ماجرای جالب آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد! + عکس های منتخب

ناصرالدین شاه سالی یکبار آش نذری می پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور می یافت تا ثواب ببرد در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند.
عده ای دیگ های بزرگ را روی اجاق میگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود شاه هم بالای ایوان می نشست و قلیان میکشید و از آن بالا نظاره گر کارها بود. سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.
بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او می بایست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد.( معنی ثواب رو هم فهمیدیم !) کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند. پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت میشد.

به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.

عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

پس از رسیدن یک تماس تلفنی برای یک عمل جراحی اورژانسی، پزشک با عجله راهی بیمارستان... شد ,,, او پس از اینکه جواب تلفن را داد، بلافاصله لباسهایش را عوض کرد و مستقیم وارد بخش جراحی شد ,,,

او پدر پسر را دید که در راهرو میرفت و می آمد و منتظر دکتر بود. به محض دیدن دکتر، پدر داد زد: چرا اینقدر طول کشید تا بیایی؟ مگر نمیدانی زندگی پسر من در خطر است؟ مگر تو احساس مسئولیت نداری؟

پزشک لبخندی زد و گفت: "متأسفم، من در بیمارستان نبودم و پس از دریافت تماس تلفنی، هرچه سریعتر خودم را رساندم ,,, و اکنون، امیدوارم شما آرام باشید تا من بتوانم کارم را انجام دهم ,,,

پدر با عصبانیت گفت:"آرام باشم؟! اگر پسر خودت همین حالا توی همین اتاق بود آیا تو میتوانستی آرام بگیری؟ اگر پسر خودت همین حالا میمرد چکار میکردی؟

پزشک دوباره لبخندی زد و پاسخ داد: "من جوابی را که در کتاب مقدس انجیل گفته شده میگویم" از خاک آمده ایم و به خاک باز میگردیم ,,, شفادهنده یکی از اسمهای خداوند است ,,, پزشک نمیتواند عمر را افزایش دهد ,,, برو و برای پسرت از خدا شفاعت بخواه ,,, ما بهترین کارمان را انجام میدهیم به لطف و منت خدا ,,,
پدر زمزمه کرد: (نصیحت کردن دیگران وقتی خودمان در شرایط آنان نیستیم آسان است ),,,
عمل جراحی چند ساعت طول کشید و بعد پزشک از اتاق عمل با خوشحالی بیرون آمد ,,, خدا را شکر! پسر شما نجات پیدا کرد ,,,
و بدون اینکه منتظر جواب پدر شود، با عجله و در حالیکه بیمارستان را ترک می کرد گفت : اگر شما سؤالی دارید، از پرستار بپرسید ,,,
پدر با دیدن پرستاری که چند لحظه پس از ترک پزشک دید گفت: "چرا او اینقدر متکبر است؟ نمی توانست چند دقیقه صبر کند تا من در مورد وضعیت پسرم ازش سؤال کنم؟
پرستار درحالیکه اشک از چشمانش جاری بود پاسخ داد : پسرش دیروز در یک حادثه ی رانندگی مرد ,,, وقتی ما با او برای عمل جراحی پسر تو تماس گرفتیم، او در مراسم تدفین بود ,,, و اکنون که او جان پسر تو را نجات داد ,,, او با عجله اینجا را ترک کرد تا مراسم خاکسپاری پسرش را به اتمام برساند."
هرگز کسی را قضاوت نکنید چون شما هرگز نمیدانید زندگی آنان چگونه است و چه بر آنان میگذرد یا آنان در چه شرایطی هستند ......

ماجرای قهر کردن گنجشک با خدا + عکس های منتخب



روز ها گذشت و گنجشک با خدا هیچ نگفت. فرشتگان سراغش را از خدا

 می‌گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می‌گفت: می آید؛ من تنها

 گوشی هستم که غصه‌هایش را می‌شنود و یگانه قلبی ام که دردهایش

را در خود نگه می‌دارد.

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست. فرشتگان

چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیج نگفت. و خدا لب به سخن

گشود: با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست. گنجشک گفت:

“لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سر پناه بی کسی

ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می

خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟” و سنگینی بغضی

راه بر کلامش بست. سکوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه

سر به زیر انداختند.

خدا گفت: ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات

را واژگون کند. آن گاه تو از کمین کار پر گشودی. گنجشک خیره در

خدایی خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو

ندانسته به دشمنی ام برخاستی. اشک در دیدگان گنجشک نشسته

بود. ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت های گریه هایش ملکوت خدا را

پر کرد.

عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

...........+عکس های منتخب


این روزها زیادی ساکت شده ام ،
نمی دانم چرا حرفهایم، به جای گلو
از چشمهایم بیرون می آیند...!

*****

عشق تو
شوخی زیبایی بود که خداوند با قلب من کرد ! زیبا بود امّا شوخی بود !
حالا تو بی تقصیری ! خدای تو هم بی تقصیر است !
من تاوان اشتباه خود را پس میدهم . . .!
تمام این تنهایی تاوان « جدّی گرفتن آن شوخی » است...

*****

دستم نمک نداشت هی میشکستیش
دلم چی؟؟؟
بهونت واسه شکوندن‌های پشت سرهم چی بود؟

عکس های منتخب در ادامه مطلب
ادامه نوشته

کوتاه+ عکس های منتخب

http://images.seemorgh.com/iContent2/Files/94133.jpg

اجازه ... !

اشک سه حرف  ندارد،

اشک خیلی حرف دارد ...


***

باور کرده ام ... ، انگار من،

برای ِ من ماندن ...

کم هستم ...

برای ِ ما شدن...

زیاد ...



***

باز  یا  بسته ...


چه فرق می کند؟

پنجره ... زخم ِ همیشگی ِ دیوار است...


عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

علف خستگی+عکس های منتخب


 

من در این تاریکی


فکر یک بره روشن هستم


که بیاید علف خستگیم را بچرد...



عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

می زنم کبریت بر تنهایی ام
تا بسوزد ریشۀ بی تابی ام
*
می روم تا هر چه غم پارو کنم
خانه ام را باز هم جارو کنم
*
می روم تا موی خود شانه کنم
خنده را مهمان این خانه کنم
*
می روم تا پرده هارا واکنم
دوست دارم؛ دوست دارم
عشق را معنا کنم
*
شادی ام را رنگ آبی می زنم
بوسه بر طعم گلابی می زنم
*

می دوم خندان به سوی آینه
باز می خندم؛ به روی آینه
*
می زنم یک شاخه گل بر موی خود
می نشینم باز بر زانوی خود
*
می نشانم روی دستم یک کتاب
تا بخوانم باز هم یک شعر ناب
*
آری!آری! این منم این شاد و مست
دوست دارم عاشقی را هرچه هست

...


امروز رفتم مطب یه خانم دکتر دوست داشتنی که روان کاویم کنه اونم فهمید دیونه ام

سفرت به سلامت

برگرد + عکس های منتخب

امشب بغض تنهایی من دوباره می شکند ... چشمانم

بس که باریده دیگر حتی تحمل نور مهتاب را ندارد ...

آخ که چقدر تنهایم ... دل بیچاره ام بس که سنگ صبورم

بوده خرد شده و انگشتانم بس که برایت نوشته خسته

شده است ...

رو به روی آینه نشسته ام آیا این منم ؟ شکسته .... پیر

تنها.... تو با من چه کردی ؟ شاید این آخری زمزمه های

دلتنگی ام باشد و دیگر هیچ نخواهم گفت ....

اما منتظرم انتظار دیدن دوباره ی تو برای من زندگی

دوباره ای است ... پس برگرد ... عاشقانه برگرد

برای همیشه برگرد...

عکسهای منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

من عاشقت شدم...!
بعضی آدما هستن که کلی غم دارن تو دلشون ..
اما به درد و دلات گوش می دن ..
با سر تائید می کنن ..
هیچ نصیحتی هم نمی کنن ..

ولی اونا لحظه هایی که با تو هستن شادن ..
تا تو غم هات یادت بره ...

ای کاش یه روزی تو هم پای درد و دلشون بشینی ...
شاید غم های اونا اینقدر زیاد باشه که خداتو شکر کنی ...
عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

هوس کوچ به سرم زده.
 شايد هم هجرت.
 نمي دانم.
ز اين بي دلي ها خسته شدم.
 دستانم را به دستان هيچ کس مي سپارم
و درد دل مي کنم با درختان.
ديوانگي هم عالمي دارد

عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

پینه بسته خیالم

ازین همه رؤیا

پروانــــۀ من  ...

وقت است که بازآئی

از پیلــــۀ دل

به لمس آغوشم


عکس های منتخب در ادامه مطلب

پ.ن: ساگرد یک سالگی وبلاگمه

پ.ن: از همه دوستان معذرت میخوام از الان جواب تک تک نظراتتون میدم

ادامه نوشته

هر دو باختیم

بازي قشنگي بود اما

ما قشنگ بازي نكرديم

قبول كن كه هر دو باختيم

.....................

من

كه خودم را به تو فروختم

و تو

كه مرا به هيچ !!!
ادامه نوشته

داستانک

دلتنگ تو بودم ! خودم ار خودم جدا کرده بودم ! اشک می ریختم و به خدا نگاه میکردم!
سیگاری بر دست داشتم ! لب تابی بر روی میز ! عینکی بر روی چشمانی خیس !
غریبه بودم برای خودم و درونم ! دلم گرفته بود از خودم و کارهایم !
راه دوری را آمده بودم برای بازگشت به خانه دل تُ !

خودم را به هر سنگ و صخره ای میزدم که تو برگردی !

...گلی برای تو خریده بودم ! هدیه ای هم در آن یکی دستم بود !

در شهر تو غریب بودم ! آشنایی غریب در آنجا داشتم !

او مرا به منزل بُرد تا زخم های مرا مرهم دهد !

وارد منزل شدم ! در و دیوارهایش پر از نقش و نگار های برهنگی تو بود !

از خود وا ماندم ! دست هایم ! چشمانم ! بدنم ! هیچ چیزم مال خودم نبود !

بعد از اینکه به حالت جاهلیت بازگشتم از او پرسیدم کیست این زن زیبا گیسو ؟

او رُسپی شهر ماست ! از همه ارزان تر است ! و خود را ارزان می فروشد !

زیباست ! زیبا و دل نشین ! لحظه هم آغوشی با او لحظه نابودی غم و درد است !

گفت او دوست ماست ! هر موقع بگویی در خدمتت حاضر میکنم !

سکوت اختیار کردم و به درون خودم بازگشتم !

یاد آن روز افتادم که صدایم زدی و گفتی تو یک هرزه ای ! . . .
عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

طفل کنجکاو + عکس های منتخب


طفل کنجکاو میپرسید: ایها الناس عشق یعنی چه؟

دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه

مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست

پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است

رهروی گفت: کوچه ای بن بست

سالکی گفت:راه پر خم و پیچ

در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ

دلبری گفت: شوخی لوسی است

تاجری گفت: عشق کیلو چند؟

مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند

شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه

عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه

شیخ گفتا: گناه بی بخشش

واعظی گفت: واژه بی معناست

زاهدی گفت: طوق شیطان است

محتسب گفت: منکر عظماست

قاضی شهر گفت: عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت

جاهلی گفت: عشق را عشق است

پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت

رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است

دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست

چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم

طفل معصوم با خودش می گفت:

من فقط یک سوال پرسیدم!

برای دیدن عکس های منتخب به ادامه مطلب بروید

ادامه نوشته

حسادت عاشقانه  + عکس های منتخب بچه ها


این همه حسود بودم و نمی‌دانستم

به نسیمی که از کنارت

         موذیانه می‌گذرد

به چشم های آشنا و پر آزار، که بی حیا نگاهت می‌کند


به آفتابی که فقط تلاش گرم کردن تو را دارد٬ حسادت می‌کنم...

من آنقدر عاشقم

که به طبیعت بد بینم

  طبیعت پر از نفس های آدمی‌است،
که مرا وادار می‌کند حسادت کنم

به تنهایی‌ام

به جهان

به خاطره‌ای دور از تو...

عکس های منتخب بچه ها در ادامه مطلب
ادامه نوشته

داستان عشق دختر و عاشقی پسر بعد از مرگ او+عکس های منتخب

http://www.safa30ty.com/wp-content/uploads/2011/01/love_sms1.jpg

اشکهاش کف خیابون رو خیس خیس کرده بود

نفساش به شماره افتاده بود

چقدر دلش میخواست فریاد بزنه که خدا چرا .........

یعنی حقش از عشقش فقط همین بود؟

نه این انصاف نبود ....

چرا بی وفایی چرا ؟؟؟

سکـــــــــو ت

تنها سکوت و هزاران علامت سوال جوابش بود

سرگردان شده بود ... مثل دیونه ها

نه نه نه این انصاف نبود

به گذشته پرواز کرد

روز آشنایی

وقتی به چشمان خمار و زیبای پسر

خیره شد قلبش صدای عشق رو شنید

آره ... این پسر چقدر مظلوم و مهربان بود

تمام وجود پسر از صداقت و مردانگی فریاد میزد

روزگار چه سختی هایی که سر راهشون نگذاشته بود

دختر و پسر شده بودند همدم و محرم اسرار همدیگه

وقتی دختر فهمید که پسر سرطان داره دنیا آوار شد به سرش

اما عشق واژه ای نبود که به این راحتی ها تموم بشه

نه دختر پسر رو رها نکرد ... چون عاشق بود

دختر برای شفاعت پسر همیشه دست به دعا بود

همیشه با حرف های امیدوار کننده

باعث دلگرمی و امیدواری پسر میشد

یک سال گذشت خبری رسید که

در انگلیس میشه از طریق مغز استخوان پای یکی از اعضای خانواده

باعث درمان سرطان خون شد

دختر وقتی شنید اونقدر خوشهال شد که همون لحظه به سجده در اومد

وقتی پسر رو دید پسر گفت میدونم که اگه اشک ها و دعا های تو نبود

خدا کمکم نمیکرد دختر با دلی پر از عشق باز هم به پسر امیدواری داد که

عملش موفقیت آمیز میشه

پسر بعد از ۸ماه از انگلیس برگشت

در این ۸ماه دختر با بی قراری گذروند و نگرانتر از روز قبل میشد

وقتی خبر برگشتن پسر رو شنید مثل پرنده ای به سوی خانه ی پسر پر کشید

اما وقتی با پسر روبه رو شد

پسر خیلی خونسرد و با سردی با دختر رفتار کرد

نه اصلا باورش نمیشد

پسر بهش گفت از اینکه توی مدت تنهایی و ناامیدی همراهم بودی ممنونم

اما من دیگه نمیخوام با تو باشم

نمیخوام دیگه همراهم باشی

دختر سکوت کرد و فقط با اشک چشماش

حرفاشو به پسر گفت

برگشت و با دلی شکسته و ناامید

ســـــــــــــــرگـــردان

توی خیابان شروع به قدم زدن کرد

نه دیگه خبری از عشق پسر نبود

۱۱مـــــــــــــــــــاه بــعــــــــــــد

دختر به خاطر مریضی مادر رفته بود بیمارستان

وقتی خواست به اتاق مادر برگرده چشمانش از تعجب باز موند

اتاق کناری مادر !!!!!!!!!!!!

وای خدای من یعنی این همون پسر بود؟

رفت جلو آره خودش بود

برگشت بیرون از اتاق ... وقتی دکتر از اتاق اومد بیرون

از دکتر پرسید:سلام دکتر ببخشید چه اتفاقی برای این مریض افتاده؟

دکتر گفت که اون جوون هر دو کلیه هاش با مشکل مواجه شدن و اگر عمل نشه میمیره

و هیچ یک از افراد جوان خانواده گروه خونیشون به پسر نمیخوره

پسر چشمانش بسته بود

وارد اتاق شد توی دل شکسته اش باز هم پر از درد شد

با این همه بی وفایی پسر اما باز هم دختر عاشقش بود

نه خیلی دوستش داشت آخه اون پسر عشقش بود

یه معشوق بی وفا

دکتــــــــــــــــر ... دکتـــــــــــــــــر

گروه خونی من با اون جوون یکیه

نه خانوم نمیشه باید حتما یا از اعضای فامیل باشه

ویا خانواده ی پسر اون شخص رو تایید کنند

نه آقای دکتر من میخوام ناشناس بمونم

اما دکتر قبول نکرد

و دختر مجبور شد راز دلش رو برای دکتر فاش کنه

دکتر از اینهمه عشق و وفاداری اشک به چشمانش اومد

و قبول کرد که مثل یک راز بمونه

اتاق عمل آماده شده بود

خانواده ی پسر پشت در اتاق عمل و برای هر دو دعا میکردند

آره از اون جوانی که به کمک پسرشون مثل فرشته ای اومده بود ممنون بودند

پیوند کلیه انجام شد و با موفیت تموم شد

دکتر دکتر ضربان قلب شدید شد

 داره حالش وخیم میشه

نه خدای من دکتر تمام تلاشش رو کرد تا اون زنده بمونه

امــــــــــــــــــــــــا ...


پسر رو از اتاق عمل آوردند بیرون

چند روز بعد ...

وقتی به هوش اومد از خانواده اش پرسید

چه کسی فرشته ی نجات جانش شده؟

اما کسی جواب سوالش رو نداشت

وقتی دکتر به دیدنش اومد

راز دختر رو فاش کرد

و به پسر گفت که اون دختر تا لحظه ی مرگ هم عاشقت بود

و به خاطر عشق جانش رو هم فدا کرد

چشمان پسر از اشک پر شد

چقدر باعث غصه ی دختر شده بود

چقدر بهش بی وفایی کرده بود

۲هفته بعد با دسته ای از گلهای سفید به دیدن دختر شتافت

اما دیگه پشیمانی فایده ای نداشت

منو ببخش که دلتو شکوندم

منو ببخش که بهت بی وفا شدم

منو ببخش که عشق تو رو  به هوس فروختم

منو ببخش که به تو پشت کردمو به دیگری رو کردم

و ای کاش قدر عشق تو رو میدونستم

و با اشک چشمانش قبر دختر رو خیس کرد

و تا آخر عمر به عشقش بعد از مرگ دختر پایبند شد

و هرگز به غیر از عاشق مرده اش به هیچکس دیگه ای فکر نکرد

و تا لحظه ی مرگ عاشق دختر ماند

ادامه نوشته

از باران لذت می‌بری، از شب یا از او؟!!+ عکس های منتخب

مگر نگفتند که من و تو، ما میشویم؟!

زیر چتری که در دستش دارد، روی نیمکت روبروی من نشسته‌ای.
شاید فقط نور سیگار من از آنجا معلوم باشد. ولی تو آنرا هم نمیبینی.
نیمکتم در تاریکی قرار دارد.
با هم به چیزی گوش میدهید. نمیدانم از آهنگ لذت میبری یا از باران یا از شب یا از او!
اگر جای او بودم در آغوشت میگرفتم تا سردت نشود.
آن ترانه هنوز تمام نشده است.سکوت کرده اید و گوش میکنید.سکوت کرده ایم و نگاه میکنیم، من و سیگارم که حالا خیس شده است و خاموش.
ترانه تمام میشود.صورتش را نگاه می‌کنی و او به خود می‌بالد!
باران شدت گرفته است. دستت را میگیرد و میروید. سیگاری روشن میکنم.
اینجا هنوز تاریک است.
من و سیگار به صدای باران گوش میدهیم.
خیس میشویم.
خاموش میشویم.
تاریک میشویم
عکس های منتخب در ادامه مطلب
ادامه نوشته

امشبم عروسیشه...+ عکس های منتخب

اوایل حالش خوب بود؛ نمیدونم چرا یهو زد به سرش. حالش اصلاً طبیعی نبود. همش بهم نگاه میكرد و میخندید. به خودم گفتم: عجب غلطی كردم قبول كردم‌ها.... اما دیگه برای این حرفا دیر شده بود. باید تا برگشتن اونا از عروسی پیشش میموندم.
خوب یه جورائی اونا هم حق داشتن كه اونو با خودشون نبرن؛ اگه وسط جشن یهو میزد به سرش و دیوونه میشد ممكن بود همه چیزو به هم بریزه و كلی آبرو ریزی میشد.

اونشب برای اینكه آرومش كنم سعی كردم بیشتر بهش نزدیك بشم و باهاش صحبت كنم. بعضی وقتا خوب بود ولی گاهی دوباره به هم میریخت. یه باره بی‌مقدمه گفت: توهم از اون قرصها داری؟ قبل از اینكه چیزی بگم گفت: وقتی از اونا میخورم حالم خیلی خوب میشه. انگار دارم رو ابرا راه میرم.... روی ابرا كسی بهم نمیگه دیوونه...! بعد با بغض پرسید تو هم فكر میكنی من دیوونه‌ام؟؟؟... اما اون از من دیوونه تره. بعد بلند خندید و گفت: آخه به من میگفت دوستت دارم. اما با یكی دیگه عروسی كرد و بعد آروم گفت: امشبم عروسیشه...

عکس های منتخب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

گفتگو با شیطان

به شیطان گفتم: «لعنت بر شیطان»!

لبخند زد.

پرسیدم: «چرا می خندی؟»

پاسخ داد: «از حماقت تو خنده ام می گیرد»

پرسیدم: «مگر چه كرده ام؟»

گفت: «مرا لعنت می كنی در حالی كه هیچ بدی در حق تو نكرده ام»

با تعجب پرسیدم: «پس چرا زمین می خورم؟!»

جواب داد: «نفس تو مانند اسبی است كه آن را رام نكرده ای.

نفس تو هنوز وحشی است؛ تو را زمین می زند.»

پرسیدم: «پس تو چه كاره ای؟»

پاسخ داد: «هر وقت سواری آموختی، برای رم دادن اسب تو خواهم آمد؛فعلاً برو سواری بیاموز»

عیدتون مبارک

حضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت.
سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از آب بیرون آورد و دهانش را گشود ، آن مورچه آز دهان او بیرون آمد، ولی دانه ی گندم را همراه خود نداشت .

سلیمان(ع) آن مورچه را طلبید و سرگذشت او را پرسید.

مورچه گفت : " ای پیامبر خدا در قعر این دریا سنگی تو خالی وجود دارد و کرمی در درون آن زندگی می کند . خداوند آن را در آنجا آفرید او نمی تواند ار آنجا خارج شود و من روزی او را حمل می کنم . خداوند این قورباغه را مامور کرده مرا درون آب دریا به سوی آن کرم حمل کرده و ببرد .

این قورباغه مرا به کنار سوراخی که در آن سنگ است می برد و دهانش را به درگاه آن سوراخ می گذارد من از دهان او بیرون آمده و خود را به آن کرم می رسانم و دانه گندم را نزد او می گذارم و سپس باز می گردم وبه دهان همان قورباغه که در انتظار من است وارد می شود او در میان آب شناوری کرده مرا به بیرون آب دریا می آورد و دهانش را باز می کند ومن از دهان او خارج میشوم ."

سلیمان به مورچه گفت : (( وقتی که دانه گندم را برای آن کرم میبری آیا سخنی از او شنیده ای ؟ ))

مورچه گفت آری او می گوید :
ای خدایی که رزق و روزی مرا درون این سنگ در قعر این دریا فراموش نمی کنی رحمتت را نسبت به بندگان با ایمانت فراموش نکن

ادامه نوشته

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگین شده و شنوایی اش کم شده است.به نظرش رسید که همسرش باید سمعک بگذارد ولی نمی دانست این موضوع را چگونه با او درمیان بگذارد. به این خاطر، نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درمیان گذاشت.
 دکتر گفت: برای اینکه بتوانی دقیقتر به من بگویی که میزان ناشنوایی همسرت چقدر است، آزمایش ساده ای وجود دارد.

این کار را انجام بده و جوابش را به من بگو: ابتدا در فاصله 4 متری او بایست و با صدای معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنید، همین کار را در فاصله 3 متری تکرار کن. بعد در 2 متری و به همین ترتیب تا بالاخره جواب بدهد.
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهیه شام بود و خود او در اتاق پذیرایی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کن
.

جوابی نشنید بعد بلند شد و یک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسید و باز هم جوابی نشنید. بازهم جلوتر رفت و به درب آشپزخانه رسید. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنید. این بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: " عزیزم شام چی داریم؟"
 و این بار همسرش گفت:"مگه کری؟! برای چهارمین بار میگم؛ خوراک مرغ!!"


حقیقت به همین سادگی و صراحت است. مشکل ، ممکن است آن طور که ما همیشه فکر میکنیم، در دیگران نباشد؛ شاید در خودمان باشد.


اين داستان توسط ليا عزيز برام فرستاده شده

حنا دختری در خیابان!


یکی بود یکی نبود،غیر از خدای مهربون هیچ کس نبود.یه روز مادر شنل قرمزی رو به دخترش کرد و گفت :
عزیزم چند روزه مادربزرگ موبایلشو جواب نمیده.هر چی SMS هم براش میزنم باز جواب نمیده Online هم نشده چند روزه.نگرانشم.چند تا پیتزا بخر با یه اکانت ماهانه براش ببر.ببین حالش چطوره.

شنل قرمزی گفت: مامی امروز نمیتونم.قراره با پسرشجاع و دوست دخترش خانم کوچولو و خرس مهربون بریم دیزین اسکی.
مادرش گفت: یا با زبون خوش میری یا میدمت دست داداشت،گوریل انگوری،لهت کنه.
زود برگرد، قراره خانواده دکتر ارنست بیان. میخوان ازت خواستگاری کنن واسه پسرشون.

شنل قرمزی گفت: من که گفتم از این پسر لوس دکتر خوشم نمییاد.یا رابین هود یا هیچ کس. فقط اونو میخوام. شنل قرمزی با پژو ۲۰۶ آلبالویی که تازه خریده از خونه خارج میشه.بین راه حنا دختری در مزرعه رو میبینه.

شنل:حنا کجا میری؟
حنا:وقت آرایشگاه دارم. امشب یوگی و دوستان پارتی دعوتم کردن.
شنل:ای ناکس حالا تنها میری دیگه!؟
حنا: تو پارتی قبلی که بچههای مدرسه آلپ گرفته بودن امل بازی درآوردی بهت گفتن شب بمون گفتی مامانم نگران میشه. بچهها شاکی شدن دعوتت نکردن.
شنل: حتمآ اون دختره ایکبری سیندرلا هم هست؟

حنا:آره با لوک خوش شانس

شنل: برو دخترهی...

شنل قرمزی یک تیکآف میکنه. به راهش ادامه میده. پشت چراغ قرمز چشمش به نل میخوره! میره جلو سوارش میکنه.
شنل:تو که دختر خوبی بودی نل!
نل:ای خواهر. دست روی دلم نذار که خونه.با اون مرتیکه... راه افتادیم دنبال ننه فلان فلان شدمون
شنل: اون که هاچ زنبورعسل بود
نل:حالا گیر نده. وسط راه بابا بزرگمون چشمش خورد به پرین رفت گرفتش. این دختره پرین هم با ما نساخت ما رو از خونه انداخته بیرون. زندگی هم خرج داره. نمیشه گشنه موند.

شنل قرمزی:نگاه کن اون رابینهود نیست؟ کیف اون زنه رو قاپید.
نل:آره خودشه؟ مگه خبر نداشتی؟چند ساله زده تو کار کیف قاپی. جان کوچولو و بقیه بچهها هم قالپاق و ضبط بلند میکنن.

شنل قرمزی:عجب !
نل: اون دوتا رو هم ببین پت و مت هستن. سر چهارراه دارن شیشه ماشین پاک میکنن.
دختر کبریت فروش هم چهارراه پایینی داره آدامس میفروشه. شنل قرمزی: چرا بچهها به این حال و روز افتادن

نل:به خودت نگاه نکن. مادرت رفت زن آقای پتیبل شد. بچه مایه دار شدی. بقیه همه بدبخت شدن. بچههای این دوره زمونه نمیفهمن کارتون چیه. شخصیتهای محبوبشون دیجیمونها دیگه با حنا و نل و یوگی حال نمیکنن. ما هم مجبوریم واسه گذران زندگی این کارا رو بکنیم!

عكس هاي  منتخب

تغییر نگرش

میگویند در کشور ژاپن مرد میلیونری زندگی میکرد که از درد چشم خواب بچشم نداشت و برای مداوای چشم دردش انواع قرصها و آمپولها را بخود تزریق کرده بود اما نتیجه چندانی نگرفته بود. وی پس از مشاوره فراوان با پزشکان و متخصصان زیاد درمان درد خود را مراجعه به یک راهب مقدس و شناخته شده میبیند.

وی به راهب مراجعه میکند و راهب نیز پس از معاینه وی به او پیشنهاد کرد ....که مدتی به هیچ رنگی بجز رنگ سبز نگاه نکند.وی پس از بازگشت از نزد راهب به تمام مستخدمین خود دستور میدهد با خرید بشکه های رنگ سبز تمام  خانه را با سبز رنگ آمیزی کند . همینطور تمام اسباب و اثاثیه خانه را با همین رنگ عوض میکند. پس از مدتی رنگ ماشین ، ست لباس اعضای خانواده و مستخدمین و هر آنچه به چشم می آید را به رنگ سبز و ترکیبات آن تغییر میدهد و البته چشم دردش هم تسکین می یابد.

بعد از مدتی مرد میلیونر برای تشکر از راهب وی را به منزلش دعوت می نماید. راهب نیز که با لباس نارنجی رنگ به منزل او وارد میشود متوجه میشود که باید لباسش را عوض کرده و خرقه ای به رنگ سبز به تن کند. او نیز چنین کرده و وقتی به محضر بیمارش میرسد از او می پرسد آیا چشم دردش تسکین یافته ؟ مرد ثروتمند نیز تشکر کرده و میگوید :" بله . اما این گرانترین مداوایی بود که تاکنون داشته."

مرد راهب با تعجب به بیمارش میگوید بالعکس این ارزانترین نسخه ای بوده که تاکنون تجویز کرده ام. برای مداوای چشم دردتان،  تنها کافی بود عینکی با شیشه سبز خریداری کنید و هیچ نیازی به این همه مخارج نبود.برای این کار نمیتوانی تمام دنیا را تغییر دهی، بلکه با تغییر چشم اندازت(نگرش) میتوانی دنیا را به کام خود درآوری. تغییر دنیا کار احمقانه ای است اما تغییر چشم اندازمان(نگرش) ارزانترین و موثرترین روش میباشد.

عكس هاي منتخب هفته

شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر!

دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت.

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا

دختری سزاوار را انتخاب کند.

وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد،

چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،

دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت.

مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا.

دختر جواب داد: می‌دانم هرگز مرا انتخاب نمیکند، اما فرصتی است که دست کم یک بار او

را از نزدیک ببینم.

روز موعود فرا رسید و شاهزاده به دختران گفت: به هر یک از شما دانه‌ای می‌دهم، کسی که بتواند در عرض شش ماه زیباترین گل را برای من بیاورد....  ملکه آینده چین می‌شود. دختر پیرزن هم دانه را گرفت و در گلدانی کاشت.
سه ماه گذشت و هیچ گلی سبز نشد، دختر با باغبانان بسیاری صحبت کرد و راه گلکاری را به او آموختند، اما بی نتیجه بود، گلی نرویید
.
روز ملاقات فرا رسید ، دختر با گلدان خالی اش منتظر ماند و دیگر دختران هر کدام گل بسیار زیبایی به رنگها و شکلهای مختلف در گلدان های خود داشتند.
لحظه موعود فرا رسید.
شاهزاده هر کدام از گلدان ها را با دقت بررسی کرد و در پایان اعلام
کرد دختر خدمتکار همسر آینده او خواهد بود.همه اعتراض کردند که شاهزاده کسی را انتخاب کرده که در گلدانش هیچ گلی سبز نشده است.
شاهزاده توضیح داد: این دختر تنها کسی است که گلی را به ثمر رسانده که او را سزاوار همسری امپراتور می‌کند: گل صداقت... همه دانه هایی که به شما دادم عقیم بودند، امکان نداشت گلی از آنها سبز شود
!!!

داستان طنز شنگول و منگول (واسه دوسته خوبم  سپيده جان)

یکی بود و یکی نبود به ما چه که چند تا بود ( مگه ما فضول مردمیم)

سالها پیش که الان من دقیقا یادم نمی یاد چند صد سال پیش بود ، در یک جنگل

دور افتاده و در یک کلبه ی دوبلکس زیبا یه خانم بزی با 3 تا بچه هاش زندگی می

کردند . بیچاره خانم بزی چند سال قبل شوهرش رو در یک سانحه ی هوایی از

دست داده بود و بیوه شده بود . (شانس آوردیم که بیوه شده وگرنه باید می گفتیم

با 30 تا بچه هاش ، خوب به من چه از قدیم گفتن فرزند کمتر زندگیه بهتر ). خانم

بزی مجبور بود از کله سحر تا بوق سگ تو جنگل تاریک بچره تا بتونه به بچه هاش

غذا بده. آخه اون بنده خدا سرپرست خانواده بود . هیچ کسی رو نداشت که بهش

کمک کنه ،طفلکی بهزیستی هم رفته بود ولی گفته بودند اون جنگل خارج از

محدوده هست و تحت پوشش نگرفتند خانم بزی رو. خانم بزی هم گفت به درک،

نون بازومو می خورم و منت شما رو نمی کشم . بنده خدا خانم بزیه فلک زده ،

برادر شوهر هم نداشت که خودشو بندازه گردن اون و سر و سامان بگیره .و در

نهایت مجبور بود برای گذران زندگی مثل گاو بچره. خانم بزیه قصه ی ما خیلی

خوش سلیقه بود ( خونه زندگیش مثل خونه ی ما که نبود ، خیلی شیک بود . همه

ی فرشهاش ابریشم بودند با نقش بز کوهی ، مبلها همه استیل ، لوسترها برنز)

اسم بچه هاش به ترتیب سن ، شنگول (8 ساله )، منگول (6 ساله )و حبه انگول (

بی سواد انگول نه انگور 4 ساله ) بودند. ماشاالله چه بچه هایی با ادب ، فهمیده ،

متشخص و از همه مهمتر باهوش . شنگول تو مدرسه ی فرزانگان (استعدادهای

درخشان ) درس می خوند . هیچ بزی به پای شنگول نمی رسید . منگول هم پیش

دبستانی بود و حبه انگور می رفت مهد کودک غیر انتفاعیه " غنچه های خر ، گاو،

الاغ" . این بچه ها تنها عیبی که داشتند این بود که خیلی شیطون بودند . خانم بزی

مدام حرص می خورد و می گفت : شنگول ذلیل بمیری الهی ، کم بالا پایین بپر.

منگول درد بی درمون بگیری بچه ، آخه چقدر باید بگم از دیوار صاف بالا نرو . حبه

انگور یه دقیقه بتمرگ تا ببینم چه خاکی تو سرم می ریزم آخه....... خلاصه همش

باید داد می زد . بیچاره بچه ها سرگرمی نداشتند . پلی استیشنشون که سوخته

بود ، تا گیم نت هم که 10 کیلومتر راه بود . ماهواره هم که جمع شده بود ، تازه با

گندی که مخابرات زده ، دیگه مزاحم تلفنیه فیل همسایه هم نمی تونن بشن . تو

یه لحظه خودتو بزار جای اونا ، فکر کن یه بزی یا بهتر بگم یه بزغاله ای تو شرایط اونا

. ببین چقدر دلت می گیره !!! ( وای اینوری شو یه لحظه ! ای ول بابا ، جل الخالق

عجب شباهتی) بگذریم ، خلاصه یه روز صبح خانم بزی به بچه ها گفت :

کوچولوهای من ، من امروز باید برم آرایشگاه ، می خوام ابروهامو تتو کنم ، شما ها

تو خونه بمونید و دست به چیزی نزنید !! اگه آقا گرگه هم در زد ، مبادا درو براش باز

کنیدا . بچه ها گفتند : چشم......... خانم بزی : دیگه سفارش نکنم ها...... بچه ها

: چشم دیگه اه هزار دفعه که نباید بگیم آخه ...... خانم بزی : آفرین چه گل هایی

دارم من . خانم بزی لباسشو پوشید و روی ماه بچه هاشو بوسید و رفت . وقتی

رفت بچه ها خیلی خوشحال شدند شروع کردن به آتیش سوزوندن ، فوتبال بازی

کردن و رقصیدن . تو همین حال و هوا بودند که صدای در اومد زینگ زینگ . شنگول

رفت آیفون رو برداشت و گفت کیه ؟ .....گرگ : منم ......شنگول : منم کیه؟ ....

گرگ : منم دیگه مادرتون غذا آوردم براتون درو باز کنید....... شنگول : ولی ما که غذا

داریم ...... گرگه : خوب داشته باشید ، اینو می زارین تو فریزر ...... شنگول : آخه

مامانمون گفته در رو باز نکنیم تازه دست به چیزیم نزنیم ...... گرگه : عجب بز خریه

، می گم من مامانتونم ..... شنگول : اگه ماما نمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته

؟ ..... گرگه : 6 تا.... شنگول : هه هه هه ، تو گرگی همون گرگ بزرگی ، ما

خودمون آیفون تصویری داریم تازشم مامان ما که 6 تا النگو دستش نیست . گرگه

عصبانی شد و فریاد کشید لعنت بر تکنولوژی و بعد سرشوانداخت پایین و رفت .بچه

ها شروع کردند به ریش آقا گرگه خندیدن . شنگول گفت : بیایین کلاغ پر بازی کنیم

منگول گفت : نه تو داری پارتی بازی می کنی ، نمی شه که همش کلاغ پر ، من

می خوام الاغ پر بازی کنیم . حبه انگور گفت : هر دو تون برید گمشید ، نه کلاغ پر ،

نه الاغ پر، بیایید با هم آواز بخونیم .شنگول و منگول بر و بر به هم نگاه کردند (انگار

تا حالا بز ندیده بودند) و به حبه انگور گفتند : باشه موافقیم. حالا چی بخونیم ؟

شنگول گفت : من می خوام کامران و هومن بشم ، منگول گفت : آخه خره تو که

یه نفری ، چه جوری می خوای جای 2 نفر بخونی؟ مثل من باش که فقط می خوام

ابی بشم ، حبه انگور گفت : منم می خوام شهره بشم و هر 3 با هم شروع کردند

به مع مع کردن . تو این هاگیر واگیر دیدند از بیرون صدا می یاد :


- روزنامه ، فوق العاده ، کیهان ، اطلاعات ، همشهری ، ....... خبر داغ : رسواییه

فوتبالیست معروف ، روزنامه روزنامه : سفر گلزار به آمریکا ، روزنامه روزنامه ، ازدواج

هدیه تهرانی با دکتر مورتون مظاهری ، روزنامه روزنامه .....


شنگول گفت : بریم یه روزنامه بگیریم تا از اوضاع سیاسی ، اقتصادی ، علمی ،

فرهنگی هنری جامعه ، آگاه بشیم . شنگول سرشو از پنجره بیرون برد و گفت :

آهای پسر یه روزنامه بنداز بالا .... آقا گرگه : مگه چلاقی ، خوب بیا پایین بگیر دیگه

....... شنگول : حالا ببین چه واسه ما قیافه می گیره ها ، خیر سرمون ما یه بار تو

عمر شریف و پر فتوحمون خواستیم کار علمی، فرهنگی هنری بکنیم ، توی ورپریده

نزار........ آقا گرگه : بیا پایین ، کم حرف بزن بابا، د بیا دیگه یکی بخر دو تا ببر ....

شنگول : واستا ببینم چهره ی تو چقدر آشناست !! من تو رو جایی ندیدم ؟ .......

آقا گرگه در حالی که لبخند ملیح می زد گفت : منم دیگه مادرتون! غذا آوردم براتون

...... شنگول : اگه مادرمونی بگو ببینم چند تا النگو دستته ؟ ....... آقا گرگه : 7 تا

...... شنگول : برو گمشو تو گرگی همون گرگ بزرگی ، مادر ما که 7 تا النگو

نداشت. آقا گرگه عصبانی شد و در حالی که تو دلش به کاشف طلا لعنت خدا رو

می فرستاد ، از اونجا دور شد . حبه انگور گفت : داشتم می خوندم براتون : 2 تا

حیوون من و تو ....... زیر بارون من و تو


ناگهان صدای زنگ تلفن بلند شد . شنگول گوشی رو برداشت و دید یه صدای نکره

ی نتراشیده نخراشیده از پشت خط می گه : شما در قرعه کشی بزرگ شرکت

تبرک برنده ی یک دستگاه خود روی سواریه سمند شدید . الان می دم حمید

جایزتون رو براتون بیاره دم در و داد زد " حمید " ....... شنگول خیلی خوشحال شد و

گفت آدرس دارید ؟ ..... آقا گرگه : من که ندارم ولی حمید داره . شنگول تشکر کرد

و گوشی رو گذاشت و هر 3 بزغاله شروع به پایکوبی کردند ( خوش بحالشون ،

عجب شانسی داشتن ، اون موقع منه فلک زده ی بخت کور ، 2 ساله منتظرم تا تو

قرعه کشی بانک ملی یه ویلا ببرم ، اینجاست که می گن شتر در خواب بیند پنبه

دانه ، البته نمی دونم شایدم اینو نمیگن ، یه چیز دیگه میگن ، اصلا به من چه ، من

چه می دونم چی میگن ) . خلاصه عزیزان من ، بزغاله ها روی تراس در سکوت

مطلق نشسته بودند و چشمشون به جاده خیره شده بود. کم کم از دور یه صدایی

شنیدند ، بعله صدای بوق ماشین بود ، انگار حمید عروسیه عمش بود ، یه ریز بوق

می زد : بوق بوق بوبوق بوق و صداها نزدیک و نزدیکتر شد . وای خدایا چه سمند ی

بود ! سمند سال 86 قهوه ای لیزری ، جون می داد واسه ویراژ دادن تو کوچه پس

کوچه های شهرک غرب ، مثلا" بری ایران زمین مثل منگولا هی دور بزنی ، (اونایی

که باید بگیرن من چی می گم ، حتما "خودشون متوجه شدن!!!!!!! ) . خلاصه

عزیزان گل من ، جونم براتون بگه که ناگهان حبه انگور هیجان زده شد و با کله به

سمت در ورودی دوید ، تا شنگول و منگول بخوان بگیرنش ، اون در رو باز کرد .

چشمتون روز بد نبینه حمید که از ماشین پیاده شد ، حمید نبود که ، بعله درست

حدس زدید آقا گرگه بود . گرگه پرید حبه انگور رو گرفت و گفت : آی نیم وجبی

راست بگو ببینم بلاخره مامانت چند تا النگو داره ؟ حبه انگور که از وحشت 4 ستون

بدنش می لرزید گفت : 28 تا دست راست ، 17 تا دست چپ. گرگه در حالی که از

تعجب چشمهاش گرد شده بود گفت : بی مادر بمونید الهی ، داغ النگوهاش به

دلتون بمونه الهی ...... و گردن حبه انگور را فشار داد . حبه انگور فریاد کشید :

آتیش به جونت بگیره ولم کن . گرگه گفت : خفه صدای بچه نیاد و سپس با یه

حرکت ناجوانمردانه حبه انگور رو بلعید . شنگول و منگول که این صحنه ی خفن رو

دیدند ، خیلی ترسیدند ، به سمت حیاط پشتی خونه فرار کردند ، ولی گرگه از

اونها زرنگ تر بود ، پرید و منگول و گرفت : منگول گفت : تو رو خدا منو نخور ........

آقا گرگه : می خورمت .... منگول : آخه من مشکل دارم ، اگه منو بخوری دل پیچه

می گیری . ..... آقا گرگه : واسه چی ؟ مشکلت چیه ؟ ...... منگول : آخه من

دماغم پره ، اگه منو بخوری مریض میشی بدبخت ، معده درد می گیری ....... آقا

گرگه : اشکال نداره ، آلومینیوم ام ژ دارم تو نگران من نباش....... منگول : مطمئنی

؟ خیالم راحت باشه که به سلامتیت لطمه نمی خوره ؟....... آقا گرگه : آره عزیزم ،

خیالت راحت ، بهت قول شرف می دم و در کمال متانت و ادب منگول رو بلعید ......

وای وای وای چه صحنه ی دلخراش و جگر سوزی بود ، خدا نصیب دشمن آدم هم

نکنه ، چه برسه به بز آدم ! منکه طاقت دیدنشو ندارم .

خوب داشتم می گفتم : از اونجا که شنگول از همه باهوش تر بود و تو مدرسه ی

تیزهوشان زرت و زرت شاگرد ممتاز می شد ، یه فکربکر به سرش زد . پرید رفت تو

حموم و تو وان پر از آب دراز کشید . گرگه بدجنس دله همه جا رو گشت و گشت و

گشت تا به حموم رسید ، در و باز کرد و دید شنگول تو وان خوابیده ، بهش گفت :

ای ول بابا ، نظافت خوب چیزیه شنگول !..... شنگول گفت : منکه شنگول نیستم

..... آقا گرگه : پس کی هست ؟..... شنگول : من سگ ماهیم ....... آقا گرگه :

راست می گی ؟ ...... شنگول : کاستو بیار ماست بگیر .... آقا گرگه : دروغ نگو تو

شنگولی و پرید شنگول رو با تمام هوش و ذکاوت پنهانش بلعید . بیچاره گرگه ، هم

خسته شده بود هم خوابش میو مد و هم دل درد گرفته بود . ولی چون به منگول

قول داده بود اول قرصشو خورد بعد یه خمیازه کشید و پرید تو تخت خانم بزی و به

خواب خوش فرو رفت . 1 ساعتی گذشت . خانم بزی که خیلی لوند و خوشگل

شده بود ، در حالی که تو دلش با خدا راز و نیاز می کرد و می گفت : خدایا بارالها،

از سرلطف و کرمت به من حقیر رحم کن و با این قیافه ی جدید یه شوهر دبش و

فابریک نصیبم کن . من بز قانعی هستم اهل زندگیم شرایط خاصی هم ندارم ، فقط

جوون باشه ، پولدار باشه ، مهندس باشه و از همه مهمتر بی پدر مادر باشه که

اصلا" حوصله ی مادر شوهر خواهر شوهر رو ندارم ...... به خونه رسید ، دید وای در

بازه بند دلش پاره شد با دلهره رفت تو و متوجه شد که بچه ها نیستند ، عصبانی

شد و گفت : ور بپرید الهی ، داغتون به دلم بمونه الهی ، درد بی درمون بگیرید

الهی ، ایدز بگیرید الهی ... دق مرگم کردید ، آخه تا وقتی اون بابای خدا بیامرزتون

زنده بود از دست اون و فک و فامیلاش می کشیدم حالا هم که اون به رحمت خدا

رفته و شرش از سرم کم شده ، شما ها جوون به سرم کنید . ای خدا ، اینار و هم

بکش تا من راحت شم . همینطور که غر غر می کرد صدای خروپف شنید .

گوشاشو تیز کرد ، صدا از طبقه ی بالا بود . خانم بزی ترسید ، آسته آسته از پله ها

بالا رفت به اتاق خواب رسید ، یکهو چشمش به آقا گرگه افتاد و دید شکمش مثل

شکم کبری خانم که پارسال 6 قلو زائیده بود ورم کرده . شصتش (نمی دونم

شایدم سبابش )خبر دار شد . رفت گوش گرگه رو گرفت و گفت : یالا ای ظالم ، ای

نامرد ، ای بدذات بچه هامو پس بده ..... گرگ: دهه زرنگی؟ نمی دم ، تازه

خوردمشون ...... خانم بزی: کوفتت بشه الهی ، نده به جهنم به درک اسفل

السافلین ، منم الان زنگ می زنم 110 تا پلیس بیاد....... گرگه : هه هه هه چرا

110 زنگ می زنی ؟ مگه 3 تا نیستند ؟ خوب زنگ بزن 330 تازه تا پلیس بیاد، بچه

ها 2 سری بازیافت شدن!!!!

خانم بزی زنگ زد 110 : گارد کوهستان بفرمائید....... خانم بزی : الو آقا پلیس گرگه

بچه هامو خورده .....پلیس : خوب این که چیزی نیست حتما " گرسنه بوده ......

خانم بزی : حالا من چیکار کنم ؟ ..... پلیس : بهش بگو بچه ها رو تف کنه تا ما

بیاییم .... خانم بزی : شما کی میاین؟ ..... پلیس : تا فردا شب حتما " میایم ....

خانم بزی: باشه خدافظ ...... پلیس : خدافظ ... خانم بزی به گرگه گفت یالا بچه

هامو تف کن گرگه گفت نمی کنم تو هم هر غلطی دلت می خواد بکن . خانم بزی

گفت : باشه یادت باشه خودت خواستی ها و ناگهان پرید و طی یه عملیات غافلگیر

کننده با شاخهای تیزش کوبید به سر آقا گرگه . آقا گرگه مادر مرده بیهوش شد .

خانم بزی اول می خواست قیچی بیاره و شکم گرگه رو پاره کنه ولی با خودش فکر

کرد ، تو عصر تکنولوژی که علم پزشکی اینهمه پیشرفت کرده ، هیچ خری بی دلیل

عمل باز نمی کنه . در نتیجه تصمیم گرفت گرگه رو لاپاروسکوپی کنه . با دقت هر

چه تمامتر شروع به کار کرد ، و بعد از یک تلاش بی وقفه بچه ها رو تک تک از لوله

لاپاروسکوپی کشید بیرون . بعد هم 2 تا بخیه به دل آقا گرگه زد و یه گاز استریل

کوچولو گذاشت رو زخماش (آخه چقدر این خانم بزی مهربونه ، درد و بلاش بخوره به

جون من و شما ) خلاصه عزیزانم بچه ها بوی گند گرفته بودند . خانم بزی بردشون

حموم و حسابی کیسه زد به تنشون و اونا شدند مثل 3 تا بزغاله ی آدم حسابی .

دردسرتون ندم ، خانم بزی و بچه ها چون خیلی به بهداشت و حفظ محیط زیست

اهمیت می دادند، گرگه رو انداختند تو کیسه زباله و گذاشتند دم در تا ساعت 9

ماشین آشغالانس ببرتش . بعداز این اتفاق تلخ و جانسوز سالهای سال درکنار هم

به خوبی و خوشی زندگی کردند . راستی تا یادم نرفته بگم که خانم بزیه بنده خدا

بعد از این ماجرا دماغشم عمل کرد و پوست صورتشم کشید ولی بازم شوهر

گیرش نیومد و انقدر از بی شوهری گریه کرد تا چشماش آب مروارید آوردند .

خوب دوستای عزیزم امیدوارم که از قصه  خوشتون اومده باشه و درس عبرت گرفته

باشید .

عكس هاي منتخب 3 مهر

عکس‌های منتخب روز / 25 اردیبهشت