ي گل
مي آيد او..
مي دانم که مي آيد..
اما کاش..
بيايد پيش از آنکه،
سو از اين چشم رود و
شور و شوق از دل...

دلتنگم...



دلتنگ آن روزها که
محبت در دل ها جايي داشت و
معرفت در کلام بهايي..
روزگاري گر چشمي اشک داشت
دلي بي تاب مي شد
گر سري تب داشت
ديگري بي خواب مي شد
شب اگر ستاره نداشت
ماه بي تاب مي شد
آسمان اگر ابر نداشت
غمگين و بيمار مي شد
دلتنگ آن يکدلي ام که
از دل بر ميخواست و
از چشم جاري مي شد
روزگاري گل نرگس سر بلند نمي کرد
هر چند باران بر او مي تازيد
پيچک کمر خم نمي کرد
هر چقدر ديوار بر او مي ساييد
زندگي آن زمان رنگ داشت
قلب ها آن زمان در داشت
چشم ها آن زمان شرم داشت
روزگار غريبيست؛ همه از ياد برده اند
آرامش شيرين را... .