سلام به دوستان عزیز و ارجمندم . به تازگی در یوتوب تعدادی شعرهای خوانده شده گذاشته ام ......گفتم شاید بد نباشد شما هم آن ها را ببینید تا از نکته نظرهایتان مثل همیشه استفاده ببرم . با سپاس و درود بر یکایک شما
دیکلمه شعر در صفحه ی یوتوب : http://www.youtube.com/watch?feature=endscreen&NR=1&v=h145uNNcWcQ
مرگ و زندگی در شعر شاعرهای ایرانی
مرگ :
حجاب چهره جان میشود غبار تنم
خوشا دمی که از آن چهره پرده بر فکنم
عیان نشد که چرا آمدم ، کجا بودم
دریغ و درد ، که غافل ز کار خویشتنم ....والخ (حافظ)
مرگ قو
شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد
فریبنده زاد و فریبا بمیرد
شب مرگ تنها نشیند به موجی
رود گوشه ای دور و تنها بمیرد .....والخ ( حمیدی شیرازی )
مرگی دیگر
مرگ در هر حالتی تلخ است
اما من دوست تر دارم
که چون از ره در اید مرگ
در شبی آرام ، چون شمعی شوم حاموش
لیک مرگ دیگری هم هست ...مرگ مردان ...مرگ در میدان ...واخ (هوشنگ ابتهاج . الف سایه )
دوست
بزرگ بود و از اهالی امروز بود
و با تمام افق های باز نسبت داشت
و لحن آب و زمین را چه خوب می فهمید
صداش به شگل حزن پریشان واقعیت بود ....ولخ ..( سهراب سپهری )
مرثیه
به جستجوی تو بر درگاه کوه می گریم
در آستانه دریا و علف
به جستجوی تو در معبر بادها می گریم
در چهار راه فضول ، در چهار چوب پنجره ای
که آسمان ابر آلوده را ، قابی کهنه می گیرد ...و الخ ( احمد شاملو )
اشکی در گذرگاه تاریخ
از همان روزی که دست حضرت قابیل
گشت آلوده به خون حضرت هابیل
از همان روزی که فرزندان آدم
زهر تلخ دشمنی در خونشان افتاد
آدمیت مرد ...گرچه آدم زنده بود ...والخ ..(فریدون مشیری )
زندگی :
آمدن رفتن ، دویدن ، عشق ورزیدن
در غم انسان نشستن ، پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن
آری آری زندگی زیباست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
ور نه خاموش است و خاموشی گناه ماست ( سیاوش کسرائی )
زندگی
شب آرامی بود
میروم در ایوان ، تا بپرسم از خود
زندگی یعنی چه ؟
مادرم سینی چای در دست
گل لبخندی چید
هدیه اش داد به من
خواهرم تکه نانی آورد ...آمد آنجا
لب پاشویه نشست
پدرم دفتر شعری آورد ، تکیه بر پشتی داد
شعر زیبایی خواند ، و مرا برد به ارامش زیبای یقین ...والخ . ( سهراب سپهری )
بهار عرب
سلام . بلاخره طلسم شکست . وبلاگ بعد از مدت هایی مدید به روز شد . اگر چه من این به روز شدن را در شب می گذارم !!! تا به نقل از شعر اخوان ثالث چنین تعبیر شود که :
من امشب آمدستم وام بگذارم
حسابت را کنار جام بگذارم
چه می گویی که بیگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد
فریبد می دهد بر اسمان
این سرخی بعد از سحرگه نیست .
من امشب از راهی دور و با قلبی نزدیک با تک یک شما عزیزان احوالپرسی می کنم . جویای سلامتیان هستم . چه می کنید و در چه حالید ؟ با این تحولات و دنیای بلبشو و پر ازدحام دنیا چطورید . شاید دیگر رمق تحلیل و سیاست و دغل بازی رخت بر بسته باشد ....اما باز هم در مقابل این همه خون و خون ریزی و به نقل از این گفته ی قصار سعدی که فرمود : تو کز محنت دیگران بی غمی ....نشاید که نامت نهند آدمی .....نتوان ساکت و آرام و بی تفاوت گذشت .
آیا : واقعاً به دوستان و یاران و آشنایان دنیای عرب نوید از راه رسیدن بهاران خجسته باد باید داد ؟
آیا : دمکراسی ، نظام پارلمانی وتعدد احزاب به جای خودکامگی و دیکتاتوری خواهد نشست ؟
آیا : استقلال ، حاکمیت ، منابع و منافغ آنها بدون چشم داشت صاحبان قدرت و کشورهای استعماری محفوظ خواهند ماند ؟
نرگس 3
در نوشتن این نامه هست که خاطرات گذشته دوباره زنده می شوند .
اما هر که ندونه ، من خوب میدونم که آهنگ پشیمانی و ناسازگاریت از همان شب اول ازدواج هویدا شد . عکاس و فیلمبردار عروسیتان اینها را بعدها برایم تعریف کرد .
او گفت : عروس انگار باباش مرده بود . شب عروسی که نبود ، شب عزایش بود .
من از همان موقع دانستم که تو در کام دل و دلدادگیت شکست خورده ای ...زیرا دلت را دربست قربانی عقلت کرده بودی .
خود کرده را تدبیر نیست . شاید از جهاتی باید به تو حق داد . آنهمه بی سروسامانی و دربدری ....همراه با فقر مالی و نداشتن امید به اینده برای یک دختر در آن اجتماع طاقت فرسا بود . دست گیری و گرفتاریها ی دوستانت و تعقیب و گریزها امانت را بریده بود .
بدنبال آسایش و آرامشی بودی و می خواستی تا به اتکای تضمینی مادی آنها را بدست بیاوری .
نرگس جان ....تو تنها چهار خط برای من نوشته ای و بعد از سالها یادی از اون عاشق آزرده !! کرده بودی و من اینقدر روده درازی کرده ام .
تو نوشته بودی : رفیق انگار در دیار غرب خیلی بهت خوش می گذرد که دیگر یادی از رفقای قدیمت نمی کنی . و بعد خواسته ای تا به دست حامل این نامه در باره زندگی در این جا مفصل برایت بنویسم .
گرچه میدانم که سئوالهایت بی جهت نیست و دیری ست که تصمیمت را گرفته ای تا خودت را از ان چهار دیواری نجات دهی ، به این ور آبها برسانی و زندگی نوی را شروع کنی .....اما من هم با توجه به تجارب و شناختم ، لازم می بینم تا هر انچه واقعی و حقیقی ست ، برایت صادقانه بنویسم . مختصرا کوتاه چکیده ای در اینجا می نویسم ولی به حامل این نامه آنچه گفتنی است مفصل گفته ام که شرح خواهد داد .
زشت یا زیبا ، بد و یا خوب بودنش موضوعی سلیقه ای ست که در افراد مختلف فرق دارد . بقول شاعر : هر کسی از ظن خود شد یار من . آزادی و آزادگی یا زرق و برقهای شهر فرنگ از دید من نه آنچنان کور و کر کننده است و نه چنان درهم و برهم و بی بند و بار یست که در آنجاها مدام تبلیغ می کنند .
میدانم که سخت تصمیمت را گرفته ای ...اما بگذار تا این نکته را هم یاد آور شوم . اینور آبی ها که سالیانی دراز هست به اینجا سفر کرده اند ......اکثر آنها از هم جدا گشته اند . تعبیر و تفسیرش مفصل است و دلیلهایش در این فرصت نمی گنجد . اما آنها اغلب همانهایی هستند که دیوانه وار و عاشقانه تنها با دلهایشان ازدواج کرده بودند ....همانها که مشهورند به نسل سوخته !! میخواستم شمه ای از دنیای رهایی ها و جدایی ها را در این دیار نشان داده باشم تا شما نیز با داشتن سه فرزند قد و نیم قد .....از حالا با کمک همدیگر یعنی بابای بچه هایت بفکر چتر محافظ و پشت پناه آنها قدم در این راه نا آشنا بگذارید ....
آه نرگس انگار جواب جدی من به درخواست هایت پاک خاطرات آن شب مهتابی را از یادم برد....حالا که سالهای درازی از اون سالها گذشته بگذار تا دوباره خاطره اش را زنده کنم . بگذار تا آنچه بر من در آن شب گذشت برایت بنویسم .
اونشب که ناباورانه آهنگ ناسازکاری را ساز کردی . گفتی برو به یه مسافرت . برو به شیراز ...نهران ..نمیدونم شمال و از این حرفها ..من داشتم دیوانه میشدم . دلم میخواست بپرم و دستهایت را ببوسم . دلم میخواست شروه بخونم . دلم میخواست گریه کنم . آخر من عاشق و شیدایت شده بودم . نه غرورم اجازه میداد که التماس و التجا کنم و نه مهرت از دلم کنده میشد . برایت مثالها زدم . گفتم من مثل یه کبوتر جلد و خانگی هر روز به هوای تو لب بوم شما می آمدم .... شعر و شاعریم گل کرده بود ....یادت میاد ؟ بهت گفتم من و تو مثل آهو و صیاد بودیم ...توفیری نکرد . چه روزها و شب های سختی بر من گذشت . تو تصمیمت را گرفته بودی ....بهر حال من دیگر هر گز از ان کوچه گذر نکرده بودم تا اینکه 5 سال پیش بعد از 15 سال دوری از وطن .......آن شب مهتابی هنگام عبور از کوچه قدیمی تان ....نمی دانی که با چه دل زاری .... گذشتم .
پی نوشت : شروه : شعرهای سوزناک عاشقانه ای که جنوبیها با حزن و اندوه می خوانند .
برای رسیدن به راز و رمز این خاطره بر روی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید
نرگس 2
....نرگس جان ، ببخشید که این را می نویسم . خودت بهم قول دادی ، قسم خوردی تا هر آنچه در دل دارم بنویسم . راستش تو ارزش عشق و شورانگیزی آن روزهای من را نداشتی . من یک طرفه عاشق تو شده بودم . ضرب المثلی هست که می گوید : برای کسی بمیر که برایت تب کند .

شاید حق با تو بود . من بی خودی پاپیچت شده بودم . تو اولین عشق من بودی . عشق یک طرفه و دو طرفه نمی شناسد . مثل دو قطب نا همنام مغناطیس ! فقط می کشد ، جذب می کند . مثل انار مکیده شده ای ، چلانده و از درون خالی ات می کند ، دل فرمانده کل می شود ، و عقل می میرد .
حالا که این طرف آبها هستم . زن و مردهای عاشق و شیدایی را می بینم که هر روز یکی یکی مثل ماهی های فلس دار به زمین می افتند . از هر چه عشق و عاشقی هست نفرتم می گیرد . وقتی جدایی های بی شمار عاشق پیشه های دیروز را ، در غربت غرب می بینم ، از هر چه خود سری و هوس بازیهای جوانی بود ، عقم می گیره . شاید عاشق واقعی همانهایی باشند که هیچ گاه به هم نرسیدند . همانهایی که یک طرفه عاشق شدند و دلشان از عقلشان اطاعت نکرد . بگذریم .
نمیدانم چطور شد که در اینجا ....بعد از آنهمه سال خاطرات آن شب مهتابی دوباره تداعی شد .
آها یادم آمد . همین حالا در حال نوشتن این سطور یادم آمد .
رفته بودم خانه دوستی . در زدم . همسرش آمد ، در را باز کرد . سراغ دوستم را گرفتم . گفت رفته به مسافرت . آن مسافرت دوماه به درازا کشید .
حالا خیلی از آن زمانها گذشته . شاید ، ۷ سال . آن روز که دوباره دوستم را دیدم نمیدانم چرا ناخوداگاه پژواک نجوای تو در آن شب مهتابی در گوشم پیچید....آنجایی که پشت بند حرفت گفتی : ببین تو که در این آرامش و خلوت شب ، با یه نگاه از این رو به اون رو شده ای ....بهتره از این عشق دست بشویی ....اینجا بود که یکه خوردم . اول به آن لمس و نوازشی که خودت هم در آن بی تمایل نبودی مشکوک شدم . بعدش از رقیبهای احتمالی دیگر ....اما طرح سئوالت با حالتی شاعرانه ، و فلیسوفانه من را پاک غافل گیر کرد ....یادم میاد گفتی به این آب نگاه کن ...
گفتم خب منظورت ؟ گفتی ببین آب مثل یه آینه تمام نماست ...منعکس کننده عشق های زود گذر هست...،
دیوانه شده بودم . دلم میخواست مثل راج کاپوی هندی در فیلم سنگام برقصم و غمگین ترین ترانه های دنیا را برات بخونم ....اونجا بود که دانستم فیلمها هم بر اساس واقعیت درست می شوند . حرف تو حرفت آوردم ، .....اما وقتی از دلواپسی آینده ات ، نسبت به بی فائیم حرف زدی باز ته دلم یک امیدی از امیدواری جوانه زد .
گفتم حتما شدت عشق تو را چنان نگران نموده ....در عالم خوش و ناخوشی بودم که باز با طرح سئوالی از اریکه ی خوش عشقولانه به دامنه ی حضیض عشق پرتاب شدم .
انجایی که گفتی .... چند مدتی از اینجا برو .....برو به شیراز ، تهران ....یا شمال ! بگذار تا کاملا .... این عشق و عاشقی از سرت به پره ....دیوانه شده بودم . من در چه عالمی بودم و تو در چه عالمی .......
حالا بعد از اون همه سال ، آن روز که دوستم رو دیدم ...نا خودآگاه یادم به همان شب مهتابی افتاد . به یاد حرفهای آن شب که گفتی به سفری برو .
دلم میخواست به دوستم بگم چرا به مسافرت رفتی ؟ چرا اجابت کردی ؟
..... چقدر بعضی حرفها بهم شبیه هستند . آدم انگار در شعر ها و یا داستان ها خوانده باشد. ....آن روزها که همسر دوستم گفت حامد یه مسافرت دوماهه رفته ، تعجب کردم که چرا ؟ بعدها برایم مشخص شد ، که او را مخصوصا به کشور ایرلند فرستاده .....آنها تمرین جدایی میکردند .......می خواست تا حامد با جدایی و خداحافظی عادت کند .....، سالهایی بعد که همسر دوستم فوت کرد و تسلیم چنگال سرطان شد....تازه مردم می دانستند که آنها مدتهای زیادی از هم جدا و طلاق گرفته بودند . حامد این را در مجلس ترحیم به حضار گفت .
بعد از این سئوالت بود که به حرف در آمدم . خیلی قاطع و مصمم گفتم ....میدونی چیه ؟ من از اینجا برو نیستم ...من حتی یک لحطه هم نمی توانم .....ادامه دارد
پی نوشت ۱ : خاطرات کوچه قدیمی را برای خاطر تو .....ادامه میدهم ...
پی نوشت ۲ : اسم داستان را از عشقولانه به نرگس تغیر دادم .
پی نوشت ۳ : دوستان عزیز توجه بفرمائید ....من هر آنچه ترانه هایی خاطره انگیز بود ، در وب گذاشته ام شما هم میتوانید با کلیک بر روی آن ، ترانه را گوش بگیرید و در فضای آن قرار بگیرید . برای مثال کوچه ، سلطان قلبها ، مرا ببوس ...
نرگس 1
من بعد از ۱۵ سال دوری و دیری از وطن ....در شبی غم بار و دلگیر ، ناگهان هنگام عبور از کوچه ای آشنا ، خاطرات عنفوان جوانی و دل و دلدادگیم را با عزیزی زنده کرد . حال بعد از ۵ سال گذشته از آن .....نامه ای گلایه آمیز ، البته با خاطرات مهر انگیز و یاد آور نهایت شور و شوق و عشق جوانی برایش نوشتم ....گر چه این نامه قاعدتا نمی بایست در اینجا بگذاشتم ....اما دل به دریا زده و ناگفته هایی را با آن بی وفای سیاه چشم درمیان گذاشتم ....شاید به علت طولانی بودن ، در دوقسمت نوشتم

بعد از سلام و احوالپرسی ...امیدوارم زندگی بر وفق مرادت باشد ، گر چه آب رفته را نمی شود برگرداند ... اما با یاد و خاطره اش ، گاهی باعث رفع عطش می گردد . ۵ سال پیش هنگام دیدار از وطن ، در شبی دلگیر ، و ظلمانی ، هنگام عبور از آن کوچه ی بن بست ، خاطره هایی از دل و دلدادگیهای جوانیمان زنده شد . وای نرگس نمی دونی چه حالی شدم . نمیدانستم خواب می بینم یا بیدارم . ناگهان شدم باز همان جوان ۱۷ ، ۱۸ ساله ای که بودم ....انگار همه ی وجودم شده بود گوش و چشم و بینی .
هم صدایت را می شنیدم ، هم بوی عطر گل و یاس و محمدی منزلتان استشمام می کردم هم باز انگار برایت ترانه سلطان قلبها و مرا ببوس می خواندم .
نمیدانی چه حالی شده بودم ، پایم رو سست کردم و در ان سیاهی به ته کوچه نظر ی انداختم ....دوباره از اعماق وجودم خاطره هایی فوران کرد .
یادم امد به آن شبی که هوا صاف بود ، ستاره ها بلیک بلیک می کردند ، و ماه چهارده خندون و کامل می تابید . در اوج خوش لذت عشق سر از پا نمی شناختم ، دورتر از منزلتان جوی اب روانی بود ، به پیشنهاد تو ساعتی به کنار اون رفتیم . مثل کودکانی که در عالم کشف و شهود باشند .... ان خلوت دل خواسته ، من را وسوسه کرده بود ...در مقابل آن همه لطافت و ظرافت ، چون آتشی در کنار پنبه و کبریتی بر انبار کتان در حال گر گرفتن بودم . دست خودم نبود . محو چشمهای سیاه و سینه ی مرمرینت شده بودم ، اندامی که برازنده ی آن دامن چین دار و گلدار بود ، همان دامنی که در نسیم بهاری میرقصید و مرا پاک از خود بیخود کرده بود .
وقتی واست ، در هم تنیدن شاخه های درختها را در انعکاس آب تشبیه می کردم ، و در آن شب مهتابی با شنیدن صدای جیرجیرکها و قورباغه ها ، قند در دلم آب می شد ... چشمم به لبهای غنچه ایت دو دو میزد ...میخواستم تا نظرت را بشنوم . آن شب در عالم کوچک و بزرگ خود ، داشتم سند دائمی و پیوند همیشگی این رابطه ی عاشقانه را مهر و موم می کردم ....که ناگهان با طرح سئوالی شاعرانه از تو ....غم و درد و رنجی جانکاه بر سرم آوار کرد .....در تمام آن لحظاتی که داشتی واسم صغری و کبری می کردی ....بدنبال مقصر می گشتم ....آخرش برایم معلوم نشد که چرا یک باره آن تصمیم را گرفتی . اول فکر کردم شاید بخاطر آن لمس و ناز و نوازش ناخواسته بود ...بعد فکرهای ناجور دیگر از رقیبهای دیگر بسرم زد.....خلاصه در تمام نی نی چشمانت و در تمام پهنای زلال سیاهیش رازی نهفته و مشکوک می دیدم که مرا در حالتی دوگانه ، عاشقانه و انتقام جویانه قرار می داد .
تا ان موقع برایم کشف نشده بود که تو هم شاعره ای و عاشقانه می توانی خواسته هایت را مطرح کنی . به همین خاطر آچمز شده بودم .
.....................................................
.....من این داستانک را خیلی وقت پیش نوشته بودم و تا همین جا .....پشیمان شدم ...حالا نمیدانم ادامه اش بدم یا نه ....اما همه اینها را می گذارم برای بعد از فردا شب که کلی همشهریها و هموطنان دیگر از شهرهای مختلف به اینجا خواهند امد ...ما جای شما را خالی خواهیم کرد.
پی نوشت : ستاره ها بلیک بلیک می کردند . /ستاره ها سو سو می زدند . چشمک می زدند .
(کنسرت بزرگ تلفیقی گروه شنبه زاده)
(موسیقی بوشهر و جاز)
دیشب جای همگی شما خالی . همینقدر بگویم که سعیدو سنگ تمام گذاشت . در مقابل دهها هزار نفر هم تا حالا با آن شور و شیدایی الینه نشده بود . او برنامه ی زار را اجرا کرد ولی براستی که خودش زارش گرفت و برای لحظاتی از خود بیخود شد . چنان شیفته ی همراهی و همگامی دستهای موزون تماشاگران بوشهری درخیام خوانی و یزله شده بود که ناخوداگاه پیراهن غرق در عرق نشسته اش را بیرون اورد ، وبه گوشه ای پرتاب نمود....بعدها خودش راز این زار و هیجان و شور و شررش چنین گفت :
۱/ ممنون از همه ی شما به خاطر کامنت های امیدوار کننده و دلگرم کننده اتان .
۲/ آنچه می نویسم و از مسائل روزمره و خاطرات اینطرفها هست ، آیه منزل نپندارید . آنها را به چشم یک محقق نبینید . من در آکادمی تحصیل نکرده ام . تنها از دید و نظر خودم می نویسم . تفسیرش با شما یا محققین و کنکاش گران می گذارم .
۳/ بنا به موقعیت خاص من ، چون ریشه ام در آنجاست (ایران) و شاخ و برگهایم در اینجاست (آلمان) گفته و ناگفته هایم ، چه بخواهم یا نخواهم ، تلفیقی از این دو سر زمین محل زادگاه و زندگی ام نشئت گرفته است .
در اینجا وسائل ارتباط جمعی یکی از ارکان اصلی انعکاس خبرها و اتفاقهای اجتماعی ست . به زبان دیگر آینه تمام نمای درج خبرها و گزارشهاست .
حال در مورد چندین خبر جنجال آفرین که خودم شاهدشان بوده ام ، مطالبی می نویسم . تا بدانید که چقدر خبرهای درج شده در روزنامه ها ، برای مدعی العموم کارساز و کارگشاست .
الف : یکی از آشنایانم که به تازگی مغازه اش را تحویل داده بود . با تمام تلاش و کوششی که کردند ، موفق به فسخ کردن قراد داد تلفن و اینترنتشان ، با یکی از شرکتهای خصوصی مخابرات نشدند . به هر راهی زدند فایده ای نداشت . تنها بخاطر چند روز دیر کرد و باطل نکردن قرار داد ناچار بودند تا سال آینده ماه به ماه پول اشتراک تلفن و اینترنتشان را بپردازند . در وحله آخر تصمیم گرفتند به روزنامه شکایت ببرند و این بی انصافی شرکت مخابرات را در آنجا فریاد زنند .
آن روز که با این آشنا مشغول به کار بودم ، ناگهان گفت باید بروم ، همسرم منتظر است . از طرف روزنامه معتبر اینجا (هانوفرشه آلگماینه) آمده اند و میخواهند راجع به قرار داد شرکت مخابرات مصاحبه ای کنند .
نشان به این نشان که همین مصاحبه کار خودش را کرد ، روزنامه قبل از درج خبر به شرکت مخابرات خبر میدهد که ما در حال چاپ گزارش معترض به عدم فسخ قرار داد هستیم .
اداره خصوصی مخابرات .....در جواب می گوید شما دست نگه دارید ما بزودی با آنها تماس می گیریم و قرار داد را فسخ می کنیم .
آری ....قرار دادی که با مراجعه به وکیلهای معتبر هم ، راه و چاره ای نداشت .....تنها از ترس درج خبر در روزنامه و لطمه به حیثیت و اعتبار شرکت ....حاضر شدند این قرار داد را فسخ کنند .
ب :مرگ در هر حالتی تلخ است .....اما من دوست تر دارم .....که چون از ره در اید مرگ ....در شبی ارام چون شمعی شوم خاموش الف . سایه (هوشنگ ابتهاج)
امدم تا مابقی خاطراتم از اخبار و گزارشهای روزنامه ها ادامه دهم .....که ناگهان خبر فوت ناگهانی دروازه بان تیم ملی آلمان و هانوفر ۹۶ (روبرت انکه) مرا سخت ، تحت تاثیر قرار داد . او که چند سال پیش دختر دوساله اش ، بواسطه بیماری قلبی فوت کرد ، دائم حالت افسردگی داشت . آنها بتازگی دختری ۸ ماهه ای آورده بودند ......
تا نزد خود بزرگ کنند . شاید جای خالی گمشده اش را پر می کرد ....وقتی از تلویزیون خبر خودکشی (انکه ) را میدیدیم ....دخترم گفت دوهفته پیش انکه و همسرش با دختر ۸ ماه اشان را در مغازه ای دیده است که در حال خرید بودند ، او در شهری ۲۵ کیلومتری هانوفر با تصادم قطاری ، این چنین به حیات خود خاتمه داد . یادش گرامی باد .
علت مرگ "روبرت انکه" خودکشي اعلام شد ـ۲۰ کلیک
irna.ir
به گزارش ايرنا، دقايقي پيش رسانه هاي آلمان از مرگ "روبرت انکه" دروازه بان تيم ملي فوتبال آلمان و تيم هانوفر بدون اشاره به جزييات آن خبر دادند. مشاور و دوست "انکه" در اين باره گفت: من نيز اين خبر غم انگيز را تاييد مي کنم. وي ديگر در قيد حيات نيست و دليل آن نيز خودکشي مي باشد. وي با اشاره به اينکه دروازه بان تيم ملي فوتبال آلمان از افسردگي رنج مي برد، از اعلام جزييات بيشتري در باره مرگ انکه خودداري کرد. اين در حالي است که "اشپيگل" نحوه مرگ "انکه" را ناشي از تصادفي دانست که امشب (سه شنبه شب) در يک تقاطع راه آهن در شهر "نويشتات آم روبنبرگه" رخ داده است. "اشتفان ويتکه" رييس قسمت مطبوعاتي پليس شهر "هانوفر" نيز رخ دادن تصادفي مرگبار را در اين تقاطع تاييد کرد. از "روبرت انکه" يک دختر هشت ماهه باقي مانده است که او را در ماه مي به فرزند خواندگي قبول کرده بود. "انکه" که چندي قبل به عفونت روده اي مبتلا شده بود، 4 بازي تيم ملي فوتبال آلمان را از دست داد و براي بازي دوستانه مقابل تيم هاي ملي فوتبال شيلي و ساحل عاج در ماه جاري ميلادي دعوت نشد. "يوآخيم لاو" سرمربي تيم ملي فوتبال آلمان به "انکه" گفته بود که به رغم دعوت نشدن به تيم براي انجام اين بازيها، وي همچنان گزينه اصلي براي دروازه باني تيم ملي فوتبال آلمان است.

http://www.kicker.de/news/video.html (ویدئو خداحافظی با روبرت انکه )
و امروز یکشنبه (۱۵ نوامبر ، ۲۴ آبان) خداحافطی با روبرت اینکه بود . همه ی فوتبالیستها و اعضای قدیم و جدید فوتبال به هانوفر آمده بودند . در استادیومی که هر هفته انکه در ان توپ می زد ، مراسم با شکوه آخرین وداع با او در میان حزن و اندوه برگزار شد . مراسم او را از طریق ویدتو که بصورت زنده از تلویزونها پخش شد خودتان ببینید . صلابت ، جذابیت و مهربانی او همواره فراموش نشدنی و بیاد ماندنی ست .
(۱۶ نوامبر ، ۲۵ آبان ) . امروز هوا بارانی بود . دائم بارشی بی وقفه ، همه جا را خیس و خیس کرده بود . برگهای زرد انباشته شده ، همراه با باد و باران ،در هم می لولیدند . آسماان خاکستری و کسادی کار ، کسل کننده و ملال آور بود . طی چهار ساعت تنها ۶ یورو کار کردم . این ۶ یورو هم تنها از مسافر پیرزنی بود که امروز نصیب من شده بود . طی دو ساعتی که در ایستگاه به انتظار نشسته بودم ، ناگهان پیغامی بر روی دیسپلی (مانیتور) بی سیم تاکسی ظاهر شد . اسم و مشخصات مسافر ، آدرس و شماره منزل او بود . به طرف او رفتم . پیرزنی بود که لنگان لنگان به طرف ماشین آمد . ننشسته گفت : ببخشید ، هوا بارانیه و راهم نزدیکه، میخواهم به دندان پزشکی بروم ....گفتم بفرمائید ....مهم نیست....درست ۴۰۰ تا ۵۰۰ متر دورتر بود ....منتها در خیابانی پشت به خیابان خودشان.....۳ یورو کرایه اش شد . دوباره به همان ایستگاه بر گشتم که در نیم کیلومتری واقع میشد .... خودم را در آنجا ثبت نام کردم ....تا مرکز به محض اطلاع و درخواست مسافر ، به من اطلاع بدهد و من با دیدن نام و آدرس بطرف آن مسافر رهسپار شوم . دو سه تاکسی جلوتر از من بودند ....هر کدام به فاصله هایی با دریافت خبر ...به طرف مسافرانشان رفتند . من در صفی که چند تاکسی دیگر هم آمده بودند ، اول شده بودم ....منتها از رساندن آن پیر زن به دکتر تا موقعی که دوباره پیام دریافت کردم دو ساعتی طول کشیده بود ...کتاب خوانده بودم ، شعرهای حفظی ام مرور کرده بودم ....در عالم خواب و بیداری پستی نوشته بودم ...که باز بر روی دیسپلی آدرسی ظاهر شد .....جل الخالق ، دوباره آدرس همان پیرزن بود . خانم هارتونگ .....خیابان لیست ۱۱ ، مطب دندان پزشک.....بطرف آدرس حرکت کردم . خانم هارتونگ را به خیابان بغلی آن گوبل شماره ۱۶ رساندم . ۳ یورو دریافت کردم و با تخته گاز و قهر و غیض از این شانس کج به طرف شهر راندم . میخواستم به مرکز قطارها بروم . در میانه راه و درست در وسط اسفالت خیابان چشمم به کیفی سیاه رنگ افتاد . از نظرم گذشت که باید کیف پولی باشد . ماشین را در وسط خیابان نگه داشتم و چهار چراغ آن را روشن نمودم . به طرف کیف سیاه رنگ رفتم . بعله ، اشتباه نکرده بودم . کیفی متعلق به فردی با تمام اسناد و مدارک زندگی اش ، بعلاوه مقداری پول . حرص و جوش من تازه شروع شده بود . دوست داشتم در اولین فرصت این کیف را به صاحبش برسانم . از کارت شناسایی سند ماشین ، گواهی نامه رانندگی و شناسنامه و کارت ملی گرفته تا همه ی کارتهای بانگی و بیمه های مختلف ....دو بار پلیس های اسب سوار رد شدند که دیر متوجه اشان شدم . خلاصه آن را به رئیس و صاحب تاکسی شرکتمان دادم ....
یک روز بعد .....
نیمه های شب او موفق می شود شماره تلفن گم کننده را پیدا کند . صاحب کیف بلادرنگ به درب خانه اشان آمده و کیف را دریافت کرده بود . همان شب دوستم و صاحب تاکسی برایم تلفن زد و از ابراز خرسندی و رضایت زایدالوصف صاحب کیف ، با شور و هیجانی تعریف نمود ....گفت مخصوصا گفته است تا از شما تشکری وافر کنم . خلاصه اینکه اگر ، کارم تا اندازه ای دیروز کساد بود ۵۰ یوریی که صاحب کیف به عنوان پاداش و هدیه داده بود ، تلافی اش نمود .....تو نیکی میکن و در دجله انداز ....که ایزد در بیابانت دهد باز ؟! ....خلاصه ،دیروز و امروز هم روزی بودند....و جمع این روزها عمر ما را تشکیل میدهند .... این سبزه که امروز تماشاگه ماست .....تا سبزه ی ما فردا تماشا گر کیست ؟!
(۱۷ نوامبر ۲۶ آبان)
امروز دانشگاههای سراسر المان اعتصاب عمومی داشتند و بر علیه گران شدن ثبت نام و نداشتن امکانات رفاهی بیشتر بر سر کلاسها جاضر نشدند .
سلام به همه ی دوستان خوب ، عزیز و مهربان . قصد دارم به زودی طرحی نو در اندازم . مرتب پستهایی جدید بنویسم .
پستهایم کوتاه و بصورت پیوسته خواهد بود . دیروز فکر می کردم که چقدر مطالب ریز و درشت دارم . بر اثر گذشت زمان همه اش فراموش می شود . چقدر نوشته های پراکنده دارم . شامل مرور زمان می شوند . از حالا به بعد در این مکان بیشتر با شما خواهم بود . شاید هر روز و یا هر چند روز یکی از آنها را در یک پست نوشتم . چنانچه مورد پسند قرار گرفت به همین منوال ادامه خواهم داد . به این معنی که بعد از هر چند مطلب نوشته شده به سراغ پستی دیگر خواهم رفت .
حال نوشته ای را که دو روز پیش در محل کارم یعنی تاکسی نوشته ام برای شما می نویسم ....شاید شب نیز که بر گشتم خاطره ، شعر ، داستان یا مطلبی دیگر نوشتم .
مسافر
مسافرها از همه ی ملیتها هستند . عمده ی آنها آلمانی می باشند . راننده های تاکسی هم مثل همه ی ادمهای دیگر به منافع خود فکر می کنند . مهم نیست اخلاقیات مسافرها چطور باشد . ترجیحا دوست دارند بیشتر آلمانی.....یا اروپایی و آمریکایی باشند . فرهنگ پادداش و انعام دادن ، علاوه بر پول کرایه در اخمو ترین و بو گندوترین آنها عجین شده .
اما امان از مسافرهای خارجی ....فرق نمی کند چه از هم وطن هایمان باشند یا ترک و عرب و دیگر ملل آسیایی . گاهی چنان سنت ، سنت می شمارند که مبادا سنتی اضافه بر کرایه داده باشند . به همین خاطر راننده های تاکسی در اینجا مسافرهای آلمانی را بر دیگر مسافرهای خارجی ترجیح میدهند .
********************
این نوشته هم در گوشه ای از دفتر سیاه مشق هایم یافتم ....نمی دانم تاریخش مال چه زمانی هست ... تمام توصیف ها از دریچه مغازه ای است که رو به باغ و خیابان پر ازدحام باز می شود . و این هم محل کار دیگری هست که در ان مشغول بوده ام .
زنگ کلیسا
آسمان صاف است . خورشید می تابد . نسیمی بهاری می وزد . برگهای درختان در رقصند . گلها با شاخ و برگها هم نوایی می کنند . پرنده ها با صدایشان سکوت را شکسته اند . صدای زنگ کلیسا مسلط است . آدمها با شتاب ، سلانه ، کند یا تند در رفت و آمدند . صدای ماشین ها و بوق هایشان در صدای زنگ کلیسا و پرنده ها گره خورده است . صدای ابی هم به انها اضافه شده ، گوش من همه را در یک لحظه به خود جذب کرده . افکارم گسسته و پراکنده است .
ازکتاب : فن داستان نویسی
میلتن لوماسک : یادتان باشد که نویسندگی شیوه ی مشخصی ندارد . هر چه هست شیوه ی شماست و بس .
آلفرد برنر : هر گونه پیشداوری را کنار بگذارید و از هر چیزی سر در آورید . همه چیز را تجربه کنید . و البته بنویسید . همه چیز نویسندگی در نوشتن خلاصه می شود . اگر واقعا دنبال نویسندگی باشید . حتما موفق می شوید .
جکی کالینز : باید زیاد نوشت . خیلیها فقط حرف نوشتن را می زنند . اما رمز موفقیت در نوشتن است ، نه در حرف زدن .
گرگوری مک دونالد : از وجب به وجب جسم ، اندیشه ، عاطفه ، و تجربیاتت استفاده کن . جرات داشته باش .
لاری گروبل : خودت را به یک منبع درآمد وابسته نکن . ناشرها ویراستارهایشان را و صاحبان مطبوعات سر دبیرهایشان را زود عوض می کنند .
جو گورز : بخوان ، بنویس ، دوباره نویسی کن . و این سه کار را تا سر حد انزجار ادامه بده . و بعد ، باز هم کمی بیشتر .
لاری ل . کینگ : هر بار ، بیش از یک روز از چیزی راضی نباش .
هاورد نمروف : همیشه می شود به تجربه ای دست زد ، نمی شود ؟
راجر زلانزی : سعی کن هر روز چیزی بنویسی .
نانسی پارکر : نوشتن را قبل از خوردن صبحانه آغاز کن .
باب گرین : ننشین فکر کن که در اینده چه خواهی نوشت . بنویس . همین حالا .
مایکل کرایتن : رمز موفقیت من ، مثل رمز موفقیت دیگران است . دائم بنویس ، منتظر الهام نباش . خود نوشتن ، الهامبخش است . اگر موفق شدی ، دائم بنویس ، اگر ناکام هم ماندی ، دائم بنویس . اگر سر شوقی ، بنویس و اگر کسلی هم ، باز بنویس .
ریچارد ویلبر : فقط به خاطر پول ننویس ، بنویس تا دیگران لذت ببرند .
لاری نیون : اگر موقع نوشتن داستانی سر شوق نباشم ، سعی می کنم تا بازگشت آن اشتیاق ، کار دیگری بکنم .
هاوردگوردن : توانایی گوش دادن به انتقادات را در خودت تقویت کن و اندرزهایی را که به نظرت درست می اید ، با استعداد طبیعی ات بیامیز .
جارلز بل : اگر می خواهی نویسند شوی ، تلاش کن بشوی . و گرنه چرا خودت را عذاب می دهی ؟
ویلیام ف . نولان : نوشتن باید مثل نفس کشیدن باشد . کسی قبلا فکر نمی کند که باید نفس بکشد ، بلکه خود به خود نفس می کشد . پس هر روز ، حتی موقع تعطیلات ، لااقل به اندازه ی دو ساعت ، بنویس .
چارلز ادواردبوگ : اگر با پرداختن به کار دیگری غیر از نویسندگی ، خوشبخت خواهی شد ، محض رضای خدا ، همان کار را انجام بده .
« مريمی »
خسته ام ، کوفته ، کسل ، بی حال ، دهانم مزه گسْ ميدهد ، چشمهايم خمار ، غباری از غم بر چهره ام نشسته . دوباره فکرهای گذشته و حال و آينده هجوم آورده اند.
در ميانه راهم ..... به او فکر می کنم ! با تکانهايی که اتوبوس در پيچ و خمٍ کوه و کمر ميخورد چشمهايم سنگين و سنگين تر می شود . کمبود چند شب بد خوابی و کم خوابی ، بسراغم می آيد . اما فکرها و صحنه ها در خواب هم آرامم نميگذارند .
پلکهايم که روی هم گذاشتم صحنه های گذشته دوباره زنده شدند . واپسین دم وداع بود . خود را در زير طاقی درب حياطمان ديدم .
برای سومين بار برگشتم تا از زير قرآن رد شوم .
پدر گفت : حالا جلد کلام الله رو ببوس ! هنگام بوسيدن چشمم در چشمهای به اشک نشسته مادرم افتاد . انگار خجالت کشيدم و خواستم از چشمهای او بگريزم . هیچ وقت طاقت دیدن گریه اش را نداشتم .
مادرم با بغضی فرو خورده گفت : برو به اميد خدا ، خدا پشت و پناهت . بعد از تعطیلات ترم تابستانی بود . دوباره به دانشگاه تهران می رفتم ، بگير و ببندها شروع شده بود .
پدرم تو اين مدت يک دهان شده بود نصيحت کردن و اندرز دادن !
ببين پسرم !! حرف اين دوست و رفقات زياد گوش نکن ، فردا همينا ...مهندس و وکيل و دکتر ميشن ، اونوخت سر شماها ، مشتی شهرستانی ساده و بدبخت بی کلاه می مونه . ما هم از اين کله شقی ها زياد در می اورديم ....
وقتی پدر روی منبر می رفت ديگه براحتی پائين نمی آمد . من هم چشمهايم را روی هم ميگذاشتم و..... به او فکر می کردم . در اين مواقع پدر رضايت ميداد و با غيضی می گفت : از ما گفتن .... از تو نشنيدن ، خود دانی !
آن شب هم از اون شبهايی بود که دو باره پدر اعصابم رو خط خطی کرده بود. وقتی از در اطاق زدم بيرون ، صدای مادرم مشرف به گوشم خورد : ولش کن مرد ! چقدر هی ميگی و هی تکرار ميکنی ! خودشون بزرگند ، عاقلند...
روی مهتابی حیاط ، تنهای تنها ، در تاريکی شب با ستاره های درشت خلوت کرده بودم . هيچ کس نميدانست در دلم چه غوغايی ست . همه ی خاطره ها و صحنه هايی که ....با او داشتم از نظرم گذشت . انگار بهار سال گذشته بود .
گفت : چقدر هی بهانه بيارم و هی رد کنم ، خواستگار پشت خواستگار ، برای هر کدومش يه عيب و ايراد بتراشم ، همه از دستم شاکی شدند .
بهش گفتم : بگو که دلم جای ديگه هس ! کسی ديگه ای رو دوس داری ! به پای اون نشستی ! .
گفت : تو خودت به خونواده گفته ای که کسی رو دوس داری ؟ دلت همراه اوست ؟
در جوابش سکوت کردم . از نظرم گذشت که بايد اول سوزنی به خودم بزنم بعد به ديگری ....با مکثی گفتم : هيچی ، ول کن ، بی خيال شو ، من صبر می کنم تا درسهام تموم بشه اونوقت ....
گفت : ولی تا آنموقع ؟!...
از صدای صلوات ناگهانی مسافرها و بوق بی موقع اتوبوس بیدار شدم .....با داد و هواری که راننده و شاگرد راننده راه انداخته بودند ، معلوم شد که یک خطر تصادف از سر گذرنده ایم ....بعد از آرامشی دوباره ...... پلکهایم سنگین شدند .
مابقی صحنه ها به سراغم آمدند . با او چند لحظه ای بر روی همان مهتابی حیاط خلوت نکرده بودم که ناگهان در فضای آنجا بوی خوش طعم خيار پيچيد . ديدم خواهر کوچکم «مريمی» با يه بشقاب خيار پوست کنده و گوجه های ترش و نمکدون در کنارم ايستاده .
مادرم میدونست من همیشه میوه های نوبر و ترش مزه رو دوست دارم .
مامان گفت اينا رو واسه دادشت ببر !
گرفتمش تو بغل . گفتم قربون خواهر کوچيکه خودم «مريمی» برم . بعد همينطور که نشانده بودمش روی پاهام و در موهای بلند مجعدش بازی می کردم ، يه گوجه ترش گذاشتم تو دهانش .
گفتم : بخور . دهانش ترش مزه شد ، چشمهاش رو بست و گفت : داداش ؟! چرا واسه من «پلی استيشن» نيوردی ؟
ديدم او هم در عالم خودش گله و شکايتی داره ....روز اول که سوغاتی ها را بهشون دادم برای اون مدادهای رنگی و دفتر نقاشی آورده بودم ، ولی برای خواهر بزرگترش « مينا » پلی استيشن .
حس کرده بودم کمی دمق هست ، اما نميدانستم دردش چيه . حالا سفره دلش را پيش من باز می کرد .
گفتم مریم جون تو حالا کوچیکی ، سال ديگه قول ميدم واست بيارم ، گفت : همه بمن ميگن کوچيک ، فسقلی !
از خودم خيلی بدم اومد که مثل ديگران رفتار کرده ام . گرفتمش تو بغل و بوسيدمش ، نه يک بار ، ده مرتبه . گفتم « مريمی » بخدا قولت ميدم دفعه ديگه برات « پلی استيشن بيارم » در همين جاها بودم که با صدای نکره شاگرد راننده بيدار شدم .
بفرمائيد پائين ، نماز ، غذا ، گز ، سوهان .
چشمهايم که باز کردم ديدم پيرزن پشت سریم دستهاش تو هوا تکان ،تکان میده و با غرولند ميگه : هر جا خودشون قرار داد دارند نگه ميدارند . بخاطر اينکه ميخوان يه دس خوراک مفت و مجانی بلومبونند!! .
اکثر مسافرها مثل من کرخت و خواب آلود بودند و به سختی پائین می رفتند .
. دو باره شاگرد راننده بالا آمد و صدا زد : پياده شين . نماز ، غذا ، گز ، سوهان .
سر درد شديدی گرفته بودم ، هنگامی که داشتم از در اتوبوس پياده ميشدم . هنوز صدای «مريمی» در گوشم بود که می گفت : داداش ؟! چرا واسه من پلی استيشن نيوردی ؟ .
.............................................................................................................................
پی نوشت : این داستان در تاریخ سه شنبه، 3 آبان، 1384 نوشته شده است . تشکر از ریویو که راه و روش دستیابی به آرشیو قدیمی را مهیا نمود .
وصیت نامه !
وقتی خودکار و برگه ای را بهش دادند تا آخرین وصیت نامه اش را بنویسد ، خوشحال بود که این نوشته را با رغبت می نویسد .
مجبور نیست تا دیگر به راست و دروغ سئوالهای بی پایان بازجوها پاسخ گوید . برای هر سئوالش شلاق بخورد ، بدخوابی کشد ، قپانی شود ، انفرادی رود ، تحقیر بشه ، زجر بکشد .
بازجوها در بدترین و بهترین حالتها از او شنیده بودند که مدام این جمله را مثل دعایی زمزمه می کند .....لعنت به ارث پدری .
و انگار با این جمله بود که در شکنجه ها بر خود مسلط می شد ، روحیه می گرفت ، اما هیچ گاه راز آن را بر ملا نکرد . و حالا بهترین موقعی بود که باید او با دست خودش در واپسین دم حیاتش بنویسد .
مأموران معذور تیغ ها و دندانهایشان را برای نابودی و غصب ارث پدری او تیز کرده بودند .
وصیت نامه :
سلام . این آخرین لحظاتی هست که در قید حیاتم . گفته اند تا چند لحظه دیگر به زندگیت خاتمه میدهیم . وصیت نامه ات را بنویس که وقت تنگ است .
حالم خوب ، خوب است . عزیزانم ، صورت مهربانتان را می بوسم و چنانچه کدورتی از من دارید طلب عفو دارم .
من اگر در زندگی نتوانستم بر وفق مراد دیگران عمل کنم ، به هیچ قدرتی نلغزم ، بادمجون دور قاب چین و شیر پرچم نشدم..... یا همیشه در زندگی حسنک راستگو بودم ، همه اش بخاطر این ارث لعنتی بود که تا چشم باز کردم همراه و همزادم شد .
در این موقع مأمورها آمده بودند تا در هوای گرگ میش بهاری آن را به مسلخ ببرند .
گفتند زود باش آخرین وصیتت در مورد ارث پدری هم بنویس . وقت تنگ است . فرصتی نیست .
در حالی که مأمورها چشم به آخرین نوشته محکوم داشتند ، محکوم در زیر وصیت نامه اش نوشت :
من در دار دنیا هیچ چیز منقول و غیر منقول ندارم ، مگر یک چیز : ارث پدری .
مأمورها گفتند : بنویس . وقت تنگ است .
مجکوم در زیر برگ وصیت نامه اش با خط درشت و زیبایی نوشت .
ارث پدری من : فقر است .
دهان مأموران از تعجب باز ماند .
آیا همه ی آتین ها و سنت ها جایزند ؟

به راستی که سنت ها و ائین های ملی ، نگاه دارنده هویت و شناسنامه هر ملیت و قومی هستند . در سیر تحولات تاریخی و اجتماعی و در فتح و شکستها ، همواره این ائین ها و سنت های دیرینه بوده و هست که باعث قوام و دوام کشورها گردیده است .
رژیم های ظفرمند بعد از تثبیت و موقعیت خود ، پله پله در جهت اضمحلال و نابودی جشن و اعیاد و سنت و ائین های پیشین گام بر میدارند .
تغیر سالهای هجری قمری را به سالهای ۲۵۰۰ ساله شاهنشاهی ، نمونه ای بارز از حفظ و موقعیت رژیم آریامهری در جهت تثبیت بیشتر خود بود ، اما دهن کجی مردم به آن و عقب نشینی در برابرش ، پایه های رژیم شاهنشاهی را سست نمود .
با این مقدمه در اینجا می خواهم به منزله یک افکار منحط و آپارتاید ، نقش سیاه بازی را در سنت و ائین با شکوه .... ، ایرانیمان را به نقد کشم .
در مقابل همه ی معیارها و صفت های جالب و زیبایی که به هر کدام از سین های سفره هفت سین و مراسم عید نوروز میدهند ، محتملاً می گویم که نقش سیاه و سیاه بازی هیچ فلسفه ای به جز کرنش و تحقیر سیاه پوستان نداشته و ندارد .
پی نوشت : ممنون از مژده غضنفری عزیز که این سفره هفت سین زیبا را به مناسبت عید نوروز برایم فرستاده بود .
عید سعید باستانی را پیشاپیش به همگی شما دوستان عزیز تبریک و شاد باش می گویم . امیدوارم که در همه حال ، زندگی بر وفق مرادتان باشد . گر چه آمدن بهار و طراوت سبزه و گل ، با شور و هلهله و شادی همراه است اما فرصت و غنیمتی ست تا دیدارها را تازه کنیم ، قهرها را به صلح و کهنگی ها را به نو بدل گردد.... شاعرانی که همواره بصورت شعر و غزل نوید رسیدن آغاز فصل بهار را با قشنگترین گل واژه ها در دفتر خویش به ثبت رسانده اند ، ما را به همدردی و همدلی با دیگر انسانهای محتاج به محبت در این فصل بخصوص نیز رهنمون کرده اند . پس یادمان باشد که در اوج سر مستی و لذت بردن از زندگی ، از یادشان نکاهیم .
زیرا زندگی زیباست .....آمدن ، رفتن، دویدن ، عشق ورزیدن ....در غم انسان نشستن ، پا به پای شادمانیهای مردم پای کوبیدن ، آری آری زندگی زیباست . بهارتان پیروز و روزگارتان بهروز باد .
پی نوشت : قسمت پایانی از شعر سیاوش کسرایی وام گرفتم .
اسم : محمد رضا (Mohammad Reza ) 
فامیل : هادیپور ( Hadipour )
نام پدر : علی اصغر (Ali asghar)
تاریخ تولد : ۱۹.۰۹.۱۹۷۷ Boushehr
محل تولد : بوشهر Boushehr
این عکس با مشخصات فوق متعلق به فردی ست که حدود ۴ سال از منزلشان رفته و خانواده اشان از او خبری ندارند . گویا تا آنجایی که برایشان مسلم شده بر روی کشتیهای بارکشی کار می کرده . حال از دوستان وبلاگرم استمداد میطلبم چنانچه برایشان مقدور هست این خبر نیز در گوشه ای از وب خود منعکس گردانند ....شاید در دهکده ی ارتباطات جهانی برای یافتن و خبر دار شدن از سلامتی او تسریع گردد . از همه ی کسانی که از سلامتی این فرد با این مشخصات اطلاعی دارند ......خواهشمندم با این ایمیل hadi197718@yahoo.de در آلمان تماس برقرار و عمه اش را با خبر کنند ....قبلا از همکاری و صمیمیت همه ی شما تشکر می کنم .
یوسف گم گشته باز آید به کنعان غم مخور کلبه ی احزان شود روزی گلستان غم مخور
---------------------------------------------------------------------------------------------------------------
پی نوشت : دوستان عزیز بزودی در همینجا بروز می شوم و تا پیدا شدن محمد رضا آن عکس و آن مشخصات همیشه بر پیشانی وبم خواهند ماند .
سلامی دوباره به همه ی دوستان خوب و عزیزم .
مرا بخاطر این غیبت طولانی ببخشید . دیروز مراسم تحلیف رئیس جمهوری امریکا بود . میزان استقبال بی شائبه ی مردم از اوباما و ناسپاسی و سرد برخورد کردن مردم با رئیس جمهور قبلی یعنی بوش میزان آرا مردم را نشان میداد . و این شعر و ضرب المثلها را دوباره در ذهنها تداعی می کرد که : دیو چو بیرون رود ....فرشته در اید ......و یا اینکه : نو که اومد به بازار .....کهنه میشه دل ازار......
من در آرشیوهایم که نگاه کردم دیدم در تاریخ دی ماه ۱۹/۱۰ /۸۶ هنگامی که مقدمات ریاست جمهوری در امریکا بین کاندیداهای مختلف در جریان بود ، مطالبی نوشته ام . حال که اوباما از حزب دموکرات به قدرت رسیده . آن تحلیل سال پیش را دوباره در اینجا میگذارم . تا نظر شما چه باشد .
کپی قسمتی از پست دی ماه ۱۹/۱۰ /۸۶ :
................................................................................................................
دنیایی بشدت پر زور و ظلم........ و نا عادلانه ای داریم .
انتخابات مقدماتی در امریکا برای تعین رئیس جمهوری آن در جریان است . باید دید که اینبار صاحبان پشت پرده ی قدرت مافیایی ، تراستها و کمپانی ها چه خوابی برای تکمیل نقشه های خود کشیده اند . از آنجایی که با روی کار امدن دموکراتها همیشه جو و فضای نیمه باز سیاسی در کشور ما بوجود آمده شکی نیست و اینها را میتوان در دوره های به قدرت رسیدن کندی ، کارتر و کلینتون دید . ولی در هر صورت باید منتظر شد که آیا اصحاب قدرت برای تعین پیش برد اهداف خویش ، اختلاف آراء را چون زمان بوش و الگور به دادگاه عالی ، بهانه نمی کنند ؟
................................................................................................................
به زبان شعر :
نیش عقرب نه از ره کین است اقتضای طبیعتش این است
آدمهایی هستند که نه تنها به عنوان قهرمان شجاع بلکه خود را علم کل و سر آمد دیگران میدانند و بجز عیب و ایراد گذاشتن بر دیگران هیچ هنر دیگری ندارند . دوست و آشنایانشان از دور و برشان دور می شوند و آنها تنها خودشان می مانند و خودشان !! این افراد اصولا ً نمی توانند دوستی را برای خودشان نگه دارند . پر توقع هستند و حسود . به راحتی غیبت می کنند و زخم زبان می زنند . این ناسازگاری را باید در دوران کودکی و نوع تربیتی آنها جستجو کرد ...
نه در غربت دلم شاد و نه رویی در وطن دارم
در آستانه ی آمدنم به آلمان است . تهران هستم . در صف طویلی برای نان لواش ایستاده ام . صدای دو پیرمرد را در پشت سرم می شنوم . آنها با هم نجوا می کنند . یکی به دیگری می گوید : وای ...چقدر شهرستانی زیاد شده ! ....نگاه کن ! ...انگار می شمارند . می گفتند سابق اینهمه جمعیت نبود !! حالا روز به روز بیشتر می شوند ...نگاه کن ...
چند سال می گذرد . در آلمان هستم . برای ثبت نام و معرفی پسرم در مراسم باشکوهی در مدرسه اشان شرکت کرده ام . هنگام معرفی در بین هر ۴ ، ۵ نفر اسم آلمانی یکی هم خارجی است ....عبدالله !! .....پاشا !.....بهرنگ ....با خواندن هر اسم خارجی .... ، صدای دو مادر آلمانی از پشت سرم می شنیوم که با وحشتی می گویند : وای ...باز هم خارجی ....وای چقدر خارجی زیاد شده ! باز هم یکی دیگه ....
من از بیگانگان هر گز ننالم که با من هر چه کرد آن اشنا کرد
شاید شما هم افرادی را می شناسید که بخاطر اعتماد و اطمینان غلط به افراد نزدیک خود دچار شوک شده باشند . شاید خودتان هم قربانی این اعتماد و اطمینان شده باشید . شنیده اید که می گویند : ما به فلانی مثل تخم چشممان اعتماد داشتیم ؟ یا...او را به عنوان پیش نماز قبول داشتیم و از این حرفها ؟ بله همیشه یک آشنای خیلی نزدیک می تواند خیانت در امانت کند . دیگر گفتن این که : در دیزی باز بود حیای گربه کجا رفت بیفایده است . اینجاست که وقتی آدم به متون ادبی فارسی مراجعه می کند ....می بیند چقدر شعر و قصه و مثل دارد . به چند تای آن توجه فرماتید :
دوستت دارم و دانم که تویی دشمن جانم ...از چه با دشمن جانم شده ام دوست ندانم .
دوستی با هر که کردم خصم مادر زاد شد ......آشیان هر جا نمودم خانه صیاد شد .
دشمن دانا بلندت می کند بر زمینت میزند......نادان دوست .
ما زیاران چشم یاری داشتیم .........خود غلط بود آنچه می پنداشتیم .
فرنگیس
چه شبی ، چه خواب هایی ، اینقدر حقیقی و واقعی بودند که دلم نمی خواست خواب بودند . صبح که چشمم را باز کردم هوا روشن شده بود . صدای پرنده ها را می شنیدم . دوباره چشمهایم را روی هم فشار دادم و وانمود کردم که بیدار نشده ام .
اما دنباله خواب به شگلهای دیگری به سراغم امد . مادرم کجا بود ؟ اون که سالهاست عمرش را داده به شما ...ولی صداش چه واضح و آشکار می آمد . گفت از سر شب تا سرخی شفق صبح مرغ حق روی درخت گل ابریشم حق حق می کرد ، هموسه گوفتم یه اتفاقی می افته ، فرداش فرنگیس دختر دایی ام مرد . فرنگیس همبازی من بود . غروب دلگیر ان روز من را تک و تنها در خانه گذاشتند و رفتند فاتحه . موهای وز وزی ، دماغ باریک و خنده های ملیح فرنگیس هنوز از نظرم محو نشده .
از عزا و گریه و زاری در دوران کودکی جدا شدم و دوباره دنباله خوابهای اولی آمدند به خوابم . ادم بعضی حرفها که در بیداری نمی تواند بی غل و غش بزنه ، در خواب با صراحت میزنه . رفتم صورت نرم و سفید برادرم را بوسیدم . لبحند زد ، گفتم ببخش ، باز هم انگار عیشتان را منغض کردم ! زیاد خورده بودم نه ؟ مثل اینکه مسموم شده بودم؟ . کلی تو زحمت افتادید . خواستم دو باره صغرا و کبرا ببافم که به زبان امد . گفت : عیش ما را منغض نکردی ، عیش خودت را خراب کردی . میخواستیم سوپریزت کنیم . کیک و بند وبساط تهیه کرده بودیم که جشن تولدت را بگیریم ..... تا به اینجا رسیدم دوباره ناخودآگاه چشمهایم را باز کردم .
موقع بیرون بردن سگمان (سی کا) بود . هر روز صبح درست ساعت ۵ می آید سراغم و با دستهاش آرام به دست و پاهایم می زند . که یعنی وقتشه ، بیدار شو ....اما هنوز ساعت ۵ نشده بود ، فرصتی بود تا دوباره چرتی بزنم .
چه شبی . چه رؤیاهایی . فکر کنم اثر کتاب داستانهای کوتاهی بود که دیروز یک ریز در تاکسی خوانده بودم ، داستانهای کوتاه هلندی که نسیم خاکسار ترجمه اشان کرده بود . بهر حال دلم نمیاد بلند شوم . بدنم کرخت و چشمهایم سنگین است. حالا به خیلی سالها عقب تر برگشته ام . انگار رفته ام عالی آباد ....منزل خواهر بزرگم . ده ، دوازده سالمه . عصری هست . زیر ملحفه سفید در اطاقشان خوابیده ام . خواب نیستم و از زیر ملحفه همه چیز را می بینم . آنها هر سال ۱۵ روز تعطیلی عید نوروز به شاهزاده ابراهیم می روند . چهار ، پنچ خانواده می شوند . من را هم هر سال با خودشان می برند . عاشق یکی از دختران هم سن و سالم شده ام . به عشق او هم شده خودم را بموقع می رسانم . برایشان مزه پرونی می کنم و اونها غش عش می خندند. تنها نگاه هم می کنیم و لبخند می زنیم .
زیر ملحفه دراز کشیده ام . شوهر خواهرم می آید . انگار یک خرده حسابی با هم دارند . بگو مگویشان می شود . شوهر خواهرم بنای داد و قال میزاره . از زیر ملحفه می بینمشان . خواهرم زور خودش می کنه و میگه هیس ! هیس ! صدات می شنوه . شوهرش صداش بلندتر میکنه و میگه بازم که این امسال اومده ! جا نداریم . جا نداریم .خواهرم را می بینم که چطور التماس می کنه . تو را خدا صدات بلند نکن . شوهرش فکر می کنه که همین جا ، جاشه که قصاص بگیره . یک دعوای حسابی بر روی سر من در جریان هست . غرورم گل کرده . فکرهای عجیب و غریبی به سرم میزنه . می خواهم بلند شوم و از همان جا تا بنمانع پا برهنه بدوم . دلم میخواد بلند بشم و بگم باشه دعوا نکنید با شما نمیام ....اما دو تا چیز اراده ام را سست میکنه ....یکی مظلومیت خواهرم که فکر می کنه من هنوز خوابم و نمی شنوم ....و یکی دیگر چشمهای درشت و سیاه دختری که عاشقش شده ام . هر دوی آنها بر غرورم سایه می اندازند .
بلاخره بعد از یک جنگ تن به تن ، غائله ختم به خیر میشه . خواهرم شوهرش را مجاب می کنه تا دست از لجاجت و یک دندگی بکشد . حالا او از اطاق بیرون رفته ....ولی من دل شوره دارم ، آن شور و اشتیاق اولیه در من می میرد . تنها دو تا چشم سیاه هست که من را نگه داشته . دوباره به شوق دیدارش دلم پر می کشد .
احساس کردم کسی به دست و پاهایم میزند . چشمم را باز می کنم . سی کا هست . چه شبی . چه خوابهای درهم و بر همی . چشمهایم با چشمهای قشنگ و زیبای سی کا تلقی پیدا می کند . در چشمهایش زل می زنم .....انگار می خواهد نگاهم را بخواند .....دستی بر سر و گوشش می کشم و برایش می گویم .....سی کا جون : حیوان را خبر از عالم انسانی نیست ...
پی نوشت : هموسه گوفتم : همان هنگام گفتم
پی نوشت : بنمانع / محله ای در بوشهر
پی نوشت : عالی آباد / محله ای در بوشهر که تا بنمانع ۷ ، ۸ کیلومتر فاصله دارد.
پی نوشت :شاهزاده ابراهیم / یک قدمگاه در نزدیکیهای برازجان ، که دارای کوه و تپه و ماهور است و محل تفریح و تفرج و زیارت مردم است .
پی نوشت : سی کا . (اسم سگ پسرم)
سنتوری
وقتی س
ه فیلم از فیلمهای داریوش مهرجوئی را از نظر می گذارنم می بینم هر سه فیلم چقدر وجه اشتراک دارند !!
۱/ کشش و تفاهم عاشقانه در آغاز و پیوند . تشکیل خانواده . معضلات اجتماعی .....و در راستای هر سه فیلم....
۲/ غلطیدن مرد به یکی از این معضلات ، تلاش زن در جهت نجات مرد . و در پایان عدم توفیق و جدایی ....و باز در همه ی آنها
۳/ نگاه
بدبینانه مرد به زن همراه با تهمت و افترا ..... تلاش زن در خنثی کردن این سوءظن و برنتابیدن از آن تهمت های ناروا .....و در نهایت و پایان.....
۴/ نشانه هایی از برگشت زن به آرمانها و ایده آلهای اولیه خود .....مثل رفاه ...و آرامش .... آسایش و...زندگی بدون دغدغه و جنجال...
اگر چه موضوع ها مختلف می باشند ....ولی همه ی آنها از یک الگو و نمونه ی اجتماعی تبعیت می کنند . ان سه فیلم عبارتند از سارا ، هامون و سنتوری .
من منتقد فیلم نیستم و اصولاً برای به نقد کشیدن باید یکی دوبار فیلمها را در آرامش کامل دید ....اما با این توصیف و با گذشت زمان زیادی از دیدن آن فیلمها حال که مژده خانم دوست دارد تا نظرم را راجع به سنتوری بداند ، چکیده ای می نویسم .
یادم رفت بنویسم که یکی از کارهای زیبا و روانشناسانه مهرجویی در این سه فیلم گنجاندن چند قطعه ی ریتمیک و شاد آهنگ موسقی ست که بهانه ای برای آب کردن یخ منجمد خشک اندیشی و سنت گرایی و لحظاتی چند باعث وجد و سرور تماشاگران می گردد . در فیلمهای دیگر او مثل اجاره نشینها نیز از این شیوه بهره برده است . و ....اما سنتوری
می توان این فیلم را در همین چند جمله (هانیه) که تلویحاً گفت : معتاد شدن علی بخاطر سفت و سختگیریهای دولتی و عدم اجازه کنسرتهایش ....بوده ، خلاصه کرد .
شاخ و برگهای دیگر به نحوی باز می گردد به اینکه اصولاً ساز و ساز زدن( آلات موسقی ) ریشه فرهنگی و مذهبی داشته و از قدیم در خانواده ها مطرود و محکوم بوده و هست .
پرداختن به نکات ریز و درشت بسیاری دیگر وجود دارد که بنا به دید و نظر اشخاص برداشتهای مختلفی می توان نمود نظرهایی که زیاد آدم نمی تواند به نیت صد در صد کارگردان آن ایمان داشته باشد ، برای مثال : آنجایی که علی با خشم و غضب به پدر می گوید : حالا دیگه اصلاح کنی ؟ آن زمانهایی که نباید فشار می آوردید ، سخت می گرفتید ....اصلاح نکردید .....شاید به نحوی خواسته است بگوید : وقتی آب از سر گذشت دیگر حرف از اصلاح و اصلاح طلبی زدن بی معنی ست ..... آب در هاونگ کوبیدن است .....و به طبل تو خالی زدن !!
با فضای ایجاد شده در فیلم ، بهانه ای می شود تا دوربین به بیغوله ها و کارتن خوابها و محل معتادهای شهر کشیده شود و از دریچه دوربین بخشی از اجتماع نا پیدا و تو سری خورده نیز به معرض نمایش و تماشای جهانی قرار گیرد .
فقر و حقارتی در دو قدمی خانه های سر به فلک کشیده و مجلل ، تمثیل زیبایی از تضاد طبقاتی ست که به زیبایی به تصویر کشیده شده است .
فیلم سنتوری فیلم تاثیر گذار و موفقی ست .
.........................................................................
پی نوشت ۱ : نمایش فیلم سنتوری در دبی
خاطره !
دو ماه اعتصاب ما !
این روزها شاهد اعتصاب و اعتراض کارگران شرکت صنعتی دریایی ایران (صدرا) در بوشهر هستیم .
یادم به اعتصاب دو ماهه خودمان افتاد که در این شرکت داشتیم . آن سالها در حالت جنگی روزهای پر مخاطره و سختی را از سر گذراندیم .......
دو فورمن (سرکارگر) داشتیم که هر دو بی سواد بودند ، اما خدای تعمیرات !! از زمان
شاه در همین شرکت نزد آمریکایی ها از شاگردی به استادی رسیده بودند .......
معرفی کتاب :
.................................................. نام کتاب: بانیان سعادت
مؤلف : علی حق شناس
انتشارات : شروع
چاپ اول : 1386
تعداد صفحات : 168
قیمت : 3000 تومان
این کتاب به شرح احوال و اندیشه ی بانیان مدرسه ی سعادت پرداخته و زندگی و فعالیت های افراد زیر را مورد کنکاش قرار داده است :
معتقد اهرمی/ میرزا لطف الله کازرونی/ میرزا ابراهیم صدیق/ میرزا علی اکبر مشاق/ میرزا علی شریف/ شیخ محمدحسین سعادت/ فیلسوف روانشاد/ شیخ عبدالکریم سعادت/ میرزا حاجی آقا کازرونی/ سید محمد فرزا
ن/ شفیق شهریاری/ سیدمحمدعلی ریاضی/ سید ضیاء الدین بلادی/ سیدمحمدحسن نبوی
یک بار که آقای نبوی به منزل آنها دعوت شده بود ..... بر حسب تخمین و گمان برادرم از آقای نبوی سئوال می کند که آیا شما منزلتان در بوشهر در نزدیکیهای فلان سینما هست ؟ آقای نبوی بر افروخته جواب میدهد : من و سینما ؟! به من می آید که در کنار سینما باشم ؟! این چه حرفیه آقا ! هنوز آثار بد آن برخورد در ذهن و ضمیر برادرم باقی مانده ، می گوید از آن جواب جا خوردم .
غیر مستقیم :۳ / این خاطره را زنده یاد شیرزاد آقایی دبیر دبیرستانهای بوش
هر و همکار آقای نبوی برایمان تعریف کرد :
اما یکی دیگر از این بانیان و استادان نام برده در کتاب بانیان سعادت ، برای من نا آشنا نبود . و آن فیلسوف روانشاد است . این مرد همه فن حریف
استاد و معلم پدرم در دبیرستان سعادت بود . او ................................................................
اغلب..... در حالی که صورت پدرم را اصلاح می کردم یکی از این خاطرات قدیمی را تعریف می کرد . یادم می آید که برایم گفت :
موقعی که زایر محمد ( شیر محمد ) به قصد گرفتن انتقام به بوشهر آمده و حمام خون راه انداخته بود .... مطالب کامل را در اینجا بخوانید
نوروزتان پیروز
این عکس های هنری از سهیلا است . من نهایتاً از او تشکر می کنم که این عکسهای هنرمندانه را بموقع برایم ایمیل کرده است . حالا همه می توانند از زاویه دید دوربین ایشان ، بهار امسال ما را ببینند .....قندیلها مصداقی از شعر زمستان اخوان ثالث است :
و..... قندیل سپهر تنگ میدان ، مرده یا زنده / .....و درختان اسکلتهای بلور آجین آن را تداعی می کنند .
خب حالا بعد از این مقدمه . سال نوتان مبارک . یک سال گذشت . دلم برای همگی شما تنگ شده . خوشحالی و شادی شما ، خوشحالی و شادی من هم است .
دوست دارم از عیدی و دید و بازدیدهایتان برایم بنویسید . جالا دیگر سال به سال عید نوروز برای ما خارج نشین ها و بچه هایمان غریب و غریب تر می شود .

نمی خواهم خاطر شما را ازرده کنم . عید فصل شادی و گشت و گذار هست . قدر این روزهای خوش را بدونید . سعی می کنم با شعرهایی در رابطه با این فصل مابقی پستم را بنویسم . همان طور که در عکس ها می بینید ، سرما و برف و بوران بی موقع نه تنها فروردین ما را زمستان کرد بلکه پرنده های عاشق و دلباخته هم سر در گم و پریشون کرده است. یادم به شعری از حافظ افتاد که می گوید :
آب حیوان تیره گون شد ، خضر فرخ پی کجاست .....خون چکید از شاخ گل باد بهاران را چه شد ؟ 
.......................................
(فریدون مشیری)
بهارم دخترم نوروز آمد
تبسم بر رخ مردم کند گل
تماشا کن تبسم های او را
تبسم کن که خود را گم کند گل
بهارم دخترم صحرا هیاهوست
چمن زیر پر و بال پرستوست .

برایتان سال پر باری آرزو می کنم . امیدوارم در تمام سنگلاخهای زندگی همواره پا برجا و با امید به پیش بتازید . یک بار دیگر از سهیلا خانم بخاطر عکس های جالب و هنری اش تشکر می کنم و چنانچه در اینده عکس هایی از این دست ، برایم ارسال کنند با کمال میل در اینجا می گذارم تا دوستان دیگر نیز از آن بهره مند گردند . سالی خوب همراه با موفقیت برایتان آرزو می کنم . شاد باشید .
از دل برود هر آنکه از دیده رود ؟
از دل نرود هر آنکه که از دیده رود ؟
گفتم مدتی ست ننوشته ام نکنه مشمول این شعر قدیمی قرار بگیرم ! گاهی یک نقطه بالا و پائین گذاشتن معنایی را عوض می کند . گاهی با یه لبخند و سخنی شاد از کدورت و عداوتی جلو گیری می شود . گاهی با خوردن خون دل و گذاشتن دندون بر روی جگر از حرف سرد طعنه آمیزی می توان گذشت . به قول حافظ : اگر ز خون دلم بوی شوق می آید.......عجب مدار که هم درد نافه ی ختنم آدم موحود پیچیده و مرموزی هست !! هر کسی با شخصیت منحصر بفرد خود شگل گرفته . آمال و آرزوها ، حقارت و عقده ها سازنده شخصیت آدمهاست . بهترین معرف شخصیت آدم، حرف زدن خود آدم است . از حرف زدن کسی می توان پی به درون ناشناخته آن برد . و گر نه .......مرد و یا زنی ، پسر و یا دختری تا سخن نگفته باشد ، عیب و هنرش نهفته باشد !
................................................................................................................
دنیایی بشدت پر زور و ظلم........ و نا عادلانه ای داریم .
انتخابات مقدماتی در امریکا برای تعین رئیس جمهوری آن در جریان است . باید دید که اینبار صاحبان پشت پرده ی قدرت مافیایی ، تراستها و کمپانی ها چه خوابی برای تکمیل نقشه های خود کشیده اند . از آنجایی که با روی کار امدن دموکراتها همیشه جو و فضای نیمه باز سیاسی در کشور ما بوجود آمده شکی نیست و اینها را میتوان در دوره های به قدرت رسیدن کندی ، کارتر و کلینتون دید . ولی در هر صورت باید منتظر شد که آیا اصحاب قدرت برای تعین پیش برد اهداف خویش ، اختلاف آراء را چون زمان بوش و الگور به دادگاه عالی ، بهانه نمی کنند ؟
................................................................................................................
دنیای گند و پست پر از ظلم و جنایت سیاست را به خودشان واگذار کنیم .....بیائیم پست خودمان را بنویسم :
من در آستانه پیروزی انقلاب دوره سربازیم یکساله میشد . بعد از پیروزی انقلاب ما اولین دوره ای بودیم که خدمت سربازیمان تنها یکسال شد و همگی منقضی شدیم .
چند روز پیش که به آلبومم نگاه می کردم دیدم چقدر رنگ و روی عکسها از بین رفته و کیفیتشان خراب شده ....گفتم نکنه روزی برسه که خاطره ها هم مثل رنگ و روی عکسها از بین برود .... به همین خاطر چند تای آن را انتخاب کردم ، در اینجا می گذارم و در مورد هر کدام برایتان می نویسم .
اشتباه نگیرید ! آن وقتها تلفن همراه وجود خارجی نداشت . این تلفن نیست که من گوش می گیرم . رادیوی ترانزیستوری همراه و همدم همیشگی من بود که اخبار لحظه به لحظه رویدادهای انقلاب را گوش می گرفتم . در اینجا فکر کنم سخن رانی مصطفی چمران بود که به تازگی از لبنان آمده و داشت سخن می گفت .
اینجا شط خرمشهر است . با بلم به اونطرف شط می روم تا با قطار به شهر درود نزد یکی از دوستان لرستانیم بروم . من در دشت میشان (دشت آزادگان فعلی) خدمت می کردم .

اینها سه پسر بچه عرب زبان دشت میشانی هستند . در این زمان پادگان بدست ما افتاده بود . انقلاب پیروز شده و کار هر روزه ما این بود : یک ماشین ریو ، با دیگی بزرگ پر از غذا همراه با چند سر باز ، برای ساکنین مرز نشین این دیار نهار گرم می بردیم . مرد و زن و بچه در صف های طویل همراه با ظرفهای غذائیشان منتظر ما بودند . در ان مدت من که یک گروهبان درجه سه بودم دو آسایشکاه سربازخانه را اداره می کردم ...اما رابطه ها ارتشی نبود ، دوستانه و انقلابی
شده بود .
این سه پسر بچه در عالم خود مشغول فوتبال بازی کردن با سر عروسکی بودند که از انها خواستم تا عکسی بگیرم
......گفتم این عکسها را برای یادگاری می گیرم .
فیلم بندری
ظهر خیلی گرمی بود . با دوچرخه ام بطرف دبیرستان می رفتم . در نزدیک دبیرستان سعادت و بیمارستان ۲۵ شهریور ، میدان چمنی وجود داشت که با درختهای خرزهره و نخلهای زینتی محصور شده بود . یک اکیپ فیلمبرداری در ان میدان نظرم را جلب کرد . دو چرخه ام را بطرفی انداختم و رفتم نزدیک انها . چندین نفر دستیار همراه با فیلمبردار و کارگردان را در حال گرفتن فیلم دیدم .
از یک تاکسی که در حال عبور بود ، فیلم تهیه می شد . یکی دوبار اینکار را تکرار کردند ، ولی انگار نوع ژست راننده و یا سرعت آن مورد پسند کارگردان واقع نشد . راننده..... تاکسی را کناری پارک کرد و امد تا به سخنان کارگردان گوش دهد . از شرجی و عرق و گرما کلافه بود . با انگشت اشاره اش عرقهای پیشانی اش را پاک کرد ، دست به کمر مابین اکیپ ایستاد و به سخنهای کارگردان گوش گرفت . چهره اش خیلی برایم اشنا آمد . کجا من او را دیده بودم ؟....اسمش به زبانم نمی امد . خیلی طول نکشید که چهره ی اشنا برایم مشخص شد . وقتی آقا رضا ، آقا رضا می کردند و یکی صدا زد آقای بیک ایمان وردی حدسم به یقین مبدل شد . اما حیرتم بیشتر شد . اون بیک ایمان وردی بزن بهادری که روی پرده سینما می دیدم با این بیک ایمان وردی که در اینجا میدیدم زمین تا اسمون فرق داشت .
خودم را به نزدیکیهای او رساندم و قد و قواره ام که زیاد هم بلند نیست با او مقایسه کردم ، بنظرم حتی از ادمهای معمولی هم کوتاه تر می نمود . دیگر برایم شکی باقی نماند که فیلمها آدم را بیش از حد معمول بزرگ می کنند . آن روز از زنگ اول بعد از ظهر کلاس غافل شدم .
یک بار دیگر باز شاهد صحنه ای از فیلمبرداری فیلم بندری بودم . باز همان اکیپ ، سه پایه فیلمبرداریش را در کنار ساحل و دورنمای دریای فیروزه ای کاشته بودند و باز همان تاکسی چندین بار از زیر طاقی جلو ساختمان شهرداری رد شد و کاتهایی تهیه گردید .
اما قشنگترین و فراموش نشدنی ترین صحنه های « فیلم بندری » را در کنار ساحل دریا ، واقع در پلاژ دیدم . آن روزها و آن سالهای پلاژ آینه تمام نمای شهر بود . شهردار در قشنگی و زیبایی ان همت ویژه ای گماشته بود . جایی برای مهمانان خارجی و نوروزی و داخلی بود . ایجاد دوش اب شیرین و بوفه و چمن کاری محوطه و رنگ امیزی شاد در و پیکر آن جلوه خاصی داشت .
نمیدانم چطور بود که آن روز ما بچه های هم سن و سال برای فیلمبرداری آن صحنه ، سر صحنه حی و حاضر بودیم . دو چرخه هایمان را در گوشه ای روی شن و ماسه های ساحل ولو کرده بودیم و دور تا دور سه پایه فیلمبرداری بر روی زمین نشسته بودیم . تعدادمان حدود ۳۰، ۴۰ نفری می شد . اغلب بچه های جفره و بنمانع بودیم ، ولی بروبچ شهر هم در میانمان کم نبودند .
صحنه ، صحنه ای عشقولانه بود . با طبع جوانی ما بی مناسبت نبود . چقدر صبر کرده بودند تا آن غروب دل انگیز بوجود آید ؟ نمی دانم . نشستن آرام ، آرام خورشید و بی رمق شدن شعله ی آفتاب در ابرهای پاره ، پاره ای که سرخی رنگش را در آن انعکاس میداد ، اعجاب انگیز بود . مثل این بود که انگار صدها شتر را نحر کرده باشند . هنر پیشه ی اول زن آن را در آنجا دیدیم ، با قدی کوتاه و اندامی ریزه میزه .... . اسم او را زود به جا آوردیم زیرا رقصنده ای بنام و مشهور بود . آری خانم جمیله این رقصنده ی کاباره ها که حالا در این فیلم نقش اول زن بازی می کرد .
تمام زمینه ها مهیا شده بود تا دوربین کارش را شروع کند . اما انگار کوتاهی قد جمیله یا پیش بینی نکردن قبلی دست اند کاران ، کار را مشکل کرده بود . صحنه به این صورت بود که می بایست برای گرفتن یک بوسه ی لب در لب کش دار در دایره خورشید و دورنمای دریای مواج ، فیلم گرفته شود . با یک حلب (ملاسی) که در آن حوالی بود مشکل بر طرف شد . جمیله بر بالای آن ایستاد و رضا بیک ایمان وردی نیز در زیر آن بر روی ستونهای پا قبراق و استوار ایستاده بود .
اما وقایعی که با شروع این صحنه اتفاق افتاد شاید هرگز پیش بینی نکرده بودند و شاید هم اینقدر از این وقایع دیده بودند که زیاد برایشان اهمیت نداشت . همینکه لبهای جمیله با لبهای رضا بیک ایمان وردی تلاقی پیدا کرد و به دستور کارگردان ، فیلمبرداری استارت خورد ، ناگهان آن ۳۰ ، ۴۰ نفر جوان آروم و ساکتی که در چهار ، پنج متری صحنه دور تا دور سه پایه فیلمبرداری نشسته بودند چنان هو و جار و جنجالی راه انداختند که تا آخر بوسه های عشقولانه ادامه داشت . عجبا !! هیج اخم و تخمی نکردند و در کمال آرامش تا به اخر و به دستور کارگردان این بوسه ی کشدار عاشقانه را ادامه دادند . یکی دو بار دیگر این صحنه به دستور کارگردان ادامه پیدا کرد و باز هر بارش صدای ما بلندتر از پیش بود . با آن افکارهایمان از اینکه انها عین خیالشان نیست به این روح و روحیه هنرپیشگی شان تعجب کرده بودیم .
دنباله این صحنه ، صحنه ای دیگر نیز باز شاهد بودیم . با نشستن خورشید ، و انعکاس سرخی و زردیش در ابهای آبی دریا ، جمیله که در میانه آبها شنا می کرد ناگهان با دیدن معشوق خود (رضا بیک ایمان وردی) که در ساحل دریا نظرش را جلب می کرد ، می بایست خود را با شتاب به ساحل می رساند و به شدت در بغل او می انداخت و رضا بیک ایمان وردی نیز در عین حال که او را به اغوش می کشید از فرط خوشحالی به هوا می برد و دو سه بار به دور خودش می چرخاند .....این بالا کشیدن و به دور خود چرخاندن هم باز هو و هوراهایی بلند می کرد ....ولی انها کار خودشان می کردند و ما هم بواسطه شور و شوق و دیدن صحنه های عجیب و غریب احساسات خودمان را ابراز می کردیم . کارگردان اصرار داشت ، موقعی که جمیله در دو دست فولادین معشوق به هوا می رود فیلمبرداز از زیر فیلمبرداری کند طوری که وقتی لباس نازک جمیله بالا کشیده می شد ، شورت او آشکار می گشت ....و در سومین مرحله ای که جمیله می خواست تا دو باره تکراری داشته باشد ....ناگهان نرسیده به معشوق گفت : وای ...خدا مرگم بده افتاد....خلاصه یکی از دستیاران هم به طرف اون رفت و بعد از کمی جستجو معلوم شد ، گم شده ی آنها با موجهای دریا رفته است ....بعدها معلوم شد که یکی از مژه های مصنویی افتاده است و دیگر با افتادن مژه مابقی فیلمبرداری به روز بعد موکول شد .
پی نوشت۱ : بر روی این بندری کلیک کنید ، تا تمامی افراد زنده و متوفای آن را بشناسید .
پی نوشت ۲ : جفره و بنمانع دو محله از بوشهر که اندکی خارج و دورتر از شهر واقع شده است .
امتحان نهایی و ماموریت بابا !
سلام . سلامی خالصانه به همه ی شما دوستان . به همه ی شما که خوبید و مهربان . اینبار می خواهم در این فضای مجازی کمی با شما باشم . برای شما بنویسم ّ، از خودم و از خاطرات تلخ و شیرین بنگارم .
آدم وقتی فکرش می کنه که چقدر زمانه زود می گذرد ، غصه اش می گیره . غصه برای همه ی کارهایی که می شد کرد و نکرد و همه ی کاهایی که نمی بایست انجام میداد و داد !
شاید یکی از حُسنهای ادمهای با تجربه ، نصایح و پند و اندرزهای حکیمانه آنها باشد! ما وقتی بچه بودیم و از این در میزدیم و از آن در بیرون می آمدیم ، شب و روز و ماهی نمی شناختیم ، وقتهای خالیمان را با فوتبال و یا با بازیهای دیگر پر می کردیم ، در مقابل نصیحت های بزرگترها مثل جن از بسم الله فرار می کردیم . آخه آنها هم بغیر از این انگار چیز دیگری بلد نبودند . دائم می گفتند : درستان بخونید ! بدبخت می شین ، وقتی آنها هم در مقابل ، بی تفاوتی ما را می دیدند می گفتند : خود دانید ، از ما گفتن از شما نشنیدن ....اینقدر تکرار مکررات شده بود که دیگر برای ما همان نشنیدنش باقی مانده بود .
البته همه ی اینها ناشی از یک نوع بی نظمی در زندگی بود . انها از والدینشان یاد گرفته بودند و اندوخته های بیاد ماندنی خود را به فرزندانشان منتقل می کردند و فرزندان نیز لاجرم یاد می گرفتند که عدم همه ی کامیابیها در زندگی اشان را گوش نگرفتن به نصایح مو سپیدها فرض کنند .....
وقتی می بینم در اینجا (آلمان) ، همان فوتبالی که ما با شور و شوق و ذوق زایدالوصفی بازی می کردیم ، چگونه بوسیله پدر ، مادرها و با تشویق و حمایت آنها هر هفته یک مسابقه در حضورشان و در طول هفته دو تا سه بار تمرین می کنند ، دلم بدرد میاد . تفاوت ره از کجا تا به کجاست ؟ پدر و مادرهای ما فقط یک چیز میدانستند : نصحت ، نهیب ، تنبیه !
و پدر و مادرهای اینها هم یک چیز : تشویق ، ترغیب ، ترفیع !
به راستی که باید گفت : پدرها ! مادرها ! ما متهمیم ...
.........................................................................................................
حالا که با گوشه ای از خاطرات گذشته ، کمی غمگینتان کردم ، با خاطره ای شیرین و بیاد ماندنی آن را جبران می کنم . سعی می کنم هر از گاهی یکی از خاطراتم را براتون تعریف کنم . من پرم از این خاطره ها . این بار خاطره امتحان نهایی کلاس ششم ابتدایی و ماجرای رضا (ح) برایتان می نویسم .
ما را از دیر باز نسبت به سخت گیری امتحان نهایی ترسانده بودند . معلمها و دبیرهای زیادی برای کنترل این امتحان امده بودند . در کریدور و سالن مدرسه (مهران) واقع در کوی سنگی چندین مدرسه گرد امده بودند ، برگه ها تقسیم شده بود و صداها در سینه حبس . بعد از نطق غرای رئیس جلسه دال بر سر تکان ندادنها و صحبت نکردنها امتحان شروع شد . امتحان تعلیمات دینی بود . نیم ساعتی از امتحان گذشت که ناگهان.... صدایی بلند و رسا از بیرون مدرسه ما را به خود اورد . صدا ، صدای رضا (ح) بود . می گفت : بچه ها..... بنویسید : جواب سئوال اول جنگهای حضرت علی : خندق ، بدر ، .... ما انگار فرشته ای نازل شده بود ، همه تند تند جوابها را می نوشتند ، هنگامه ای بود ، کسی نمی توانست کاری کند ، دبیرها و معلمهای ناظر خون ، خونشان را می خورد . کاری از دستشان بر نمی امد . دیوانه شده بودند . به ما هم که نمی توانستند بگویند گوشهاتون رو ببندید . ما تند تند جواب می نوشتیم . جواب سئوال یک ، دو ، سه .....صدای رضا واضح و روشن به گوش می نشست ......حالا سئوال چهارم بنویسید در باره اصول دین و .... دبستان مهران یک خدمتکار داشت که بهش می گفتند بابا !
بابا هیکلی بلند قامت و سبیلهایی چقماقی داشت . قبراق و سرحال بود . تنها کاری که هیئت ناظر توانست بکند این بود که بگوید : بابا برو این پدر سوخته را دستگیر کن ، صدایش را خفه کن ! بابا که به طرف مأموریت رفت تا سئوال ۸ نوشته بودیم و دیگر نا امید شدیم که بقیه را بنویسم . بعد از رفتن بابا ، صدای رضا هم قطع شد . معلوم بود که کار خودش را کرده و او را حسابی تارنده است . بابا بعد از این جنگ و گریز با قیافه ای حق به جانب آمد و ما هم مشغول مابقی سئوالها بودیم .....ناگهان دوباره صدای رضا ، ولی اینبار از پشت مدرسه و از دریچه ها شنیدیم . رضا یک دور قمری !! زده بود .
دیگر تا بابا به دنبال مأموریت دوم رفت و صدای رضا را خاموش کرد ما هفت ، هشت سئوال دیگر هم نوشته بودیم ....آن سال ما همگی در درس تعلیمات دینی نمره های خوبی گرفتیم و از طرف همگی ما، احسن و بارک الله و مرحبایی نثارش شد . این رضا ، خیلی بچه ی شرور و فضولی بود . کسی نبود که از دست او نقره داغ نشده باشد . ولی بخاطر کینه ای که آن سال ، بواسطه مردود شدنش داشت . این سئوالها را از اولین کسی که جلسه امتحان را تمام و ترک کرده بود ، گرفته و بدینوسیله زهر خودش را در رگ و اعصاب اصحاب قوم ( دبیرها و معلمهای ناظر) خالی کرد .
پی نوشت : پدرها ، مادرها ، ما متهمیم عنوان کتابی از کتابهای دکتر علی شریعتی است .
سار
آن روز که در غم و غصه ی بچه های از دست داده اش به سوگ نشسته بود ، خیلی دلم گرفت . من که زبانش را نمی دانستم ، ولی احساسش را درک می کردم . مثل طبیعت همه ی از دست داده ها دنبال گمشده اش می گشت .
با دیدن آن ، خیلی از صحنه های غم انگیز گذشته ، مثل فیلم سینما جلو چشمم نمایان شد . اما از میان همه ی صحنه ها یک پرده ی دراماتیک از چهره ی مادرم واضح تر می دیدم . انگار لباسی را در دست گرفته بود و هنوز بعد از ۳۰ سال داشت برای اولین فرزند از دست داده اش اشک ماتم می ریخت .
مادرم هر سال در دو فصل ، هنگامی که می خواست لباسهای زمستانیمان را از صندوق لباسی بیرون بیاورد یا لباسهای زمستانی را نفتالین میزد و در صندوق می گذاشت شاهد گریه و زاریش بودیم .
همینطور که مات و مبهوت سار افسرده بودم ، خاطره های اولین روزها از نظرم گذشت . یادم آمد که برای اولین بار صدای جیر جیر ریزی مرا متوجه خودش کرد . پشت انبوه برگ درختها بطرف صدا رفتم ، شاخه ها را اینور و آنور کردم تا به صدا برسم ، ناگهان پرنده ای پر زد و رفت . رفتم تا جای او را نگاه کنم ، دیدم دوتا بچه ی کوچولوی سار ورجه ورجه می کنند و در عین حال که دهانشان باز کرده اند مابقی غذایشان را طلب می کنند . با دیدن من صدایشان قطع شد . دیگر هر روز وقتی گذرم از انجا می افتاد ، آنها را نگاه می کردم .
ما وقتی بوی خوش نفتالین فضای اطاق را پر می کرد ...دلمان نمی خواست دوباره شاهد گریه مادر باشیم . ولی او هر سال در چنین فصلی تا چشمش به لباس گلمنگلی هوشنگ می افتاد ، دوباره پهنه ی صورتش غرق اشک می شد . و با آهنگ غم انگیزی شعرهای سوزناکی برای او می خواند .
شاید شش ، هفت سالم بود . خیلی دلم می خواست با همان آهنگ نوحه برایش بگویم ، حتی التماسش کنم که : مادرم گریه نکن ! تو که فرزندهای زیادتری از دست داده ای ، پس چرا برای انها گریه نمی کنی ؟ شما که روزها و سالهای سختی از سر گذرانده اید : سال قحطی ، سال وبایی ، سالهای جنگ در برازجان و دیر و کنگان ....پس چرا حالا همه فراموش کرده ای ولی هوشنگ هنوز برات یه چیز دیگه هست ؟ انگار که نگاه پرسشگر مرا می خواند . می گفت : هنوز مهرش به دلمه ، خیلی شیرین زبون بود ، بچه اولمان بود . بابات دیونه شده بود .
آن روز که در غم و غصه ی بچه های از دست داده اش به سوگ نشسته بود ، خیلی دلم گرفت . من که زبانش را نمی دانستم ، ولی احساسش را درک می کردم . مثل طبیعت همه ی از دست داده ها دنبال گمشده اش می گشت .
جوجه ها روز به روز بزرگتر می شدند . رنگ پر و بالشان مثل شبق سیاه شده بود . احتمالا تا هفته ای دیگر به پرواز در می امدند . که ناگهان روزی شاهد مرگ فاجعه امیز انها شدم . درست در زیر درختها ، لاشه هر دو سار کوچک بر روی چمن ها افتاده بود .
با وجود اینکه یک هفته می شد که از مرگ بچه های سار می گذشت باز میدیدم مادر غمگین و افسرده ....درست زیر لانه خالی آنها نشسته و چشم انتظار است .....
همینطور که مات و مبهوت سار افسرده بودم ......مثل هر روز چیزهایی برایش خواندم ....ناگهان شعری در من جوشید ،که رو به سار سرودم :
چرا چشمان تو ، ناودونه اشکه
همیشه بارشش ، بارونه مشکه
بده دریا دل و گریه مکن ساز
تو که صبر دلت قده یه دشته
خوب که فکرش کردم ، یادم آمد که انگار ، این شعر را برای مادرم گفته ام ...
پی نوشت :درآان سالها پدرم رئیس گمرک اغلب شهر و بنادر توابع بوشهر آن زمان مثل برازجان و دیر و ....بوده و خاطره های هولناکی از آن سالهای سیاه تعریف می کردند.
گلمنگلی : گلدار ، رنگ وارنگ
بارون مشک :بوشهریها به بارانهای سیل آسا ، با قطره های درشت می گویند بارون مشکی !
قسمت سوم : تحلیل از هندوستان ...
قول داده بودم که تحلیلی از سر زمین هندوستان خواهم کرد . این قول دستم را در حنا گذاشت و من را در یک رودربایستی دوستانه قرار داد.....مخصوصاً که بعضی ها بی صبرانه انتظار این پست را گوش زد کرده اند .
دنیای دوقطبی که مشهور به دنیای آزاد و سرمایه داری و دنیای سوسیالیست و کمونیست بود ، در واقع کره زمین را بین دو پیروزمند متخاصم به رهبری کشور شوراها یعنی « شوروی» و ایالات متحده یعنی « آمریکا » تقسیم شده بود .
و در زیر لوای این دو ابر قدرت ، کشورهای بزرگ و کوچک دیگری حیات سیاسی و اقتصادی و استقلالشان را حفظ کرده بودند . هر کدام از آن کشورها شعار استقلال و عدم وابستگی میدادند ولی در واقع حیات و استقلالشان مربوط به قدرت یکی از این دو ابر قدرت بود . برای مثال اگر ایران بعنوان ژاندارم خلیج فارس ، حافظ منافع آمریکا و اروپا در منطقه بود در مقابل کشورهایی نیز در این میان نقش خنثی کننده و توازن بازی می کردند و با گرایش دیپلوماتیک به شوروی سابق میزان این خطر یک قطبی شدن را کم تر و کم رنگ تر کرده بودند . آن کشورها عبارت بودند از عراق ، لیبی ، الجزایر ، هندوستان و....و ...
اما بازی این دو فاتح بزرگ جنگ ، بعد از تقسیم جهان ، با مسلح کردن خود به موشکهای بالیستیک و کلاهکهای اتمی ادامه داشت و هر کدام برای به رخ کشیدن قدرت خود دست به مانور و تبلیغات میزد . در این میان کشورهایی نیز در فضای تنش آلود دو رقیب خود را با کشیدن به این طرف یا ان طرف ، حیات سیاسی و اقتصادیشان را پی ریزی می کردند .
از آن جمله کشورهایی که توانست از فضای تنش آلود دو رقیب خوب سود ببرد و با تمایل به یک طرف و خصومت نشان دادن به طرف دیگری ، گلیم خود را از اب بیرون بکشد ، کشور هم ایدئولوژی شوروی یعنی چین بود . آمریکا هم برای زمین زدن رقیب خود ، بدش نمی امد که به بزرگترین و پر جمعیت ترین دشمن دشمنش چراغ سبز نشان ندهد ! و چین در این راستا بود که با درایت و پی ریزی ، همراه با رفرمهای مرحله به مرحله ، خود را بالا کشید و در تمام زمینه ها همپای دیگر کشورهای صنعتی رشد کرد .
سالیان متمادی به شگل تبلیغات و تشویقات و تنبیهات ، مبارزه ای بنام جنگ سرد ادامه داشت . برای بازار یابی کالاهای تولید شده اشان ، احتیاج به دنیای امن و امانی داشتند . هر دو قدرت برای این فضا و حفظ منافعشان ظاهراً دست از جنگ رو در رو برداشته و تنها هر کدام در رادیوهای خود و دوستان وابسته به تبلیغات ایدئولوژی می پرداختند .
کشور پهناور شبه قاره هندوستان با اون جمعیت کثیر و آن همه تعدد فرقه و مذاهب مختلف ، فرق و اختلاف عمده اش با همسایه پر جمعیت خود ، چین در به استقلال رسیدن کشورهایشان ، نقطه مقابل هم بود . چین با انقلاب قهر آمیز و یک دست کردن همه به رهبری « مائو » در پذیرش ایدوئولوژی مارکسیستی و با سر کوب فرقه و مذاهب دیگر پا به عرصه حیات سیاسی گذاشت و هند تنها با شیوه مبارزه منفی و عدم خشونت و احترام به همگی فرقه ها و دیگر مذاهب به رهبری « گاندی » موجب بیرون راندن انگلیسیها و استقلال خود گردید .
لازم دیدم برای تحلیل از هندوستان چکیده و فشرده ای بعنوان مقدمه بنویسم . همانطور که در بالا تشریح کردم همه ی کشورها بنا به سیاست خود ، تمایل و وابستگیشان را به یکی از این دو جناح مشخض کرده بودند . هندوستان هم از اون کشورهایی بود که علیرغم داشتن دولتی سرمایه دار و پارلمانی بعد از استقلال اغلب رابطه های خارجی اش را با کشور شوروی سابق و دیگر کشورهای سوسیالیستی تحکیم بخشیده بود . البته سمت و سو نشان دادن ها خالی از عواقب هم نبود . هند به خاطر این شیوه سالها از طرف آمریکا و هم پیمانانش بایکوت و در محاصره اقتصادی قرار داشت . چند روز پیش در رابطه با مجهز شدن هند به انرژی اتمی و تولید آن خواندم که آنها تمام این ره آوردها را در اوج بایکوتها و محاصره ها بدست آورده اند .
بعد از شکست بلوک شرق و سوسیالیست در جنگ سرد ، دنیای یک قطبی و پیروزمندهای صحنه جنگ سرد هم در حال گرفتن غنائم خود و راه یابی به بازارهای جدید بیکار ننشسته اند و هر کدام برای بقای ماندگاری خویش در حال تحکیم مواضع خود هستند . اروپا متحد میشود و با یک واحد پولی و پارلمانی بر اساس منشور دمکراسی مرزها را بر می دارند ، روز به روز بر دامنه ی متحدان خود می افزایند و در همین راستا آمریکا هم با کانادا و دیگر هم پیمانهای همسایه اتحادی موازی تشکیل میدهند و این میرساند که قدرت داشتن در گرفتن غنائم و سهم بیشتر حرف اول را می زند .
بعد از پیروزی جهان سرمایه داری (بلوک غرب ) بر جهان سوسیالیسم و کمونیسم (بلوک شرق ) شاهد تقسیم شدن آنها در دایره روند سیاسی جدید بودیم و همه ی ما از بوش پدر ( رئیس جمهور سابق آمریکا) در حمله اول به عراق شنیدیم که گفت : آمریکا قدرت و رهبر بلامنازع جهان و سرمایه جهانی می باشد . در تسویه حسابهایی که بعد از پیروزی برای یکپارچه کردن جهان و سرمایه جهانی کردند ، دیدیم چون یوگسلاوی به رهبری میلوزویج اطاعت نکرد با آن به شیوه قهر آمیز وارد معامله شدند و راه سازش و همگونی با اروپا را هموار ساختند . اصولا در معادله ی قدرت آنهایی که سازش ناپذیرتر بودند با جنگ و انهایی نیز که انعطاف پذیرتر ، با میز گرد و مذاکره و دیگرانی هم داوطلبانه خود جذب دنیای یک قطبی شده اند ....
هندوستان که بعد از استقلال ، با فاکتورهایی مثل پهناوری و ازدیاد جمعیت همراه با داشتن الگوهای پارلمانی و دمکراسی انگلیسی پا به عرصه جهانی گذاشته بود ، با اتخاذ شیوه سیاست موازنه منفی در میان لبه ی تیز دو قدرت جهانی ناگزیر از سیاستی مستقل بود . با تحریم کالاهای غربی و تاکید بر شعار معروف « هندی ، جنس هندی بخر» آنها صاحب کارخانه نساجی شدند و بی نیاز از منسوجات خارجی و با اتکا به خود راه رشد و رهایی را در پیش گرفتند .
با توجه به جمعیت زیاد و اقتصاد آشفته هند ، با جهانی شدن سرمایه جهانی، آنها نیز پا به پای جهان پیشرفته به پیش می روند ..... صنعت گردشگری ، دانشگاههای معتبر و موقعیت جغرافیایی ، طبیعی و تاریخی همراه با صنعت سینما و خودرو سازی و کامپیوتر از جمله سرمایه گذاریهای کلان دولتی و خصوصی وافر و عمده ای است که مشهود و پیداست .
اما تا رسیدن مردم به آرمانهایشان راههای زیادی در پیش دارند . هندی که من دیدم در فقر و نداری به سر می برد . اکثریتی که در تلاش و کوشش شبانه روزی برای بدست اوردن یک لقمه نان بودند ، ترافیکی در هم و بر هم و جاده هایی نا همگون و تنگ و ترش. عدم بهداشت و موارد تولید امراض ، مثل زباله ها و فاضلاب سطحی و استشمام بوی گند در بعضی از معابر و محله و شهر و روستا..... عادی و عمومیت داشت .
البته با توجه به اینکه یکی از ایالتهای آن تنها ۱۶۶ میلیون نفر دارد (بغیر از ۲۸ ایالت دیگرش !!) همه ی این نبود و کمبودها با فقر و حقارتها شاید توجیه کننده باشد ....اما سیستم کاستی و سنتی آنها با داشتن اکثریت ندار و محتاج و فقیر در یک طرف و داشتن اقلیت ثروتمند و سرمایه داران بزرگ در طرف دیگر معلوم نیست که روزی ، روزگاری به شگل تضاد کار و سرمایه در نیامده و خرمن هستی کاخ نشینان را در هم نسوزاند .
هندوستان در دنیای یک قطبی فعلی با دارا بودن وجه مشخصه های زیادی ، موقعیت بیشتری نسبت به همه ی کشورهای دیگرآسیایی و جهان سومی خواهد داشت . با یاد آوری چند نمونه از آن مشخصه ها در زیر توجه بفرمائید :
۱/ قدرت اتمی و نظامی ۲/ دانستن و تکلم به زبان انگلیسی ۳/ ازدیاد نیروی جوان انسانی ۴/ نظام پارلمانی ۵/ دمکراسی فراگیر و نهادینه شده ۶/ زمینهای مساعد و حاصلخیز ۷/ دریا و بنادر ۸/ و...و...
به امید موفقیت و پیشرفت برای همه ی کشورهای مستقل ...
پی نوشت : امیدوارم شما را خسته نکرده باشم .
بمناسبت هفتمین روز در گذشت ناگهانی پیمان عزیز ، همگی ما
در آلمان همراه با عزیزانمان در ایران به سوگ می نشینیم .
نامت سپیده دمی ست ، که بر پیشانی آسمان می گذرد
متبرک باد نام تو !
و ما همچنان
دوره می کنیم
شب را و روز را
هنوز را ...
:::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::::
قسمت دوم : دو هفته سفر به هندوستان
سلام . ببخشید کمی طولانی شد . اینبار بر خلاف همیشه تصمیم گرفته ام بدون دستنوشته قبلی ، همینطور راحت و آسوده مستقیم بر روی مانیتور بنویسم . ببینم نتیجه کار چطور میشه ....اگر خودم و شما را راضی کرد از حالا به بعد با چنین شیوه ای ، پستهای بیشتری خواهم نوشت .
و اما سفر هندوستان . یادم رفت برایتان ماجرای رفتنمان را از اول شرح دهم . در آلمان مسافرت به بعضی از مناطق دنیا مثل کشورهای آفریقایی ، هندوستان و امثالهم خرج دارد . آدم را از اول واکسیناسیون می کنند ، وبا ، دیفتری ، کزاز ، سل ، آبله مرغون ، یرقان ، و...و. ما که ۳ نفر بودیم ، چند هفته قبلش با مراجعه به پزشک ضمن بعضی از دستورات پیش گیرنده و راهنمایی های لازم در هر نوبت به ما واکسنی تزریق کردند . پول هر کدام از انها هم کم نمی شد ، برای مثال پول آمپول تنها یکی از آنها ۵۱ یورو شد ....خب دیگه با این ضرب المثلها دل خودمان میدادیم که :فیل مان هوای هندوستان کرده و هر که را طاووس خواهد جور هندوستان کشد
. یکی از تذکرهای پزشکها دست نزدن به سگهای ولگرد و هر حیوان دیگر به احتمال سرایت نکردن مریضی هاری بود ....ما تا به انجا نرفته بودیم معنی این حرف انها را نمی دانستیم ، تا اینکه متوجه با انبوه سگهای ولگردی شدیم که هیچ شباهتی با سگهای ولگردی که ما در ذهنمان بود نداشتد . سگهای ولگردی که معمولا در ایران
هست دور از ادمها در بیابانها زندگی می کنند ولی سگها ، گاوها ، میمونها و حتی اغلب پرندگانی که من در انجا ، هند ، دیدم هیچ ترس و واهمه ای از ادمها نداشتند و در میان خلق بیشمار هندوها آزاد و رها بجستجو در تلاش قوت لایموت و چینه و دانه بودند و یا در همان ازدحام مردم در روی سنگ فرشها
، پارکها و یا پیاده روها به خواب ناز فرو رفته بودند و این میرساند که حیوانها مخصوصا سگ ها و گاوهای ماده از احترام خاصی بر خوردارند . وقتی سگها ، که خیلی آروم و سر به زیر در میان مردم با شکمهای گرسنه میدیدم و گ
اهی در سایه ساری و گوشه ای از شدت ضعف دراز کشیده و نفس ، نفس میزدند ، دلم برایشان می سوخت مخصوصا که رنگ و شگل و شمایل اغلب انها بی شباهت به سگ پسرم نبودند . اما تفاوت سگ در آلمان و هند در دو چیز هست ، اینجا سگی بی صاحب و بدون شناسنامه و دکتر و دفترچه واکسیناسیون ! پیدا نمیشه و در انجا هر چه سگ می دیدیم بی صاحب بود .
در هندوستان با حفظ احترام متقابل به هم ، عقیده های مختلفی در کنار هم با صلح و ارامش کامل زندگی می کنند . برای مثال روزی چهار بار صدای بلند اذان از گلدسته های مناره های مساجد شنیدن ، هیچ اخمی به چهره هندو وسیک و بودایی و کریشنایی و بهایی و مسیحی و دراویش و موش پرست و...و... نمی نشاند و خوابهای آنها را آشفته نمی کند ....همانطور که آنها هم هر کدام به موقع و وقت عبادت خودشان با سر وصدای سنج و بوق و کرنا و دمام، در معابر و خیابان و بازار باعث مزاحمت دیگران نمی گردند !....بارها دیدم که رهگذرانی هنگام به صدا در اوردن زنگ و ساز و نغاره هندوها ، تعظیمی می کردند و رد می شدند و وقتی افرادی نیز دیدم در آن هنگام صلیب کشیدند و گذشتند ...برایم مشخص شد که این ها از فرقه آنها نیستند ، منتها بخاطر احترام به انها چنین وانمود کرده اند . در مقابل و روبروی راننده تاکسی ها هر کسی جلو خودش مجسمه و تزئیناتی از خدایشان گذاشته بودند و در مغازه ها هم همینطور و آنهایی هم که مسلمان بودند ، نوشته های ایاتی از قرآن مجید و یا حدیث و تصاویری بود .
یکی از جاهای پر شکوه و با عظمتی که رفتیم ، معبد کریشنای مورتی بود . کمی دور تر از شهر ولی بسیار بزرگ و با عظمت . مدارس طلبه های انها نیز درون آن واقع بود که ما در وحله نخست به اشتباه فکر می کردیم بچه مدرسه ای هایی هستند که جهت بازدید آمده اند ولی بعد گفتند اصولا اینها زیر پوشش همین معبد و در همان مکان به اموزش و دروس مشغولند و در همین راستا مذاهب دیگر هم مدرسه های مخصوص خود دارند . کمی دیر رسیده بودیم و تا دیدار بعدی باید ، دو سه ساعت صبر می کردیم . همانجا بسر بردیم ، تا اینکه کم کم به تعداد زیارت کنندگان افزوده شد . در همین فاصله صبر و انتظار در همان حوالی متوجه شدیم که رختشوی خانه بزرگی وجود دارد . از انبوه لباسهایی که بر بندهای محوطه ای بزرگ آویزان بود و رفت و آمدها و اطاف های تحویل گیرنده لباسها و تردد مرتب افراد برایمان مشخص شد که رخت شوی خانه بزرگی است ...
.منتها نه به شیوه ماشین و مدرن ، بلکه به ابتدایی ترین و سنتی ترین شیوه موجود ...آنطرف کمی دورتر حوضچه هایی بودند که آدمهایی ، مرد و یازن (اصولا در هند همه ی کارها از سخت ترین تا آسان ترین کارها مرد و زن باهم کار می کنند) مشغول به شستشو هستند . در آنجا سنگهایی گذاشته شده بود که لباسها را بعد از مشت مال و یا پا مالیدن به شدت به ان میزدند . من از دوران کودکی خود خوب به یاد دارم که یک نمونه از این سنگها در خانه داشتیم و مادرم بعد از شستشو لباسها را به همین شیوه به سنگ سخت مرمری می کوبید .
حدود هزار نفر در صفی از میله ها گذشیتیم . کفشها را طبق معمول در یک گونی تحول دادیم . قبل از ورود به هر نفر نوشته ای میدادند که تکرار مکرر همان صدای اکو شده ی بلند گو بود که فردی و یا نواری مرتب تکرار می کرد ...کریشنا های هی کریشنا ....کریشنا ....و با تکرار هر کدام از انها از یک سکوی خیس ، شستشو شده به سکوی بعدی و همینطور ادامه داشت تا ۱۸۰ سکو را پشت سر گذاری ....بعد وارد به صحن معبد میشوی ...از خداهای نسبتاً کوچک تر می گذری تا به عظیم ترین مجسمه ی طلای کریشنا می رسی...عده ای بر فرش در مقابل آن نشسته اند ، افراد زیادی در حال تعظیم و ورد خوانی هستند ...اما از آن حالتهای گریه و التماس و اشک و ناله ای که ما معمولا دیدیه ایم خبری نبود . بعد از آن فروشگاه های انواع و اقسام اقلام خوردنی و سوغاتی دایر است . عکس هایی که بی شباهت به مینیاتورهای خودمان نبود نظرم را جلب کرد ...معمولا در چنین جاهای مقدسی عکس تصاویر زن یا نیست و یا اگر هم باشد پوشیده و با روبنده هست ...اما در انجا در کنار تصویر خدایشان زن هم به عنوان رخ زیبنده و کامل کننده دیگر ان با تمام رخ و زیبایی در شگلهای مختلف بلهوسانه اش حتی بصورت مجسمه و عکس در معرض دید و خرید و فروش قرار داشت .
آخرین معبدی که دیدیم ، معبد و پرستشگاه بهائی ها بود . در نوع خود بی نظیر بود . با اجازه رسمی از دولت هندوستان قطعه ی نسبتاً وسیعی در حاشیه های شهر دهلی را خریداری و با تزئین زیبا ترین و مکانیزه ترین اصول باغ و گل کاری ، معبدی به شگل گل غنچه ای و با اصول مهندسی مدرن در میانه آن بپا داشته اند که اغلب جهت دیدار از این بنا با هر
نوع عقیده و مسلکی به درون آن راه می یابند ....من از افرادی که متعلق به فرقه بودایی و ملبس به پوشش آن بودند تا خانمهای محجبه و برقع پوش مسلمانی که به انجا آمده بودند عکس برداشتم .
جالب است که بگویم آقایی که این بنای زیبا را طراحی کرده است ، همان
شخصی هست که بنای یاد بود آزادی را در میدان آزادی تهران طراحی و مهندسی کرده است . بعد از تحویل کفشها ، به ساختمان شیشه ای معبد وارد شدیم . قبل از آن تذکر داده شد که کسی حق فیلمبرداری ندارد و تنها با سکوت هر نفر با خدای خود در ان مکان به راز و نیایش درونی بپردازد . در انجا صندلی های زیادی گذاشته بود و افراد گروه گروه بر روی ان نشسته و سکوتی کامل بر قرار بود . در جلو صحن تنها قالی زیبایی با میز خطابه ای و میکروفن وجود داشت . افراد خدمت گذاز و راهنمائی کننده نیز چه آقا و یا خانم شیک ترین لباسها پوشیده بودند و معلوم بود که اصولا در آنجا کار رسمی و حقوق بگیر هستند و جالب تر اینکه اغلب انها به چند زبان و از جمله فارسی حرف میزدند . می گفتند آمار بازدید کننده ها در سال به چندین میلیون نفر می رسد و بعدها که بیرون آمدیم معنای حرکت مسئولی که ورود افراد را در کامپیوتر کوچک دستی اش وارد می کرد برایم بیشتر مشخص شد .
پی نوشت : باز هم مجبورم بخاطر طولانی نشدن درز بگیرم و رفع زحمت کنم . اما تحلیل من در مورد هندوستان همچنان به قوت خود باقی ست . به امید فرصتی دیگر سلامتی همگی شما را آرزومندم .
دو هفته سفر به هندوستان :
مقدمه : قبل از هر چیز تشکر فراوان از میزبان بسیار بسیار مهربان و عزیزمان « همسفر هلند » که به معنی واقعی سنگ تمام گذاشتند . گر چه ما دو هفته بیشتر آنجا نبودیم ولی راهنمایی ها ، و اطلاعات وسیع ایشان باعث گردید تا ما بیشتر از دو هفته ماندگاریمان جامعه ی هند را بشناسیم .
مسیر ما با هواپیمای «ایر فرانس» از هانوفر آلمان به پاریس (فرودگاه شارل دوگل) و از پاریس به بنگلر (هندوستان) بود . پرواز اول یک ساعت و نیم طول کشید و پرواز دوم ۹ ساعت . با تلویزیون هایی که روبروی هر مسافر ، پشت صندلیها تعبیه شده بود ، این مسیر طولانی را با دیدن کانالها و بازیهای مختلف آسان می نمود . ولی دو کانال مورد علاقه من مسیرهای راه بود که بصورت زنده پخش می شد . جالب بود که سرعت هواپیما که ۹۲۴ کیلومتر در ساعت و یا برودت هوای بیرون که منهای ۵۱ درجه سانتیگراد زیر صفر و اوج آن که چند صد هزار پا بود بر روی مانیتور نشان داده میشد . مسیر راهی که برای خلبانها قابل رؤیت بود ما نیز میدیدیم
. از جنوب آلمان به بلغارستان و ترکیه و بیشترین مسیر راه را از روی کشور خودمان ایران طی شد . از تبریز وارد گشت ، بعد رشت و از تهران به قم رسید . دریاچه نمک نمایان تر نشان داده می شد . از اصفهان و شیراز و بندر عباس و صحرائی بنام احمدی ، افغانستان و پاکستان و بمبئی ....و پونا گذشت تا به مقصد رسیدیم .
برای اطاله کلام و مختصر نویسی ، این گزارش را به دو بخش تقسیم می کنم . نخست جاهایی که دیدیم با شرح مختصری از آنها و بخش دوم تحلیل و دیدگاه من در مورد جامعه هندوستان . شما نیز می توانید برای پر بار بودن آن نظرات خودتان را ارائه دهید .
به شهر بنگلور مرکز ایالت کارناتاکا با جمعیتی بیش از ۶.۵ میلیون نفر وارد شدیم . بعد از چند روز به شهری در ۱۳۰ کیلومتری ان بنام میسور رفتیم . در میسور بخاطر قصر مهارجه که مورد علاقه اغلب توریستها و هندیها هست دیدار کردیم ، قصری با عظمت و با گج بریها و نقش و نگارهای سحر انگیز . تخت و صندلیها ، فرش و طلاها و جواهرات با سالنهای بزرگ و اطاق های تو در تو یادگار رونق و ابهت آن روزگاران را داشت . عکسهای سواره و پیاده «مهارجه» ، صف طولانی سربازها و نوکرها و اهداء کنندگان با معبد بزرگ و عبادتگاه آنها در محوطه همان قصر بترتیب دیدیم . دومین دیدار ما از معبد بزرگ هندوها در همان مسیر انجام گرفت . سیل زیارت کنندگان از راه دور و نزدیک سرازیر شده بود . در اطراف این معبد طبق معمول پر بود از گدا و دست فروش و مغازه های خرده پا . در هند وارد شدن به هر مکانی باید کفش هایتان را در بیاورید ، حتی وارد شدن به خیاطی و مطب دکتر ! بعد از تحویل کفشها در محوطه حیاط بزرگ آنجا فیلم و عکس گرفتیم ، در همه ی معابد و آثار تاریخی ، قبل از ورود دوربینهای فیلمبرداری و عکاسی نیز گرفته می شود . در خلسه ی اهورایی زیارت کنندگانشان با ذکر و شعارهایی که معنایش را نمی دانستیم همراه شدیم . در مقابل فردی که با انگشت بر پیشانی افراد نقشی سرخ می نشاند ، به آن خال و دعای رستگاری ، رستگار شدیم . آبی نیز در پیاله ای بود که اغلب برای رفع خطر و احتمالا قبول حاجات سر می کشیدند ....به احتمال داشتن انواع و اقسام میکربها حذر کردیم . در مقابل مجسمه خدای طلایی و باعظمت ، دائم خم و راست می شدند و خلوص و تعظیم زودگذرشان برایمان جالب و جذاب می نمود . در ان صف و انبوه زیارت کنندگان سه ، چهار مرد جوان مو بولوند را دیدم ، احتمال میدادم که آلمانی باشند . وقتی به آلمانی سئوال کردم که از کجا می آئید ، خنده اشان گرفت و فهمیدند که من هم از آلمان آمده ام . برایم گفتند ما از «نورنبرگ» آمده ایم و بعد از مختصری صحبت از هم جدا شدیم . بعد از تحویل کفش ها ، دوباره مکافات ما با دست فروشهای دوره گرد و گداها شروع شد . نوع پوشیدن لباس و دوربین ها ما را تابلو کرده بود .
هنوز در حال چونه زدن با یه دست فروش بودیم که دومی هم می امد و بعد سومی ...یه باره می دیدی چهار ، پنچ نفر تو را دوره کرده اند ، هر چه می گفتیم ، نمی خواهیم ، نمی خواهیم مگر دست بردار بودند ! راستش بعضی وقتها به قول بوشهریها آنقدر «لچر» می شدند که می ترسیدم . فقر و فلاکت در آنجا با گوشت و پوست و استخوان می شود لمس کرد . بصورت عریان در چهره و روح و روانشان فریاد می زند . اما جدا از این واژه ی ند اری که نمی توانم مصداق دیگری را برایش پیدا کنم ، سجایای انسانی و نداشتن چشم طمع و یا خشم و خصومت هم مطلقاً در جبین آنها دیده نمی شد . آنقدر که به دزد نبودن انها به شهادت همه ی دوستان و آشنایان ساکن آنجا معترف شدیم . اغلب خاطراتی جالب از جا گذاشن و گم کردن کیف پولی اشان داشتند و هنگام باز گشت با تعجب دیده اند سر جایش هست !! و ی
ا به نحوی نگهداری شده است . اینقدر از نظر امنیتی آدم خودش را ازاد احساس می کند که باور کردنی نیست ، درود بیکران بر ملت بزرگ مهاتما گاندی و جواهر لعل نهرو باد .
سفر بعدی ، یک هفته بعد جهت دیدار از بنای تاریخی تاج محل به شهر دهلی بود . با هواپیما مسیری یک و نیم ساعته طی کردیم . در فرودگاه هتل و تاکسی دربست گرفتیم . فردایش راهی شهر « آگرا» شدیم . چهار و نیم ساعت این مسیر طی کردیم تا موفق به دیدار قشنگترین و زیبا ترین آثار جاودانه دست بشر شدیم . دیدن تاج محل با تصویر نمی تواند نهایت اوج شکوفایی خلق هنر بکار گرفته و بکار رفته را در نمای ان بنمایاند . در انجا یادم به جمله ای از نامه فروغ فرخزاد افتاد که در مقابل دیدن خلق آثاری از میکلانژ و رافائل و بناهای ایتالیایی نوشته بود : آدم با دیدن اینهمه شگفتی و عظمت دست بشر نا خودآگاه به سجده می افتد .
در مسیر راهی که می رفتیم ، افراد نارنجی پوشی می دیدیم که اغلب جوان بودند و بر روی دوششان از جنس تخته و یا فلز ، منقوش به انواع و اقسام رنگها و لامپها ، درست شبیه به درفش کاویانی حمل می نمودند .
راننده امان گفت : اینها مسیری ۲۰۰ کیلومتری طی می کنند تا سه روز دیگر یعنی ۱۱ آگوست به معبد « شیوا » یکی از پرستشگاههایشان برسند . در راه جاهای مختلفی بصورت اسکان موقت برای انها ساخته شده بود و ماموران دولتی حفظ و حراست آنها را به عهده داشتند و گاهی بخاطر مسدود کردن راه و تغیر مسیر باعث ترافیک شده بود .
واقعاً پیش خودم فکر کردم داشتن اینهمه آزادی ادیان و اینهمه آزادی عمل چه زحمت و خرجی بر روی دولتهای منتخبشان می گذارند . چه پولها و ارزهایی صرف می شود . چه نیروها و انرژی هایی گرفته می شود .
تا چشم کار می کرد نارنجی پوشها بودند که با خلوص و اعتماد و ایمانی راسخ با کفش و دمپایی و پا برهنه در حال حرکت بودند . گاهی برایم فوتبالیستهای هلندی مجسم می شدند چون بی شباهت به لباس ورزشی انها نبود ....من در فیلمرداری که می کردم گفتم اینها را با هلندیها اشتباه نگیرید ...آنها زیارت کننده معبد شیوا هستند که هر ساله در این فصل ۲۰۰ کیلومتر راه را پیاده به دیدار آن میروند ....
هند دنیای شگفتی ها . بخاطر طولانی نشدن ، مابقی عکسها همراه با توضیحات آن به اینده ای نزدیک موکول می کنم .

عطش
اوائل که میدیدمش خیلی عادی همدیگر را نگاه می کردیم . همسایه دیوار به دیوار بودیم . صحبتها هم خیلی عادی بود . یکبار که رفته بودم در بهر صورت گردالی و لب و لوچه های غنچه ایش ، انگار متوجه نوع نگاه و یک نوع سحر و جادو شدنم شد . وقتی منتظر مانده بود تا جوابش را بگیرد ، یک سکوت و منگی در من دیده بود . برای بار دوم داشت تکرار می کرد که به خودم آمدم .
آره آره ، ببخشید . رفته بودم تو فکر . آخه میدونی.....او پیش دستی کرد و رشته کلام را ازم گرفت . از حالت دستپاچگی و هول شدنم برایش شک و شبهه ای باقی نماند ...که نگاه ، نگاهی عادی نبوده . از آن به بعد بود که او هم در مقابل من مثل گذشته ها انعطاف و آرامش خیال نداشت . انگار یک نوع فرار ، یک حالت گریز از صید شدن داشت . دلم می خواست دوباره در کنارم بیاید . حرف بزند . گوش بگیرم . و فقط گوش بگیرم و او حرف بزند . آن قدر حرف بزند و من نگاهش کنم که تمام محاسنات زیبائی صورتش را با ذره ذره ی وجودم حس کنم . هر چقدر او فاصله می گرفت و کمتر میدیدمش ، نیروی نامرئی مرا بیشتر به طرف او سوق میداد . حالا دیگر صداش هم در گوش من طنین خاصی بیدا کرده بود . وقتی تلفن می کرد..... یا من برای او تلفن می زدم ، دلم می خواست او بیشتر صحبت کند و من گوش بگیرم . از کودکی با هم بزرگ شده بودیم . همه چیز عادی بود . حتی دعوا و صلح و آشتی مان . اما نمی دانم کی و چرا....نیروئی نا مرئی مرا با خود در رؤیا و خیال ساعتها با او دمخور و همراه کرد . و بر شدت آن روز به روز افزود . شاید بعد از دوران بلوغ این حالت در ما پیدا شد .....
آنگاه که تازه خط سبیلی بر روی لبهام سبز شده بود و بر روی سینه های او هم مثل دو لیموی تازه رس بر آمده بود . هر چقدر او فاصله می گرفت و شرم و شوری گونه های سفیدش را گلگون می کرد ، آتش عشق و شور وشوقی وصف نا شدنی در من بیشتر بوجود می آمد . از نگاه بی ارادی آن روز بود که دیگر نتوانستیم مثل دوران گذشته با هم الفت دوران کودکی را ادامه دهیم . هر چقدر میل دیدن و عطش دیدار در من شدیدتر می شد ، گریز و فرار او هم از نگاه و دیدار با من بیشتر و طولانی تر می شد. طاقت نداشتم . هم دیدنش برایم آرامش خاطر روحی و روانی ایجاد می کرد و هم شنیدن آهنگ صدایش . حالا او داشت مرا از این دو محروم می کرد ، باعث می شد تا من بدنبالش بدوم . انگار نقطه ضعف مرا می دانست . به انواع و اقسام ترفندها ، راه مرا سد می کرد . اگر طوری تنظیم می کردم تا در راه مدرسه او را ببینم ، راهش را کج می کرد و مثل آدمهایی که ضد تعقیب برای خودشان می گذارند ، زیر زیرکی می پائید که ایا هنوز بدنبالشم یا نه ! من هم طوری وانمود می کردم که انگار نا خودآگاهی چنین برخوردی تلاقی پیدا کرده . غرورم اجازه نمی داد تا بیشتر بدنبالش بروم . راهم را کج می کردم و بر می گشتم .
بدنبال مهملی بودم تا او را وادار به خواست خود کنم . بکشانمش به میدان و عطش سیری ناپذیرم را از لذت دیدن و شنیدن سیراب کنم . برایم سخت بود تا کاری کنم که حس ترحمش را برانگیزانم . فکرهای مختلفی به سرم راه پیدا می کرد . یک بار نامه ای بلند بالا نوشتم و با شرحی مفصل ، انگیزه خودکشی ام را برایش توضیح داده بودم و تلویحاً خاطر نشان کرده بودم که یکی از دلائل عدم رسیدن ما به همدیگر بوده . چرا که از دو طبقه و پایگاه اجتماعی مختلف هستیم ...و تا بخواهی اصطلاحات قلمبه ، سلمبه سیاسی و ادبی در لابلای آن گنجانده بودم ، و در نهایت عدم رضایتم را مبارزه با رژیم تا بن دندان مسلح مزدور و دست نشانده امپریالیستها قلمداد کرده بودم . یک چیز هشل هفتی در امده بود . در حالی که سیاسی بودم و عدم رضایتم را از وضع موجود می دانستم ، در عین حال خودکشیم را به احتمال نرسیدن به عشق او ! انکار نمی کردم ....این بود که صبح وقتی خواستم برای دهمین بار بخوانمش و در پاکت بگذارم تا به نحوی به دستش رسانم ، پشیمان شدم ، آنرا پاره کردم و در سطل آشغال انداختم . تمام آن زحمتها و بی خوابیهام بهدر رفت .
۰۶/۰۱/۲۰۰۴
« دنباله دارد »
پی نوشت : یک توضیح مختصر در رابطه با این داستان عشقولانه ! یاد آوری کنم : دیروز که داشتیم انباریمان را تمیز می کردیم دو سه کارتن اوراق ، روزنامه و مجله های قدیمی هم مشمول این تصفیه قرار گرفت در اخرین مرحله ای که کارتن ها را سرازیر دستگاه کاعذ خوردکنی شهرداری می کردم یک برگ از آن در کوران باد به هوا رفت ....دویدم گرفتمش ....دیدم یکی از داستانهایی هست که خیلی وقت پیش ها نوشتم . گفتم حالا که در کف این چیزها نیستم ، بدون هیچ دستکاری در اینجا بزارمش تا شما هم بخونید. تاریخ نوشتن آن و «دنباله دارد» آن هم که زیر آن برگه بود در اینجا گذاشتم . انگار این داستان نمی خواست به زباله برود و فرار کرد تا همچنان زنده باشد .
دادگاه !
.....وای که دو باره دادگاهش شروع شد . دوباره سئوال . دوباره جواب .
همینکه میاد بشینه ، استراحتی کنه ، ....سیل شکایت ها سرازیر میشه . مدعی العموم که یکی دوتا نیست .
قاضی با حشونت تمام ، بدون یه ذره ارفاق به قضاوت نشسته و حکم میده .
خسته از این دادگاه هر روزی ، خسته از این دادگاه هرجایی . شب و روز و ماه و سال هم نمی شناسه . دائم باید از خودش دفاع کنه . توجیه کنه ، بهانه بیاره ، جدی بشه ، مسخره کنه ، دیونه بشه ، عاقل بشه ، کر بشه ، لال بشه ، داد بزنه ، گریه کنه ، خنده کنه .....اما مگه دست بردارند .
مدعی العموم یکی دوتا نیست . همسرشه ، بچه هاشه ، رئیس شه ، برادرشه ، خواهرشه ، دوستانشه ، همسایشه، معلماشه ، همکاراشه .....
در آن واحد ممکنه دو سه تاشون با همدیگه ، با یه سر و شگل و قیافه پیداشون بشه ....و بگیرنش به سین ، جین . خر بیار و باقلی بار کن . من نمی دونم اون محکوم بدبخت چه جون سختی داره ، که هی دائم باید از خودش دفاع کنه . شده است عین یه کیسه بکس ! ....همیشه محکوم ، همیشه مظلوم ، همیشه مغموم .
بعضی وختا به طبل بی عاری میزنه و به خودش میگه : کجای این زندگی و دنیا جدیه که اینقده جدی گرفتی ؟! اگه قرار باشه که همش جدی ، جدی بگیری تا ابد تو حبس و تبعید می پوسی که ؟! ول کن بابا ! بی خیال !...اما مگه اونها ول کنند ، یکی دو تا که نیستند ....
تو عالم خوش سکراتی نشسته ...... میخواد یه لقمه زهر مار کنه ....یا دراز کشیده ، میخواد کپه ی مرگش بزاره تا فرداش دوباره بره استثمار بشه و سگ دو بزنه که میان سراغش ....حالا با چه حالتهای حق به جانبی هم ....همه طلب کار و او بده کار .....دوباره دیوانه وار ورار می کنه : انگار در این دنیای گرد و فراغ آدمها همیشه گرفتارند .....گرفتار دادگاهی درون ......دادگاهی که مدعی العموم و قاضی و محکومش یکی ست .
پی نوشت : هیچ وقت برایتان اتفاق افتاده در مقام دادستانی قهار و سختگیر به محاکمه ی خودتان پرداخته باشید ؟ اگر چنین کرده اید ، می دانید چه شکوهی دارد محکمه ی وجدان . از یک گوشه ی دادگاه مدعی العموم فریاد می زند که (برای دنباله آن بر روی ادامه مطلب در زیر کلیک کنید )
به بهانه بازی آرزوها !
خانم غضنفری من را هم وارد گود آرزوها کرد . قبل از هر چیز برای خودش که هنرمند و منتقد سینمایی شهر و دیارمان می باشد ، آرزوی موفقیت دارم . امیدوارم پرٍ پروازش از دروازه های بندر مغموم و محروم عبور کند تا همچون هنرمندان قلم زنی از این خطه باعث سر بلندی و سر افرازی مردم زادگاهش گردد.

هنرمندان و قلم زنانی چون منیرو روانی پور ، صادق چوبک ، علی دشتی ، رسول پرویزی ، و منوچهر آتشی . آنهایی که جانمایه ی اوج خلاقیتهایشان ، بر گرفته از حماسه و درد و رنجِ مردم این سامان است . گر چه در ایران عزیز بناچار برای به ثبت رساندن خود ، باید همچون همگنان خویش به پایتخت رفت و پایتخت نشین شد ....و بمصداق همین شاید کتاب ( کولی کنار آتش ) منیرو هم قصه ی همین ماجرا باشد ! و اگر چه بعضی از همین هنرمندان عزیز بعدها کُنج عافیت طلبی پیشه کردند و در دم و دستگاه دولتی به وکالت و سناتوری و ممیزی کشیده شدند !! ....اما در بخش قلمی و هنری خود را به ثبت رساندند . هر کدام از آنها بدعت گذار روشی نوین در فوت و فن داستان نویسی و شعر سرائی شدند و بارها مورد تشویق و ترغیب اساتید اهل فضل قرار گرفتند . فروغ فرخزاد که شاعرترین شاعرها بود و تحقیقاً بر روی همه ی شاعرهای آن زمان نظری قاطع و جامع داشت ، در مصاحبه ای با ایرج گرگین ، نظرش را در مورد همشهری شاعرمان ، زنده یاد منوچهر اتشی موجب فخر و مباهات همه ی جنوبی های ایران و مخصوصاً بوشهری ها می باشد .
قسمتی از مصاحبه فروغ در باره منوچهر آتشی را با هم می خوانیم :
آتشی با دیوان اولش مرا کلی طرفدار خودش کرد . خصوصیات شعرش به کلی با مال دیگران فرق داشت . مال خودش و آب و خاک خودش بود . وقتی کتاب اول او را با مال خودم مقایسه می کنم شرمنده می شوم . اما نمی دانم چرا دیگر از او خبری نیست . نباید به تهران می آمد . بچه های تهران آدم را خراب می کنند . هر جا شعری از او دیده ام با حوصله خوانده ام . اگر خودش را حفظ کند خیلی خوب خواهد شد .
....و اما آرزوهایم . کدام آرزوها ؟! آرزوهای بر باد رفته و دست نیافته یا آرزوهای رؤیایی ؟ ....در خواب و بیداری ! نسرین خانم دوست همکارم ، هر هفته « لوتو » می خرد و برای برنده شدن جایزه بزرگ و پولهای کلان رؤیا می بافد . همیشه به من می گوید نیت کن ! چه می خواهی ؟ اگر برنده شدم ، حتماً برات می خرم . من هم همیشه می گویم : فقط یک خانه ! .
یک بار سر صحبت باز کرد و گفت : اگر تو برنده بشی چکار می کنی ؟ گفتم : من به این بازیها اعتقاد ندارم و تا به حال حتی یک بار هم بازی نکرده ام . گفت : حالا فرض کنیم بازی کردی و برنده شدی . گفتم : یک کارخانه بزرگ می گیرم و همه ی دوستان و آشنایان بیکارم را جذب کار می کنم ، گفتم : فروشگاه های زنجیره ای دایر و ایجاد کار می کنم . گفتم :.....گفت : این حرفها مال آدم های عقده ای است . بابا دلت خوشه ..من مقداری از پولها برای بچه هایم و مابقی اش برای خودم تا آخر عمر مسافرت و گردش و زندگی می کنم و از عمرم لذت می برم .
نسرین خانم گر چه در حال حاضر راننده تاکسی است ، اما تحصیلات متوسط و عالی اش را در آلمان به پایان رسانده و در رشته روانشناسی و پتاگوژی متخصص است و تجارب کاری زیادی دارد . او بخاطر اقامت دیرینه و تحصیلاتش ، همه ی کتابهای رُمان و داستانش را به زبان آلمانی می خواند .....اما این هم از عجایب روزگار است که تمام موزیکهای سنتی و آهنگهای روز ایرانی را گوش میدهد و شیفته ی شعر و غزلهای فارسی ست !! شاید یکی از الفت و دوستی اش با من علاقه مندی مشترک ما در این زمینه ها باشد . او عمیقاً خانم خوش قلب و مهربانی ست که حرفهایش را رُک و با معیارهای روانشناختی می زند .
آری دوستان من به زعم ایشان یک عقده ای هستم . یک عقده ای که دوست دارد در خوشبختی خودش ، دیگران را هم سهیم کند .
پی نوشت : عکسهایی از سهیلا : از کاروان چه مانده ؟....شعله هایی که محفلمان را در سفر تفریحی هارتس تا پاسی از شب گرم کرده بود.....صبح سرد و خاموش و بجز خاکستر چیزی از آن باقی نمانده بود .

