مستقل
يك روز صبح كه بيدار شدم جنازه يك سوسك كف سالن بود ، اما هنوز نيمه جاني داشت و دست و پا ميزد
هر كاري كردم شجاعت دور انداختن اون جنازه ي نيمه جان رو نداشتم . ترجيح دادم رهاش كنم و برم سركار ، خوشبختانه ظهر علي مي خواست بره به خونه سر بزنه ، ازش خواستم اون جنازه كثيف رو دور بندازه 
اما صبح روز بعد هم يه جنازه ديگه تو سالن بود
منكه هيچ روزنه اي رو باز نميذارم و اصلا خونه نيستم كه دري باز باشه پس اين سوسكها از كجا ميان
خوشبختانه چون كف سالن رو تارومار پاشيدم سوسكها رو مرده ميبينم و الا اگه زنده باشن كه اول صبحي سكته رو زدم !!! به هر حال حس كردم براي داشتن استق لال ديگه وقتشه كه دستم رو به زانوي خودم بزنم و بلند شم
جارو و خاك انداز رو اوردم و اون جنازه رو دور انداختم در اين حين شايد 5 كيلو وزن كم كردم
بعدش فهميدم كه بايد راههاي لوله هاي ورودي ماشين لباس شويي به فاضلاب رو بپوشونم چون سوسكها از چنين مكانهايي ميان تو خونه ، اما ميترسيدم كه حتي به لوله هاي فاضلاب نزديك بشم بنابراين بازم صبر كردم كه يكي از اعضاي خانواده بياد و برام اين كارو انجام بده...
__________________________