مستقل

داشتن يه زندگي مستقل هميشه آرزوم بوده ، اينكه تو خونه ي خودت باشي و فقط به خودت پاسخگو باشي :) اما رسيدن به اين استق لال سختي هايي رو هم داره !!!

يك روز صبح كه بيدار شدم جنازه يك سوسك كف سالن بود ، اما هنوز نيمه جاني داشت و دست و پا ميزد هر كاري كردم شجاعت دور انداختن اون جنازه ي نيمه جان رو نداشتم . ترجيح دادم رهاش كنم و برم سركار ، خوشبختانه ظهر علي مي خواست بره به خونه سر بزنه ، ازش خواستم اون جنازه كثيف رو دور بندازه  

اما صبح روز بعد هم يه جنازه ديگه تو سالن بود  منكه هيچ روزنه اي رو باز نميذارم و اصلا خونه نيستم كه دري باز باشه پس اين سوسكها از كجا ميان خوشبختانه چون كف سالن رو تارومار پاشيدم سوسكها رو مرده ميبينم و الا اگه زنده باشن كه اول صبحي سكته رو زدم !!! به هر حال حس كردم براي داشتن استق لال ديگه وقتشه كه دستم رو به زانوي خودم بزنم و بلند شم جارو و خاك انداز رو اوردم و اون جنازه رو دور انداختم در اين حين شايد 5 كيلو وزن كم كردم بعدش فهميدم كه بايد راههاي لوله هاي ورودي ماشين لباس شويي به فاضلاب رو بپوشونم چون سوسكها از چنين مكانهايي ميان تو خونه ، اما ميترسيدم كه حتي به لوله هاي فاضلاب نزديك بشم بنابراين بازم صبر كردم كه يكي از اعضاي خانواده بياد و برام اين كارو انجام بده...

نوشتن و مدرسه

سلام بلاگفا

سلام دوستاني كه اين نوشته رو مي خونيد

بعد از مدتها امروز اومدم و دوباره نوشتم..ياد روزگاري كه تب نوشتن و وبلاگ نويسي تند بود ... ياد ايامي كه وبلاگ مي ساختيم و حذف مي كرديم :)

اونقدر محيطهاي اجتماعي گسترده و متنوع شدن كه ديگه وقت نوشتن نداريم ... كپي ميكنيم و بدون زحمت روشن كردن سيستم كامپيوترو غيره به كلي نفر به اشتراك ميزاريم... اما هيچ چيز جاي دلنوشته رو نميگيره ، اونم تو جايي كه راحت بنويسي و از قضاوت و تمسخر و درك نكردن نترسي .

من اگه ننوشتم دليلش محيطهاي متنوع نبودن .. دليلش چيزهايي غير از اين بوده ... يكيش روزمرگي هاي مدام و تكراري...

بعد از 11 سال توقف در تحصيل زمستان93 به دانشگاه رفتم ، شوق و ذوق وصف ناشدني اي در من بود ، دليل ادامه تحصيل من فقط و فقط تكرار دوران شيرين تحصيل بود ، درس خوندن ، شب امتحان ، استرس نمره ، رقابت ، خستگي كلاس ... همه اش براي من شيرين است . 

همين كه كيف پر از كتاب رو رو دوش ميندازم و مسافتي رو ميرم و برميگردم در من شوق ايجاد مي كنه ، همين كه استايل دانش آموزي رو دارم و همين كه همكلاسي دارم ... همين كه دوست جديد پيدا ميكنم ، همه اش شيرين است .

هر پنجشنبه براي كلاس ذوق داشتم و خستگي برام معنا نداشت اما...

اما روز امتحان رسيد ، 16 خرداد 94 صندلي خودم رو پيدا كردم و نشستم ... مراقب داشت برگه ها رو ميداد ، نوبت به من رسيد ،خداي من اون لحظه اشك تو چشام حلقه شده بود ، يادش بخير امتحاناي دوران مدرسه ... اگه نميترسيدم كسي ببينه برگه ي خط دار پاسخ سوالات رو مي بوسيدم ...شوق كودكي رو داشتم كه براي اولين بار به مدرسه ميره . خيلي خوشحالم كه دوباره درس ميخونم تا حالاشم نمره هام از همه ي بچه هاي كلاس بالاتر بوده :) به ياد دوران ابتدايي كه هميشه شاگرد اول بودم :)

گاهي...

گاهي وقتها دلزده ميشم از اين همه دوندگي و حرص بيهوده كه به پوچي ختم ميشه ...

عشق هم پوچ مي شود وقتي به پشت سر نگاه ميكني ...

بايد رها بشم و قيد همه چي رو بزنم... فقط تنهايي تسكينه منه.

 

خاطرات

قصه من و غم تو

قصه گل و تگرگه

ترس بی تو زنده بودن

ترس لحظه های مرگه

ای برای با تو بودن

باید از بودم گذشتن...

15 سال پيش ، غروب خنك تابستون ، من و خواهرم ضبط تك كاسته رو ميبرديم توي حياط ، زير درخت انجير ، و اين ترانه رو بارها و بارها گوش ميكرديم ...

تو اونروزها هيچوقت فكر نميكردم روزي برسه كه حسرت اونروزها دلم رو چنگ بزنه ، كه شنيدن اين ترانه اشك به چشمام بياره كه آن روزها رفتند ... آن روزهاي خوب...

 

تو ...

من همين كه با تو باشم ، حتي از مردن هم ترس ندارم . همين كه يك قدم بردارم و بتوانم دست تو را لمس كنم ، همين كه تو در اتاق پهلويي من باشي و صدايت كنم و تو به من جواب بدهي ، من خوشحالم...

 

 

 

گذشت سالها

4 سال پيش چند تا فروشنده اينجا كار ميكردن ، چند وقت پيش واحد مالي از من نشوني هاشون رو ميخواست چون مبلغ زيادي بدهي داشتن كه بعد از سالها هنوز تسويه نكرده بودن ، وقتي اسامي رو ميگفتن اصلا چيزي ازشون يادم نميومد. اسامي رو يادداشت كردم و از چند فروشنده قديمي سراغشون رو گرفتم و پيداشون كردم. نشوني ها رو دادم به واحد مالي و امروز بعد از چند ماه يكيشون اومده بود اينجا... قيافش رو كه ديدم شناختم اما خاطره اي ازش تو ذهنم باقي نمونده بود . 

اومد توي اتاقم و گفت چند سال پيش بهم يه حرفي زدي كه هنوز بعد از سالها تو ذهنمه  و نبخشيدمتون...با اصرار ازش خواستم بگه كه چي گفتم تا ازش حلاليت بطلبم . بعد ميگه به من گفتي كلاهبردار!!!!

شرايط و مسئوليت هاي كاريم سابقا خيلي زياد بود ، گاهي تند ميشدم ، اما در مجموع با توجه به شرايط سخت كاري من ادم مهربون و اسون گيري بودم . اما امروز اين آقا مي گفت : شما خيلي تند و عصبي بوديد !!!الان خيلي تغيير كرديد ، خانمها وقتي ازدواج ميكنند خوش اخلاق ميشن . من حرفشو قبول ندارم . . . چون من خوش اخلاق بوده و هستم . ضمنا اگه بهش گفتم كلاهبردار خودش ثابت كرده كه  حق داشتم چون هنوز بعد از 5 سال بدهي شركت رو خورده و پس نياورده ... 

 

هميشه باش

 

وقتی که تو نیستی
دنیا
چیزی کم دارد 
مثل ِ کم داشتن ِ یک وزیدن ، یک وا‍ژه ، یک ماه !
من فکر می کنم در غیاب ِ تو
همه ی ِ خانه های ِ جهان خالیست !
همه ی ِ پنجره ها بسته است !
وقتی که تو نیستی
من هم
تنهاترین اتفاق ِ بی دلیل ِ زمین ام !
واقعا ... 
وقتی که تو نیستی
من نمی دانم برای گم و گور شدن (!)
به کدام جانب ِ جهان بگریزم ...

                                   " سيد علي صالحي "

 

جاي خلوت

نوشتن هم حوصله ميخاد ... صداي پيانوي فرهاد مياد ... 

گنجشكك اشي مشي

لب بوم ما نشي...

صداي پيانوي فرهاد ...

حتي ميترسم در تنهايي خودم با خودم خلوت كنم ... 

 

دوست

دل بي دوست دلي غمگين است ...

اين روزها به شدت جاي خالي يك دوست در زندگيم حس ميشه...دوستي تمام عيار...فابريك ... خالص...

 

 

 

كوهنوردي

ديروز با چند تا از همكاران به همراه يه هيات كوهپيمايي رفتيم كوهپيمايي. مسير خيلي طولاني و ناهموار بود . تقريبا 8 ساعت در رفت و برگشت پياده روي از تپه هاي سنگلاخ و پر از خار داشتيم . اما براي ديدن منظره هاي بكر و زيبا ارزشش رو داشت . مقصد هم درياچه اي زيبا در دل تپه ها بود كه با بارون و تگرگ شديد در حدود نيم ساعت تماشايي تر شد . توي مسير كوچ نشينان بهمون دوغ محلي دادن و چه دوغي بود !!! واقعا طعمش بي نظير بود ، تابحال چنين دوغي رو از هيچ برند و ماركي نخوردم . سايه درخت چنار بزرگي كه در شروع راه ، ميزبان صبحانه ي گروه بود ؛  مزه صبحانه مختصر رو دوچندان كرد و آرامش عجيبي داشت اين درخت تنومند و مهربون .