114
جایی که ترس تمام میشود
و ایمان آغاز میگردد
بگذار وارد شوم
جایی که ترس تمام میشود
و ایمان آغاز میگردد
بگذار وارد شوم
تو همیشه منتظری که منو بگیری
آرام آرام به تهِ آب می سُرم
به سوی ترس!
به سوی همان چیزی که انتظارم را می کشد'
من
منتظر دلیل بودم
و صدایی که هیچوقت نیامد!'
بیرون می روم
زمین در سایه روشن فرو می رود
از دور صدای ملودی آرام اش، روحم را جلا می دهد'
مثلِ همیشه در تاریکی کز کرده و فقط پنجره هایش می درخشد
از ته این کافه، چیزی روی لحظه های پراکنده ی این شب بر می گردد!
من تمامِ روز را پیموده ام تا سر انجام به اینجا برسم _
همه چیز وا ایستاده، حتی این هوای سنگین، آبی رنگ تیره چون آب
در سایه های این خیابان، چیزی دارد انتظارم را می کشد!
همان جا ، درست در گوشه ی آن خیابانِ آرام است، که زندگیم شروع خواهد شد!'
تمامِ حِس ها...
بی تو... خاکستر می شود
چیزی درونم می پیچد، چیزی هست...
تقریبا" هیچ!
همان که، رنگِ آرامش را از من می گیرد
هیچ چیز جای خودش نیست!
هیچ چیز...
نه من
نه خودم
نه همین که "هستم" !!!
نفس می کشم ولی...
این نه آن زنده بودنی است که همه می دانند!
چقدر حرف لابه لای این درد، جا مانده ...
مثلِ حسِ پنهانی که پیدایی ندارد!
.
.
.
نه دیگر هیچ نشانی، از هیچکس نیست!

زمان چه بی صدا، به نرمی پروازِ پروانه ها می گذرد ... !
در حجمِ این شبِ بی انتها...
در همین احساسِ پنهان
کنارم باش
شبم، دلم و شرابم را
به تو می بخشم!
به بهانه ی رسیدن به نگاهِ نافذِ تو
و می ستایم...
نگاهِ مردی که همیشه بنفش لبخند می زند
و عطرِ حضورش بنفش می پاشد
بر سایه های ابهام!
فقط خیالت کافیست، تا پشت کنم به تمامِ چیزهایی که هنوز ...
زندگی اش نکرده ام!
کلماتِ ناتمام . . . جمله های ناقصی که ، همواره باز می گردند!
در خود حبس هم که کنی
به مانند بوی بنفشه ای که گاهی از نعش های در حالِ پوسیدن . . . می آید!
غلیظ اما خالص
باز بر می گردند!!!
این شب _ بوی تندِ چوبِ نمناک می دهد!
فردا بر سرِ تمام شیشه های کدر
باران خواهد بارید!
این هنوز _ هیچ چیز فوق العاده ای نیست!
همه چیز به خاموشی باز گشته _
سایه اش اما. . .
همان معنای نامعلوم !!!
نگاهم که می کنی
به انتهای چشم های تاریکت می لغزم !!!
شب... با همه ی سنگینی اش،آرام... آرام... روی اجسام می نشیند
پخش می شود...
کسی نمی بیندش، ولی آنجاست و روی تمامِ چراغ ها را می پوشاند...
روی تمامِ دیدنی ها یا ندیدنی ها را!
روی تمامِ رنگ ها را
... نه هیچ چیزِ محکمی است، نه هیچ چیزِ تازه ای! چیزی است نرم و مبهم که پیش از این نیز دیده ام
به مانند مهِ غلیظی لابه لای درونم نفوذ می کند
تمامِ سایه ام، در این تاریکی ذوب می شود! نیست می شود _
می آید... باز همان صدا...
همان صدای نحیفی که پر از همهمه های بی صداست!
همان چهره ، با چشم های روشن و توخالی! همان پرتره که با مدادم ... هاشور زدم!!!
با همان لبخند محزونِ همیشگی اش، دارد به آرامی در درونِ خود می پوسد!
دارد آرام ... آرام... دور می شود
او دارد می رود که سر نبش خیابان بپیچد ،می پیچد _ در طی یک ابدیت!
بودن یا نبودن!!!
فرقی نمیکند...
وقتی همیشه اینجایی!
از لاشه ی زمان، آویزانند !
بوی مرگ میدهند اما...
این سکوت
همیشه زنده خواهد ماند !!!
عمرِ آرامش
کوتاه می شود
مثلِ خوابِ پروانه ها!"

لایِ نوشته ها هم
جا نمی شوند
هر چند کوچک!"
این حقیقت دارد که من
به دیر هضمی "واقعیت" دچار شده ام!
باید در یک تابلو از شرِ این احساس، راحت شوم
اینجا حتما "رنگِ واقعیت" بر تابلو حاکم خواهد شد
اما همیشه...
همیشه باید از واقعیتی شروع کرد
بعدا همه ی نشانه های واقعیت را محو کرد!
در هر صورت جای هیچ نگرانی نیست...
چون مفهومِ آن واقعیت همواره به صورت یک علامت پاک نشدنی
باقی خواهد ماند!!!
من و تو
درونِ سایه ی هم
رنگ می گیریم!
قدرت هنر چه ستایش انگیز است!!!

آرام ، آرام !
.
.
.
شد تمامی ام _
مثل خرامیدنِ یک حس
در حصار بودن!
چه آهسته تمام ِ تاریکی را
راه می رود...
ولی دور نمی شود!!!
به انتهایش که میرسم... از خود بیخود، در نیستی گم می شوم
اینجا
هیچ نمی دانم چه می خواهم!
هیچ!!!
هر اندازه که این ذِهن را بکاوم
باور دارم
با او
هیچ نمی خواهم "