روزها تلاش کردیم به خوشبختی برسیم ، افسوس که خوشبختی ما همان روزها بود!
میــان تمــام مشکلاتــی که با آنهـــا مواجــه شدم، ... خودم را ساخته ام بگویم آنچه را باخته ام فراموش کرده ام ... نه اینکه دنبال تلافی باشم نه ... زیرا خودم لایق آرامش هستم ... راستی از آرامش گفتم ...اگر کسی از مهندسی خلقت خبر داشته باشد آرامتر است ... دیگر دعوا نمیکند ... همان طور که سنمان بالا میرود دیدگاهمان هم نسبت به زندگی تغییر میکند .. دیگر سختگیری درکار نیست ...و راه انسانیت را پیش میگیری و این واقعیت مطلق است. انسان بودن به جبر بس سخت است و مستهلک ... برای کسانی که خوی حیوانی دارند ....بعضی خرند و بعضی سگه پاچه گیر و بعضی میمون و و بعضی اسب....البته اگر اسب باشی و اسب بمیری ایرادی نیس ....اینکه انسان باشی اسب بمیری فاجعه است... خلاصه که بهشت رفتن تعجبی ندارد جهم رفتن جای تعجب است چرا که ثواب را ده تا ده تا میشمارن و گناه را یکی یکی ... عجیب است که بازم طرفداران شیطان زیاد میشوند ....... . چقدر زندگی سخت میشود وقتی روحت با جسمت اختلاف سنی داشته باشد...... نشسته ام بر لب پنجره ی احساسم و خاطرات کهنه ام را مو به مو مرور مرور میکنم... یاد آن شیر داغ افتادم.... که دیگر مرا نخنداند... تنها به نیشخندی واداشت... قبل از آن نیشخند را به جای خنده باور کرده بودم سپس با نیشخند آشنا شدم...راستی که چه تلخ مینویسم... تلخی که مزه ی بغض و آه میدهد.... اینروزها، گم شده ام در تنهایی هایی که روحم را به هم تنیده است ...باز هم هوس فریاد دارم اما یک چیزی جلوی صدایم را میگیرد... این لعنتی خیلی وقت است پایش را در کفش بغض هایم کرده است ،اصلا به درک ..دوباره قورتش میدهم ..برای مرغوبیت احساسم دلتنگم...و خودم... که نمیدانم هنوز ابریشم اندیشه ام دربند کرم های تردید است یا نه... دلم برای بعضی ها میسوزد واقعا.... ...اما...چرا بعضیها خود را خدا می پندارن ...اندازه می گیرن و وزن می کنن آدم ها رارفتارشان راانتخاب هایشان راتصمیم هایشان راحتی قضا و قدرشان را !! نظر میدهند و رد میشوند در جمع ، هرکس را یک جور مورد بررسی قرار می دهند این یکی را به نوع رابطه اش آن یکی را به ازدواج نکرده اش ...آن دیگری را... یکی نیست بگوید آخر به تو چه... یکی هم نیست گوشش را بگیرد که تو چند بار جای او بوده ای؟ و غم انگیرترین قسمتش اینست که چرا ازدواج نکردن یک نفر را مبنی بر ناخالصی وفساد شخصی فرد قلمداد میکنی و حکم میدهی و رد میشوی و نگاه نمیکنی که این نوع قضاوت به فاسد بودن ذهن خاطیت و افکار پوچت برمیگردد... اصلا حواسمان نیست که چه راحت با حرفی که در هوا رها میکنیم چگونه یک نفر را به هم می ریزیم .... چه سرخوردگی یا دلخوری بجای میگذاریم چقدر زخم میزنیم...حواسمان نیست که ما می گوییم و رها میکنیم و رد می شویم اما یکی ممکن است گیر کند بین کلمه های مابین قضاوت های ما بین برداشت های ما... به قول یک شیر پاک خورده ای یک سیب را که به هوا پرتاب کنی صد چرخ میخورد تا به زمین رسد نمیدانم عمق مطلب این حرف آخرم را گرفتی یا نه اما ... بیخیال...چرا که خوب میدانم این نخ دادنا و صحبتا چونان نخ دندان ماند برایشان که تنها یه بار استفاده شده و دور انداخته میشود... گاهی فقط نگاه باید کرد ،فقط سکوت لایق این حقارت است برایشان گویا.... دوستان خوبم مرا ببخشید که نقش راوی را بازی میکنم... ونمایشنامه را از دید شما ...از روی کاغد های بی منطق...بی امضا...اما از نگاه من ....پر قصه...پر خاطره...و پر درد باز گو کردم! مگر می شود زندگی مرا بهم ریخته آفریده باشد؟؟؟!!! خـــــدای دانـــــــه های انار چقدر آشناست جمله اش.... " هر چیزی که میخواهی باید اشک بریزی تا باور شود..." آن پیرمرد به اصطلاح فرهیخته!...اما این بیانات دیگر تاریخ انقضائش گذشته است....به خورد ما که نمیرود... ناب نیست!!!... شاید راوی اش صداقتی در عمل ندارد... یا گُنده برداشته.... یا او هم مرضه مرز گرفته!!!....درست فهمیدی... در حرفهایم هیچ حد ومرزی وجود ندارد... اما قرار نیست من هم دل کسی را بسوزانم... بهتر است تنها تلنگری باشد برای اهل تذکر.. میخواهم این را بگویم... تفاوت آن پیرمرد50 ساله با کودک 5 ساله... که همه ش یه صفر است ... که آنهم ارزشی ندارد ... فقط اگر از بچه 5ساله اسباب بازیش را بگیری شاید چند دقیقه گریه کند بعد فراموش... اما از همان بچه 50ساله اگر اسباب بازیش را بگیری .... به عدالت خدا شک میکند ...بعد تا سالها برای اهالی دور ورش از بدبختیش حرف میزند ... همان صفر بی ارزش ... چقدر بی ارزش میکند ... حاصل سالها تجربه را ... این یعنی اگر مرد نیستی قربونت برم برو دنبال بازیت...!! ..وقتی کسی بلند پروازی اش را منطق گماشته و آن حرف حسابش را چونان مشتی به سینه ات میزند...تو خود را متهم میکنی و ماتم میگیری ...و درب احساست را برویش باز میکنی... که آن بسان هر کسی رسید خطی بروی آن بکشد... و باز تو بدون هیچ چشم داشتی آن را چون اولین و آخرین هم نفست میخوانی...اما داش ... آخرش را حساب نمیکنی ..... که چونان حیوانات سیرک شوی .. درست است شیر هم میان آنها یافت میشود .. اما اگر یک غرش اضافی کند .. آنکه اسیرش کرده ... چنان با شلاق به جانش میافتد .. که انگار نه انگار روزی سلطان جنگل بوده ... و تعبیر بس دردناک میشود.... امروز در میان تمام داشته هایت کند وکاو میکند تا نکته ای را شکل دهد.... بسان پتکی بر سرت فرود آورد...و فردا هم همان گرزین شود وقتی ارزشها عوض میشوند عوضی ها با ارزش میشوند... اوهوی؟؟؟ .... یواش....!!! من پا خورده ی این ادعا هستم... تو شعورت را کف دست نگیر.... وپرتش کن سمت من.. من خود در دراز کردن پای از گلیم استادم..... وقتی که رفتارم را شبیه میکنم به تو نه " شما" بخاطر این است که میدانم با شخصیت ثابتی مواجه نیستم ... به رخ کشاندن آنچه که نیستی حسن عاطفیت تو را بسان دود سیگار میکند...... میدانم اینقدر به به و چه چه ت کرده اند که تاب شنیدن این حرفها را نداری... پس آخرش را این آخرین بار برایت میگویم ... در میان حرفهایی که نا گفته ماند... کاسه کوزه ات جمع.... به سلامت .... قصه ی تلخی است...اینک که دمرو بر روی افکارت پهن شده ای .... حال که تعدادی آنتی هیستامین هم چاشنی اش میشود.... دیگر دل و دماغ فکر کردن را هم نداری....تصمیم میگری بروی کمی شلغم بخری.... باز هم حاله حرف زدن راجع به شلغم هم نداری...تا قامتت راست میشود... دوباره شکل میگیرند همان عقده های شعر گونه ات... . و وقتی که مینشینی تا شاهد به حراج رفتن تنهاییت باشی و نگاه میکنی میان آدمها مییبینی هر کس طریقی را میپسندد و میسازد . کسی با کودکیش پای به میدان میگذارد .. کسی رنگ بزرگیش میپرد ... کسی غمش میشود یک نوار که لالایی برای شبهایش باشد . کسی هم انقدر نگاهش عمیق است که با قلب سنگی هم پر نمیشود .... کسی هم مانند همسایه مان ، آشفته حال ساعتها را میجوید تا ثانیه ای کوتاه حتی برای آن کیسه آشغال تا دم در برود تا دودی بگیرد ... اصلآ بیخیال... این شیر کاکائوی میهن هم چه طعم شیرینی دارد... خر ها هم مثه اسب ها، گاهی پرواز میکنند ... در رویـا !!! حرف آخر را اول زدم همیشه... زمانیکه تنهاییت به حراج میرود... وقتی کسی انتظار آمدنت را نمیکشد...پشیمانی سودی نمیابد...کجایی ...کجایی...کدام سو...و این وسوسه که رهایت نمیکند ... و این بی ملاحظگی ها ... واین هراس از طوفانی که در زندگی آدمی شکل میگیرد .. وابستگی میاورد... گاهی نیاز است که سفت باشی و زیر بار نری ... تا آن حیا و غیرت از تو گرفته نشود .. و آن ادب که بحث مهم زندگیت هست.. میان دست و پا له نشود... این سردرگمی ها . این ور آن ور نگاه کردن ها... به گمانه من غم انگیزترین نوع زندگی است ... ولش کن... یواش تر توجیه کردن وقایع را بگذاریم برای اهل تذکر . چون تاثیری نمیگذارد زیرا من پا خورده ی این ادعا هستم. شکم خالی شد، میخواستم از قصه این یه ماهه بگم ... اما کارم خرابه هرچی بگم خودم توش میمونم ... دوریم خیلیم دوریم ... از جایی که وایسادیم .. که نمیدونیم کجاست ... به کجا میخوایم بریم ... اگه بخوایم گم نشیم... جریان باید خدایی بشه ... سه شب مهم و عزیز پیش رومونه ... اگه بخشیده نشیم ... اگه همونجوری برگمون رقم بخوره واسه سال دیگه ... نگامون نکنه ... خاک برسره عالمیم ... حال هزاریم ..۸۵۰ نوع هنر از تک تک انگشتامون بباره فایده نداره ... هیچی به هیچی ... شوخی نیستا ... صفر پشت عددیم ... تموم میشه قافیه رو باختیم رفت ...چی بگم ... دلم خالی شده ... خدایا گم شدم ... پیدام کن... بذار اینبار من دنبالت بگردم .. نوکرتم... قربونت برم.... باد وزیدن گرفت... باید برای زندگی سعی کرد... ... ولی ...نمی دانی از کجا باید شروع کرد...وقتی تمام شدنی نیست...دور میشوی یا نزدیک...وقتی نمی دانی کجا ایستاده ای... قشنگ هست یا زشت.... وقتی نمی دانی نقطه چیست...نبودن بودن است یا بودن نبودن ... وقتی نمی دانی مسئله چیست...سخت است یا آسان ... وقتی نمیدانی مشکل چیست ...شکست خورده ای یا موفق... وقتی نمیدانی هدف چیست...باور داری یا خرافه ... وقتی نمیدانی حقیقت چیست ... اعتقاد داری یا اعتماد میکنی...وقتی نمیدانی هویت چیست...آیا همیشه مرغ همسایه غاز است یا مرغ تو یه پا دارد ... وقتی نمیدانی منطق چیست ... درست فکر میکنی یا غلط ... وقتی نمیدانی واقعیت چیست ... سنتی هستی یا مدرن... نرمال هستی یا مشنگ...وقتی نمیدانی تجربه چیست...و... اما داش حسام... بعضی ها دوست ندارند... به یاد آورند... نمیشود که خرشان را سفت چسبید ... که تو باید بمانی و من بی تو هیچم! ... و مسیر جدا می شود ... و او سالم میماند ... تو هم سالم ... او درست فکر میکند ... تو هم درست ... او با شعورش پاسخ میدهد ... تو هم با شعور ... او با ادبی که بزرگ شده میفهمد ... و میفهماند ... و تو با ادبی که داری ... آیا همه ی آمدنمان قصه اش همین است ... چرا که قرار ب بازی و بردن و رفتن باشد، که هر کسی را میتوان برد... اما چیزی راکه بازی با سادگی پنداشتیدش... بوی ادرار بچه صغیر گرفته ست... که در این غوغای بی معرفتی ... به خورد شتر هم نمیرود ... تمامش حرفهایی از جنس فرار ... و دور شدن تا دیده شدن...از خیابان قدم زدن... تا عبور از مرز تنهایی... اما شاید.... باید پی حرف دیگری بود... بنظر من....تنها نان وفاداری ...و کمی نمک معرفت ! اما من تنها ناراحت این شدم ... که چرا در جواب نگاهه منتظر من ، دست حاشا رو گرفتی و زیر میزی به سادگیمان میخندی ... زشت است ... البته الان که فکر میکنم ... اولش اشتباه شروع شد ... خوش اومدی... ! چندیست با من سخن به درشتی گفته اید خود آیا تاب تان هست که پاسخی در خور بشنوید ؟ ....چه زیبا سخن گفت ....؟! چه درایتی درش نهفته است...!!!!؟ و چه ساده باور کردیم ...!!..و همانگونه هم به خورد مردم دادیم...چرت وپرتهایی که برایمان زیبا شده... و این زیبایی که خنده دار است ... نقل مجالسمان حرف زدن بیهوده از در و دیوار ... و باز نگه داشتن باورمان... و خرجش میان کودکیها... شاید این فراری باشد از آن همه هجوم که در آن هجوم کسی فکر بعدش را نمیکند ...همه ش در تلاش تمام شدن وقتها ميكنيم تا برويم دور شويم نقطه كور شويم.اینجاست که دوقرانی مان جا می افتد که چرا امروز... دست هر کسی را گرفتیم تا بلندش کنیم یرید و سوارمان شد .... و با کلام زیبایش سیخمان کرد... به چشمش خر خوبی هستیم... ساکت هم که می مانی...میگوید جوابی نداشت و حرف حق شنید....عمرا بفهمد ، داری جان می کنی تا حرمت ها را نگه داری.... باید شبیه شد ...شبیه همین کسانی که حرف زدن خوب بلد هستند... کار دارکوب نوک زدن به درخت است ... و هیچ درختی نمیتواند منع کند دارکوب را ...یا نوکش را بگیرد بگوید دیگر نوک نزن... پس اگر درختی دارکوبی دارد ...یا میخواهد میان درختهای دیگر در جنگل بگوید دارکوب دارد ... یا آن دارکوب برایش دفینه ساز است .... پس ادای باریک ها را درنیار ... و اسم عشق را لکه دار نکن ...یا مثه گاو نه من شیر ده نباش... که ممکن است با شیری که میدهد گاو خوبی باشد اما آخرش با آن تاپاله ای که درون آن بیندازد ...که مجبور شوی تمام شیر ها را دور بریزی ... این رسم گاهی به بعضی از آدمها سرایت میکند... و علامت سوالی میشوی برای کسانی که باورت کردند ... از روی سادگی.... و ما نیز تنها میمانیم با گفتنی هایمان...با طیف مجاز هم که هم کلام شویم....زیاد منطقی ندارد .. چرا که از پنهانیت سخن میگوید .... چیزی نمیشود فهمید ... که واقعا آنچه که هست .. در سرش ... در خارج هم هویداس ... یا نه ... چرا که خیالاتش وقتی قرار به پهن شدن میگیرد ... زیباس ... و این عجیبترین ظاهر در نهان است ... اگر کلام از خوبی ها بگویی همه زشتی هارا میپسندن ... اگه از دوستی ها بنویسی همه مغرور میشوند شاخ شونه میکشن..و آخرش تو میمانی و این همه زیبایی خنده دار ...بگذریم .. میگم قشنگه .. میگه ملنگه ...میگم پلنگه ... میگه هوشنگه ... میگم بلنده میگه غازقولنگه ... ...و اینگونه یک ساله دیگر هم از عمرم کم وبه سنم اضافه شد.... برای رضای خدا فقط وفقط برای رضای خدا تو بگو... چطور میشود... بود ...و زندگی کرد...؟!? سکوت حاکم بود... هیچکس نمیتوانست ... و دستان همه بسته بود ... پنجره ای وجود نداشت ... و نورها پشت کرده بودند ... تا ما امدیمو شروع کردیم به نوشتن .... آشنا شدیم با عده ای که مینوشتند ... هر کسی از هر چیزی ... سالها پشت سالها گذشت ... جوری که بزرگ شدیم ... با آنهایی که مینوشتند ... حرفهای خوبی یاد گرفتیم از آنهایی که مینوشتند ... گاهی لحنها تند میشد ... گاهی عاطفی ... بعضی ها رفتند ... و مقداری ماندند ... و دوباره شدیم ... همان تعدادی که واقعا مینوشتند ... دیگر کمتر همدیگر را باور داشتیم ... چرا که به سنی رسدیم که میتوانستیم تصمیم گیرنده باشیم ... برای همین نوعی دیگر نوشتیم ... انتظار نداشتیم که مثل همیشه نظرها خرواری و با تایید نمایش داده شود ... چرا که همه تکراری شدیم و فکر کردیم ... اما بی خیال این درد دلای یه سالی که گذشت ... خیلی از آدما اومدن ... رفتن ... بعضیاشون میخواستن بمونن ... اما من یدفعه رفتم ... یدفعه رفتنم نه از برای کسی بودنم هست ... نه کسی نیستم ... قبلآ هم گفتم... من همونم ... فقط اینطور بودن را بلد نیستم...حالم بهم میخورد که نمیخواهیم قبول کنیم آدمها دیگر برايمان معناي عبور دارند. هركس را تجربه و پلكان ادامه مسيرمان ميكنيم . ديگر كسي وقتش را صرف نقض گويي و بريده بريده حرف كشاندن و خوردن آن چاي قند پهلو نميكند اما چقدرعجیب که هیچکس این موضوع را نمیفهمد ...یا میخواهند خودشان را به نفهمی بزنند و خریت را به جان بخرند .. البته همه یه نوع خریت داریم فقط بعضیها در شورتشان پنهان است بعضیها بر پیشانیشان سوار ... اما نه... خریت عده ای تنها برمیگردد به اخلاق زبانشان و این اخلاق به تربیتشان و تربیتشان به شان خانوادگیشان ! پس بگذار با همین سکوت ظاهری و با همان لبخند معروفم حرفم را بزنم و راه را چاره کنم بیایید اینبار در سال جدید عشق را به بودن معنا کنیم نه به رفتن... به دنبال چیزی باشیم که روزی فراموش نشود ... یا اگر به یادش آوردیم به آن نخندیم که چقدر احمق بودیم ... ویا اکنون که آدم شدیم و در توان دیدیم به گذشته برگردیم وخاطرات بدمان را ویرایش کنیمو مهر لبخندی پای آن بزنیم... وقتی دم ساحل دریا مینشینی موجها هم آوازی میکنند ... و کفهای روی دریا را.. چطور به ساحل له میکنند ... و دوباره آن کفها زاده میشوند .این همان موسیقی معروف زندگی نیست؟؟؟ پیشاپیش نوروز آریایی مبارک ما از اینکه تمام زندگیمان از دست برود! وحشت داریم اما .....! از تکه تکه دور ریختن باورمان در هر روز ابایی نداریم...! ... آره... چیزی شده که ساکتم ... حال معنای سکوتم را میفهمم ... سکوت فریاد یک غم بزرگ است...و این تعریف ظاهری لرزیدن تنت در گرمای تابستان است در این تند باد عظیم زندگی برای ایستادن نیاز به عشق داری نه شوق ... ما زندگی میکنیم که قیمت پیدا کنیم نه به هر قیمتی زندگی کنیم اصلآ بگو معنی عشق وزندگی را کسی برایت زنده کرده است .. اصلا میدانی عشق چیست ؟... باور چطور؟؟؟؟ بعضی ها انصافآ خوشحال زندگی میکنند ...چون خری که آزاد از طویله چند ساعتی بیرون میبرندش ... چرایی میکند و وقتیکه صحبت از عشق و باور میشود ...از سر اعتراض سر از چرا برمیدارد وشیهه ای میکشد "اگر تو جای من بودی چیکار میکردی!!!!" حواسمان نیست اما خودمان باعث شدیم به جایی برسیم که دیگر برای باورمان نقطه نگذاریم .. آنکس که مثل بز سرش را در میان افکارمان تکان میدهد ... که نمیتواند باور ما را تامین کند .. .و این نشانه غرور وحشی که از پس یک ناهنجاری پدید میاید و باعث میشود که تعریفهایمان جا به جا شود ...الان دیگه پیدا نخواهد شد ادمی که راست میگوید دیگر کسی هم باور خاصمان را باور نمیکند ... نوع سختیها عوض شده ... و چاشنی همه اش شده احساسات دم دستی وهمان باور عشقی که آلوده لوس بازیها شده اس.... هرچه جلوتر میروم از اینکه تنهام از اینکه میان جماعتی که مخشان گرد است نیستم خوشحالم پس اگه دیدمت اگه دوباره باهات هم صحبت شدم اینکه نشناسمت ... نه از برای کسی بودنم هست ... نه من کسی نیستم ... باور کن ... همونم ... فقط میخواهم که ساعتی در کنار این طبیعت زیبا خرج احساس کنم .... میدانی این تنهایی اشد مجازات است برای کسانی که میخواهند باور خاص داشته باشند چقدر زشت است که معیار دوستی آدمها نسبت توانگریشان باشد من چگونه بی چراغ من چگونه، بی اشاره ای درست می رسم به چشمه ای ــ که چاره ساز زندگی است چقدر زیباست سادگی و چقدر زشت ست احمقی... این حکم برد و باخت را چه ببری از سر خریت است و چه ببازی از سر سادگی ... اگر بردی دوباره بازی نکن و اگر بریدی سراغش نرو ... چراکه یادت میرود که قرار بود به آزادگی برسی از سر سادگی بارها نوشتیم و خواندیم و برای هم حرف زدیم... هر دفعه باوری را تعریف کردیم... جالب است... تصمیم تو و دستهای او هر دو گرفتنی است... اما تو کدام را انتخاب میکنی...؟ همان طور که تو ابعاد را میشناسی به بعد دوم مسلطی برای خودت اشکال دایره و مثلث مستطیل میکشی... او هم به ابعاد تو مسلط است چرا که صاحب بعد چهارم... آری بعد زمان... و همانطور که تو میتوانی هر کدام از اشکال کشیده شده را خط بزنی و دوباره ترسیمش کنی با همان طول و ارتفاع و یا پاکش کنی... چگونه ماتیز در یک جمله به 206 تبدیل میشود؟! چقدر اسانها عجیب شده اند؟؟ نمیدانم سادگی اگر معنای خریت نمی گرفت ... شاید مثل گذشته ها از احساساتمان لذت میبردیم .... احساساتی که از سر اهمیت بود ... نه چیز دیگری ... با تمامی خطاها که کرده ایم... و چون سکه آمار احتمالات منتظریم که اینبار که هوا رفت یا شیر بیاید یا.... و این همه واژه ها که در روز میان یکدیگر رد و بدل میکنیم... از گذشته و آینده حرف میزنیم ... کسی فکر حالش نیست... اصلا از اینکه از حالش حرف بزند حالش بهم میخورد... ولش کن برای کسی بگو که حالش را داشته باشد...!!! این چکیده ی افکاری بود که در یک پیاده روی سرد وبی روح پاییزی زیر لب زمزمه میکردم.. واقعا که گاهی وقتا بد نیست لم بدی یه گوشه .... جریانات زندگیتو مرور کنی و بعد بگی: به سلامتی خودم که اینهمه تحمل داشتم ... اووووووووووووووووووووووم .................!! چه صبح باشکوهی !!! هیچ وقت صبح به این خوبی رو تجربه نکردم سلام دوستان من خوبید؟ باز هم طبق معموله همیشه بخاطر دیر اومدنم یه عذر خواهی به شما بدهکار شدم باید ببخشید البته قدیمیا دیگه به این وضع عادت کردن باز هم عذر خواهی میکنم.... تو این پست برای دوستان با ذوقم مطلب خاصی ندارم البته هست ولی نه برای الان انشال... برای پست بعد که تکمیل شد بهتون معرفیش میکنم(خیلی جالبه) !!! این دفعه میخوام یه خورده با هم حرف بزنیم قول میدم زیاد حرف نزنم خب دوستان همینطور که میدونیم داریم به پایان سال ۸۹ نزدیک میشیم و این آخرین آپدیدت امسال منه! میدونم همه با من موافقین که چقدر امسال زود گذشت مثل سالهای پیش!!! خیلی ها وقتی آخر سال میشه بی اختیار یاد سالی که گذشت میفتن, که چیکارا کردن و این سال براشون چطور گذشت و یه عده بهتر هم آخر سال که میشه یه حساب کتابی با خودشون میکنن ! به کارایی که کردن به اهدافی که دنبال کردن و با نیش باز هم به اهدافی که رسیدن فکر میکننو یه عده ی خیلی بهتر هم به اهدافی که برای سال آینده در نظر دارن برنامه ریزی وفکر میکنن! من زمانیکه داشتم محوطه ی باز خیالمو یه براندازی میکردم همه چی تا حدودی عالی به نظر میرسید ولی یه موضوعی منو آزار میداد!!! از خودم زیاد راضی نیستم؟ موضع چیه؟ چرا اینجوریه؟؟ تو همین حالو هواها بودم که یهو جرقههه زد و مشکل کار دراومد... به نظرم من امسال به پدرم خیلی بدهکار شدم در کل پسر خوبی برای پدرم نبودم مخصوصا این اواخر.... ! برای همین اومدم تا تو این پست بخاطر تمام بدیاو کله شقیام از ش عذر خواهی کنم و بخاطر همه چیز ازش تشکر کنم.... ممنونتم پدر برای همه وقتایی که به فکر من بودی برای همه وقتایی که به حرفهام گوش دادی بخاطر همه ی وقتایی به من جرات وشهامت دادی بخاطر وقتایی که دلتنگم بودی بخاطر شوخی هات بخاطر همین حس متشکرم پدر.... بخاطر روزی که گذشت بخاطر این روزهایی که گذروندیم بخاطر گذشتت بخاطر چشم پوشیهات بخاطر درایتت بخاطر رفاقتت بخاطر همه وقتایی که به من اعتماد کردی بخاطر همه وقتایی که مرا تحسین کردی بخاطر اینکه کنارم بودی بخاطر آرامشت.... .......که همیشه باعث آرامشم بود بخاطر اوقات خوشی که با من بودی..... ....باهم بودیم! متشکرم پدر بخاطر همه ی کارهایی که برام کردی و کارهایی که برام نکردی چون اگر میکردی من امروز هیچ وقت موفق نمیشدم بهترینم به خاطر همه ی اینها هیچ وقت فراموش نکن که لبخند من به تو یعنی....... .........عاشقانه دوستت دارم و اینو نوشتم که تا زنده ام فراموش نکنم! البته این پست همینجا تموم نمیشه!!! برای خالی نبودن عریضهش من یه سوال برای تست هوشتون در نظر گرفتم جواب بدینو کیف کنین ! 3 نفر با هم میرن ساعت فروشی، یه ساعت میخرن 30000 تومن و نفری 10000 تومن میدن. صاحب مغازه به شاگردش میگه قیمت ساعت 30000 تومن نبوده 25000 تومن بوده. برو 5000 تومن بهشون برگردون. شاگرد مغازه از این 5 تومن 2 تومنشو واسه ی خودش برمیداره، و 3 تومن دیگرو میده به اون سه نفر، نفری 1000 تومن. پس با برگشت 1000 تومن به هر نفر، اونها هركدوم 9000 تومن دادند. حالا سوال اینجاست اگه 9×3 = 27 و 2 تومنم كه شاگرد مغازه برداشته ، کلا میشه 29 تومن. پس 1000 تومن دیگه كجاست؟ پیشاپیش عیدتو مبارک........ صاعقه سكوتي كه بر اتاقكي متروك حاكم شده بود را در هم شكست و همزمان چهره ي خسته و خموشي كه كنج اتاق به خود پيچيده بود را بري لحظه اي نمايان كرد دوباره سكوتي مرگبارو ضلماني شب بر درو ديوار اتاق حاكم شد و تنها صداي قطره هاي ريز باران بر پنجره شكسته، تهديد كننده ي اين سكوت بود و در اين گيز و دار عنكبوتي در خال تار تنيدنبه دور مونيتوري بود كه ديگر هيچ اميدي به روشن شدنش نمیرفت..... . . . . دقایقی گذشته بود و اینبار عنكبوت در مركز تار تنيده شده در حال نظاره كردن خانه ي جديدش بود صاعقه ي دوم فضاي اتاق زل ر بر گرفت و فلك متوجه تغييري بزرگ در فضاي اتاق كشت كه نويد رخدادي تاريخي و تغييري اساسي در آینده ی بشر بود در باورها نمیگنجید ولی... آن چهره ي خسته اينبار چشم گشوده بود. . . اين واقعيت داشت آری. . . . "حسام۰۵۱"هنوز زندست. . . . سلام دوستان ببخشید که مدتی نبودم مهم نیست کجا بودمو چرا نبودم چون اگه بخوام توضیح بدم تقریبآ چند جلد کتاب میشه مهم اینجاست که هنوز زندم و پابرجام به قول شاعر میگه حسام زندست چون نمیمیرن اشعار خب بهتره بپردازیم به نتایج نظر سنجی پست قبل: داستان عاشقونه ۷۰٪ اعدام جنایتکاره 30 % کشف منه خوش خیال در موردFM پلیر 20% من تازه فهمیدم با چه جماعت بی ذوقی طرفم بی معرفتا لااقل برای دلخوشیه ما هم که شده یکم به کشف منم توجه میکردین! باشه حالا براتو یه داستان حاظر کردم اینقدر بخونین تا چشاتون تاب برداره این داستان یه زنو شوهره؛ خیلی جالب و آموزندست اگه نخونین ضرر کردین . . . روزی که حميد از من خواستگاری کرد با شادی و شعف و با سراسيمگی آن را پذيرفتم. یافتن همسری مانند حميد با شرايط او شانسی بود که هميشه به سراغ من نمي آمد و من جزو معدود دخترانی بودم که توانسته بودم همسر پاک و نجيبی مانند حميد را پيدا کنم. "حميد مرد زندگي است و میتواند در سخت ترين شرايط زندگی همدم و همراه خوبی برای سفر زندگی باشد!" اين عين جملهای بود که پدرم بعد از چند روز تحقيق در مورد حميد به من و مادرم گفت . بالاخره با توافق جمعی و با رعايت تمام آداب و رسوم سنتی من و حميد به عقد يکديگر در آمديم و زندگی مشترک خود را شروع کرديم . حميد با من بسيار محبت آميز رفتار می کرد و هر وقت مرا صدا می زد از القاب " نازنين " و " جانم " و " عزيزم " و " عشقم " و … استفاده می کرد و تمام سعی خود را به کار می برد که در حد وسع و توان خود همه خواهشهای مرا بر آورده سازد . همان ماههای اول ازدواج نيمه شب يکی از روزهای تعطيل . . . . برای خواندن ادامه ی داستان همینجا کلیک کنید
بار مسئولیتــی که بر دوشــم بود،
دردی که در دل داشتـــم،
تنهـــا یک چیـــز برای گفتن دارم...
" من همـــه آنها را پشتـــ سر گذاشتــم " ![]()

![]()

داش حسام...کاش کمی هم از آن تیزهوشیت استفاده میکردی... میدانم که صلاح نیست همه چیز انقدر بزرگ نمایش داده شود ... ولی این قاب سیاه سفید نمایش زندگی تنها و تنها آن یک بازیگر را ندارد .. پس نگاهت را به نگاهی بیانداز که تنها و تنها برای وجود زیبایت برای مهربانیهایت .. برای بی توقع بودنت ... برای از جان و دل کارکردنت ...برای صداقتت پاکیت ... برای اعتقادات بی نظیرت .. برای تو و برای بودن با تو.... روی آن صندلی روبرو نگاهش را تنها و تنها با نگاه تو در می آمیزد..![]()
![]()
![]()
اما هنوز دل پر است!
نکند نسخه ی رمضانت هم!
زغیر تو جواب ندهد مرا....
"از خیالش بگذر..." واینگونه حرفش را به پایان رساند ... در میان این افکار خسته شده ... که قرار است روزی با آنها خداحافظی کنیم... چقدر سخت است با تمام دانستنت... باز هم لبخند بزنی و اخلاقت خوب باشد... نمیخواهم کسی را با حرف بمیرانم ...و سکوت.. اگر چه که دیگران در سکوت نگاهمان همه حرفها را میفهمند..گاهی موضعشان تغییر میکند ... گاهی هم.... بگذریم....![]()
![]()
و من ۲۳ ساله شدم![]()
![]()
![]()
![]()





![]()
:ادامه مطلب:![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |

